از كارشناسان مردم شناس افغاني استفاده كنيد

خدمات نظاميان آمريكايي در افغانستان بر همگان واضح و آشكار است.
همه مردم ما ميدانند كه اگر حضور بموقع نيروهاي آمريكايي نمي بود سلطه طالبان كه به گفته برخي دست پروردگان پاكستان هستند همچنان بر سر مردم ما باقي مانده بود.
شايد برخي بر اين اعتقاد باشند كه حضور نظاميان آمريكايي در افغانستان از حيطه اختيارات بسياري از افراد افغاني و يا حتي دولت افغانستان خارج است و كسي نبايد در اين زمينه حرفي بميان آورد در حالي كه اين وظيفه قانوني و رسمي هر فرد افغاني ويا خارجي است كه بكوشد تا زمينه هاي قرابت و نزديكي و احساس پيوند هاي عميق افغانستان آمريكا رو به فزوني نهاده افغان ها از تلاش هاي اگاهانه آمريكايي ها در افغانستان سود برده و آمريكايي ها از امنيت و افغانستان.
استحكام پيوندهاي افغاني آمريكايي فقط با دخالت هر دو طرف افغاني و آمريكايي ميسر است نه تحكم يك طرف.
آمريكايي ها در افغانستان بايد به اين نتيجه رسيده باشند كه به تنهايي و بدون كمك كارشناسان واقع بين افغاني نمي توانند زمينه حضور مفيد خود در منطقه يا افغانستان را تثبيت نمايند.
نمونه بارز اين موضوع حضور جناب خليل زاد در سفارت آمريكا در كابل بود.

قالین افغانی"صنعت در حال سقوط"

صنعت قالین بافی که از صنایع قدیمی و پر ارزش افغانستان است در اثر ورود فرش های خارجی در وضعیت ناگواری به سر می برد.

قالین های مرغوب " خال محمدی، پروک، قزل ایاق، اندخویی و چوبی رنگ" که در شمال افغانستان تولید می گردند به گفته ی تولید کننده گان قالین در اثر نبود بازار مناسب خرید، آهسته آهسته کیفیت خود را از دست داده اند.

 

 گذشته ازاین که فروشنده ها و تجار قالین ورود فرش های ترکی و ایرانی را به بازار های داخلی کشور ضربه ی محکمی بر پیکر صنعت قالین افغانی تلقی میکنند قالین بافان افغان نیز از وضیعت ناگوار زنده گی در داخل کشور رنج می برند.

این قالین بافان که اکثرا بعد از سقوط طالبان از کشور پاکستان برگشته اند، نسبت عدم توجه دولت به وضعیت زنده گی شان دوباره به مهاجرت به سوی پاکستان روی آورده اند.

غلام سخی یکتن از قالین بافان ولسوالی آقچهء ولایت جوزجان در حالیکه از بازگشت دوبارهء حدود پنجاه در صد از قالین بافان آن محل به پاکستان خبر می داد، گفت که اگر دولت زمینه های مناسب زنده گی و کار را از ساختن پارکهای صنعتی، مواد خام، آب شست پشم ، مارکیت خرید قالین و سایر ضروریات اولیهء آنها را فراهم نسازد، تمام قالین بافان دوباره به پاکستان مهاجر شده و در آنجا در فابریکه های تولید قالین مصروف کار خواهند شد. او می گوید که یک قالینی را که سه خانم در مدت چهار ماه می بافند فقط در بدل پانزده هزارافغانی در بازار های داخلی به فروش می رسد.

" یک قالین در چهار ماه بافته می شود به قمیت پانزده هزار، هشت هزار مصرف قالین می شود و همی پول مزدش نمی شود وهمی است که صنعت دستی افغانستان از بین میرود کل مرد م همه چیز خود را فروخته دوباره به پاکستان وایران می روند چرا که آنجا هم مزد کار خوب است وهم کرایه خانه ارزان است حالی پنجاه فیصد کارگران در افغانستان نمانده اند."

او همچنان گفت:" دولت هیچ توجهی به ما ندارد وقتی یک قالین را به بازار عرضه می کنیم تهدابش(مصرفش) را پوره نمی کند."

وی افزود: " اگر این شرایط همچنان ادامه یابد همهء ما دوباره به پاکستان می رویم زیرا در آنجا همه امکانات برای قالین بافان مساعد است."

دراین حال استاد احمد شاه یکتن از تاجران محلی قالین در شهر مزارشریف می گوید که یگانه علت پایین آمدن نرخ قالین در داخل، ورود قالین های بی کیفیت ایرانی و ترکی است. وی می گوید: در صورتی که دولت زمینه های صدور مستقیم قالین افغانی را به خارج و جلو صدور فرش های خارجی را بداخل نگیرد، صنعت قالین افغانستان بکلی از بین خواهد رفت.

" اگر این فرش وارداتش به افغانستان دوام پیدا کند ضربه بزرگ به پیکر اقتصاد کشور، به صنعت قالین بافی کشور می باشد وبه کلی صنعت قالین بافی را از بین خواهد برد. تقاضای ما به نماینده گی از تمام قالین فروشان و بافنده گان قالین سمت شمال ازمقامات بالا خصوصا از وزارت تجارت همین است تا جلو واردات فرش ها ی خارجی راگرفته تا همی صنعت قالین خودما بتواند دوباره هویت ملی وبین اللملی را پیدا نماید ."

وی ادامه داد: " قالین خارجی ضربهء محکمی به پیکر قالین ما زده و اگر این حالت همچنان ادامه پیدا کند تا چند سال دیگر هیچ چیزی بنام قالین افغانی وجود نخواهد داشت."

او گفت:" ما خود ما به عنوان تجار از صدور قالین افغانی از طریق پاکستان ضربات محکمی را متحمل می گردیم دولت مجبور است برای بقای صنعت قالین تمام مشکلات را از میان بردارد زیرا قالین مبین هویت افغانستان است."

همچنان صوفی غلام سخی یکتن از فروشنده های سابقه دارقالین در شهر مزارشریف که اکنون به جز چند تخته قالین محدود افغانی سراپای دکانش پراز فرشهای ایرانی است می گوید که این فرشها به کلی جای قالین افغانی را در بازار های داخلی پر نموده و دیگر قالین بافان افغانی به جای تولیدات اصیل و مرغوب که مصارف هنگفتی را در قبال دارد بخاطر ادامهء حیات مجبور به تولید قالین های بی کیفیت با مصارف کمتر هستند.

" دل مردم را گرفته زیرا قالین شان به شکل درست به فروش نمی رسد و جای تمام بازار قالین افغانی را فرش ها ی ماشینی گرفته ودل بافنده گان نمی شود که قالین خوبتر ببافند و به بازار به قیمت خوبتری به فروش برسانند ولی به خاطر پیشبرد زنده گی خود مجبوراند به هرقمیتی که در بازار به فروش برسد قالین خود را عرضه کنند ."

او گفت:" یک قالین باف افغان وقتی می بیند جای قالینش را قالین های خارجی گرفته دیگر نمی خواهد قالین با کیفیت بلند ببافد زیرا آن قالین ها دیگر در افغانستان خریدار ندارد."

او گفت:" از سوی دیگر وقتی ما تقاضای قالین اصیل را از قالین بافان میکنیم آنها نمی خواهند چنین چیزی ببافند زیرا بافتن آن چندین ماه دیگر آنها را در برمی گیرد."

از سوی دیگر استاد احمد شاه تاجر قالین، علت پایین آمدن کیفیت قالین را در ورود مواد خام از خارج نیز عنوان میکند. زیرا او می گوید:" ورود پشم ها و رنگ های مصنوعی از پاکستان که بنام پشم ها و رنگهای بلژیکی یاد میشوند نیز کیفیت قالین را پایین آورده و به ارزش آن ضربه زده است."

او گفت:" در گذشته در محلات قالین بافی، افراد متخصصی وجود داشت که رنگ های {خومی} می ساختند و آن رنگها بود که قالین افغانی در چهل سال هم کیفیت خود را از دست نمی داد."

او گفت که اگر دولت در تولید رنگها و مواد خام قالین با قالین بافان مانند گذشته همکاری نکند قالین افغانی دیگر آن کیفیت سابق خود را نخواهد داشت.

روی هم رفته در کنار تمام مشکلات به گفته کسانیکه در بافت و تجارت قالین سرو کار دارند آنچه بیشتر از همه قالین افغانی را ضربه زده و صنعت آنرا تهدید می کند ورود فرشهای خارجی بخصوص قالین ها ایرانی و ترکی و عدم صدور قالین افغانستان بصورت مستقیم به مارکیت های اروپاست.

دراین حال انجنیر محمد حسن انصاری مدیر کننترول اطاق های تجارت ولایت بلخ در حالیکه مشکلات مولد ین و فروشنده های قالین را تایید می کرد، گفت که آنها مساله را با وزارت تجارات و مقامات ذیصلاح در میان گذاشته اند و بنا به گفتهء وی بزودی مشکلات قالین بافان از ناحیهء زمین جهت ایجاد پارکهای صنعتی حل خواهد شد.

اما او گفت که چون تولیدات داخلی ضرورت مردم را رفع نمی سازد بنا آنها در حال حاضر نمی توانند جلو ورود فرشهای خارجی را بگیرند.

زیرا او گفت:" دوسال قبل ما موضوع را به وزارت تجارت ابلاغ کردیم و آنها برای یک مدت کوتاه جلو ورود فرشهای خارجی را گرفتند اما ازینکه تولیدات ما ضرورت داخلی را تکافو نمی کند بنا دوباره ورود فرشهای خارجی مجاز گردید."

وی ادامه داد که وزا رت تجارت و اتاق های تجارت بین المللی افغانستان در تلاش اند تا زمینهء صدور مستقیم قالین افغانی را به بازار های بین المللی فراهم کنند.

قالین افغانی که از لحاظ بافت و رنگ از کیفیت خاصی برخوردار است در گذشته جایگاه خاصی در ماکیت های بین المللی داشت باوجودیکه سال گذشته یک محمولهء قالین {خال محمدی} بصورت مستقیم بعد از چندین سال از مزارشریف به کشور جرمنی صادر شد اما هنوز هم قالین افغانستان از طریق پاکستان و بنام آن کشور به اروپا وامریکا که مارکیت ها ی بزرگ خرید قالین ها ی افغانستان در آنجا وجود دارد صادر می گردد.

همچنان دراین حال پایین آمدن کیفیت قالین افغانستان در اثر فشار اقتصادی بالای قالین بافان و ورود مواد خام بی کیفیت و مهاجرت دوبارهء قالین بافان افغان به خارج از کشوربه خصوص پاکستان به منظور نبود امکانات درست، کار، زنده گی دشوار در داخل کشور تماما مواردی است که صنعت قالین افغانی را تهدید می کند.

گفتگوی اختصاصی کابل پرس با داکتر رمضان بشردوست

اعضای ولسی جرگه در حالی  به تعطيلات رفتند که بايد پيش از آن درباره وزرا و اعضای رد صلاحيت شده ی دادگاه عالی تصميم گيری می کردند. رييس جمهور می بايست بلافاصله پس از رد صلاحيت آنان افراد ديگری را به پارلمان معرفی می کرد. اوضاع امنيتی نيز علی رغم وجود نيروهای ناتو، ائتلاف، آيساف و پوليس و اردوی ملی وخيم تر می شود. حوادث کابل هشداری به مردم و جامعه ی جهانی بود که جدی تر اوضاع را تحت کنترول داشته باشند و .....

کابل پرس لازم می دانست تا درباره اوضاع حساس کشور با رمضان بشردوست، وکيل مردم در پارلمان و فعال سياسی و اجتماعی گفتگويی داشته باشد. آنچه در ادامه می آيد متن کامل گفتگوی کابل پرس و رمضان بشردوست می باشد.

ادامه نوشته

جنگ كوچي ها در ناهور 21/3/1385


بر اثر درگيري كوچي ها با ساكنان ناهور ولايت غزني يك نفر كشته و 10 تن ديگر زخمي شدند.
براساس گفته تفسير خان قوماندان پوليس غزني، پس از به وجود آمدن مشكلات بين كوچي ها و ساكنان ناهور، پوليس و اردوي ملي مداخله نمودند كه بر اثر تيراندازي كوچي ها يك پوليس جان باخته و سه پوليس ديگر زخمي شدند.

ادامه نوشته

آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري 18/3/1385

كار قيرريزي جاده شهيد مزاري در دشت برچي، روزپنجشنبه با حضور استاد خليلي معاون رئيس‌جمهور آغاز گرديد.
دشت برچي در غرب كابل موقعيت دارد و از مناطق محروم و مزدحم اين شهر به شمار مي رود، ساكنان آن پيش از اين از كم عرض بودن سرك در رنج بودند، سال گذشته كار تعريض سرك آن آغاز شد؛ پس ازتعريض، كار پخته نمودن آن بدليل عدم بودجه تا به امروز به تاخير افتاد و اين امر باعث شد كه در اثر غبار و آلودگي ناشي از سرك خاكي، شمار زيادي از ساكنان برچي به انواع بيماري‌ تنفسي مبتلاگردند.
استاد خليلي در مراسم آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري، ضمن تشكر از تلاش شاروال كابل و همكارانش براي فراهم نمودن زمينه پخته نمودن اين جاده گفت كه آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري گام نخست شاروالي، براي فراهم نمودن خدمات بيشترشهري براي مردم محروم نواحي ششم و سيزدهم كابل است، در برنامه تفصيلي تهيه شده از سوي شاروالي، براي اين منطقه همه امكانات لازم براي يك شهر پيشرفته در نظر گرفته شده و با درنظرداشت امكانات مالي شاروالي و همكاري شما مردم اين برنامه قدم به قدم عملي خواهد شد.

ادامه نوشته

افغانستان و هويت جديد

محمود جعفری

مقدمه:

بدون ترديد، افغانستان در مرکز بحران هويت ملي قرار دارد. اينکه زمينه ساز اين بحران چه بوده و چه عواملي موجب پيدايش آن شده است، اين مقاله به آن پاسخ خواهد داد.

همچنان شکي نيست که انتخابات هجده ميزان، آغاز يک روند جديد در تاريخ سياسي کشور به حساب مي آيد. اين روند مي تواند مؤلفه هاي مختلفي داشته باشد. يکي از اين مؤلفه ها - که عمده ترين آن نيز مي باشد - هويت ملي است. نگارنده بر اين باور است که انتخابات، راهکارهاي جديدي را براي حل بحران هويت در دسترس ما قرار داد. اين راهکار ها مي تواند جامعهء ما را از بحران هويت - که عامل عمدهء ناامني ها و عقب ماني هاي کشور بر شمرده مي شود - نجات دهد. در اين نبشته سعي بر آنست که راهکارهاي مزکور به عنوان هويت جديد مورد ارزيابي فشرده قرار گيرد.

