همـــــــگی

به امید انکه همگی در کشور سهیم باشیم

رمان گودی پرانباز, بازگوئی گوشهء از ظلم و ستم بر مردم هزاره

                                                     

محمد عوض نبی زا ده:

 

رمان, گودی پران باز توسط خا لد حسینی بزبان انگلیسی نوشته و سپس به زبانهای هالندی – آلمانی - فرانسوی  و فارسی ایرانی ترجمه شد ه اند. این رمان – دوبار در ایران بزبان فارسی  بشکل یک کتاب داستانی– به -422- صفحه  شامل 5 2 بخش  چاپ  و نشر گردیده است.

 

قرارمعلوم یکی از کمپنی های مشهور فلم سازی دنیا  از روی رمان گودی پران باز فلم هنری ازین کتاب داستانی ساخته است كه این فلم هنری بروی پرده سینما آورده شده که بیننده آن به چندین میلیون نفر میرسد.

 

گودی پرانباز اولین رمان افغانی است که بزبان انگلیسی نوشته شده و داستانی تمام عیار را از خانواده – عشق و دوستی نقل میکند که تا قبل از آن در ادبیات داستانی سابقه نداشته است. این رمان به همان اندازه که عاطفی و جذاب است بی اندازه استثنائی و تآثیر گذار میباشد.

 

آقای خالد حسینی در اولین رمان خود بنام گودی پران باز- به دستآوردی نایل آمده که فقط تعداد اندکی از نویسندگان معاصر به آن دست یافته اند. نویسنده ضمن روایتی آموزنده و روشنگرانه از نا بسامانی های سیاسی و فرهنگی افغانستان– شخصیت هائی پویا می آفریند که تلاشهای تآثیر برانگیز و پیروزیهای پر شور شان حتی مدت ها بعد از پایان کتاب در ذهن خواننده باقی می ماند. و شاید تنها  جذابیت عاطفی و تراژید ی این رمان شگفت انگیز این باشد که  گوشه از تبعیض قومی و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره که  زیر چکمه های ظلم و ستم در  نظام سلطنت ظاهر شاهی  خورد و خمیر شده بود  و نویسنده رمان آنرا بطور واقعی  منعکس میسازد.

 

حکایت از فلم:

 

 درین رمان امیر- آقا زادهء اشرافی وابسته به خانواده محمد زائی  عوامل و انگیزه های فرار صنوبر  و خدمتگار شدن فامیل علی معیوب را توضیح نمیدهد؛ که عوامل اجتماعی  و سیاسی باعث  فقر فامیل علی گردیده است. درین باره باید  امیر در باره مظالم – تبعیض و بی عدالتیهای که از طرف نیاکان وی چون امیر عبدالرحمن که بیش از نصف نفوس مردم هزاره را نابود  و متباقی را به غلامی و کنیز کشانید ه؛ و سر زمین پدری مردم هزاره کشور را در مناطق جنوب  اشغال و فامیل های آنان را به کوچ اجباری وادار نموده است و شاید خانواده  علی نیز یکی از آنان بوده باشد. از آن جائیکه پدر کلان امیر یکی از نزدیکان  نادر شاه بوده است، بناء  خاندان آل یحیی و  در زمان شخص  نادر شاه - بعد از اشغال شهر کابل از دست امیر حبیب الله کلکانی که به کمک و یاری مردم هزاره انجام شد. با تحکیم پایه های حکومتش رهبران سیاسی و نظامی مردم هزاره را فریب داده همه شان را به حاشیهء از قدرت راند. و صرف رتبه های اعزازی و القاب تشریفاتی را به آنان قایل گردید و بعد از مدت کوتاهی  با دسایس گوناگون همه شان را زندانی و یا تبعید ساختند.  بعد از کشته شدن نادر شاه بدست شهیدعبدالخالق قهرمان  این فرزند  رنج و زحمت هزاره اوضاع  سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره بدتر از و اختناق آورتر از قبل توسط این خاندان مستبد گردید که سبب فقر- بیچارگی  و مظلومیت ده ها هزار خانواده مردم هزاره شد که زندگی شان در اخرین درجه پائینی سطح خود نزول نمود و جامعه هزاره به شهر وندان در جه چندم کشور تبدیل گردیدند. در دوره  سلطنت ظاهر شاه و بخصوص زمان صدارت هفده ساله سردار هاشیم خان این استبداد بالای مردم هزاره کشور به حد اعلی خو د رسید.

 

 آقای خالد حسینی نویسینده رمان  که یکی از رمان نویسان برجسته  افغانستان بوده و برای اولین بار گوشهء از محرومیت و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره را بوسیله این رمان عاطفی خویش بشکل یک کتاب داستانی  در آورده اند- فرهنگیان - فعالین سیاسی و اجتماعی کشورما این کار برزگ و زحمات  خستگی ناپذیر آقای خالد حسینی را با دیده قدر می نگرد که دردهای دیرینه یکی از اقوام عذاب دیدهء افغانستان  را بدون کم و کاست  انعکاس داده است.

 

درین رمان گودی پران باز – امیر – حسن – رحیم خان دوست پدر امیر- آقا ی طوفان پدر امیر -علی پدر حسن – سهراب - صنوبر مادر حسن –– ولی مادر امیر در هنگام ولادت امیرفوت شده است، چهره های مرکزی داستان را میسازند. ده سال بعد از وفات پدر امیر در یکی از روز ها رحیم خان دوست و شریک تجارتی پدر ش از پاکستان برای امیر تلیفون میکند. در ضمن احوال پرسی  بعد از صحبت از گذشته ها  وی از امیر خواهش میکند یک بار حتمی به پاکستان مسافرت نماید . که یک مطلب ضروری گفتنی برایش دارد  تا از نزدیک برایش بگوید  و بی صیرانه در انتظار آمدن امیر به پاکستان میباشد.

 

امیر از مهاجرت ودر غربت زندگی کردن با همسرش ثریا  در شهر سان فرانسیسکوی ایالات متحده ء امریکا  که ثریا نا زا است و اولاد بدنیا آورده نمیتواند می اندیشد و  درین شهر برعلاوه خانواده  امیر ده ها فامیل مهاجرافغان دیگر منجمله  اقبال طاهری  و همسرش که خسر وخشوی  امیرهستند نیز در نزدیکی شان زندگی دارند.

 

تلیفون کردن رحیم خان برای امیرخاطرات گذشته وی را تازه و تجدید مینماید. امیر از سال 1975- میلادی  زمان که وی دوازده سال داشت خاطرات گذشته خود را چنین مرور میکند.

 

پدر کلان امیر قاضی محکمه ء کابل بود.  زمانیکه دو برادر جوان مربوط بیکی از خانواده های ثروتمند و سر شناس  شهر کابل موتر تیز رفتار پدر شان را گرفته و از شهر کابل بطرف پغمان موترفورد پدر شان رامیراندند که هر دو برادر نشهء چرس  و مست شراب فرانسوی بودند که با یک مرد و زن هزاره  تصادم میکند و این مرد وزن هزاره  در اثر این تصادم ازبین میروند. قاضی محکمه  که پدر کلان امیر بود  این دو برادر قاتل را عفو میکند ولی ازاین مرد وزن هزاره یک پسر پنج ساله به اسم علی باقی می ماند و پدر کلان امیر ،علی را به خانه خود می آورد وعلی را  برزگ مینما ید. پدر امیر در سال 1933 –میلادی در شهر کابل بدنیا می آید که وی از لحاظ قومی بیکی از شاخه قومی خاندان محمد زائی مربوط  میگردد. پدر امیر یکجا با علی  نوکراین خانه برزگ میشوند . پدر امیر  وقتی جوان شد با سوفیا اکرمی از خانواده ء سلطنتی که استاد زبان وادبیات در دانشکده ء ادبیات  دانشگاه کابل بود ازدواج می نماید پدر امیر همواره آن را شاهزاده خانم خطاب و به وی فخر می نمود.

 

پدر کلان امیر یکی از نزدیکان وهمریکابان نادر شاه  واز خانواده ء اشراف محمد زائی ها بوده و مادرامیر نیز از میان این خانوادهء اشرافی سر بر آورده بود. امیر درین رمان درباره روابط شخصی میان خود وحسن ومناسبات  قبلی میان علی و پدرش که  هر چهار شان از کودکی با هم یکجا برزگ شده اند نقل مینماید. ودر باره  شراب خواریها وعیاشیهای پدر و رحیم خان دوست پدرش  و اتاق های خانه قصر مانند  شان  و زندگی غیر انسانی فامیل علی و لنگیدن علی از یک پا  – لب چاک بودن حسن و قرار گفته مردم فرار صنوبر مادر حسن از پیاده خانه این قصر  و رفتن صنوبر  با یک گروهی از رقاصان  در حقیقت تحقیر و توهین بیک  قوم بزرگ کشور ومردم بلاکشیده هزاره است  نیز حکایت دارد.