هويت چيست؟

هويت، کلمهء عربي است که به جاي هوهو (او، اوست) استعمال مي شود. برخي از انديشمندان آن را ترجمه Identity انگليسي و Identite فرانسوي دانسته، به "اين هماني" برگردانده اند. پس هويت يعني خصوصيت فردي يک شيء يا به تعبير ديگر وجه مفارقتي که يک شيء را از ساير اشياء جدا مي سازد. به اين ترتيب هويت، چه کسي بودن يک فرد را تثبيت مي کند و شخصيت واقعي او را براي ديگران مي نماياند. چرا که هر موجودي داراي يک "من" واقعي است. اين "من" ذات او را از ذوات ديگر تفکيک مي کند. مانند "من انساني" و "من حيواني". من انساني - که همانا انسانيت انسان است - انسان را از حيوان و ساير موجودات عالم جدا مي سازد و من حيواني-  که همانا حيوانيت حيوان است - او را از باقي مخلوقات جهان تميز مي بخشد.

بنابراين، هويت داراي دو وجه و صورت است؛ يکي وحدت و ديگري کثرت. "وحدت"، "من خارجي" را با ذاتش يکي کرده، صفت مستقلي به او مي دهد. "کثرت"، ميان آن ذات و باقي ذات ها، پردهء حايلي مي نهد تا از همديگر تفکيک و تشخيص گردند. پس در عين اتحاد، تخالف و تضادي نيز وجود دارد.

هويت ملي

"هويت ملي"، بر ساختهء  عصر جديد است. از نيمه دوم قرن بيست رواج يافته و اکنون از مباحث عمدهء سياسي – اجتماعي به شمار مي رود. تا هنوز تعريف کاملي براي آن ارائه نشده است. محققان هر کدام مطابق علايق ذهني خويش، عناصري را در آن دخيل دانسته، به عنوان تعريف بيان کرده اند. برخي هويت را در چهار عنصر زبان، جغرافيا، مذهب و نژاد، محدود ساخته اند. شماري، عناصر ديگري را نيز از قبيل "فرهنگ" و "تاريخ" بدان افزوده اند. ليکن هيچ يک نتوانسته اند تعريف جامعي از آن داشته باشند. مثلاً دکتر علي الطائي در کتاب "بحران هويت قومي در ايران" از هويت ملي، چنين تعريفي بدست مي دهد:

"هويت عبارت است از مجموعه خصوصيات و مشخصات اساسي اجتماعي، فرهنگي، رواني، فلسفي، زيستي و تاريخي همسان که به رسايي و روايي بر ماهيت و ذات گروه، به معناي يگانگي يا همانندي اعضاي آن با يکديگر، دلالت کند و آن را و آنها را در يک ظرف زماني و مکاني معين بطور مشخص و قابل قبول و آگاهانه از ساير گروه ها و افراد متعلق به آنها متمايز سازد."

مي بنيد که اين بيان، بيشتر ناظر بر سه جهت تعريف يعني جامعه شناسي، روان شناسي و روان شناسي اجتماعي مي باشد.

"ابراهيم حاجياني" در مقاله ء "تحليل جامعه شناختي هويت ملي در ايران و طرح چند فرضيه"، مي نگارد:

"هويت ملي، فرايند پاسخگويي آگاهانهء يک ملت به پرسش هاي پيرامون خود، گذشته، کيفيت، زمان، تعلق، خواستگاه اصلي و دائمي، حوزهء تمدني، جايگاه سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ارزش هاي ملهم از هويت تاريخي خود است. همچنين هويت ملي را مي توان مجموعه اي از نشانه ها و آثار مادي، زيستي، فرهنگي و رواني دانست که سبب تفاوت جوامع از يکديگر مي شود... هويت ملي را مي توان مترادف خلق و خوي، طبيعت ثانوي  و يا ويژگي يا منش ملي دانست."

(فصلنامه مطالعات ملي، سال سوم – پاييز 1379)

در اين تعريف جنبه هاي اجتماعي، تاريخي و رواني هويت، مورد نظر قرار گرفته و عنصر زمان نيز بدان افزود گرديده است.

محمد رضا تاجيک به نقل از احمد اشرف مي نويسد:

"هويت ملي و قومي، از انواع هويت جمعي است و به معناي احساس همبستگي بزرگ ملي و قومي و آگاهي از آن و احساس و فاداري به آن و فداکاري در راه آن است."

اين تعريف، جهت اجتماعي و عاطفي هويت ملي را مورد توجه قرار داده است.

به اين ترتيب، مي بينيم، هيچکدام از تعريف ها نمي تواند جامع و مانع بوده باشد. هر يک به جنبهء خاصي اشاره دارد. چنانچه عين تشتت آراء را ما در نوشتار انديشمندان بيروني نيز مي توانيم جستجو کنيم که هر کدام با اتکاء به زاويهء  مشخصي، ديدگاه شان را در زمينهء هويت ملي تبيين کرده اند؛

"هگل" از پيشگامان روانشناسي اجتماعي، "ذهن اجتماعي" را عامل پيوند و همبستگي ملي دانسته و بر ثقالت آن به عنوان يک "نيروي برتر" تاکيد ورزيده است.

"منتسکيو" و "کنت"، نيروي برتر، وحدت و انسجام، احساس عاطفي و وجوه مشترک را سبب ساز همگرايي در جامعه تلقي کرده، عامل ثبات و دوام نظام اجتماعي دانسته است.

"و بر"، رفتار معطوف به ارزش را، از موجبات اصلي پيوند اعضاي جامعه بهم، به حساب آورده، و "دورکيم" عاطفه و وجدان جمعي را برهان قطعي بر حفظ نظم عمومي پنداشته است و هر دو، "ارزش مطلق" (نيروي برتر)، انسجام، وجوه مشترک، عاطفه يا احساس، آگاهي و تعادل را به عنوان عناصر عمده در تعريف هويت ملي، بر شمرده اند.

"ملوچي،" عامل "تضاد" را عنصر مؤثر در تشکيل هويت ملي دانسته است.

همچنان تعداد ديگري از محققان، منافع يا اهداف مشترک، ارتباط، وابستگي و انسجام، احساس تعلق، آزادي و آگاهي را از عوامل تشکيل دهندهء هويت ملي به حساب آورده اند در حالي که عده اي، احاطهء هويت جمعي بر بخشی از هويت فردي را از مهمترين و اساسي ترين رکن آن تلقي کرده اند.

" افسر رزازي فر" در مقاله اي تحت عنوان "الگوي جامعه شناختي هويت ملي در ايران" با بررسي هر يک از ديدگاه هاي فوق، "احساس تعهد" و "تعلق عاطفي " را عناصر عمده و اصلي دانسته با توجه به آن، هويت جامعه اي را چنين تعريف کرده است:

"هويت جامعه اي، نوعي احساس تعهد و تعلق عاطفي نسبت به اجتماع عام (ملي) مي باشد که موجب وحدت و انسجام جامعه است و بخشي از هويت فرد را تشکيل مي دهد."

(همان)

در يک جمع بندي کلي از تعاريف فوق، مي توان عناصر تشکيل دهندهء هويت ملي را چنين بر شمرد: خصوصيات اجتماعي، فرهنگي، رواني، فلسفي، زيستي و تاريخي همسان، و حدت و انسجام، تضاد، زمان و مکان، جايگاه سياسي و اقتصادي، خلق و خوي جمعي، ذهن اجتماعي، نيروي برتر حاصل از پيوند اذهان، تجانس و وحدت افراد در اطراف نيروي برتر، احساس عاطفي، رفتار معطوف به ارزش، عاطفه و وجدان جمعي، وجوه مشترک، آگاهي، تعادل، آزادي، احساس تعلق، ارتباط، احساس تعهد و تعلق عاطفي، منافع يا اهداف مشترک و احاطهء هويت جمعي بر بخشي از هويت فردي.

ممکن است برخي از اين وجوه، منبع مشترکي داشته باشند. از اينرو مي توان آنها را ضم همديگر نموده، عنصر واحدي به وجود آورد، ولي به هر حال همهء عوامل فوق نمي تواند در يک بحث کوتاه قابل ارائه باشد. بناءاً به مواردي بايد درنگ کرد که با شرائط و احوال جامعهء ماهمخواني داشته، ما را در حل بحران هويت ملي کمک نمايد.                

عکسهايی از تظاهرات خونين کابل

 

صدها تن از مردم خشمگين در کابل، روز دوشنبه 8 جوزا (29 مه) در اعتراض به حادثه ای که منجر به کشته شدن شماری از غيرنظاميان در شمال کابل شد دست به تظاهرات زدند و به تاسيسات و موتر (خودرو) های دولتی خساراتی وارد کردند.

تظاهرات از کوتل (گردنه) خيرخانه آغاز شد، جايی که در آن، يک تانک نيروهای آمريکايی، آنگونه که مقامات می گويند 'در اثر يک نقص فنی' از کنترل خارج شد و با برخورد به موتر (خودرو) های اطراف خود، چند نفر را کشت.

تصویر۱

تصویر۲

تصویر۳

تصویر۴

تصویر۵

تصویر۶

تصویر۷

تصویر۸

تصویر۹

تصویر۱۰

تصویر۱۱

تصویر۱۲

وزیر ارشد را چگونه بخوانیم؟

مير حسين مهدوی

اگر تصادفا عبد رب رسول سیاف ، زلمی خلیل زاد ، انورالحق احدی و حامد کرزی باهم یک عکس یادگاری بگیرند و شما از روی تصادف به این عکس یادگاری دسته جمعی به دقت نگاه کنید ، خیال می کنید که عکس در حال پاره شدن است. در گوشه ای از عکس که  تصادفا آقای سیاف ایستاده است ، نفرین و نفرت مومنانه تمام فضای عکس را پر کرده است. او به نظر می رسد در حال استغفار باشد. به نظر او عکس گرفتن با کافری چون خلیل زاد و کافرکی مانند احدی ، باعث سبکی ایمانش خواهد شد. از نظر او – و در روایتی از این عکس کذایی – کرزی چون زیاد کافر مل شده است ، مستحب موکد است که نه به او نزدیک شد و نه با او دست داد یا دست زد. ایضا تنفس بوی او مکروه است. به همین دلیل این قسمت از عکس در حال پس رفتن است. یعنی گوشه سیافی عکس در حال فرار از متن است. در قسمتی که مثلا احدی ایستاده است ، به نظر می رسد سرشار از مدارای روشنفکرانه است. احدی به نظر می رسد از اینکه با بنیاد گرا ترین چهره ممکن در افغانستان – و شاید جهان – عکس یاد گاری می گیرد حالش در حال بهم خوردن است. گمان می کنم در این عکس کذایی وی بسیار متفکر به نظر می رسد. دلیل آن روشن است چون در حال پیدا کردن دلیل موجه برای جامعه روشنفکری افغانستان است تا ثابت کند که وی به خاطر منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان چنین ذلتی را به جان خریده است. از تشریح گوشه های دیگر عکس در می گذرم. هر گوشه ای حد اقل در حال فرار از گوشه دیگر ویا در حال جنگ با گوشه دیگر است. اگر این روایت سوریالستی را باور ندارید به یکی از عکس های دستجمعی این حضرات نظری دوباره یا سه باره بیاندازید. وقتی آنان در عکس دستجمعی شان در حال فرار از هم باشند چگونه توقع دارید که خود آنان در حال جنگ و گریز نباشد. حتما انتظار ندارید که سیاف مسئول تیم تبلیغاتی کرزی در انتخابات پارلمانی شود و احدی جای نماز سیاف را در یکی از مصلی های پغمان رو به قبله بیاندازد.

تا حال فکر کرده اید که خلیل زاد با کدام چسپ معجزه آسایی این چهره های ضد هم و متناقض را چنان به هم دیگر گره زده است که نه مذهب می تواند آنان از هم جدا کند و نه سکولاریسم و نه جریان روشنفکری و نه حتی منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان . به راستی چه اتفاقی افتاده است که اینک مثلا گلبدین حکمتیار جهادی با نور محمد تره کی  خلقی نه تنها عکس یاد گاری می گیرد بلکه دریک صف و در رکاب هم و برای منافع مشترک مبارزه می کنند؟ چه چیزی می تواند این نیروهای متنافر را اینگونه به هم و با هم نزدیک کند؟

پاسخ روشن است. ظاهرا قرار نیست به این زودی ها جنگ وجدال قومی در افغانستان خاتمه یابد. سیاف و احدی و کرزی و خلیل زاد و ... را چیزی به نام قومیت در یک صف قرار داده است.

اگر شاخ و شانه کشیدن های سیاف و ربانی را علیه هم در آخرین جلسه پارلمان دیده و یا شنیده باشید ، قطعا به این نتیجه می رسید که مذهب و دین دیگر جای چندان جدی در تعاملات سیاسی ندارد. اگر می داشت این دو یار دبستانی که اسلام گرایی را با اخوان المسلمین مصر آغاز کرده و سالها علیه کمونیست ها و طالبان شانه به شانه هم جنگیده اند و چه بارها که همدیگر را استاد خطاب کرده و از این خطاب مبارک ، غرق ثواب و شادمانی گشته اند اینک به صورت هم دیگر مشت نمی زدند. سیاف صف قدیمی اش را در جریان جهادی ها رها نمی کرد و در کنار کرزی و دارو دسته غربی اش قرار نمی گرفت.

خوانندگان محترم ! اینک توجه شما را به چند تصویر کوتاه جلب می کنم:

1- لوی جرگه اضطراری : چرا این جرگه ملی به جای این که مثلا 7روزه باشد 13 روزه شد؟ جوابش را حتما می دانید چون اعضای این جرگه ملی شده به تفاهم نمی رسیدند. اما می دانید مشکل اساسی بر سر چه بود؟ من چون خوشبختانه یا بد بختانه عضو این جرگه ملی شده ، بودم ، دلیل اصلی اختلاف را با چشمان سردیدم و اینک حکایت ها خواهم کرد: دلیل اصلی اختلاف بر سر این بود که قدرت بر معیار واحد های اداری تقسیم شود یا بر مبنای نفوس. دوستان پشتونیست ما آنچنان به واحد اداری متوسل شده بودند که یک تار موی هم ازآن گذشتنی نبودند. از طرف دیگر دوستان آنتی پشتونیست ما- مرادم غیر پشتون هاست -  نیز دل در گرو نفوس داده بودند. جنگ در زیر خیمه ها تا نیمه های هر شب دوام داشت و گزارش گران بی بی سی و سی ان ان را یارای نزدیک شدن به این خیمه های طوفانی نبود. چه دالر ها که در آن نیمه های شب دست به دست نگشت وچه معاملات بزرگ و کوچکی که رقم نبست. در همین جرگه تاریخی بود که ناگاه نیم جرگه فریاد زدند : مرگ بر پاکستان و نیمه باقی مانده گفتند : مرگ بر ایران.