 

امیر همراه با پدر ورحیم خان دوست وشریک تجارتی پدرش دریک خانه بزرگ قصر مانند دومنزله به عالی ترین سویه در وزیر اکبر خان کابل  زندگی می نمودند. وهمچنان همراه با آنان  یک فامیل فقیر وبد بخت هزاره بنام علی از یک پا معیوب با صنوبر خانم وحسن فرزندش  ازمردم هزاره  بامیان به صفت خدمتگار در یک گوشهء این عمارت مجلل  در یک دخمهء وپیاده خانه در کنار گراج موترها  زیست داشتند که دراتاق دخمه مانند آنها صرف دوپایه چپرکت بوریائی ویک توته سطرنجی در آن فرش بود.  ولی در میان اتاق های این عمارت مجلل دومنزله عصریترین وسایل ولوازم زندگی از خارج تهیه شده بود . در  دو طرف سالون بزرگ پذیرائی این عمارت  فوتوی مشترک پدر کلان امیر با نادر شاه در هنگام شکار  و فوتوی یادگاری پدر امیر با ظاهر شاه نصب گردیده بود.  مادر امیر در هنگام ولادت امیر در حالت زار فوت نمود  و پدرش برای شیر دادن امیر خانم سکینه یکی از زنان هزاره  بامیان را  بصفت دایه گرفت. یک سال بعد از ولادت امیر- حسن را مادرش صنوبر بدنیا آورد .  ولی بعد از تولد حسن مادرش از خانه فرار کرد. پدر امیر خانم سکینه دایه امیر را موظف نمود که حسن را نیز شیر بدهد بدین ترتیب امیر و حسن را یک دایه شیر داد و یکجا برزگ شدند.

 

هنگامیکه امیر آماده شد به مکتب برود پدرش اورا شامل مکتب کرد. اما حسن در کنار علی پدرش نوکری خانه امیر را انجام میداد. علی پدر حسن شهنامه را به حسن میخواند وسواد ابتدائی را نیز به پسرش میآموخت. امیر وحسن باهمدیگر هم سن  وسال ودو دوست بسیا ر صمیمی بودند که هردوی شان بعد از وقت مکتب امیر ودر روزهای فراغت ورخصتی  در تپه بی بی مهر بالا وپائین شده و در کنارجویچه های کارته وزیر اکبر خان – شهر نو کابل گشت وگذار وتفریح میکردند.امیر وحسن در فصل های زمستان هر سال با آمدن برف روی زمین کابل مصروف گودی پران بازی میشدند ودرین کار هردوی شان مهارت زیاد پیدا نمودند ودر میان جوانان هم سن و سال شان از شهرت زیادی برخوردارگردیدند. در جریان مسابقات  گودی پران بازی امیر چند بار با آصف – کمال  و ولی  که همسایه وهمصنفی  و رقیبان گودی پران بازی در ین مسابقات با  امیربودند برخورد فزیکی کردند و هر بار حسن امیر را از شر لت وکوب کردن آنان نجات میداد. آقا توفان پدر امیر هر سال سالگره  با شکوه برای امیر میگرفت  که درآن اکثرآ فامیلهای ثروتمند و سر شناس کابل  وهمسا یه ها با فرزندان شان همراه با تحایف قیمتی جنسی ونقدی اشتراک میکردند.

 

پدر امیر با دوستش رحیم خان روزانه   در کار تجارت قالین – چند دوا خانه ورستوران  سر گرم بودند و بعد ازآن  در خانه هردوی شان  به نوشیدن شراب  و کشیدن چلم وسگرت مصروف میشدند و درباره مسایل سیاسی روز با همدیگر گفتگو می کردند. اما امیرخود را بعد از مکتب با حسن درگردیش ودیگر بازی های طفلانه مصروف میسا خت ویا بعضی اوقات مجبور بود  درعقب دروازه اتاق مطالعه پدرش  صحبت های رحیم خان وپدرش را از عقب دروازه مخفیانه گوش نماید. ولی امیر هنگامیکه شانزده ساله شد به داستان نویسی آ غاز نمود  که مشوق خوب برای امیر درین باره حسن و رحیم خان بودند که از داستان نویسی امیر تقدیر و تشویق میکردند . رحیم خان برای تشویق امیر به داستان نویسی در وقت تجلیل از سالگره امیر یک کتابچه پشتی چرمی مقبو ل را و حسن وپدرش علی  نیزکتاب شهنامه با صحافت زیبا برای امیر تحفه دادند که این هر دو تحفه برای امیردر زمره تحایف فراموش نا شدنی بحساب میآمد. شرایط زندگی  وکار تجارت  پدر امیر در نظام سلطنتی  و بعدآ در نظام جمهوری سردار محمد داود نیز به خوبی پیش میرفت  چون با خاندان شاهی مناسبات قومی و خاندانی داشت.

 

 روابط ومناسبات امیر بعد ازشانزده سالگی با حسن به تیره گی  گرائید زیرا امیر دیگر نمی خواست باحسن روابط قبلی را حفظ نماید ودر جستجوی آن بود که این مناسبات برهم بخورد. چون امیر نمی خواست پدرش حسن یک بچه هزاره را نوازش  بدهد از نوازش کردن پدرش به حسن حسد می برد . در یکی از روزها امیر به پدرش گفت خواهش میکنم بجای علی وحسن نوکر دیگر بگیرید  ولی پدرش باعصبانیت این تقاضای پسرش را به شدت رد کرد و به امیر گفت علی را پدر کلانت مانند فرزندش برزگ کرد وحسن را یک دایه مشترک به همراه خودت یکجا شیر داد و  درین خانه برزگ شده است . بنآ این دونفر جزء فامیل ما هستند. دوباره این حرف را از خودت نشنوم. وقتیکه امیر درین باره راه حل پیدا کرده نتوانست، تهمت دزدی پول نقد را بالای  حسن نمود.  تحایف که بصورت  پو ل نقد در سالگرهء امیر جمع شده بود امیرآن پول هارا در زیر بستر حسن گذاشت  و به پدرش خبر داد که پول نقد تحایفش مفقود شده است البته بدون حسن وعلی کسی دیگر بیگانه درین خانه نیست،  باید آن ها پالیده شوند.  پدر امیر اتاق علی وحسن را پالید  و دید که واقعآ پول مفقودشده در زیر بستر حسن است.

 

پدر امیر بالای علی وحسن غالمغال کرد . گر چه آنها گفتند ما این کار را نکردیم، اما پدر امیر قبول نکرد.  یک روز بعد علی وحسن نزد پدر امیر آمدند وگفتند آقا  ما مجبورهستیم ازین خانه برویم چون تهمت دزدی بالای ما شده است. ولی پدر امیر با رفتن آنان ازین خانه موافقت نکرد و گفت من شما را بخشیدم  و عذر وزاری زیادی کرد تا هر دو را از تصمیم شان منصرف کند اما نتیجه نداد. گرچه حسن بخوبی میدانست و به پدرش علی نیز موضوع را گفته بود که این کار امیر است ولی حسن نمی خواست امیر نزد پدرش شرمنده شود، دزدی پول را بخاطر امیر به گردن خود گرفت. علی وحسن از پدرامیر خواهش کردند که هردوی شان را  به ایستگاه موتر های که به بامیان میروند برسانند تا نزد پسر کاکا ی علی در بامیان بروند.  گرچه پدر امیر دوباره خواهش کرد که نروند  ولی علی گفت تهمت دزدی مایه شرمساری  است ما دیگر نمی توانیم درینجا بمانیم  و پدر امیر آن دو نفر را به ایستگاه موتر رسانید. و حتی میخواست تا بامیان با موتر خودش برساند مگر آندو قبول نکردند. بدین ترتیب  پلان اخراج علی و حسن توسط امیر تحقق پیدا کرد.

 

پدر امیر بعد از سقوط جمهوری داودخان و قیام نظامی هفت ثور شرایط  زندگی و کار را برایش دشوار و خطر آفرین یافت و تصمیم گرفت  از کابل به پاکستان مهاجرت نماید. در سال 1980-میلادی پدر امیر خانه وزیر اکبر خان را به دوستش رحیم خان  تسلیم کرد خو د وپسرش امیردر موترکریم قاچاقبرهمرا ه با یکتعداد دیگر از کابل بطرف جلال آباد حرکت  نمودند. در مسیر راه کابل – جلال آباد سربازان قوای شوروی بعد از تلاشی نمودن موتر یکی از سر بازان شوروی میخواست زنی جوانی را ازین موترپائین کرده وبا خود ببرد که با مخالفت جدی پدر امیر ودیگرمسافرین مواجه میشود ، غالمغال و سر صدای زیاد بلند  میگردد. که یک افسر روسی این صدا ها راشنیده  بعد از فهمیدن قضیه از مسافرین معذرت میخواهد و سر باز را تهدید میکند .واین موضوع با پا فشاری پدر امیر به نتیجه میرسد  مادر وشوهر آن خانم از پدر امیر سپاسگزاری مینما یند.

 

بعد از رسیدن مسافرین به شهر جلال اباد کریم  همه را دریک تاکوی یک  خانه جابجا میکند و منتظیر برادرش تور است تا این ها از جلال اباد به پاکستان برساند ولی تور موترش عارضه پیدا میکند و نمی تواند این کار را انجام دهد. امیر و پدرش همراه با دیگر مسافرین چندین روز را درین زیر زمینی حویلی در انتظار ترمیم موترتور برادر کریم می ماند ولی حوصیله همه به اخیر میرسد و کریم را زیر فشار قرار میدهد  تا هر چه زود تر آنان را انتقال دهد اما کریم بهانه می آورد  و باالاخره کریم پیشنهاد میکند اگر موافقت کنند  که آنها را  دربین یک موتر تانکری  از جلال آباد به پاکستان نقل دهند با این پشنهاد کریم به استثنای چند نفر از پیر مردان  و پیرزنان سایرین توافق نمودند که توسط موتر تانکری این مسافرت مشکل و خطرناک راانجام دهند.

 

کریم در روز موعود مسافرین خود را در میان تانکری داخل کرده و بطرف پاکستان حرکت مینماید.  بعد  از چند ساعت سفر خطر آفرین و دشوار برای مسافرین همه در خاک پاکستان میرسند ولی متاسفانه کمال  پسر کاکای کریم قاچاقبر در بین تا نکری تنفسش قید شده فوت میکند و پدر کمال بعد از فوت پسرش کمال ناله وگریه زیاد کرده و تفنگچه کریم را گرفته خودرا نیز از بین میبرد .

 

 پدر امیر همراه  با امیر تا سال 1981-میلادی در پاکستان باقی میمانند ودر اواخیر سال مذکور از پاکستان به ایالت کلیفور نیای  امریکا  مهاجرت مینمایند.  پدر امیر درین شهر بعد از فراگرفتن زبان دریک تانک تیل فروشی شامل کار شده که بعدآ مدیر  آن تانک تیل میگردد . وامیر به مکتب و دانیشگاه میرود و تحصیلات خود را به پیش میبرد و داستان نویسی را در دانیشگاه مربوطه بخوبی فرا میگیرد وچهار داستان وی در مطبوعات  چاپ ونشر میشود. امیر و  پدرش در روز های رخصتی  لوازم و کالاهای مستعمل را  از شهر جمعآوری کرده ودر یک بازار کهنه فروشی که اکثرا افغانان مهاجر در آن بازار مصروف  خرید وفروش بودند  امیر وپدرش نیز این کار را درآنجا انجام مید ادند. بدین ترتیب چندین سال سپری گردید. پدر امیربه مرض سرطان مصاب میشود. و قبل از وفاتش  ثریا دختر دوستش افسر سابق زمان  ظاهر شاه  اقبال طاهری را به امیرشرینی خوری میکند  که بعد از فوت وی امیر با ثریا عروسی مینماید.  بعد از یک سال معلوم میشود که ثریا نازا است و طفل بدنیا آورده نمیتواند  . امیر و ثریا تصمیم میگیرند  که یک طفل را به فر زندی بگیرند .

 

بعد از تلیفون کردن رحیم خان از پاکستان برای امیر - وی موضوع مسافرتش را به پاکستان با ثریا همسرش و همچنان با پدر ومادر ثریا به مشوره میگذارد در تفاهم با آن ها یک هفته بعد از شهر- سان فرانسیسکوی امریکا به طرف پاکستان پرواز میکند. امیر بعد از رسیدن  به میدان هوائی اسلام آباد  راسآ به آدرس رحیم خان توسط موتر تکسی حرکت مینماید  و دروازه رحیم خان را زنگ میزند  و بعد از چند دقیقه  با باز شدن دروازه رحیم خان را با اندام  وکالبد لاغر و استخوانی در مقابل خود می بیند . بعد از مصافحه با وی به خانه داخل میشوند.  امیر بعد از احوال پرسی  از رحیم خان و نوشیدن چای از وضع زندگی شخصی خود – ازدواج با ثریا دختر  اقبال طاهری  فوت پدرش در اثر مریضی سرطان درباره تحصیلات خود وچاپ داستان هایش و درباره ثریا همسرش که به صفت معلم  دریکی از مکاتب  اجرای وظیفه میکند وهمچنان امیر از شرایط دشوار زندگی در غربت را برای رحیم خان دوست پدرش حکا یت میکند وبالای تفاوت های فرهنگی وکلتوری مردم افغانستان با مردم  کشور های مهاجر پذیر  وعدم انطبا ق  این دو فرهنگ متفاوت توضیحات لازم ارایه نمود. سپس رحیم خان با وجود کسالت شدید ومریضی  علاج نا پذیر سرطان –درباره اوضاع سیاسی کشور بعد از مهاجرت امیر و پدرش از افغانستان صحبت نمود ه و میگفت  دردهه هشتاد میلادی تداوم جنگ میان مجاهد ین – نیروهای شوروی ونیروهای رژیم کابل زندگی مردم را دشوار ساخته بود  ولی با وجود آن هم شهر کابل تخریب نگردید  .

 

 اما  با به قدرت رسیدن تنظیم های اسلامی  نقاط مختلف شهر میان آنان تقسیم  گردید و جنگ های شدید میان گروهی آغاز شد . گشت وگذار در شهر برای مردم عادی  خطر آفرین وبه مشکل مواجه گردیده بود. رفت وآمد از یک نقطه به نقطه دیگر شهر نیازمند گذر نامه و یا اجازه نامه  بود.  با روی کار شدن رژیم طالبان  مردم در اول خوشحا لی میکردند مگر بعد از سپری شدن چند روز  پیشامد و رفتار طالبان با مردم تغیر نمود.  قیودات شدید را بالای زنان و دختران در ساحه کار ومکتب وضع کردند  و آنان را از کار درادارات دولتی  و رفتن به مکتب منع  و سینما ها-  ستالایت  ماهواره ء – موسیقی- وتلویزیون- رادیو تایپ ها را نیز حرام  اعلان کردند و هم چنان از طریق اداره امر به معروف و نهی از منکر - سنگسار  زنان ومردان زنا کار را در غازی ستودیوم کابل  در حضور مردم انجام میدادند. حتی تماشا کنندگان مسابقات فوتبال در غازی ستودیوم کابل حق نداشتند که با صدای بلند احساسات شان را ابراز که خوشحالی و چک چک نمایند.و شخصآ رحیم خان به جرم چک چک کردن و ابراز احساسات با صدای بلند  مورد لت وکوب تفنگداران طالبان  قرارگرفته و تا هنوز علایم آن زخم ها بر رخسارش دیده میشد.