2- لوی جرگه قانون اساسی : به راستی مشکل اصلی این جرگه دیگر چه بود؟ چندین سال از جهاد علیه هم گذشته بود و دیگر دشمنان دیروز آنچنان دوستان صمیمی شده بودند که به راحتی می توانستند هم به ظاهر شاه بگویند بابای ملت و هم به کرزی بفرمایند جلالتمآب محترم و هم به فهیم بگویند مارشال صاحب. مشکل برسر این بود که مثلا چرا سرود ملی به زبان فارسی نیست؟ چرا زبان فارسی زبان رسمی کشور است و چرا ...

3- انتخابات ریاست جمهوری : چه کسی می تواند منکر شود که انتخابات ریاست جمهوری یک بزکشی قومی نبود؟ بزکشی به خاطر بردن کابینه و قدرت. کرزی در کابینه جدیدش بعد از این که ملقب به رئیس جمهوری اسلامی افغانستان شد( بعنی بعد از اینکه در بزکشی قومی برنده شد) ، کابینه جدیدش – خر از پل گذشته اش – را با ترکیب کاملا متفاوت معرفی می کند. به راستی آن مارشال صاحب دیروز که علم دار مبارزه با ترویزم جهانی بود و وارث قهرمان ملی ، کجا رفت. گو اینکه باد شرطه آمد و تمام این واژه ها را با خود برد. مارشال در غار اصحاب نا کهف خواب ماند و قافله به راه خود ادامه داد. در این کابینه کسانی ماند که کرزی را آیینه ملت افغانستان می دیدند. از هزاره ها خلیلی دید و محقق نتوانست ببیند. از ازبک ها همه دیدند و از تاجیک ها قانونی ندید و مسعود دید و ربانی هم دید و هم ندید و مارشال که قبلا از دیدن مانده بود.

4- انتخابات پارلمانی : در انتخابات پارلمانی کسانی که نتوانسته بودند و یا نخواسته بودند  کرزی را آیینه تمام نمای هویت مردم افغانستان ببینند رای فراوان آوردند. محقق ، وزیر مغزول و مغضوب کرزی ، قانونی ایضا و رئیس سابق – یا مسبوق – مخالفان دولت – که در فارسی جدیدا به آن می گویند اپوزیسیون – و بشردوست ایضا – یعنی وزیر معزول کرزی و...- و مضافا کسی که کارهای عجیب و غریب می کرد و می کند و ... این افراد رای بسیار بالایی آوردند. چرا چنین شد. مثلا چرا محقق هم از سیاف رای بیشتر آورد و هم از قانونی . مگر جمعیت هزاره ها در ولایت کابل از این دو طایفه دیگر زیاد تر است؟ زیادی و کمی جمعیت اش را الله و اعلم اما هزاره ها بسیج شده بودند که علم افتخارشان را بردوش بردارند. این علم افتخار محقق  بود. آنچنان که تاجیک ها و دیگران چنین کردند. پس انتخابات پارلمانی هم یک بزکشی قومی بود. حضراتی که اینک به پشتوانه رای قومی به جرگه رفته اند ایا شایستگی این مقام را دارند. مسلما ندارند. چه فراوانند وکلای محترم و محترمه ای که سواد خواندن و نوشتن ندارند و برای گرفتن رای شان باید یا خود کرزی را بیاورند و یا عکس نا مبارکش را تا این وکیل محترم یا محترمه – چه فرقی می کند- بفهمد که منظور از این جمله ( یعنی حامد کرزی ) چیست؟ مگر در افغانستان قحط الرجال آمده است. مگر دانشگاه کابل در طول سال های عمرش کچالو تولید کرده است که اینک وکیل پارلمان نمی تواند کرزی را بخواند و باید آن را ببیند؟ آنچنان هم قحط الرجال نیامده است. حد اقل آدم های خط خوان فراوانند امامثل اینکه در بسته بندی قومی معمولا جنس های خراب بیشتر جای می گیرد.

هدف کرزی در نخستین گام ، دور زدن مارشال فهیم بود. چون کرزی به معاون بی زور و بی ضرر ضرورت داشت. از طرف دیگر این معاون بی خطر باید تاجیک می بود. گشتند و گشتند و گشتند و کسی را خوب تر ( یعنی کم زور تر ، نا توان تر و نا لایق تر از احمد ضیاء مسعود) در میان تاجیکان نیافتند. او هم خوب بود و هم دو حسن داشت.( حسن و ملاحت) اولا برادر قهرمان ملی بود و ثانیا داماد ربانی و البته ثالثا خوب بود. کرزی با احمد ضیاء مسعود چنان به گردن مارشال زد که او حتی حرف زدن یادش رفت ( البته همان حرف های تفنگی که قبلا می زد و چه فراوان آنها را تکرار می کرد) او رفت و قانونی ، به قانون جاذبه قومی متوسل شد و به میدان آمد. قانونی راهم به کمک استاد ربانی چنانی با چوکی ریاست ولسی جرگه زدند که هنوز که هنوز است گنگس است.

هزاره ها قبلا با دستان استاد خلیلی گل ها به گردن کرزی آویخته بودند. محقق خیال کرده بود که قانون جنگل شامل حال دیگران هم می شود. او را به کمک استاد سیاف ( دوست و هم رزم قدیمی اش !!) چنان خلع سلاح کردند که فرصت نه گفتن هم نیافت. اندکی ایمان ( دالر) و اندکی استاد سیاف را در یک پیاله ریختند وبه محقق تعارف کردند. او در یک لاجرعه نوشید و در صف محبان پیوست.

اکنون که پارلمان قبلا پیش خرید شده است و شاخ های کوچک و بزرگ اقوام دیگر بریده شده است، طبیعی است که نوبت به چه می رسد. کسی باید از تیم کرزی بیاید وکمی به دو معاون زحمت کشش کمک کند. تمام کار ها را اگر به دوش احمد ضیاء مسعود و استاد کریم خلیلی بیاندازند نه خدا را خوش می آید و نه بندگان مخلصش را در حزب افغان ملت. منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان حکم می کند که کسی دیگر به این دو بزرگوار کمک کند.

امین ارسلا آمد تا هم پارلمان را دور بزند و هم معاونان رئیس جمهور را هم قانون اساسی را. چرا که در منطق سوسیال دموکراتیک افغان ملت ، همه چیز باید در خدمت پشتونیزم باشد و پشتونیزم البته که باید در خدمت افغان ملت و افغان ملت در خدمت انور الحق احدی ، سیاف و کرزی.

بر احدی پوشیده نیست ( حتی بر احدی ، وزیر مالیه و ...) که وزارت ارشد یا وزیر اشد ، جز با منطق افغان ملت ( منطق سوسیال دموکراتیک قومی ) با هیچ معیاری نمی تواند قابل دفاع باشد. این حرکت توهین به اراده و اعتماد مردم افغانستان است و به بازی گرفتن اصول دموکراتیک در تعاملات سیاسی .

حرف آخر شاید این باشد که وزارت ارشد را وزارت ارشد ها بخوانید . وزارت برادران ارشد . البته که این برادران بزرگ ، پشتون ها نیستند. مراد پشتونیست هایی است که به منافع پشتون ها هم ذره ای دل نبسته اند.

نامه سرگشاده دانشجويان و فرهنگيان افغان در ايران

رياست محترم «دولت جمهوري اسلامي افغانستان» جناب مستطاب آقاي حامد كرزي سلام عليكم!

افغانستان كشوري است كه تاريخ آن، به طور كم‌نظيري، با جنگ، خونريزي و آنارشيسم، ورق مي‏خورد. از دوران امير عبدالرحمن گرفته تا دوران طالبان، جنگ، كشتار، قتل ‏عام و غارت آشكارا ترين پديدارهاي اجتماعي، سياسي و تاريخي بوده اند. اين وضعيت هرچند به تاريخ افغانستان سيماي كريهي بخشيده، در بطن آن اما واقعيت‌هاي نهفته اند كه تنها از طريق درك و شناخت‌ آنها است كه مي‌توان منطق و ماهيت اين وضعيت نامطلوب سياسي و اجتماعي را شناخت و از ادامه، تكرار و بازتوليد آن در توالي دوره‌هاي تاريخي جلوگيري كرد. تشديد و فراگير شدن جنگ داخلي و چهره عوض كردن آن از نزاع‌هاي ايدئولوژيكي به نزاع‌هاي قومي در دهة هفتاد قرن جاري گوياي آن بود كه اين واقعيت‌ها از استتار بيرون شده و به صورت آشكار و عريان در برابر ديدگان نخبگان و مردم افغانستان جلوه نموده اند. مدت‌ها بود كه تاريخ افغانستان در انتظار ظهور چنين وضعيتي به سر مي‌برد و جنگ‌هاي داخلي با تمام ويرانگري‌هايي كه داشت، دست كم، اين فرصت را فراهم ساخت تا نخبگان و مردم افغانستان بالعيان با اين واقعيت‌هاي وحشت‌ناك، ويرانگر، موجود و اما مستتر در تاريخ گذشتة افغانستان مواجه شوند. مواجهة مستقيم با اين واقعيت‌ها در دوران جنگ داخلي،‌ حداقل، اين امكان را فراهم ساخت، كه مردم افغانستان برمبناي درك و شناخت خويش از تجربة تلخ تاريخي و واقعيت‌هاي مضمر در دل آن، در صدد صورت‌بندي جديدي از تاريخ خويش بيرون آيند. سقوط طالبان، معاهدة بن و استقرار دولت موقت به رياست شما حاصل چنين وضعيتي بود و فرصت تاريخيي بود كه بر تاريخ ناانساني، دردناك و ظلماني مردم و كشور افغانستان نقطة پايان گذاشته شود. شما بسيار خوش‌شانس بوديد، هر چند در وضعيت دشوار، سرشار از ناامني و ويرانگي،‌ اما به لحاظ تاريخي بسيار استثنايي وارد تاريخ افغانستان شديد. تاريخ شما را در موقعيت فوق العاده استثنايي قرار داده بود، موقعيتي كه فراتر از حد يك رياست بود و مي‌توان آن را با موقعيت تاريخي جواهر لعل و نهرو در هندوستان و لياقت‌علي خان در تاريخ پاكستان مقايسه نمود. با اينهم، اما بعد از گذشت پنج‌سال از اين دورة تاريخي جديد پرسش‌ها و نگراني‌هاي زيادي مطرح اند كه اگر پاسخ مناسبي براي آن نداشته باشيد، بي‌گمان موقعيت شما را از رهبري تاريخ جديد افغانستان، تا حد يك دولت‌مرد ناكام تنزل مي‌دهد. گذشته از اينكه حضور شما در ايران چه دستاوردهاي معين سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در پي‌ خواهد‌ داشت، براي دانشجوياني كه خارج از افغانستان در ايران مشغول به تحصيل اند فرصتي فراهم آورده كه برخي از مهم‌ترين مسائل جاري در كشور، ولو بالاجمال، با شما در ميان گذاشته شود. پشت‌سر گذاشتن پنج سال از مهم‌ترين دورة تاريخي كشور در ساية دولت‌مردي شما، به ما اجازه مي‌دهد تا شماري از مهم‌ترين دغدغه‌هاي خود را بي‌پرده وشفاف با شما مطرح كنيم، چه اين كه عقيده داريم،‌ تنها بدين گونه است كه شايد بتوان به نحوي در بهتر شدن اوضاع كمك كرد:

1.    تجربه‌ جنگ‌هاي داخلي تلخ اما بلحاظ تجربه‌پذيري تاريخي و سياسي بسيار مهم و حياتي بود. آنچه را كه جنگ‌هاي ويرانگر داخلي به عنوان واقعيت‌هاي مستتر در دل تاريخ افغانستان برملا ساخت، ماهيت ظالمانة مناسبات قدرت و نسبت نابرابر شهروندان افغانستان در برابر آن بود. هرچند نابرابري در افغانستان چند چهره بود اما بنيادي‌ترين آنها را نابرابري مبتني بر «قوم‌محوري» و «جنسيت» تشكيل مي‌داد. «هويت قومي» براي برخي‌ها جرم نابخشودني تلقي مي‌گشت و براي برخي ديگر زمينة برخورداري تمام عيار از همة امكانات و فرصت‌هاي قدرت را فراهم مي‌ساخت. با اين وجود، در دورة جديد تاريخ افغانستان به رهبري شما، انتظار بر آن بود كه با درك از اين معضل بنيادين و بالقوه خطرناك تاريخي، زمينه‌هاي تعادل در پايه‌هاي ساختار سياسي، به منظور رفع و محو نابرابري مبتني بر قوميت، به مثابة كانوني‌ترين پتانسيل بحران، از ميان برداشته شود. همانگونه كه در قانون اساسي زمينه‌هاي رفع برخي از تبعيضات و نابرابري‌هاي ساختاري برداشته شد، اميد مي‌رفت در ساختار اجرايي حكومت و دولت نيز حركت معطوف به برابري و رفع محروميت‌ از قوميت‌هاي محروم همانند هزاره‌ها آغاز گردد. اما به نظر مي‌رسد در توزيع امكانات و فرصت‌ها و عزل و نصب مقامات از سطح وزيران گرفته تا پايين‌ترين رده‌هاي ساختاري از زمان دولت موقت تا كنون، تنها به مشاركت صوري جهت اقناع مغالطه آميز اذهان عامه، اكتفا شده است. غيبت‌ هزاره‌ها در وزارت‌خانه‌هاي اساسي از رأس تا قاعده، عدم تعديل تقسيمات ناعادلانة اداري در گذشته به عنوان مادر ساير محروميت‌ها و عدم توزيع برخي از ابتدايي‌ترين امكانات شهروندي همانند آب، برق و سرك‌سازي در غرب كابل و صدها نمونه‌هاي ديگر هيچ امكاني براي رد اين واقعيت باقي نمي‌گذارد. عقيدة ما اين است كه ادامة چنين وضعيت به هيچ وجه به پيشرفت پروسة دموكراسي و شكل‌گيري هويت فراگير ملي‌ كمكي نمي‌كند، بلكه در عوض پتانسيل بحران را هميشه بالا نگه‌ميدارد.