 

 رحیم خان به صحبتش ادامه داده به امیر گفت قبل ازآن که شما وپدرت از کابل به پاکستان مهاجرت نمائید  پدرت خانه وزیر اکبر خان را بمن فروخت تا پول قیمت آن را مصارف سفر کند. رحیم خان  در شرا ئیط دشوار ومشکل جنگ های میان تنظیمی و جنگهای طالبان با تنظیم های اسلامی را به تنهائی درین خانه وزیر اکبر خان زندگی میکرده است   وی از تنهائی سخت رنج میبرد چون تمام اقارب وی همه از ترس جنگها مهاجرشده بودند . رحیم خان دریکی از روز ها تصمیم میگیرد  که به بامیان سفر نماید تاعلی وحسن را  در آن جا پیدا کند. وی بعد از رسیدن به بامیان  آدرس آنان را سوال کرده وبا الاخره حسن را در یکی از قریه های بامیان  پیدا مینماید .رحیم خان حسن را زمانی پیدا میکند که حسن با فرزانه  ازدواج کرده  و زندگی فقیرانه دهاتی را برایش جم و جور کرده است . رحیم خان بعد از احوالپرسی  با حسن و فرزانه همسرش بعد از نوشیدن چای و خوردن غذای محلی از وضع زندگی وروزگار حسن  واز علی پدرش سوال کرد . بعد ازسکوت کوتاه حسن گفت پدر وپسر کاکای پدرش  در اثر انفجار مین زمینی از بین رفتند . یکروز بعد رحیم خان از حسن و خانمش فرزانه تقاضا میکند که باوی  به کابل جهت نگهداری خانه وزیر اکبر خان  بروند  تا مشترکآ خانه را نگهداری  و رسیدگی نمایند  . بعد از پافشاری زیاد رحیم خان – حسن وفرزانه موافقه میکنند که به همراه رحیم خان  به کابل بروند تا خانه مذکور رانگهداری نمایند.بعد از چند مدتی  پسری در خانه حسن بدنیا میآید و نام آنرا سهراب میگذارد  با تولد سهراب فضای زندگی خانوادگی حسن وفرزانه گرم از سرور وخرسندی میگردد.  دریکی از روز ها  صنوبر  مادر حسن که بسیار پیر و لاغر وبمریضی علاج نا شدنی مبتلا شده است پیدا میشود .  گرچه حسن در اول با پیدا شدن مادرش سخت نا راحت بود  اما یکروز بعد با مادرش علاقه گرفت  وصنوبر نیز با نواسه تازه بدنیا آمده اش بنام سهراب  پروانه وار علاقه و صمیمیت نشان میداد و نوازش میکرد .

 

سهراب مادر کلانش را بنام ساسا  صدا میکرد  وبا همدیگر سخت انس و علاقه فراوان پیدا کرده بودند . صنوبر مادر حسن تا چهار سالگی سهراب زنده بود . رحیم خان در اخیر این حکایت از حسن وهمسرش یک قطعه نامه به همراه فوتوی یادگاری فامیلی حسن  را به امیر تسلیم نمود .امیر بامطالعه نامه از رحیم خان پرسید .فعلا حسن وفامیلش در کجا زندگی دارند  . رحیم خان بعد از مکث مختصر گفت این نامه ششماه  قبل تحریر یافته است . بر اساس حکایت همسایه ها ی خانه  وزیر اکبر خان کابل-  دریکی از روز ها تفنگداران طالبان برای اشغال وتصرف  خانه وزیراکبرخان آمدند وبرای حسن گفتند هر چه زودتر این خانه را ترک کند اما حسن از خود مقاومت نشان میدهد  ولی افراد مسلح طالبان حسن وفرزانه همسرش را در پیش روی خانه وزیراکبر خان به جرم هزاره بودن  تیر باران میکنند . و فرزندش سهراب  را با خود ها می برند. رحیم خان میگوید این بود سرگذشت حسن وفامیلش . 

 

تیر باران کردن حسن و همسرش فرزانه  بجرم هزاره بودن از طرف طالبان در هنگام حفاظت و نگهداری قصر رحیم خان و امیر نمونه دیگری از تبعیض قومی گروه برتری خواه وقومگرا ی طالبان بوده است که صداقت و وفاداری حسن یک فرزند هزاره را نشان میدهد در برابر رحیم خان وامیر دوست زمان طفولیتش را با خود گذری از خود تبارز میدهد. امیر در هنگام سفر به کابل درزمان حکومت طالبان تصویری خشونت و وحشت رژیم طالبان را افشا میسازد. اما حسن و همسرش خودها را قربانی خانه قصر مانند رحیم خان و  امیر میکند و طالبان وحشی  در پیش روی خانه رحیم خان و  امیر این هردو فرزند بی گناه ومعصوم هزاره را تیر باران می نماید . و یگانه فرزند دلبند ایشان بنام سهراب از آنان میراث باقی می ماند.

 

در اخیر رحیم خان برای امیر میگوید من ترا به این خاطر به پاکستان خواستم که بیائی تا یک مطلب مهم را برایت بگویم و آن اینکه حسن برادر ناتنی تو میباشد چون پدرت با صنوبر مادرحسن هم بستر شده بود که حسن بدنیا آمد  زیرا علی  شوهر صنوبر عقیم بود.  علی پیش از صنوبر زنی دیگری از مردم جاغوری داشت  که بنا بر عقیم بودن علی از او طلاق گرفت  ودر شوهر دومی اش چند طفل بدنیا آورد .  بنآ من بحیث دوست پدرت از خودت خواهش میکنم که سهراب برادر زاده ناتنی خود را از دست طالبان نجات بده تا گناهان پدرت را خداوند ببخشد. امیر بعد از حکایت رحیم خان با عصبانیت از خانه وی خارج میشود  به پدرش ورحیم خان نفرین میگوید  که چرا پدرش این گناه بزرگ را انجام داده است. چرا این راز را برای امیر نگفته اند. امیر بعد از تفکر زیاد تصمیم میگیرد  تا برای آوردن سهراب به کابل مسافرت نماید  و از رحیم خان بعد از معذرت خواهی تقاضا کرد برای بدست آوردن سهراب با امیر کمک نماید .

 

رحیم خان اوضاع سیاسی – اجتماعی ونظامی طی مدت سه ونیم دهه  بخصوص بعد از کودتای نظامی سر دار محمد داود . قیام نظامی هفت ثور -  حکومت  تنظیم های اسلامی  و زمان طالبان  را  به تفصیل مورد بررسی نقادانه قرار داده است . ولی رحیم خان یکی از چهره اصلی این رمان  در باره حوادث  و اتفاقات سیاسی سه ونیم دهه اخیر  نظریات جانبدارانه سیاسی ابراز کرده است که رمان  را جهت سیاسی داده و از قضاوت بیطرفانه  سیاسی داستان  میکاهد. امیر درباره هرزه بودن صنوبر صحبت دارد در صورتیکه از علل ودلایل که صنوبر را مجبور به فرار نموده شانه خالی میکند . چنانچه همه به یاد دارند بنا برتبعیض و بی عدالتی که برعلیه جامعه هزاره صورت میگرفت ده ها تن از دختران و زنان فقیر معصوم وبی گناه هزاره که بنا برفقر و تنگدستی  بخاطر زنده ماندن  مجبورآ به صفت خدمتگاران درمنازل فامیل های ثروتمند کابل مصروف شاقه ترین کار و خدمت بودند و برعلاوه آن در میان کابلی های اشرافی معمول شده بود که پیش از گرفتن زن برای پسران شان  به پسران خویش میگفتند که با هم بسترشدن با یک  دختر و یا زن خدمه خود را آزمایش نماید که آیا  جوان  شده ویا به مردی رسیده است یانه؟ متاسفانه این میراث شوم فقر وتنگد ستی مردم هزاره از زمان به کنیزی وغلامی کشانیدن این مردم از طرف امیر عبدالرحمن  وبعدآ ادامه دهندگان رویش استبدادی حکومتداری اخلاف آن به استثنای شاه امان الله خان باقی مانده است  هم زمان با آن در حالیکه فحشا و فساد اخلاقی در میان زنان و مردان فامیل های اشرافی کابل به اوج خود رسیده بود  که  نمونه های زیادی درین باره وجود داشت.

 

امیر درباره دوستی با حسن تظاهر میکند در حالی که هیچگاهی حسن را برابر با خود بصفت  یک انسان مستقل و آزاد نمی پذیرد وبرای خود ننگ میداند با حسن یک دریک اتاق زندگی کند .  از حسن برای مقابله با دیگران به صفت محافظ استفاده کرده  و در مقابل رقیبانش از وی بهره می گیرد.

 

با حفظ اینکه داستان  بسیار دقیق و رمانتیک نگاشته شده  ولی درین رمان تضادها وتفاوت های چشمگیری میان زندگی انسانهای جامعه ما را برملا میسازد که چگونه تبعیض قومی – بی عدالتی درتقسیم ثروت ملی  ونادیده گرفتن کرامت انسانی  دریک بخش برزگ جامعه افغانستان بنام مردم هزاره بیداد میکند. پس کجاست آن به اصطلاح مدعیان و مدافعین دموکراسی و جامعه مدنی واحساس انسانی این مدعیان حفظ کرامت انسانی ومنشور اعلامیه حقوق بشر.

 

رحیم خان برای کمک به امیر یکی از دوستانش را بنام فرید به امیر معرفی میکند . رحیم خان به فرید میگوید با امیر بخاطر پیدا کردن سهراب همکاری کند . بدین ترتیب امیر با موتر فرید  از پاکستان بطرف کابل حرکت میکند .در مسیر راه امیر  وفرید باهمدیگر کمتر صحبت میکند . بعد از رسیدن در شهر جلال آباد شب را امیر وفرید در خانه برادر فرید بنام وحید میگذرانند ودر جریان شب امیر هدف سفرش را  به کابل که بخاطرپیدا کردن  سهراب برادر زاده ناتنی اش صورت میگیرد انجام میگردد برای وحید و فرید میگوید وتوضیح میدهد و فرید وعده میدهد که امیر را درین موردکمک خواهد کرد.  امیر و فرید بعد از رسیدن به شهر کابل به پالیدن سهراب  آغاز میکنند در یتیم خانه کارته سه میرود و با زمان  مدیر آن یتیم خانه  معرفی میشود  اما سهراب را در آنجا نمی یابد .

 

 بعد از کوشش زیاد به کمک اشخاص گوناگون موفق میگردد که دریکی از روز ها زمانیکه پولیس مذهبی طالبان میخواستند که یک مرد ویک  زن زنا کار را در غازی ستودیوم سنگ سارنماید . امیر وفرید نیزدر غازی ستودیوم میروند تا مسوول نگهداری سهراب را پیدا کند . بعد ازختم سنگ سار  و مسابقات  فوتبال در غازی ستودیوم فرید از شخص مورد نظر وقت ملاقات میگیرد .  فردای همان روز فرید امیر با موتر خود به آدرس داده شده در وزیر اکبر خان میآورد . فرید در موتر باقی می ماند و امیر به تنهائی به همان دفترموردنظر میرود. بعد از داخل شدن در اداره مذکور محافظین امیر را دریک اتاق که شخص مسوول شان دفتر داشت رهنمائی میکند  بعد از چند دقیقه همان شخصیکه مسوولیت سنگ سار را دیروزبعهده داشت داخل اتاق میشود. بعد از احوال پرسی میگوید بامن چه کار دارید . امیر میگوید من سهراب پسر حسن هزاره را میخواهم که برای من تسلیم نمائید . آن شخص  به افرادش میگوید  سهراب را بیاورید  وقتیکه سهراب را آوردند  که یک پسر دوازده ساله با چشم ها ی سرمه کردگی وبازنگ وجامن در پایش دیده میشد و قرار گفته سهراب طالبان بالای وی تجاوز جنسی نیز کرده است.

 

در حقیقت مسول این دفتر آصف همان همصنفی وهمسایه سابقه امیر بود و گفت تومیتوانی سهراب را ببری به شرطی که حساب های گذشته که میان من وتو باقیست باهم دیگر تصفیه کنیم. من گفتم کدام حساب های نا تصفیه میان من وشما وجود دارد، من ندانیستم لطفآ توضیح نمائید.  وی گفت من ترا خوب شناختم که تو امیر هستی .

 

 من خود را برایت معرفی میکنم که من آصف همان همسایه و رقیب گودی پران بازی خودت هستم  که چند بار تووحسن پدر سهراب من ورفقایم را بخاطر گودی پران بازی لت وکوب کرده بودی امروز باید باهم تصفیه حساب کنیم. آصف گفت شاید تو مرا با این ریش دراز سیاه  نشناسی چون در پاکستان جور کردن و شاندن ریش کاری آ سانی است که با ریش طبیعی چندان تفاوت ندارد که امیر خودت نیز در پاکستان ریش برایت جور کردی ومن بعد از تنظیم وقت ملاقات  و تقاضای بردن سهراب پسر بچه هزاره ای ترا شناختم . آصف بعد از آن افراد مسلح خود را گفت من با این نفر تصفیه حساب داریم اگر صدا و غالمغال مارا شنیدید مداخله نکنید از ما دونفر باید یکی ما زنده بمانیم. اگر امیر زنده ماند سهراب را با خود می برد در غیر آن وی کشته خواهد شد. بدین ترتیب جنگ تن به تن بین امیر و آصف باحضورداشت سهراب شروع گردید. این جنگ تقریبآ دوساعت طول کشید تمام بدن امیروآصف درین جنگ خورد وخمیر شده بود. در حالیکه امیردر زمین بحالت نیمه جان افتیده بود سهراب گریه وزاری داشت امیر را رها کنید، آقا مگر آصف قبول نمیکرد  و آصف عصبانی گردید بالای سهراب حمله ورگردید و سهراب  با یک پایه میز آهنی برفرق آصف کوبید و آصف به زمین افتاد  و سهراب دست امیررا گرفته وگفت باید به سرعت ازینجا بیرون شویم  .

 

سهراب و امیر به سرعت  ازین خانه فرارنمودند ودرنزدیکی خانه که فرید منتظیر امیربود به طرف امیردوید و هردوی شان  را به موتر انداخته وبه سرعت حرکت کردو از ساحه دور شد . فرید به سرعت امیروسهراب را از کابل خارج کرده وبه پشاور پاکستان رسانید و امیررا در شفا خانه بستری کرد بعد ازچند روزتداوی امیر صحت یاب شد. که داکتر نواز در باره تداوی امیر توجه زیاد بخرچ داده بود تا امیر هرچه زودتر صحت یاب گردد. بعد ازآن که وضع صحی امیر بهتر میشود .

 

امیربه همراه سهراب از شفاخانه به شهر اسلام آباد رفته ودر یکی از هوتل ها اقامت اختیار میکنند . چند روز بعد برای بردن سهراب به صفت پسر فرزندی امیر به امریکابه سفارت امریکا مقیم پاکستان میرود ولی درین باره نتیجه مثبت حاصیل نمیگردد. امیر جریان برادر ناتنی بودن حسن پدر سهراب را به سهراب میگوید  اما سهراب هنوز به امیر باور کامل ندارد  .امیر بعد از آن یک وکیل بنام عمر قریش برای سهراب میگیرد تا کارانتقال سهراب به امریکا را پیگیری نماید  مدت طولانی از جریان کار وکیل سپری میگردد و امید کمتر میرفت که کارش نتیجه بدهد. چون مشکلات حقوقی فراوان وجودداشته است. چند روز بعد در یکی ازشب ها ثریا خانم امیر از امریکا به امیر تلیفون میکند  ومیگوید یکی از دوستان پدرش بنام شریف مشکل آمدن سهراب به امریکارا حل کرده است که امیر بعد ازشنیدن این خبر میخواست موضوع را به سهراب که در تشناب در حالت جان شستن بود بگوید اما درین هنگام دست سهراب به تیغ ریشتراشی میخورد وخون زیاد ضایع میکند  و امیر عاجل سهراب را به شفاخانه انتقال  وبعد از دو روز حالت کوما وضع صحی سهراب بهبود پیدا مینماید .

 

 بعد از شفا یابی سهراب  نامه رحیم خان را فرید ازمنزلش به امیر میآورد که درآن نامه رحیم خان نوشته بود که بعد از خواندن نامه من شاید زنده نباشم  ویک اندازه پول را دریکی از بانک ها که آدرس آن درنامه درج است بطور امانت به نام امیر گذاشته ام آن پول را گرفته مصارف سفر سهراب نمائید تا او را به امریکا به صفت بچه فرزندی خود ببری  تا روح پدرش حسن از طرف شما ومن خوشنودگردد تا خداوند بزرگ پدر شما وخودت را ببخشند. امیر یک هفته بعد ااز خارج شدن سهراب از شفاخانه با آمدن ویزه از امریکا  با سهراب یکجا از پاکستان به شهر سان فراسیسکو پرواز میکنند. امیر وسهراب درمیدان هوائی ازطرف ثریا خانمش پذیرائی گرم میگردد وبه خانه خود همراه با سهراب میرسند. پدر ومادر ثریا خانم امیر به دیدن امیر وسهراب میآیند .

 

اقبال طاهری یکی ازافسران زمان ظاهر شاه باداشتن اندیشه های برتری خواهانه قومی به دامادش امیر میگوید  نباید سهراب پسر حسن را که یک  پسر بچه هزاره است به فرزندی بگیری؛ زیرا شرافت و کرامت خانوادگی ما لکه دار شده وصدمه میبیند ونباید افغانهای مهاجر این شهر بداند که سهراب پسر فرزندی شما است. چون وی از هزاره بودن سهراب ننگ داشت. اما بر عکس امیر و خانمش ثریا سهراب را به صفت پسر فرزندی خودها قبول و در همه مسایل تامینات مکتب وزندگی ویرا مانند پسر خود  یاری میکردند.  