2.    در وضعيت بحراني و گذار ناامني بدترين و خطرناكترين تهديد وضعيت موجود به شمار مي‌رود. ناامني، گذشته از پيامدهاي ويرانگر و خونبار انساني و ايجاد بدبيني و سرخوردگي فزايندة اجتماعي در ميان شهروندان نسبت به دستگاه حكومت، دستاورد‌هاي مثبت دولت را نيز كمر‌نگ جلوه مي‌دهد. حاصل اين وضعيت  ياس و سردرگمي اجتماعي و بدنبال آن بحران‌هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي تا سرحد ناكامي پروسة جديد است. عدم قاطعيت در تامين امنيت جز تشديد ناامني هيچ كمكي به حل بحران نمي‌كند. ترور و ناامني فزاينده در تمام نقاط كشور، غارت‌گري، چپاول و ترور شخصيت‌هاي ذي‌نفوذ مردم توسط مقامات دولتي در شمال،اتفاقات خونبار هرات، كشتار و قتل عام شهروندان بي‌گناه كشور در جنوب و جنگ تمام عيار اخير همگي نشان مي‌دهد كه سياست‌هاي مماشات دولت با جزيره‌هاي اقتدار در شمال، جنوب و جنوب غرب دستاورد ملموسي نداشته و كشور را در يك بحران فراگير ناامني فرو برده است.  با اين وصف، اكنون از منظر دلواپسي به تقويت فرايند دموكراتيزاسيون، تامين امنيت و ثبات پايدار ابقاي جنگ‌سالاران شناخته‌شده در بدنة اجرايي دولت همانند عطا محمد نور والي بلخ و اسماعيل خان وزير آب و برق و انتصاب مجدد فهيم به عنوان مشاور ارشد در امور امنيتي چه توجيه ملي و دموكراتيك مي‌تواند داشته باشد؟ آيا با ناكامي آشكار سياست مماشات و امتيازدهي هنوز هم اين استراتژي مبناي تعامل دولت شما با جنگ‌سالاران، گردانندگان جزيره‌هاي اقتدار و مافياي قدرت قرار دارد؟ تحليل ما اين است كه وضعيت بحراني كنوني از عوامل متعدد داخلي و خارجي برخوردار است كه مهم‌ترين آنها را مي‌توان ناكامي سياست مماشات و جذب گردانندگان جزيره‌هاي اقتدار و مافياي قدرت در ساختار اجرايي كشور، به حساب آورد و از اين روي، تازماني كه اين استراتژي كنارگذاشته نشده و  پاليسي قاطعي در جهت ازبين‌بردن زمينه‌هاي ساختاري وضعيت بحراني موجود اتخاذ نگردد، نمي‌توان به شكل‌گيري ثبات، آرامش، امنيت و نظم پايدار در جامعه اميدوار بود.

3.    دغدغة ديگري كه جامعة دانشجويي ناگزير از طرح آن است، بحران فساد و ناكارآمدي در دولت و بدنة اجرايي تحت رياست شماست. برگشت بيش از پنجاه درصد بودجة تعريف‌شدة دولت در سال ۱۳۸۴ واقعيت «ناكارآمدي» و فقدان ظرفيت‌هاي ساختاري در دولت را به آشكارا ترين وجه برملا ساخت. از سوي ديگر ارتشا، پارتي‌بازي، انجويسم و تبديل شدن وزارت‌خانه‌ها و بخش‌هاي اداري به مراكز قومي، طايفه‌اي و قبيله‌اي واقعيت‌هايي اند كه چهرة ملي ادارات دولتي را در اذهان شهروندان افغانستان به شدت مخدوش نموده است. با اين هم‌، هنوز هيچ نشانة از عزم دولت در جهت مهار اين بحران و افزايش كارآمدي نهاد‌هاي اجرايي ديده نمي‌شود.  شما به خوبي آگاهيد كه همبستگي بسيار بالايي ميان كارآمدي و مشروعيت نظام سياسي وجود دارد. بالا رفتن كارآمدي دولت همواره با مشروعيت فزايندة اجتماعي دولت همراه است و افزايش ناكارآمدي نيز مي‌تواند دولت را با بحران عدم مشروعيت اجتماعي روبرو سازد. بدين‌ترتيب، از نگاه ما، ادامة اين وضعيت فوق العاده خطرناك است و  به ميانجي كاهش مشروعيت اجتماعي دولت شما، مي‌تواند بحران‌هاي زيادي را فرا روي دولت شما و روند جديد قرار دهد.  

4.    گذشته از همة آنچه كه در بالا بيان شد، يكي از مهم‌ترين مسائل در تاريخ معاصر افغانستان تحصيلات است. شما به عنوان بالاترين مقام اجرايي به خوبي از تاخر تاريخي، فرهنگي و علمي افغانستان نسبت به ساير جوامع آگاهي داريد. چند دهه است كه هيچ فعاليت در خور توجهي براي ارتقاي وضعيت فرهنگي و علمي در كشور انجام نشده است.  امروزه جايگاه افغانستان در ميان توسعه نيافته‌ترين كشورهاي جهان قرار دارد. اين امر، ارتقاي كمي و كيفي تحصيلات را به مهم‌ترين اولويت تاريخي و ملي در افغانستان تبديل نموده است. در شرايطي كه دولت در داخل با محدوديت‌ فضا و امكانات آموزشي رو به روست، راه اندازي بورس‌هاي تحصيلي و اعزام دانشجويان به خارج از كشور مي‌تواند تا حدودي  به رفع اين مشكل و بهبود تحصيلات در افغانستان كمك نمايد. به رغم اين واقعيت، اما به ويژه در قبال بورس‌هاي تحصيلي در ايران نه تنها هيچ اقدام تسهيل‌كننده‌اي صورت نگرفته، بلكه بي‌برنامگي، سردرگمي، رفتارهاي سليقه‌اي و مانع‌تراشي در قبال بورسيه‌هاي مرتبط با ايران، از سوي دولت افراد زيادي را از فرصت تحصيل و ادامة آن محروم نموده است. شما به خوبي از نقش بي‌بديل دانشجويان در معماري و مهندسي جامعة فردا آگاهي داريد، حال بايد از جناب‌عالي پرسيد، كه مانع‌تراشي در قبال بورس‌هاي تحصيلي در ايران و محروم كردن شهروندان افغاني از امكان ادامة تحصيلات از چه توجيه ملي و انساني برخوردار است؟ در شرايطي كه افغانستان، غرض جبران عقب‌ماندگي و تاخر فرهنگي، علمي و تاريخي خويش بيش از هر زمان ديگري به دانش و تحصيلات مسلكي نياز دارد، از نگاه دانشجويان مبارزه با آگاهي و از بين بردن زمينه‌هاي تحصيلات براي افغاني‌ها يك فاجعه است. آيا در دولت شما تدابير معيني براي جلوگيري از چنين رفتارهاي ضد منافع ملي وجود دارد؟  از نظر ما تداوم و تكرار رفتارها و سياست‌هاي از اين قبيل، به شدت، جايگاه و وجهة ملي دولت شما را در ذهن مردم تا سطح يك دستگاه قومي و قبيله‌اي تنزل مي‌دهد.

آقاي رئيس جمهور!

 آنچه بيان شد تنها برخي از دغدغه‌هاي جامعه دانشجويي است كه مي‏خواستيم طي يك جلسه عمومي، حضورا، با شما در ميان بگذاريم، اما از آن‏جا كه چنين فرصتي فراهم نشد، برآن شديم كه طي يك نامه رسمي خدمت شما تقديم گردد. دانشجويان، هرچند ممكن است خود قرباني برخي از اين سياست‌ها و رفتارها گردند، اما دلواپسي‌ها و نگراني‌‌هاي اساسي آن‏ها را منافع كلان ملي از قبيل شكست تجربة دموكراسي و هراس از بازگشت به وضعيت گذشته، تشكيل مي‌دهد. ما صميمانه براي شما توفيق در مهار بحران و عبور موفقيت‌آميز از دوران گذار را، از قادر مطلق و لايزال ياري طلب مي‌كنيم.

 با احترام

انجمن دانشجويان و فرهنگيان افغانستان  

تهران

۶/۳/ ۱۳۸۴

دورنمای روابط افغانستان و ایران

کرزی و آيت الله خامنه ای

روز شنبه حامد کرزی برای دیدار و گفت وگو با مقامات ایرانی وارد آن کشور شد.

سفر آقای کرزی بلافاصله بعد از سفر وی به ابوظبی که یک کشور دیگر اسلامی است صورت می گیرد.

ایران در غرب افغانستان قرار دارد و اشتراکات فراوان فرهنگی و مذهبی با افغانستان دارد.

پیشینه روابط دو کشور کمتر تنش آلود بوده است. سابقه نزاع های افغانستان وایران به سالهای حکومت ظاهر شاه و همین طور شاه ایران به مساله استفاده از آب هیرمند و برخی از ادعاهای مرزی بر می گردد.

ایران در سال های جهاد مردم افغانستان با شوروی به حمایت از مبارز ۀ آن ها بر ضد اشغالگران روسی پرداخت.

حضور ملیون ها مهاجر افغان در ایران و همین طور گشایش دفاتر احزاب جهادی در این کشور نشانه یی این همکاری و حمایت بود.

با روی کار آمدن دولت مجاهدین در افغانستان روابط دو کشور گسترش یافت اما هنگامی که طالبان پس از سقوط مزار شریف یک خبرنگار و تعدادی از دیپلمات های ایرانی را به رگبار بستند محافظه کاران ایران این کشور را تا آستانه یک جنگ با طالبان پیش بردند اما حکومت اصلاح طلب خاتمی به نرمی از کنار این بحران گذشت.

بعد از سقوط طالبان و روی کارآمدن یک حکومت متمایل به غرب در افغانستان و حضور نیروهای امریکایی در این کشور هر چند ایرانی ها تلاش کرده اند که روابط خود را با افغانستان دوستانه نشان بدهند اما برخی شواهد حاکی از آن است که آن ها از حضور یک دولت دوست با امریکا و همین طور رفت و آمد نظامیان امریکایی در کنار گوششان زیاد خوشنود نیستند.

در اوایل حکومت آقای کرزی زلمی خلیل زاد سفیر افغانی الاصل امریکا از مداخلات ایران در امور افغانستان به انتقاد شدید پرداخت اما این انتقادها باعث نشد که بر روی روابط دو کشور آسیب جدی وارد شود.

ایران به نشانه حسن نیت خود به دولت جدید افغانستان گلبدین حکمتیار یک مخالف برجسته دولت آقای کرزی و حضور غرب در افغانستان را از خاک خود اخراج کرد.

دو دولت افغانستان و ایران تلاش کرده اند که در ظاهر خود را متعهد به روابط نیک با یک دیگر نشان بدهند.

اما با آن هم خصومت دیرینه امریکا با ایران سبب پیش آمدن افت و خیزهایی در روابط دو کشور شده است. برای مثال قرار بود سفر آقای کرزی به ایران خیلی پیشتر از این ها صورت می گرفت اما به دلایلی این سفر به تعویق افتاد که برخی از گمانه ها علت آن را مخالفت امریکا عنوان کردند.

با این همه فرهنگیان و همین طور بازرگانان دو کشور دور از زد و بندهای سیاسی به داد و ستد داشته های معنوی و مادی خویش با یک دیگر مشغولند و رقابت های سیاسی باعث نشده که از روابط آن ها کاسته شود.

همین طور مهاجرت ملیونی مهاجران افغانی به ایران و نشست و برخاست آن ها با ایرانی ها و کار در محیط های ایرانی دوام دارد.

روابط افغانستان وایران به سبب گذشته تاریخی مشترک و فرهنگ و زبان مشترک می تواند که بیش از این ها گسترش یابد به شرطی که رقابت های سیاسی و منفعت طلبی های سیاسی مانع این دوستی نشود.

آنچه مهم است بخوانید

افغانستان قلمرو استبداد و بیعدالتی ملی

محمد عوض  نبی زاده

در اين سه دهه اى كه سپرى شد، مردم ما نظامهاى سياسى مختلفى را تجربه نمودند. نظام شاهى، شاهى مشروطه، جمهوريت، دموكراسى چپ، حكومت جهادى، امارت طالبى و دموكراسى لبرال.

دموكراسى در حافظهء تاريخى ما تداعى كننده دو تجربهء ديگر نيز مى باشد كه يكى دموكراسى تاجدارى كه در دهه دموكراسى پياده گرديد و ديگرش جمهورى دموكراتيك افغانستان كه در صبح هفتم ثور سال 1357 از طرف حزب دموكراتيك خلق افغانستان اعلام گرديد. تجربه نخستين ما با دموكراسى با انارشى و ضعف اداره و بى نظمى همراه بود و دموكراسى  دوم ما در مدت اندكى به تعداد يكصد هزار روشنفكر و دانشمند و استاد دانشگاه و نويسنده و كودك مكتب و اهل سياست و درايت را در پلچرخى و ساير زندانهاى جهنمى فرو بلعيد و با آن هم عطشش فرو نه نشست. 

با فروريزى نظام طالبانى ما شاهد دموكراسى اى از نوع ديگر بوديم. در اين دوره نغمهء دموكراسى، به عنوان مصرفى ترين آهنگ در بازار مطبوعات و سياست افغانستان مطرح گرديد. كاروان اين دموكراسى در حالى از شهر بن حركت نمود كه از بالا توسط طياره هاى (بى 52) و از پائين توسط نيروهاى مسلح هژده كشور خارجى (غربى) اسكورت و بدرقه مى گرديد. رئيس جمهور اين دموكراسى با آنكه از سوى (مردم) انتخاب شده بود ولى از ميان همه هموطنانش و در كشورى كه از ناحيه سرباز و جنگجو نه تنها (خود كفا) كه حتى از صادر كنندگان اين (تخصصص) در جهان مى باشد! كسى را براى محافظت خويش نيافت و تا مدت زيادى از سوى سربازان خارجى محافظت مى گرديد.

شالوده بنياد اين دموكراسى در (بن) پى ريزى شد و در سرنوشت ساز ترين لحظات، دو رأى بر سيزده رأى ترجيح داده شده و مهندس آن، سنگ اول اين ساختمان را از همان آغاز كج نهاد. موسم دموكراسى ما از بهار آن پيدا بود و كاروان آن در مسيرى از قبل تعيين شده در حركت افتيد و براه خود ادامه داد. اين دموكراسى به نيروى مردم نيامده بود. اين دموكراسى زادهء برگه هاى رأى (Ballot) نبود بلكه مولود گلوله (Bullet) بود. اينكه آيا مى شود بزور نيروى عسكر و آن هم نيروى بيگانه، كشورى را در مسير دموكراسى قرار داد، پرسشى است بس مهم كه نويسنده اين سطور در مقاله اى زير عنوان (Afghanistan: Democratization by Force) تا اندازه اى به آن پاسخ داده است. ولى در اينجا مى خواهم به يك نكته اشاره نمايم و آن اينكه انتخابات آزاد و عادلانه و معيار قرار دادن رأى اكثريت انتخاباتى شرط نخستين تحقق دموكراسى در كشور ها بشمار مى رود. آقاى مارک پسينى   (Mark Peceny)  استاد دانشگاه نيومكسيكو در مقاله اى كه زير عنوان (Forcing Them to Be Free) در شماره سپتمبر 1999 Political  Reserch Quarterly (فصلنامه پژوهشهاى سياسى) نوشته است، نشان مى دهد كه از نظر تاريخى، امريكا تنها در يك صورت توانسته است دموكراسى را براى كشور هاى ديگر ارمغان ببرد و آن آماده ساختن اوضاع براى اجراى انتخابات آزاد و عادلانه بوده است. تاريخ افغانستان نشان مى دهد كه ميان انتخابات و دموكراسى رابطه اى متقابل وجود نداشته است. ما در اين سه دهه اخير هميشه انتخابات داشته ايم ولى چنين انتخاباتهايى نتوانستند راه را براى دموكراسى هموار سازند. امروز تقريبا همه نظامهاى دنيا براى كسب مشروعيت سياسى و بين المللى از انتخاباتهاى فرمايشى سود مى برند ولى معيار دموكراسى بر مبناى نزاهت، پاكى، شفافيت، آزادانه و عادلانه بودن انتخابات نهاده شده است.

آنچه در انتخابات رياست جمهورى افغانستان صورت گرفت چيزى جز يك دروغ بزرگ نبود، دروغى كه براى به كرسى نشاندن آن صدها مليون دالر تخصيص داده شده بود. آخر چطور مى توان كشورى را كه تعداد نفوس آن را از بيست و دو تا بيست و نه مليون انسان تخمين نموده اند، بيشتر از ده مليون نفر براى انتخابات ثبت نام كند. آيا شما مى پذيريد كه ساكنان قله هاى نورستان و پامير، آنهايى كه حتى شايد از رويكار آمدن آقاى كرزى خبرى نداشته باشند، در اين انتخابات سهم گرفته اند؟

در انتخاباتى كه آقاى كرزى مشروعيت خويش را منبعث از آن مى دانند، گفته شده بود كه بيشتر از 10.5 مليون نفر ثبت نام نموده بودند. شگفت اينكه اين تعداد در حدود 107% افراد واجد شرايط بود. در كشورى كه اسم زن چيزى جز (عورت اجتماعى) نيست؛ در جامعه اى كه زنان تنها دوبار از خانه بيرون مى شوند-ببخشيد بيرون كشيده مى شوند- كه يكبار از خانهء پدر به منزل شوهر و بار دوم از خانهء شوهر به خانه گور است؛ در سرزمينى كه نصب كردن فوتوى زنان در كارت انتخابات و ساير اسناد رسمى گناهى بس بزرگ تلقى مى گردد؛ در مرز و بومى كه مظاهر دموكراسى براي عامه مردمش كاملا نا آشنا است؛ و بالآخره در جغرافياى بسته اى كه مردمان برخى نقاط آن هيچگونه رابطه اى با حكومت و سياست ندارند، چطور مى توان اين نسبت اغراق آميز را پذيرفت.

در امريكا با آنكه سهولتهاى فراوانى براى انتخابات وجود داشته و فرهنگ دموكراسى در تار و پود مردمش سارى است، ولى در آخرين انتخابات رياست جمهورى آن، كمتر از 64% شهروندانى كه واجد شرايط رأى دهى بودند، شركت ورزيدند. اين در حالى است كه نسبت سهمگيرى در انتخابات اخير امريكا بيشتر از دفعه هاى گذشته بوده است.

مداخله هاى بيشرمانهء آقاى خليلزاد در امر اين دموكراسى، رسوايى ديگرى بود كه مشروعيت آنرا زير سوال برد. روزنامه لاس انجلس تايمز در شماره 23 سپتمبر 2004 خويش گزارش مفصلى در باره آقاى خليلزاد نشر نموده و گفته بود كه ايشان در پهلوى آنكه سفير و نماينده بوش در افغانستان بوده اند رياست دفتر انتخاباتى آقاى كرزى را نيز بدوش داشته اند.

در آن روزهايى كه افغانستان مصروف آمادگى براى اجراى انتخابات رياست جمهورى بود، آقاى دونالد رامسفيلد سفرى به افغانستان نمود كه هدف آن معاينهء (اوضاع دموكراتيک) اعلام گرديده بود. آقاى رامسفيلد در جريان آن سفر كنفرانسى را به اشتراك آقاى كرزى در كابل برگزار نمودند. يكى از خبرنگاران وقتى كه از حقيقت جعل و تقلب و گرفتن چند كارت در فرايند ثبت نام براى انتخابات سوال نمود، مى دانيد كه آقاى كرزى چه پاسخ داد؟ او گفت: "ما در حال تجربه دموكراسى هستيم، بگذاريد آنها دموكراسى را دو بار تجربه نمايند". و آيا مى دانيد كه آقاى رامسفيلد كه رفته بودند تا (اوضاع دموكرايتك) نوين را از نزديك مشاهده نمايند، در برابر اين پاسخ چه تبصره كردند؟ هيچ! آنچه من ياد كردم بروز يازدهم اگست سال 2004 در ويب سايت رسمى وزارت دفاع امريكا (www.defenselink.mil) و همچنان در همان روز در روزنامه مشهور (يو- اس- اى - تودى)  و راديوى آزادى و چند روز بعد در كانال عربى الجزيره انعكاس يافت. ما از همان آغاز اين پروسه داريم دموكراسى- ببخشيد جعل و تقلب- را چند بار تجربه مى كنيم.

عرابه شكسته دموكراسى (افغانى) در مسيرى كه برايش ترسيم نموده بودند حركت مى نمود تا آنكه در ۱۸ سپتمبر سال گذشته (۲۷ سنبله) موسم برگزارى انتخابات پارلمانى فرا رسيد. در انتخابات پارلمانى هم جعل و تقلب فراوانى بكار رفت كه موسسات بين المللى و كميسيون مشترك انتخابات، خود بدان اعتراف نمودند.

با گشايش پارلمان، مردم افغانستان آمال فراوانى بر (خانه ملت) بستند ولى هنوز ديرى نگذشته بود كه بيمارى نيروى اجرائيه و قضائيه كشور در دستگاه قوه مقننه نيز سرايت نمود و اين (مرجع آمال) را از كار انداخت. مسخره ترين كارى كه اين پارلمان در اين مدت انجام داد حادثهء تعيين سه وزير بود. به اين معنى كه در رای گيری روز پنجشنبه (۲۰ اپريل) مجلس نمايندگان افغانستان، از مجموع ۲۴۴ نماينده حاضر در مجلس، اميرزی سنگين (مخابرات) ۱۲۰ رای، يوسف پشتون (توسعه شهری) ۱۲۱ رای و اکبر اکبر (مهاجرين) ۱۱۸ رای بدست آوردند. بحثهاى گرمى بر سر اين مسئله در پارلمان صورت گرفته، برخى آنها را كامياب و عده اى مشروط اعلام نمودند. بيائيد ببينيم كه قانون اساسى افغانستان در اين باب چه مى گويد. در ماده ۱۰۶  آمده است: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضر اتخاذ می شود". بر مبناى اين ماده، هر يك از وزراى محترم فوق بايد حد اقل 123 رأى مى آوردند تا بحيث وزير انتخاب مى شدند. در جريان بحث روى اين ماده، سخنان مضحكى در مجلس شوراى ملى گفته شد و طرحهاى مضحكترى از سوى برخى اعضاى پارلمان پيشنهاد گرديد. خنده آور تر از همه تأكيد و پافشارى عده اى بود كه مى خواستند رأى ممتنع را با غير حاضران يكسان دانسته و از متن صريح قانون كه از"اکثريت آرای اعضای حاضر" حرف مى زند، چشم بپوشد. يكى از شهكار هاى (دموكراسى افغانى) همين يكسان قرار دادن صاحبان رأى ممتنع با غير حاضران است كه تا هنوز در هيچ جاى دنيا معمول نبوده است.

در آن جمع هيچكس حاضر نشد تا صداى خواهر عزيزى را بشنود كه عمرى را در قضا سپرى نموده و همواره فرياد مى زد كه برادران! از براى خدا قانون اساسى كشور تان را زير پا نكنيد. اما مجلس شوراى ملى كه بايد پاسبان قانون اساسى و ساير قوانين كشور باشد بجاى آنكه از قانون اساسى دفاع كند مسئله را به رئيس جمهور راجع  نمود. رئيس جمهور هم بجاى آنكه بگويد قانون اساسى افغانستان در اين مورد تصريح دارد، آنرا به ديوان عالى قضا محول نمود. ديوان عالى قضا كه بايد كنار قانون اساسى را مى گرفت، برايش تنها نبض رئيس جمهور مهم بود و از همين لحاظ قانون اساسى كشور را بسادگى زير پا نموده و آن سه كانديد وزير محترم را برنده اعلام نمود. تغيير ماده قانون اساسى نه از صلاحيت پارلمان است، نه از صلاحيت رئيس جمهور و نه هم از صلاحيت ستره محمكه. براى برنده اعلام نمودن آن سه وزير محترم تنها دو راه وجود داشت: اول اينكه لوى جرگه داير مى شد و متن ماده 106 را اين طور تعديل مى نمود: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضرى كه مثبت و يا منفى رأى داده اند، اتخاذ می شود". راه دوم اين بود كه پارلمان براى بار دوم رأى مى داد و يا اينكه رئيس جمهور آنها را براى بار دوم پيشنهاد مى نمود.

نكته قابل توجه ديگر اين بود كه در مراسم ادای سوگند، از هدايت امين ارسلا، به عنوان وزير ارشد حکومت و کسی که "نيازی به تاييد پارلمان نداشته است" نام برده شد و به این ترتيب آقای ارسلا بيست و يکمين فردی بود که به عنوان وزير سوگند وفاداری ياد نمود. وزارت ارشد چه معنى اى را افاده مى كند و چرا آقاى كرزى اين وزارت را براى آقاى امين ارسلا ايجاد نمودند، پرسشهايى اند كه پاسخ مى طلبند. پرسش ديگرى كه سر بلند مى كند اين است كه آقاى كرزى در حالى مى دانستند پست وزارت ارشد مخالف نظام رياستى است ولى چرا آن را براى پارلمان پيشنهاد نمود و سپس اظهار داشت كه وزير آن نيازى به تأييد پارلمان ندارد. براى پاسخ به اين پرسشها بايد گفت كه اگر نحوهء كار آقاى كرزى را از همان آغاز مطالعه نمائيم مى بينيم كه همه تلاش ايشان در به حاشيه كشاندن رقيبان سياسى بالقوه و بالفعل شخص خود شان مصرف شده و بس. ايشان در مرحله نخست از حربهء جنگسالار بسيار سود بردند و با از ميان برداشتن آقاى فهيم-كه ايشان حالا تصور مى كنند كه تنها با پوشيدن لباسهاى پر زرق و برق نظامى و كله كج نهادن و تند نشستن دارند كار مهمى انجام مى دهند- ديگر بايد در فكر از ميان برداشتن رقيبان ديگر خويش شوند. اشرف غنى نخستين شخصى بود كه آقاى كرزى از پيوند هاى خارجى و داخلى ايشان هراس داشت. حاجى عبدالقدير شخصيت دومى بود كه آقاى كرزى از همان آغاز او را نمى خواست. حقايق داستان قوماندان عبدالحق را هم خدا مى داند. استاد ربانى از شخصيتهاى ديگرى بود كه كرزى و خليلزاد توانستند در كنار تنه اش دو سه شاخچهء ديگرى بنشانند و نيروي گروهش را به انحلال كشند. حالا نوبت به هدايت امين ارسلا رسيده است. هدايت امين ارسلا كيست؟ هدايت امين ارسلا فرزند عبدالله جان فرزند امين الله خان فرزند معاذالله خان فرزند ارسلا خان است كه تخلص ارسلا را از جد بزرگ خويش گرفته است. ارسلا خان غلجى از شخصيت هاى مهم كابينه سال 1874 شير على خان بود كه امير موصوف در جمع پنج وزير خويش سمت وزارت خارجه را بدوش او گذاشته بود. مير غلام محمد غبار در صفحه 595 جلد اول تاريخ خويش اسم او را (ارسلاح خان غلجائى) نوشته است. هدايت امين ارسلا كه نواسه كاكاى مرحوم حاجى عبدالقدير و عبدالحق مى باشد يگانه شخصيت باقى مانده درساحه است كه با در نظر داشت سابقه خانوادگى و ارتباطات خارجى خويش مى تواند با آقاى كرزى رقابت نمايد. ايجاد پست وزارت ارشد، به معنى  ارجگذارى به آقاى هدايت امين ارسلا نه، بلكه برنامه اى است براى كوبيدن اين حريف كهنه كار، صبور و درونگرا. آقاى كرزى در حالى كه در تعيين نمودن او چهره اى صميمى و خيرخواه بخود گرفته است ولى در حقيقت مى خواهد با اين كار، حريف  خويش را از چند استقامت در خاموشى بكوبد.

او مى خواهد گريبان آقاى ارسلا را در دست نمايندگان مردم دهد.

مى خواهد ايشان را بحيث وزير غير قانونى توهين نموده و از نظر ها بيندازد.

مى خواهد ميان ايشان و ساير وزرا و همچنان ميان ايشان و معاونان رئيس جمهور دشمنى و كينه و سؤ نيت ايجاد نمايد. آقاى كرزى مى خواهند او را در كرسى اى بنشانند كه نه بودجه دارد، نه جايگاهى در نظام سياسى افغانستان، نه وظايف و مسئوليتهاى مشخص و نه هم از سوى پارلمان كشور تأييد شده است.

سوال در اين است كه آيا آقاى كرزى نمى توانستند هدايت امين ارسلا را در سمت وزير خارجه پيشنهاد نمايند، پستى كه نه تنها در آن كار كرده و تجربه داشته اند كه حتى آقاى كرزى هم روزگارى در زير نظر ايشان و در تحت تربيت شخص ايشان كار مى نمودند.

سوال در اين است كه آيا آقاى هدايت امين ارسلا از اين همه دسايس نا آگاه است و يا اينكه همان حكمت قديمى گوشواره گوش شان است كه مى گويد: "گاهى تظاهر به نا آگاهى خود بلند ترين مدارج آگاهى است". من خودم تصور مى كنم كه اين دپلومات كهنه كار كه خانواده اش از يكصد و سى سال بدينسو در متن سياست افغانستان حضور داشته و با همه نيرنگها آشنايى دارد، اين بار خود را به نا آگاهى زده است. جناب آقاى كرزى خوب مى دانند كه آقاى هدايت امين ارسلا از امكانات زيادى جهت پر كردن جاى ايشان برخوردار مى باشند (البته با در نظر داشت فكتور هاى مختلف سياست كنونى)، زيرا: ايشان از سويه علمى بلند تر و تجربه بيشترى بر خوردار اند. در دامان خانواده اى بدنيا آمده كه از دو قرن بدينسو در عرصه سياست افغانستان تجربه دارند. با شاه سابق افغانستان محمد ظاهر شاه رابطهء خويشاوندى دارد. خانواده او از با نفوذ ترين خانواده هاى سمت مشرقى در دوران جهاد بوده است. نسبت به آقاى كرزى بيشتر به اصول و قانون پابندى نشان مى دهند. و بالآخره ايشان مربوط به بزرگترين تشكل قبيلوى افغانستان يعنى شاخه غلجى مى باشند.