 

چند روزی از آمدن امیر به امریکا میگذرد فصل زمستان در آن جا شروع میشود و معمولآ هر زمستان افغانهای مهاجر درین شهر در یکی از پارک ها برای میله همراه با  فامیلها  ی خود  میروند.  امیر- ثریا خانمش و سهراب نیز درین پارک برای میله  رفتند و هر فامیل مصروف تهیه غذا و ساعت تیری های گوناگونبودند. امیر وقتیکه به آسمان می بیند که یک گودی پران در فضای پارک دیده میشود و امیر نیز گودی پرانی را آماده کرده و گودی پران را به فضا پرتاب میکند.  در ین هنگام سهراب مانند همیشه دریک گوشه نشسته وبه طرف امیر نزدیک میگردد وگودی پران بازی امیرکاکا ناتنی اش را تماشا میکند و درین مسابقه گودی پران بازی با امیر اشتراک میکند و بیاد خاطرات مشترک گذشته پدرش با امیر چندین ساعت را گودی پران بازی انجام میدهند وخاطرات گودی پران بازی زمستان کابل را در ذهن افغانهای مهاجر شهر سان فراسیسکو احیا ء و تجدید می نمایند و بدین گونه رمان گودی پران باز پایان می یابد .

 

 نتیجه گیری

 

افشای بخش  کوچکی از محرومیت ومظلومیت مردم هزاره در رمان گودی پران باز استبداد در افغا نستان یک واقعیت  تا ریخی است. و مردم هزاره نمونه زنده و انکا ر ناپذیر خشن  ترین نوع  استبداد و بیداد گری ملی و مذ هبی در کشور است که امیر – رحیم خان و همراهان  - نمیتوانند ازآ ن ا نکار نما یند. از  امیر واقبال طاهری خسرش باید پرسیده شود  که مردم  هزاره طی مد ت چند ین  قرن فجیعتر ین نو ع مظا لم -  تبعیض وبی عد ا لتی  را تحمل و تجر به نمودند؛ آیا  می توانند به این شعار وحدت ملی  امیرو همراهانش اعتماد نمایند؟ زیرا در طی چندین قرن زیر نام همین شعار ها این مردم  به غلامی  - کنیزی  کشانیده  شده-  قتل عام – زمین سو خته را  حکو مت ها ی قبیلوی با لا ی این مردم داغد یده و بلا کشیده عملی کر دند.  پس چگونه میتواند این شهر وند درجه  چندم  کشور با شعار وحدت ملی آنها  را همراهی نما ید.

 

- درین رمان تفاوت وحشت ناک میان زندگی انسانهای ثروتمند وغنی  و انسانهای  فقیر که بخاطر بدست آوردن یک لقمه نانی حتی نمیتواند از ناموس وحیثیت اجتماعیش که مورد تجاوز قرارمیگیرد دفاع نماید.  و درین رمان زندگی پر از ناز ونعمت  واشرافی آقا توفان ورحیم خان  دوست وشریک تجارتی اش و امیر یگانه پسر قانونی وشرعی  او که همه شان در یک قصر مجلل با تمام وسایل عیاشی و خوشگذارانی زیست دارند، تبلور پیدا میکند. ولی علی و حسن نوکران این خانه در یک دخمه و پیاده خانه در نزدیکی گراج موتر ها ی این خانه قصر مانند در فقرو بد بختی جانگداز که همواره غذای باقی مانده ویا پس مانده این خاندان اشرافی ومهمانانش را صرف میکردند. پس میتوان عامل اصلی این تفاوت زندگی را  در توزیع ثروت مناسبات غیر انسانی میان فقر و سرمایه- تبعیض قومی و استبداد خاندانی نظام حاکم در کشور دانست .

 

- فرار صنوبربعد ازولادت حسن  از خانه دخمه مانند علی پدر حسن همه ناشی از بی عدالتی های اجتماعی و تبعیض قومی میباشد که طی مدت بیش از صد سال اخیر از طرف نظام های خاندانی و برتری خواهان قومی بالای جامعه هزاره کشور تحمیل گردیده است. مانند صنوبر صدها تن از زنان و دختران جوان مردم هزاره بنام های کنیز - پیشخدمت بی بی  وصورتی خانه های ثروتمندان در شهر کابل و دیگر شهر های برزگ افغانستان بطور مخفی وعلنی تجاوز جنسی بالایشان صورت گرفته است که این آقایون متجاوز به ناموس این زنان ودختران معصوم وبی گناه که بخاطر یافتن لقمه نانی جهت زنده ماندن شان  نوکری میکردند، اطفال که ازین زنان و دختران بدنیا میآوردند هیچ گاهی آماده نمیشدند که اطفال آنان را پسران رسمی خو د ها بگویند. در مورد حسن پسر صنوبر که از نطفه آقا توفان بود،  وی نیز آماده نگردید که حسن را به فرزندی خود بطور رسمی بپذیرد. عامل و دلیل بد کاره شدن صنوبر که با گروه از  رقاصه ها فرار کرد نیز همین پدر امیر بوده است. زیرا شهوترانی خود را بالای صنوبرانجام داد. ولی وقتی با ولادت حسن موضوع افشا میشد، صنوبررا مجبور نمود که از خانه وی فرارکند و صنوبر بی چاره دیگر راهی جز این نداشت.

 

 

 

- تیر باران وحشیانه طالبا ن حسن و فرزانه خانمش را به جرم هزاره بودن خود نمایندگی از تبعیض  قومی علیه مردم هزاره افغانستان  مینماید که توسط برتریخواهان قومی انجام گردیده است.  حسن وفرزانه قربانی صداقت و امانت داری شان شدند که بخاطر نگهداری خانه  آقا توفان و رحیم خان - جان های شان را در پیشروی خانه وزیر اکبر خان آنان  از دست دادند.

 

- تجاوز جنسی بالای سهراب پسر دوازده ساله حسن از طرف تفنگداران  طالبان  و رقصانیدن این طفل خورد  ومعصوم را با زنگ و جامن  نیز ناشی از بغض وکینه دیرینه تبعیض قومی  و تفوق طلبی قبیلوی آنانرا برضد  اقوام هزاره کشور  به نمایش میگذارند. حتی اقبال طاهری یکی از طرفدران ظاهر شاه که بعد از سقوط رژیم طالبان وزیر مقرر شد در باره سهراب میگوید: نباید این پسر بچه را دخترش به فر زندی بگیرد چون سهراب هزاره است.  وجود سهراب را بخاطر هزاره بودنش این طالب نیکتائی دار در فامیل خود ننگ میداند.

 

- درین رمان در باره تبعیض قومی علیه مردم هزاره افغانستان  روشنی انداخته شده، ولی در باره عوامل و دلایل تناقضات قومی و استبداد خاندانی که درطی دوونیم قرن اخیر خاندان های سدوزائی و محمد زائی  که در  افغانستان کشور نظام های ظالمانه قبیلوی و خاندانی شان را برقرارنمودند، کمتر سخن رفته است و سعی گردیده اند که نظام شاهی را در افغامستان مطلوبترین نظام معرفی نماید.  در صورتیکه همه میدانند که  که عقب ماندگی  - تبعیض قومی  و استبداد خاندانی  از همان نظام سلطنتی گذشته برای نظام های بعدی شان به میراث مانده است . از تشکیل افغانستان تا سقوط  حاکمیت آل یحیی افغانستان ازجمله فقیر ترین – گم نامترین کشور های دنیا بوده است.  و سرزمین افغانستان را برای مردمش بیک زندان بزرگ انسانها تبدیل کرده بودند و مردم کشور و خاصتا مردم هزاره افغانستان در فقر و بدبختی طاقت فرسا دست و پنجه نرم میکردند. صرف وظیفه  تمام مردم کشور اطاعت از نظام ها ی استبدادی قبیلوی بوده است .

 

چون افغانستان یک کشور کثیر القومی بوده که اقوام و قبایل گوناگون در ان زیست دارند  و باید اختلافات دیرینه بین القومی وملی از لحاظ تاریخی در میان  جامعه ما  و موقف اجتماعی آنان از رهگذر سیاسی باید در رمان برملا میشد که متاسفانه نویسنده از کنار آن گذشته اند که برای خواننده سوال برانگیز می باشد.