دموكراسى قبل از هر امر ديگر بمعنى قانونيت و حفظ وحدت ملى است. دموكراسى در غياب "ملت" و "دولت ملى" مفهومى ندارد. اما اينكه رئيس جمهور يك كشور بجاى وصل نمودن پارچه هاى رنگارنگ موزائيك ملى در لجنزار قومگرايى و قبيله پرستى غرق مى گردد، سخت شرم آور است.

تاريخ شهادت مى دهد كه كشور هاى بيگانه، مداخله گر و استعمارى و نمايندگان شان هميشه تضاد هاى قبيلوى نهفته در جامعه ما را غنيمت شمرده و از آن در جهت تضعيف مردم ما سود برده اند، چه تضاد هايى كه به شكل پشتون و تاجيك و ازبيك و هزاره بروز كرده و چه اختلافاتى كه در ميان شاخه هاى فرعى قبايل وجود داشته است.

نادر شاه افشار پس از آنكه اشرف هوتک پادشاه سلسهء غلجى را درهم شكست و دولت غلجايى قندهار را در سال 1738 در هم كوبيد, احمدخان ابدالى را در زمره افسران نظامى قشون افغانى خويش استخدام نموده و از تضاد و دشمنى قبايل سرزمين ما سود فراوانى حاصل نمود. اين تضاد و دشمنى تا ساليان درازى چنان مشتعل ماند كه حتى Olivier Roy (اوليويه روا) دانشمند افغانستان شناس فرانسوى كودتاى هفت ثور را از محتواى ايديولوژيك آن تهى نموده و آن حادثه را انتقام غلجى ها از درانى ها خواند. من در مورد صحت و سقم سخن اوليويه روا چيزى نمى گويم ولى همينقدر مى دانم كه بخش بزرگى از سياستمداران ما آسياب قدرت سياسى خويش را با نيروى خون فرزندان معصوم و نا آگاه اين قوم و آن قبيله مى چرخانند.

در اينجا نا گفته نماند كه رقيب ديگرى كه از طرف آقاى كرزى دور ساخته شد همانا آقاى اشرف غنى احمد زى بود. آقاى كرزى ايشان را بحيث رئيس دانشگاه كابل تعين نمودند، در حالى كه از ده ها سال بدينسو رسم بر اين بوده است كه رئيس آن مؤسسه علمى از سوى شوراى عالى آن برگزيده شود. شخص ديگرى كه مى خواست خودش باشد نه كاريكاتور جناب كرزى، همين آقاى جلالى وزير داخله پيشين كشور بود كه تحملش براى رئيس جمهور خود كامه و تحميلى ما دشوار تمام مى شد. اگر بگوئيم كه آقاى كرزى با اين عناصر اختلاف ايديولوژيك داشته است درست نيست. اگر گفته شود كه ايشان اختلاف سياسى داشته اند آن هم غير صحيح است. اگر ادعا شود كه خصومت هاى شخصى در ميان بوده است، آن هم قابل قبول نمى باشد. اگر اختلافات مذهبى مطرح شود اين گمان هم بيجا است. پس كدام عاملى ميان ايشان جدايى آورده است؟ پاسخ من، مشكل روانى زمامدار بزرگ ما است كه از ديدن هر شخصيت نيرومندى بخود مى لرزد و از همان ابتداى حكومت خويش همواره در تلاش ساختن كابينه اى از چاپلوسان و (بلى گو) هاى حقير و مسخره است. گويا اينكه ايشان اين مصرع را شعار بزرگ كابينه و حكومت خويش قرار داده اند كه مى گويد: "اينجا بغير برده متاعى نمى خرند". در قديم گفته بودند: "برايم بگو كه به چه نوع كركترهايى علاقه دارى تا بگويم كه تو كيستى".

در اين پنج سالى كه گذشت، افغانستان از بركت رهبرى فاقد درايت خويش فرصتهاى بزرگى را از دست داد. ما فرصتى هايى را از دست داديم كه هيچگاهى در تاريخ براى ما پيش نيامده و در آينده هم ميسر نخواهد شد. ضمانت قوى جامعه بين الملل براى ساختن زير بناى اين كشور و همكارى در جهت كوتاه ساختن دست همسايگان جز اين فرصتها بود. آقاى كرزى و شركاى ايشان بعنوان فاسد ترين و بى كفايت ترين اداره هاى تاريخ سياسى ما همه اين فرصتها را سوختند.

حكومتهاى پيشين افغانستان با وجود عيوب بزرگ شان هنر هايى هم داشتند، ولى بسيار دشوار است تا در اداره كنونى افغانستان هنرى يافت. اگر از سلطنت چهل ساله محمد ظاهر شاه مى ناليم، ولى او با وجود همه عيبهايى كه داشت توانست كشور فقير و محاط به خشكه ما را تا اندازه اى مستقل نگه داشته و توازن سياسى كشور را حفظ نمايد. سياست حكيمانه آن حكومت در جنگ دوم جهانى هم قابل ستايش بود. اگر از محمد دادود مى ناليم، براى او همينقدر كافى است كه افتخار تأسيس رژيم جمهورى بر ويرانه هاى حكومت خانواده خودش را داشت. اگر حزب دموكراتيك خلق افغانستان را بخاطر كشتار ده ها هزار روشنفكر دگر انديش و صدها هزار هموطن بيگناه و تحقير اعتقادات دينى مردم محكوم مى كنيم، آنها على الاقل توانستند زمامدارى يك دودمان، بر سرنوشت يك ملت را از ريشه بركنند. گرچه پايان بخشيدن به نظام خانوادگى هدف نخستين مشروطه خواهان بود كه در اين راه قربانيهاى بى شمارى دادند، ولى كودتاى هفت ثور توانست اين هدف را برآورده سازد. اگر مجاهدين را بخاطر ضعف اداره و حكومت و جنگهاى كابل محكوم مى كنيم ولى آنها توانستند دماغ خرس تجاوزگر قطبى را به خاك ذلت ماليده و افتخار بزرگى را براى تاريخ شان نصيب شوند. اگر مى گوئيم كه طالبان نظام قبيلوى و منحط و گنديده اى را ايجاد نمودند ولى بسط (امنيت) و التزام آنها به قوانين و فرامين خود شان نظيرى نداشت. حال سوالى كه مطرح مى شود اينست كه اين آقايى كه پس از طالبان براى ما سوغات فرستاده شده است، چه كارى را انجام داده اند؟ بلند رفتن قيمتها به استقامت آسمان، انتشار حيرت آور رشوت در تمامى اداره ها و همه سطوح پله هاى مديريت، گسترش لجام گسيختگى جنسى، انتشار شراب و مواد مخدر، دامن زدن به تفرقه هاى قومى و سپردن امكانات و مسئوليتهاى بزرگ مالى و فرهنگى به فاشيستهاى ديوانه افغان ملت، ظهور و نطفه بندى مافياى بسيار نيرومند در كشور و ترويج فرهنگ مزدورى و از خود بيگانگى، رها كردن دهقانان و زمينداران مظلوم و عدم حمايت آنها در برابر محصولات زراعتى پاكستان و چين ... جزء دستاورد هاى پنجساله اين حكومت ناكام بحساب مى آيد. 

يك نكته را نبايد فراموش نمود كه هر زمامدارى علاقه دارد تا بر قدرت خود بيفزايد و زمامداران ضعيف هميشه علاقه مند اند تا بى كفايتى خويش را از راه تمركز قدرت فردى جبران نمايند. يكى از لازمه هاى قدرت اينست كه قدرتمدار تا اندازه اى كه مى تواند به پيش مى راند و تا زمانى كه افراد و سازمانهايى مانع افزون طلبى او نشوند، همواره بر قدرت خويش مى افزايد. درد بزرگ ما در اينست كه در اين كشور نهادى نيست تا در مسير پياده ساختن دموكراسى مخلصانه و قانونمند قدم بردارد. ما تا هنوز فاقد اپوزيسيون سياسى اى هستيم كه بتوان اسم اپوزيسيون را بر آن نهاد. اپوزيسيون سست و غير منظم، نداشتن تصور كامل از اوضاع، تضاد اجنداهاي سياسي در داخل آن، توجه به منافع شخصي و خانوادگي، قرباني نمودن اهداف و پروژه هاي بزرگ در پاي منافع افراد مطرح در صحنه، تشكلهاى خانوادگى و منحصر نمودن سازمان و حزب در يك ولسوالى و يا سمت، اينها همه جزء تراژيدى اندوهبار دموكراسى در كشور ما بشمار مى روند. سازمانهاى مطرح در ساحه بيشتر شان به (دكان) شباهت مى رسانند تا به (سازمان)، زيرا دكانداران هميشه در غم اين اند كه چگونه راه معامله را با اين و آن جستجو نموده و به سرمايه خويش بيفزايند. فروختن اهداف و حقوق بزرگ يك ملت و توجه به پيوند هاى خانوادگى و محلى و حراست از پولهاى باد آورده و حرام و تن به هر رزيلت دادن، لكه ننگى بر جبين اين موجودات كوچك و حقير و اين فرومايگان معامله گر باقى خواهد گذاشت. آرى! تراژيدى اصلى دموكراسى ما واقعيت تلخ (دموكراسى بدون دموكراتها) در كشور است. 

تاريخ شهادت مى دهد كه اكثريت قاطع نخبگان سياسي ما در تمامى مراحل زندگى خويش در صف مخالفان دموكراسي بوده اند، چه اين نخبگان چپي بوده اند و يا راستي، در قدرت بوده اند و يا در اپوزيسيون. اما امروز كه صداي دهل دموكراسي همه صدا ها را خفه ساخته است، گروه عظيمي از همان نخبگان ديروزى جامه بدل نموده، شاگردان مدرسه استالين و ارادتمندان مائو همه (سوسيال دموكرات) شده اند. افسران خاد و پلچرخي و تيوري پردازان "دكتاتوري پرولتاريا" از "دموكراسى امپريالستى"، حقوق بشر و احترام به افكار و عقايد "دگر انديشان" سخن مى رانند، و كساني كه دموكراسى را در يك كشور اسلامى بمثابه شرك تلقى مى نمودند، حالا همه شان خلعت دموكراسى بر تن نموده اند. آخر چه چيزي به غير از منفعت جويي مي تواند مو قف كسي را توجيه كند كه تا ديروز دموكراسي را يك نظام ضد اسلامي تلقي مينمود ولي امروز در كرسى پارلمان نشسته است. شگفت اينكه، آنهايى كه اصولپايه اعتقادات سياسي شان بر بنياد فرهنگ قبيلوي استوار بوده و مظهر آميزش فاشيزم قبيلوي و فاشيزم سنتي بوده اند، خود را نسبت به هر گروه ديگري بيشتر دموكرات ميخوانند. درد بزرگى كه ما امروز داريم نفاق نخبگان ما است كه به مشكل مي توان بر قول و ادعاي شان اعتماد نمود.

نفاق خصوصيت بارز نخبگان سياسي ما است. در عصري كه همه ما دموكرات شده ايم و همه از دموكراسي حرف مي زنيم، با چه معيار و كدام محكي مي توان ادعا هاى اين نخبگان را تجربه و امتحان نمود. فكر ميكنم مطالعه اوضاع دروني و فلسفه سياسي اين احزاب و گروه ها، دقت در شيوه كار شخصيتهاي سياسي در درون گروه و تاريخ كار سياسى و درون سازمانى شان محك خوبي براي تمييز و داورى بحساب مي آيد. امروز بيشتر از هفتاد حزب سياسي در افغانستان فعاليت ميكند كه اگر فلسفه سياسي شانرا مطالعه كنيم مي توان همه شانرا در چهار و يا پنج حزب مدغم نمود. آيا اين همه احزاب براى خدمت به اين ميهن و ملت ساخته شده اند؟ و آيا راستى هم همه آنها داراى اهداف مشخصى اند؟ آيا اساسنامه، اهداف و برنامه هاى اعلان شده بيشترين اين احزاب با هم يكسان نيست؟!

در اين مرحله بر اعضاى شوراى ملى كشور است تا شكار سياستهاى قومى و نژادى آقاى كرزى و چند ابليس آدم روى ديگر در داخل پارلمان و دولت نشده و براى ساختن كشورى كه از چند پارچگى رنج مى برد، قانون اساسى كشور را محترم شمرده و اساسى را براى يك نظام ملى و قانونمند پى ريزى نمايند. دامن زدن به تفرقه هاى قومى در داخل پارلمان و آن هم بشكل بسيار مسخره و عريان آن به سود دشمنان افغانستان و زمامدار خود كامه ولى دموكرات نماى آن است. بر اعضاى محترم پارلمان است تا فرهنگ مسموم كننده معامله گرى، مزدورى، پول پرستى، فرهنگ ستيزى، وطنفروشى، اغتشاش، خانه جنگى، برادر كشى، قبيله گرايى و نژاد پرستى را كه خصوصيت بارز تاريخ رسمى ما بوده است از دل و دماغ خويش شسته و مسئوليت بزرگ و تاريخى خويش را در قبال مردم شان ادا نمايند.

اعضاى محترم شوراى ملى بايد در نظر داشته باشند كه پذيرش مسئوليت شرط نخست دموكراسى در كشور مى باشد. آقاى اريك فروم در كتاب گريز از آزادى مى نويسد كه آدميان با آنكه در ظاهر آزادى خواه اند ولى در باطن آزادى گريز اند و سببش هم اينست كه آزادى و مسئوليت هم عنان يكديگر اند. آدميان ترجيح مى دهند آزادى خويش را بفروشند تا مسئوليتى هم بدوش نداشته باشند. كشيدن بار مسئوليت كار ساده اى نيست. 

در دموكراسى ما همانطورى كه قبلا ياد آور شديم دو رأى بر سيزده رأى رجحت دارد، همه راديوهاى بيگانه به نفع كانديد مشخصى تبليغ مى نمايند، تقلب و جعل بجاى آنكه تقبيح شود تمرين براى دموكراسى خوانده مى شود، بجاى آنكه كانديد مورد نظر، نزد رأى دهندگان برود، برعكس آنها سوار بر هيلوكوپترها نزد جناب عالى آورده مى شوند، در اينجا برنامه و خدمت و سابقه و نام در كار نيست بلكه چيزهاى پنهان ديگرى سرنوشت كشور ما را رقم مى زند. در جاهاى ديگر دنيا انتخابات، زمامدار را تغيير مى دهد ولى در اينجا، زمامدار انتخابات را. در اين "سرزمين عجايب"، هر انتخاباتى كه از (بن) تا امروز براه انداخته شده، هدفش تحكيم سلطهء (خان خانان) بوده است و بس. خانى كه حتى قانون اساسى ساخته دست خودش را احترام نمى گذارد.

آنچه در افق خونين كشور ما مشاهده شد شفق بامداد نه، بلكه صبح كاذبى بود كه طلوع آن را خروس دروغگوى رسانه هاى بيگانه اعلام نمود. ولى سنت خدا و قانون طبيعت به صداى بلند مى گويند كه بامداد صادق هميشه در پى صبح كاذب نفس كشيده و بر آفاق شهپر مى گستراند. آيا من و تو خواهيم توانست از خواب چند قرنهء خويش برخاسته و به كاروان راهيان صادق آن سحر بپيونديم. خدا كند.

 

 

صبح كاذب دموكراسي صبح كاذب دموكراسي

 

خواجه بشير احمد انصاري

كانكورد– كاليفرنيا

 

در اين سه دهه اى كه سپرى شد، مردم ما نظامهاى سياسى مختلفى را تجربه نمودند. نظام شاهى، شاهى مشروطه، جمهوريت، دموكراسى چپ، حكومت جهادى، امارت طالبى و دموكراسى لبرال.

دموكراسى در حافظهء تاريخى ما تداعى كننده دو تجربهء ديگر نيز مى باشد كه يكى دموكراسى تاجدارى كه در دهه دموكراسى پياده گرديد و ديگرش جمهورى دموكراتيك افغانستان كه در صبح هفتم ثور سال 1357 از طرف حزب دموكراتيك خلق افغانستان اعلام گرديد. تجربه نخستين ما با دموكراسى با انارشى و ضعف اداره و بى نظمى همراه بود و دموكراسى  دوم ما در مدت اندكى به تعداد يكصد هزار روشنفكر و دانشمند و استاد دانشگاه و نويسنده و كودك مكتب و اهل سياست و درايت را در پلچرخى و ساير زندانهاى جهنمى فرو بلعيد و با آن هم عطشش فرو نه نشست. 

با فروريزى نظام طالبانى ما شاهد دموكراسى اى از نوع ديگر بوديم. در اين دوره نغمهء دموكراسى، به عنوان مصرفى ترين آهنگ در بازار مطبوعات و سياست افغانستان مطرح گرديد. كاروان اين دموكراسى در حالى از شهر بن حركت نمود كه از بالا توسط طياره هاى (بى 52) و از پائين توسط نيروهاى مسلح هژده كشور خارجى (غربى) اسكورت و بدرقه مى گرديد. رئيس جمهور اين دموكراسى با آنكه از سوى (مردم) انتخاب شده بود ولى از ميان همه هموطنانش و در كشورى كه از ناحيه سرباز و جنگجو نه تنها (خود كفا) كه حتى از صادر كنندگان اين (تخصصص) در جهان مى باشد! كسى را براى محافظت خويش نيافت و تا مدت زيادى از سوى سربازان خارجى محافظت مى گرديد.

شالوده بنياد اين دموكراسى در (بن) پى ريزى شد و در سرنوشت ساز ترين لحظات، دو رأى بر سيزده رأى ترجيح داده شده و مهندس آن، سنگ اول اين ساختمان را از همان آغاز كج نهاد. موسم دموكراسى ما از بهار آن پيدا بود و كاروان آن در مسيرى از قبل تعيين شده در حركت افتيد و براه خود ادامه داد. اين دموكراسى به نيروى مردم نيامده بود. اين دموكراسى زادهء برگه هاى رأى (Ballot) نبود بلكه مولود گلوله (Bullet) بود. اينكه آيا مى شود بزور نيروى عسكر و آن هم نيروى بيگانه، كشورى را در مسير دموكراسى قرار داد، پرسشى است بس مهم كه نويسنده اين سطور در مقاله اى زير عنوان (Afghanistan: Democratization by Force) تا اندازه اى به آن پاسخ داده است. ولى در اينجا مى خواهم به يك نكته اشاره نمايم و آن اينكه انتخابات آزاد و عادلانه و معيار قرار دادن رأى اكثريت انتخاباتى شرط نخستين تحقق دموكراسى در كشور ها بشمار مى رود. آقاى مارک پسينى   (Mark Peceny)  استاد دانشگاه نيومكسيكو در مقاله اى كه زير عنوان (Forcing Them to Be Free) در شماره سپتمبر 1999 Political  Reserch Quarterly (فصلنامه پژوهشهاى سياسى) نوشته است، نشان مى دهد كه از نظر تاريخى، امريكا تنها در يك صورت توانسته است دموكراسى را براى كشور هاى ديگر ارمغان ببرد و آن آماده ساختن اوضاع براى اجراى انتخابات آزاد و عادلانه بوده است. تاريخ افغانستان نشان مى دهد كه ميان انتخابات و دموكراسى رابطه اى متقابل وجود نداشته است. ما در اين سه دهه اخير هميشه انتخابات داشته ايم ولى چنين انتخاباتهايى نتوانستند راه را براى دموكراسى هموار سازند. امروز تقريبا همه نظامهاى دنيا براى كسب مشروعيت سياسى و بين المللى از انتخاباتهاى فرمايشى سود مى برند ولى معيار دموكراسى بر مبناى نزاهت، پاكى، شفافيت، آزادانه و عادلانه بودن انتخابات نهاده شده است.

آنچه در انتخابات رياست جمهورى افغانستان صورت گرفت چيزى جز يك دروغ بزرگ نبود، دروغى كه براى به كرسى نشاندن آن صدها مليون دالر تخصيص داده شده بود. آخر چطور مى توان كشورى را كه تعداد نفوس آن را از بيست و دو تا بيست و نه مليون انسان تخمين نموده اند، بيشتر از ده مليون نفر براى انتخابات ثبت نام كند. آيا شما مى پذيريد كه ساكنان قله هاى نورستان و پامير، آنهايى كه حتى شايد از رويكار آمدن آقاى كرزى خبرى نداشته باشند، در اين انتخابات سهم گرفته اند؟

در انتخاباتى كه آقاى كرزى مشروعيت خويش را منبعث از آن مى دانند، گفته شده بود كه بيشتر از 10.5 مليون نفر ثبت نام نموده بودند. شگفت اينكه اين تعداد در حدود 107% افراد واجد شرايط بود. در كشورى كه اسم زن چيزى جز (عورت اجتماعى) نيست؛ در جامعه اى كه زنان تنها دوبار از خانه بيرون مى شوند-ببخشيد بيرون كشيده مى شوند- كه يكبار از خانهء پدر به منزل شوهر و بار دوم از خانهء شوهر به خانه گور است؛ در سرزمينى كه نصب كردن فوتوى زنان در كارت انتخابات و ساير اسناد رسمى گناهى بس بزرگ تلقى مى گردد؛ در مرز و بومى كه مظاهر دموكراسى براي عامه مردمش كاملا نا آشنا است؛ و بالآخره در جغرافياى بسته اى كه مردمان برخى نقاط آن هيچگونه رابطه اى با حكومت و سياست ندارند، چطور مى توان اين نسبت اغراق آميز را پذيرفت.

در امريكا با آنكه سهولتهاى فراوانى براى انتخابات وجود داشته و فرهنگ دموكراسى در تار و پود مردمش سارى است، ولى در آخرين انتخابات رياست جمهورى آن، كمتر از 64% شهروندانى كه واجد شرايط رأى دهى بودند، شركت ورزيدند. اين در حالى است كه نسبت سهمگيرى در انتخابات اخير امريكا بيشتر از دفعه هاى گذشته بوده است.

مداخله هاى بيشرمانهء آقاى خليلزاد در امر اين دموكراسى، رسوايى ديگرى بود كه مشروعيت آنرا زير سوال برد. روزنامه لاس انجلس تايمز در شماره 23 سپتمبر 2004 خويش گزارش مفصلى در باره آقاى خليلزاد نشر نموده و گفته بود كه ايشان در پهلوى آنكه سفير و نماينده بوش در افغانستان بوده اند رياست دفتر انتخاباتى آقاى كرزى را نيز بدوش داشته اند.

در آن روزهايى كه افغانستان مصروف آمادگى براى اجراى انتخابات رياست جمهورى بود، آقاى دونالد رامسفيلد سفرى به افغانستان نمود كه هدف آن معاينهء (اوضاع دموكراتيک) اعلام گرديده بود. آقاى رامسفيلد در جريان آن سفر كنفرانسى را به اشتراك آقاى كرزى در كابل برگزار نمودند. يكى از خبرنگاران وقتى كه از حقيقت جعل و تقلب و گرفتن چند كارت در فرايند ثبت نام براى انتخابات سوال نمود، مى دانيد كه آقاى كرزى چه پاسخ داد؟ او گفت: "ما در حال تجربه دموكراسى هستيم، بگذاريد آنها دموكراسى را دو بار تجربه نمايند". و آيا مى دانيد كه آقاى رامسفيلد كه رفته بودند تا (اوضاع دموكرايتك) نوين را از نزديك مشاهده نمايند، در برابر اين پاسخ چه تبصره كردند؟ هيچ! آنچه من ياد كردم بروز يازدهم اگست سال 2004 در ويب سايت رسمى وزارت دفاع امريكا (www.defenselink.mil) و همچنان در همان روز در روزنامه مشهور (يو- اس- اى - تودى)  و راديوى آزادى و چند روز بعد در كانال عربى الجزيره انعكاس يافت. ما از همان آغاز اين پروسه داريم دموكراسى- ببخشيد جعل و تقلب- را چند بار تجربه مى كنيم.

عرابه شكسته دموكراسى (افغانى) در مسيرى كه برايش ترسيم نموده بودند حركت مى نمود تا آنكه در ۱۸ سپتمبر سال گذشته (۲۷ سنبله) موسم برگزارى انتخابات پارلمانى فرا رسيد. در انتخابات پارلمانى هم جعل و تقلب فراوانى بكار رفت كه موسسات بين المللى و كميسيون مشترك انتخابات، خود بدان اعتراف نمودند.

با گشايش پارلمان، مردم افغانستان آمال فراوانى بر (خانه ملت) بستند ولى هنوز ديرى نگذشته بود كه بيمارى نيروى اجرائيه و قضائيه كشور در دستگاه قوه مقننه نيز سرايت نمود و اين (مرجع آمال) را از كار انداخت. مسخره ترين كارى كه اين پارلمان در اين مدت انجام داد حادثهء تعيين سه وزير بود. به اين معنى كه در رای گيری روز پنجشنبه (۲۰ اپريل) مجلس نمايندگان افغانستان، از مجموع ۲۴۴ نماينده حاضر در مجلس، اميرزی سنگين (مخابرات) ۱۲۰ رای، يوسف پشتون (توسعه شهری) ۱۲۱ رای و اکبر اکبر (مهاجرين) ۱۱۸ رای بدست آوردند. بحثهاى گرمى بر سر اين مسئله در پارلمان صورت گرفته، برخى آنها را كامياب و عده اى مشروط اعلام نمودند. بيائيد ببينيم كه قانون اساسى افغانستان در اين باب چه مى گويد. در ماده ۱۰۶  آمده است: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضر اتخاذ می شود". بر مبناى اين ماده، هر يك از وزراى محترم فوق بايد حد اقل 123 رأى مى آوردند تا بحيث وزير انتخاب مى شدند. در جريان بحث روى اين ماده، سخنان مضحكى در مجلس شوراى ملى گفته شد و طرحهاى مضحكترى از سوى برخى اعضاى پارلمان پيشنهاد گرديد. خنده آور تر از همه تأكيد و پافشارى عده اى بود كه مى خواستند رأى ممتنع را با غير حاضران يكسان دانسته و از متن صريح قانون كه از"اکثريت آرای اعضای حاضر" حرف مى زند، چشم بپوشد. يكى از شهكار هاى (دموكراسى افغانى) همين يكسان قرار دادن صاحبان رأى ممتنع با غير حاضران است كه تا هنوز در هيچ جاى دنيا معمول نبوده است.

در آن جمع هيچكس حاضر نشد تا صداى خواهر عزيزى را بشنود كه عمرى را در قضا سپرى نموده و همواره فرياد مى زد كه برادران! از براى خدا قانون اساسى كشور تان را زير پا نكنيد. اما مجلس شوراى ملى كه بايد پاسبان قانون اساسى و ساير قوانين كشور باشد بجاى آنكه از قانون اساسى دفاع كند مسئله را به رئيس جمهور راجع  نمود. رئيس جمهور هم بجاى آنكه بگويد قانون اساسى افغانستان در اين مورد تصريح دارد، آنرا به ديوان عالى قضا محول نمود. ديوان عالى قضا كه بايد كنار قانون اساسى را مى گرفت، برايش تنها نبض رئيس جمهور مهم بود و از همين لحاظ قانون اساسى كشور را بسادگى زير پا نموده و آن سه كانديد وزير محترم را برنده اعلام نمود. تغيير ماده قانون اساسى نه از صلاحيت پارلمان است، نه از صلاحيت رئيس جمهور و نه هم از صلاحيت ستره محمكه. براى برنده اعلام نمودن آن سه وزير محترم تنها دو راه وجود داشت: اول اينكه لوى جرگه داير مى شد و متن ماده 106 را اين طور تعديل مى نمود: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضرى كه مثبت و يا منفى رأى داده اند، اتخاذ می شود". راه دوم اين بود كه پارلمان براى بار دوم رأى مى داد و يا اينكه رئيس جمهور آنها را براى بار دوم پيشنهاد مى نمود.