 

- درین رمان از مداخلات نظامی شوروی  - حکومت وقت کابل – دولت مجاهدین و رژیم  طالبان بخوبی  و واقعبینانه  به بررسی گرفته شده است که در خورتقدیر اند.  اما نواقص و کمبودی های نظام های سلطنتی که بالای مردم ما جنایات بی حد انجام دادند، یاد نگردیده است که میتوان  نویسینده را به جانبداری از نظام شاهی مورد سوال قرارداد.

 

- درین رمان درباره قاچاق انسان ها از کشور ما به خارج و بخصوص در کشورهای همسایه روشنی انداخته شده و همچنان شرائیط زندگی مهاجرین افغان درخارج و بخصوص در ایالت کلیفورنیای امریکا وعدم انطباق فرهنگی وکلتوری افغانها با فرهنگ وکلتور مردم کشور میزبان  ونبود آمیزبش در محیط جدید زندگی افغانهای مهاجر را مجبور به مشکلات گوناگون فامیلی و اجتماعی میسازد،  تشریح نموده اند.

 

- درین رمان بالای مسابقات گودی پران بازی امیر و حسن به وزیر اکبرخان کابل در ایام زمستان هر سال بصورت مفصل توضیحات لازم داده شده و همچنان آنرا با گودی پران بازی امیر باحضور سهراب پسر حسن در شهر سان فرانسیسکوی امریکا  میا ن افغانهای مهاجر آنجا  اجرا میگردد، پیوند  و ارتباط داده   و رمان درین قسمت پایان می یابد.

 

- درین رمان استبداد – تبعیض قومی – محرومیت و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره و عوامل آن را که از گذشته ها – اضافه ازدوونیم قرن و بخصوص طی مدت یک قرن اخیر استبداد بشکل خشونت آمیز  و وحشیانه آن بالای جامعه هزاره  بیداد میکرد؛  ولی نویسینده از کنار آن عبور کرده وآن را نادیده گرفته است. تبعیض قومی و مظلومیت تاریخی مردم هزاره در زمان امیر عبدالرحمن خان  که دوباره در دوره طالبان تکرار و به آخرین حد خشونت استبداد ی -  تبعیض  و پاکسازی قومی  مبدل گردید.  اما در زمان نادر شاه و ظاهر شاه نیز  به آن  با صدور فرامین متعدد برا بعاد محرومیت ومحدودیت های حقوق سیاسی- فرهنگی – وضع مالیات غیر قابل تحمل – صدور کوچی ها بحیث وسیله فشار را بالای مردم هزاره تحمیل میکرد، یاد آوری  و تذکر داده نشده است.

 

 میتوان از تبعیض- بیداد گری و مظالم که با لا ی مردم هزاره افغانستان  بوسیله حکومات  استبدادی و قبیله گرا انجام  شده است ذیلا تذ کر داد:

 

با شكست مقاومت هزاره ها در برابر امير عبدالرحمان، دوره ي انزوا و گم شدگی سياسی هزاره ها آغاز گرديد. دوره ای كه يك قرن طول كشيد و طی آن، نه تنها هويت تاريخی و اراده سياسی، بلكه آن «رؤياي تاريخی» نيز از هزاره ها گرفته شد. درین  جنگ  نا برابر  بیش از  شصت و دو  فیصد  نفوس  مر دم هزاره نا  بود گر دید و با قیما نده با گرسنگی و بردگی و آوارگی، زندگی مي كرد.

 

رهبران مقاومت هزاره، تلاش كردند تا به نحوی از جامعه ی هزاره در برابر سياست های ويرانگر حكومت هاي  مستبد، دفاع نمايند و از فروپاشي كامل موجوديت و هويت اين جامعه، جلوگيري كنند. و از چند تن ازچهره های شاخص اين دسته،  - محمد عظیم  بیگ  سه پای – ابراهیم بیگ لعل وسر جنگل – حسین علی بیگ  دایز نگی –  شهید عبالخالق قهرمان - محمد حسین بیگ  ایلخا نی - شهید عبد ا لعلی مزاری  -  ملا فيض محمد كاتب، ابراهيم خان گاوسوار و  فر قه مشر  فتح   محمد  خان فا تح  کوتل  اونی  -  سید احمد خان شا هنور-  غلام نبی خان  چپه شاخ  -  غلام نبی خان گلگ، سید اسما عیل  بلخی – سید اسما عیل  لو لنجی - سید میر علی گوهر غو ر بندی - سید شاه تقی  دایز نگی - برات علی تا ج – جنرا ل علی  دوست  خان و غیره  میتوان  بطور نمونه و مختصر یا د  آوری کرد.

 

هر چند كوشش های فرهنگی و سياسي – مقا ومت های  فدا کا رانه ی نظا می، هيچكدام نتوانستند جنبیش های وسيع اجتماعی و سياسی را در جامعه هزاره برانگيزد و ساختار سياسی ظالمانه ی كشور را به چالش بكشد. اما دست كم، شعله های كم سوی شهامتِ برخاستن و ايستادن را در روح ترس خورده ی هزاره ها روشن ساخت، تقدير لايزال بردگی و  حمالی  گري اين قوم را به پرسش گرفت . تا مین عدالت  اجتماعی  - تحقق دمو کراسی  و حصول  حقو ق  شهر وندی برای هیچ گروه  قو می د یگراز چنین اهمیت حیاتی  بر خوردار نیست.

 

عدالت اجتما عی برای مردم هزاره  کشور به مفهوم پا یان  چند قرن تبعیض قومی، ومذ هبی است وحق مشا رکت سیاسی زمینه را برای اعا ده هویت وشخصیت اجتما عی، سیاسی وفرهنگی آ نان در جامعه افغانستان فراهم میکند . در حا لیکه دیگر گروه های قومی مصروف انحصار قدرت سیاسی در کشور  میباشد که انحصا ر قدرت ریشه عمیق وطولانی دارد و انعکاس روابط اجتماعی مسلط قبیلوی در جا معه است. و تا زما نیکه انحصا ر قدرت و گرایشات انحصا ر طلبی وبر تری جو یئهای قومی از میان نرود و تمام مردم افغا نستان مسا ویانه بر اساس شعاع وجودی شان در سر نوشت سیاسی کشور حصه نگیرند، عدالت اجتماعی و وحدت ملی  تأ مین نخوا هد شد. و اندیشه حق طلبی وعدالت خواهی و ایجاد یک نظام مبتنی بر دمو کراسی و احترام به  انسان کر ا مت و حقوق انسان در افکار و وجدان مردم ما زنده با قی خوا هد ما ند.

 

شاید دیگران از دو نو ع تبعیض رنج ببرند. اما دعوت به عدالت اجتماعی و مشارکت سیاسی برای مردم هزاره نه صر فأ یک شعا ر ویا خواست سیاسی است ، بلکه برای بقاء به عنوان یک گروه مشخص قومی، مذ هبی بوده است ، که ریشه اکثر عقب مانده گی های دیروز وجنگ های خونین میان اقوام کشور تسلط نظام های استبدادی ومر دم هزاره در طول بيش از يك قرن، همواره تحت غير انساني ترين فشارهاي حكومت ‏ها و حلقات متعصب و قبيله گرا قرار داشته و تا سرحد كوچاندن اجباري از سرزمين ‏هاي آبايي خود، قتل عام هاي مكرر، به اسارت رفتن و به بردگي كشيده شدن، پيش برده شدند.

 

‏ پروژة تخريب، استهزاء، و انكارِ هويتِ جمعي هزاره تا آنجا پيش رانده شد كه جايگاه ‏هزاره در ذهنيتِ ديگر اقوام و مليتهاي كشور- و حتي در بسا موارد نزد خود نيز- به انسانِ درجه ‏چندم تنزل يافت و كلمه هزاره، تبديل به يك دشنامِ اجتماعي گرديد در ز مان صدارت سر دار ها شم خان فر مان منع شمو لیت فر زندان هزاره در مو سیسات تحصیلی  نظامی – پولیس و موسیسات عالی تحصیلی  ملکی -  بور سیه های خار جی -  عدم  تقرر در  وزارت خارجه و استخبا رات  از طرف سر دار  مستبد -صا در گر دید که خود نمونه از  تبعیض در برابر مردم هزاره  بود. و همچنان در ز مان سلطنت ظا هر  شاه – 22-  واحد اداری <<ولسو الی >> مناطق هز ا ره نشین افغانستان مر کزی  رابه  شش ولا یات همجوار آن تقسیم  و مر بوط  ساختند که این تقسیمات  تبعیض آ میز و ظا لمانه به استثنا ی  ولایت جدید دای کندی  تا هنوز  و جود دا شته و بحالت خود با قیست بطور نمونه هر گاه  اگر اها لی ولسوالی لعل و سر جنگل  بخواهد بخاطر  حل مشکل  شان به شهر چغچران  مر کز ولایت غور با موتر  برود،  مجبور است که از ولا یات بامیان -وردک – غز نی – زابل – قند هار و هرات عبور کرده تا به شهر چغچران خود را بر سا ند .

 

ازآنجائیکه مردم هزاره از جمله بزرگترین اقوام کشور از لحاظ ترکیب نفوس و جمعیت خویش در افغانستان است،  سازمان ملل متحد و سازمان حقوق بشر آن موسیسه جهانی نباید در قرن بیست ویکم  اجازه دهد که دو باره حوادث خونین - تبعیض قومی و ستم برتری خواهانه قومی بالای آنان تکرار گردد. زیرا هنوز جنگ در کشور پایان نیافته اند و تفاوت های بزرگ  میان ثروت و فقر در اثر سه دهه جنگهای ایدئولوژیکی و بین القومی در میان مردم کشور تشدید یافته است. و تشویش آن وجود دارد تا دوباره تاریخ دردناک محرومیت  و مظلومیت جامعه هزاره افغانستان  دو بارهبالای شان تحمیل  نشود. گرچه نویسینده رمان  ظلم وستم  - محرومیت - تبعیض و بیداد گری های قو می که بالای مردم هزاره در ادوار گوناگون تاریخ  و خاصتآ در زمان ظاهر شاه صورت گرفته بصورت حقیقی  و و اقعبینانه  از روی مظالم و جنایات آنان پرده برمیدارد و گوشه از آن را درین داستان عاطفی افشا مینماید.

 

نسل کنونی مردم هزاره  میخواهد كه مناسباتِ ذلت بار سياسي و اجتماعي گذشته را پشت پا  زد ه و خواستارِ نقش مثبت ‏و فعال و متناسب با شأن و حضور خود در سياست و تصميم گيري كشور میبا شد. این رمان یاد آور تجربه درد ناک از بی عدالتی – تحقیر و توهین بر جامعه هزاره  و بازگو کننده برتری خواهی قبیلوی هیات حاکمه در افغانستان میباشد که باید روشنفکران فعالین سیاسی کشور ما  و بخصوص فرهنگیان و فعالین سیاسی مردم هزاره ازآن انتباه گرفته که دوباره این مظالم و استبداد در افغانستان تکرار نگردد. و همه مشترکآ بخاطر تحقق دموکراسی و عدالت اجتماعی متحدانه  و منسجم برزمند تا صلح و ثبات در وطن عزیز ما تامین و استقرار یابد، تبعیض قومی و بی عدالتی ملی از کشور نابود گردد . ‏

 

ماخذ

 

- کتاب رمان - نوشته خالد حسینی – ترجمه بزبان فارسی ایرانی توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمانزاده چاپ دوم در ایران سال 1384- ش.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط همگی  | 

تهدید مهاجرین یا تهدید دولت افغانستان

دولت جمهوری اسلامی ایران، با تهدید یک ونیم میلیون افغان مهاجر به پنج سال زندان در صورت عدم داشتن مدارک قانونی، یک بار دیگر الطاف برادرانه و عنایات اسلامی‫شان را که بدون تردید تداعی‫کننده مهمان نوازی بی‫دریغ آنان طی سال‫های جهاد و مقاومت است نشان داد، تا خاطرات هولناک اردوگاه‫های سنگ سفید و تل سیاه و... به فراموشی سپرده نشود. این اقدام در شرایطی که زمستان نیز با تمامی آنچه در آستین دارد، باز آمده است تا در زمینه بی کفایتی و بی برنامگی حکومت افغانستان، لطف طبیعت را باسل و سرخکان و سینه بغل و صد ها مرض دیگرنثار مردم تن برهنه وشکم گرسنه افغانستان نماید، زیاد عجیب و بی‫سابقه نیست، زیرا هر زمستان و یا هر آن گاهی که حکومت افغانستان ناتوان ازپذیرایی شهروندانش می‫باشد، دولت ایران، شنگ خودش را نشان می‫دهد تا از یک‫سو پیش ذهنیتی برای اعمال فشاربر مهاجرین بیافریند و از جانب دیگر امتیاز اقتصادی از نمایندگی در امور پناهندگان سازمان ملل نصیب گردد و در عین حال اهرم فشاری علیه دولت افغانستان برای بهره برداری سیاسی داشته باشد. رییس اداره اتباع بیگانه ( نه خارجی، بلکه بیگانه ) ایران به صراحت گفته است که ما تا حال افراد فاقد مجوز را به طور مسالمت‫آمیز(!) و به وسیله بس به کشور شان باز می‫گرداندیم، اما از این پس قرار است مهاجرین فاقد مدرک دستگیر وبه مدت پنج سال در اردوگاه های اقامت اجباری نگهداری شوند. ناگفته روشن است که هزینه این اقامت اجباری خواسته یا نا خواسته از طریق کار اجباری و برخی چیز های دیگر اجباری تامین خواهد شد. شاید از همین سبب باشد که آقای قایم‫ مقامی می‫گوید: " این اردوگاه ها شرایط زندان را خواهند داشت وبه عنوان مجازات برای افرادی که با ورود، اقامت و اشتغال غیر قانونی، مرتکب تخلف شده اند در نظر گرفته شده است. آقای قایمی گفته است که مهاجران غیر مجاز افغانی در ایران، روزانه حدود 5میلیون دالر برای دولت ایران هزینه دارد، که البته خیلی مبالغه آمیز است ولی با بی انصافی تمام از عواید ناشی از کار ارزان مهاجرین مثلا در بخش های پاک‫سازی شهرداری وغیره به اشاره هم یادی نشده است. دولت ایران به صورت ضربتی، اخراج مهاجرین را از بهار امسال آغاز کرد و صدها هزار مهاجر افغان بر اثر آن از ایران خارج شدند که خبرهایی از برخورد برادرانه ولی خشونت آمیز پولیس ودر مواردی کشتن و از بام انداختن مهاجرین منتشر شده است، ترتیب اثری به آن داده نشده است. ولی تعدادی از آنان یا با خرید ویزا از طریق دلالان مخصوص ومرتبط با سفارت و نماینگی های سیاسی ایران، یا از طریق تعامل خاص سفارت یعنی خرید تکت دوطرفه از شرکت هوایی ایرانی"آسمان" و پس از مدت‫ها انتظار به ایران برگشته اند و ازخیر پول یک طرفه هم گذشته‫اند. شکی نیست که برگشت اجباری مهاجرین در این فصل وشرایط که زمستان وسرما از سویی وفقر و فقدان اشتغال از جانبی زیستن در کشور را به مشکل مواجه ساخته است، یک فاجعه بزرگ انسانی را در پی خواهد داشت. زیرا دولت افغانستان حداقل آمادگی را برای استقبال از این فوج عظیم گرسنه وبیکار وبی مسکن ندارد وهمین مساله پاشنه آشیل و چشم اسفند یار دولت افغانستان است که سیاستگران ایرانی را به طمع می اندازد تا آن را هدف قرار دهند. چندی قبل طرح مساله مهاجرین توسط دولت ایران، بحران سیاسی بی پایانی را میان حکومت و پارلمان افغانستان ایجاد کرد که هنوز هم حل نشده است. عجیب این بود که در آن زمان هیچ یک از آن جریان‫های که مردم را وادار به ترک اجباری خانه و کاشانه وکشور نموده بودند مورد محکومیت قرار نگرفتند، و از رفتار خشن و بی‫رحمانه و غیر انسانی مامورین ایرانی نیز سخنی در میان نیامد. اکنون هم هرچند مقام‫های مسوول ایرانی عامل اقتصادی را عمده نشان داده اند واز آن به عنوان پرده ای برای پوشاندن نیات اصلی شان بهره برده اند، گمان غالب این است که اهداف سیاسی پشت سر این قضیه عمده تر باشد. این اهداف که با در نظر داشت وضعیت دشوار افغانستان از نظر حکام ایرانی سهل الوصول است، می‫تواند با شایعات و افواهاتی که این روزها در مورد نقش ایران در تجهیز وتسلیح طالبان به گوش می‫رسد رابطه داشته باشد. ولی هر هدف دیگری نیز پشت سر داشته باشد دست کم از لحاظ انسانی و اسلامی به هیچ وجه توجیه نمی‫گردد.

بر گرفته شده از روزنامه ۸ صبح

+ نوشته شده در  ساعت   توسط همگی  |