نكته قابل توجه ديگر اين بود كه در مراسم ادای سوگند، از هدايت امين ارسلا، به عنوان وزير ارشد حکومت و کسی که "نيازی به تاييد پارلمان نداشته است" نام برده شد و به این ترتيب آقای ارسلا بيست و يکمين فردی بود که به عنوان وزير سوگند وفاداری ياد نمود. وزارت ارشد چه معنى اى را افاده مى كند و چرا آقاى كرزى اين وزارت را براى آقاى امين ارسلا ايجاد نمودند، پرسشهايى اند كه پاسخ مى طلبند. پرسش ديگرى كه سر بلند مى كند اين است كه آقاى كرزى در حالى مى دانستند پست وزارت ارشد مخالف نظام رياستى است ولى چرا آن را براى پارلمان پيشنهاد نمود و سپس اظهار داشت كه وزير آن نيازى به تأييد پارلمان ندارد. براى پاسخ به اين پرسشها بايد گفت كه اگر نحوهء كار آقاى كرزى را از همان آغاز مطالعه نمائيم مى بينيم كه همه تلاش ايشان در به حاشيه كشاندن رقيبان سياسى بالقوه و بالفعل شخص خود شان مصرف شده و بس. ايشان در مرحله نخست از حربهء جنگسالار بسيار سود بردند و با از ميان برداشتن آقاى فهيم-كه ايشان حالا تصور مى كنند كه تنها با پوشيدن لباسهاى پر زرق و برق نظامى و كله كج نهادن و تند نشستن دارند كار مهمى انجام مى دهند- ديگر بايد در فكر از ميان برداشتن رقيبان ديگر خويش شوند. اشرف غنى نخستين شخصى بود كه آقاى كرزى از پيوند هاى خارجى و داخلى ايشان هراس داشت. حاجى عبدالقدير شخصيت دومى بود كه آقاى كرزى از همان آغاز او را نمى خواست. حقايق داستان قوماندان عبدالحق را هم خدا مى داند. استاد ربانى از شخصيتهاى ديگرى بود كه كرزى و خليلزاد توانستند در كنار تنه اش دو سه شاخچهء ديگرى بنشانند و نيروي گروهش را به انحلال كشند. حالا نوبت به هدايت امين ارسلا رسيده است. هدايت امين ارسلا كيست؟ هدايت امين ارسلا فرزند عبدالله جان فرزند امين الله خان فرزند معاذالله خان فرزند ارسلا خان است كه تخلص ارسلا را از جد بزرگ خويش گرفته است. ارسلا خان غلجى از شخصيت هاى مهم كابينه سال 1874 شير على خان بود كه امير موصوف در جمع پنج وزير خويش سمت وزارت خارجه را بدوش او گذاشته بود. مير غلام محمد غبار در صفحه 595 جلد اول تاريخ خويش اسم او را (ارسلاح خان غلجائى) نوشته است. هدايت امين ارسلا كه نواسه كاكاى مرحوم حاجى عبدالقدير و عبدالحق مى باشد يگانه شخصيت باقى مانده درساحه است كه با در نظر داشت سابقه خانوادگى و ارتباطات خارجى خويش مى تواند با آقاى كرزى رقابت نمايد. ايجاد پست وزارت ارشد، به معنى  ارجگذارى به آقاى هدايت امين ارسلا نه، بلكه برنامه اى است براى كوبيدن اين حريف كهنه كار، صبور و درونگرا. آقاى كرزى در حالى كه در تعيين نمودن او چهره اى صميمى و خيرخواه بخود گرفته است ولى در حقيقت مى خواهد با اين كار، حريف  خويش را از چند استقامت در خاموشى بكوبد.

او مى خواهد گريبان آقاى ارسلا را در دست نمايندگان مردم دهد.

مى خواهد ايشان را بحيث وزير غير قانونى توهين نموده و از نظر ها بيندازد.

مى خواهد ميان ايشان و ساير وزرا و همچنان ميان ايشان و معاونان رئيس جمهور دشمنى و كينه و سؤ نيت ايجاد نمايد. آقاى كرزى مى خواهند او را در كرسى اى بنشانند كه نه بودجه دارد، نه جايگاهى در نظام سياسى افغانستان، نه وظايف و مسئوليتهاى مشخص و نه هم از سوى پارلمان كشور تأييد شده است.

سوال در اين است كه آيا آقاى كرزى نمى توانستند هدايت امين ارسلا را در سمت وزير خارجه پيشنهاد نمايند، پستى كه نه تنها در آن كار كرده و تجربه داشته اند كه حتى آقاى كرزى هم روزگارى در زير نظر ايشان و در تحت تربيت شخص ايشان كار مى نمودند.

سوال در اين است كه آيا آقاى هدايت امين ارسلا از اين همه دسايس نا آگاه است و يا اينكه همان حكمت قديمى گوشواره گوش شان است كه مى گويد: "گاهى تظاهر به نا آگاهى خود بلند ترين مدارج آگاهى است". من خودم تصور مى كنم كه اين دپلومات كهنه كار كه خانواده اش از يكصد و سى سال بدينسو در متن سياست افغانستان حضور داشته و با همه نيرنگها آشنايى دارد، اين بار خود را به نا آگاهى زده است. جناب آقاى كرزى خوب مى دانند كه آقاى هدايت امين ارسلا از امكانات زيادى جهت پر كردن جاى ايشان برخوردار مى باشند (البته با در نظر داشت فكتور هاى مختلف سياست كنونى)، زيرا: ايشان از سويه علمى بلند تر و تجربه بيشترى بر خوردار اند. در دامان خانواده اى بدنيا آمده كه از دو قرن بدينسو در عرصه سياست افغانستان تجربه دارند. با شاه سابق افغانستان محمد ظاهر شاه رابطهء خويشاوندى دارد. خانواده او از با نفوذ ترين خانواده هاى سمت مشرقى در دوران جهاد بوده است. نسبت به آقاى كرزى بيشتر به اصول و قانون پابندى نشان مى دهند. و بالآخره ايشان مربوط به بزرگترين تشكل قبيلوى افغانستان يعنى شاخه غلجى مى باشند.

دموكراسى قبل از هر امر ديگر بمعنى قانونيت و حفظ وحدت ملى است. دموكراسى در غياب "ملت" و "دولت ملى" مفهومى ندارد. اما اينكه رئيس جمهور يك كشور بجاى وصل نمودن پارچه هاى رنگارنگ موزائيك ملى در لجنزار قومگرايى و قبيله پرستى غرق مى گردد، سخت شرم آور است.

تاريخ شهادت مى دهد كه كشور هاى بيگانه، مداخله گر و استعمارى و نمايندگان شان هميشه تضاد هاى قبيلوى نهفته در جامعه ما را غنيمت شمرده و از آن در جهت تضعيف مردم ما سود برده اند، چه تضاد هايى كه به شكل پشتون و تاجيك و ازبيك و هزاره بروز كرده و چه اختلافاتى كه در ميان شاخه هاى فرعى قبايل وجود داشته است.

نادر شاه افشار پس از آنكه اشرف هوتک پادشاه سلسهء غلجى را درهم شكست و دولت غلجايى قندهار را در سال 1738 در هم كوبيد, احمدخان ابدالى را در زمره افسران نظامى قشون افغانى خويش استخدام نموده و از تضاد و دشمنى قبايل سرزمين ما سود فراوانى حاصل نمود. اين تضاد و دشمنى تا ساليان درازى چنان مشتعل ماند كه حتى Olivier Roy (اوليويه روا) دانشمند افغانستان شناس فرانسوى كودتاى هفت ثور را از محتواى ايديولوژيك آن تهى نموده و آن حادثه را انتقام غلجى ها از درانى ها خواند. من در مورد صحت و سقم سخن اوليويه روا چيزى نمى گويم ولى همينقدر مى دانم كه بخش بزرگى از سياستمداران ما آسياب قدرت سياسى خويش را با نيروى خون فرزندان معصوم و نا آگاه اين قوم و آن قبيله مى چرخانند.

در اينجا نا گفته نماند كه رقيب ديگرى كه از طرف آقاى كرزى دور ساخته شد همانا آقاى اشرف غنى احمد زى بود. آقاى كرزى ايشان را بحيث رئيس دانشگاه كابل تعين نمودند، در حالى كه از ده ها سال بدينسو رسم بر اين بوده است كه رئيس آن مؤسسه علمى از سوى شوراى عالى آن برگزيده شود. شخص ديگرى كه مى خواست خودش باشد نه كاريكاتور جناب كرزى، همين آقاى جلالى وزير داخله پيشين كشور بود كه تحملش براى رئيس جمهور خود كامه و تحميلى ما دشوار تمام مى شد. اگر بگوئيم كه آقاى كرزى با اين عناصر اختلاف ايديولوژيك داشته است درست نيست. اگر گفته شود كه ايشان اختلاف سياسى داشته اند آن هم غير صحيح است. اگر ادعا شود كه خصومت هاى شخصى در ميان بوده است، آن هم قابل قبول نمى باشد. اگر اختلافات مذهبى مطرح شود اين گمان هم بيجا است. پس كدام عاملى ميان ايشان جدايى آورده است؟ پاسخ من، مشكل روانى زمامدار بزرگ ما است كه از ديدن هر شخصيت نيرومندى بخود مى لرزد و از همان ابتداى حكومت خويش همواره در تلاش ساختن كابينه اى از چاپلوسان و (بلى گو) هاى حقير و مسخره است. گويا اينكه ايشان اين مصرع را شعار بزرگ كابينه و حكومت خويش قرار داده اند كه مى گويد: "اينجا بغير برده متاعى نمى خرند". در قديم گفته بودند: "برايم بگو كه به چه نوع كركترهايى علاقه دارى تا بگويم كه تو كيستى".

در اين پنج سالى كه گذشت، افغانستان از بركت رهبرى فاقد درايت خويش فرصتهاى بزرگى را از دست داد. ما فرصتى هايى را از دست داديم كه هيچگاهى در تاريخ براى ما پيش نيامده و در آينده هم ميسر نخواهد شد. ضمانت قوى جامعه بين الملل براى ساختن زير بناى اين كشور و همكارى در جهت كوتاه ساختن دست همسايگان جز اين فرصتها بود. آقاى كرزى و شركاى ايشان بعنوان فاسد ترين و بى كفايت ترين اداره هاى تاريخ سياسى ما همه اين فرصتها را سوختند.

حكومتهاى پيشين افغانستان با وجود عيوب بزرگ شان هنر هايى هم داشتند، ولى بسيار دشوار است تا در اداره كنونى افغانستان هنرى يافت. اگر از سلطنت چهل ساله محمد ظاهر شاه مى ناليم، ولى او با وجود همه عيبهايى كه داشت توانست كشور فقير و محاط به خشكه ما را تا اندازه اى مستقل نگه داشته و توازن سياسى كشور را حفظ نمايد. سياست حكيمانه آن حكومت در جنگ دوم جهانى هم قابل ستايش بود. اگر از محمد دادود مى ناليم، براى او همينقدر كافى است كه افتخار تأسيس رژيم جمهورى بر ويرانه هاى حكومت خانواده خودش را داشت. اگر حزب دموكراتيك خلق افغانستان را بخاطر كشتار ده ها هزار روشنفكر دگر انديش و صدها هزار هموطن بيگناه و تحقير اعتقادات دينى مردم محكوم مى كنيم، آنها على الاقل توانستند زمامدارى يك دودمان، بر سرنوشت يك ملت را از ريشه بركنند. گرچه پايان بخشيدن به نظام خانوادگى هدف نخستين مشروطه خواهان بود كه در اين راه قربانيهاى بى شمارى دادند، ولى كودتاى هفت ثور توانست اين هدف را برآورده سازد. اگر مجاهدين را بخاطر ضعف اداره و حكومت و جنگهاى كابل محكوم مى كنيم ولى آنها توانستند دماغ خرس تجاوزگر قطبى را به خاك ذلت ماليده و افتخار بزرگى را براى تاريخ شان نصيب شوند. اگر مى گوئيم كه طالبان نظام قبيلوى و منحط و گنديده اى را ايجاد نمودند ولى بسط (امنيت) و التزام آنها به قوانين و فرامين خود شان نظيرى نداشت. حال سوالى كه مطرح مى شود اينست كه اين آقايى كه پس از طالبان براى ما سوغات فرستاده شده است، چه كارى را انجام داده اند؟ بلند رفتن قيمتها به استقامت آسمان، انتشار حيرت آور رشوت در تمامى اداره ها و همه سطوح پله هاى مديريت، گسترش لجام گسيختگى جنسى، انتشار شراب و مواد مخدر، دامن زدن به تفرقه هاى قومى و سپردن امكانات و مسئوليتهاى بزرگ مالى و فرهنگى به فاشيستهاى ديوانه افغان ملت، ظهور و نطفه بندى مافياى بسيار نيرومند در كشور و ترويج فرهنگ مزدورى و از خود بيگانگى، رها كردن دهقانان و زمينداران مظلوم و عدم حمايت آنها در برابر محصولات زراعتى پاكستان و چين ... جزء دستاورد هاى پنجساله اين حكومت ناكام بحساب مى آيد. 

يك نكته را نبايد فراموش نمود كه هر زمامدارى علاقه دارد تا بر قدرت خود بيفزايد و زمامداران ضعيف هميشه علاقه مند اند تا بى كفايتى خويش را از راه تمركز قدرت فردى جبران نمايند. يكى از لازمه هاى قدرت اينست كه قدرتمدار تا اندازه اى كه مى تواند به پيش مى راند و تا زمانى كه افراد و سازمانهايى مانع افزون طلبى او نشوند، همواره بر قدرت خويش مى افزايد. درد بزرگ ما در اينست كه در اين كشور نهادى نيست تا در مسير پياده ساختن دموكراسى مخلصانه و قانونمند قدم بردارد. ما تا هنوز فاقد اپوزيسيون سياسى اى هستيم كه بتوان اسم اپوزيسيون را بر آن نهاد. اپوزيسيون سست و غير منظم، نداشتن تصور كامل از اوضاع، تضاد اجنداهاي سياسي در داخل آن، توجه به منافع شخصي و خانوادگي، قرباني نمودن اهداف و پروژه هاي بزرگ در پاي منافع افراد مطرح در صحنه، تشكلهاى خانوادگى و منحصر نمودن سازمان و حزب در يك ولسوالى و يا سمت، اينها همه جزء تراژيدى اندوهبار دموكراسى در كشور ما بشمار مى روند. سازمانهاى مطرح در ساحه بيشتر شان به (دكان) شباهت مى رسانند تا به (سازمان)، زيرا دكانداران هميشه در غم اين اند كه چگونه راه معامله را با اين و آن جستجو نموده و به سرمايه خويش بيفزايند. فروختن اهداف و حقوق بزرگ يك ملت و توجه به پيوند هاى خانوادگى و محلى و حراست از پولهاى باد آورده و حرام و تن به هر رزيلت دادن، لكه ننگى بر جبين اين موجودات كوچك و حقير و اين فرومايگان معامله گر باقى خواهد گذاشت. آرى! تراژيدى اصلى دموكراسى ما واقعيت تلخ (دموكراسى بدون دموكراتها) در كشور است. 

تاريخ شهادت مى دهد كه اكثريت قاطع نخبگان سياسي ما در تمامى مراحل زندگى خويش در صف مخالفان دموكراسي بوده اند، چه اين نخبگان چپي بوده اند و يا راستي، در قدرت بوده اند و يا در اپوزيسيون. اما امروز كه صداي دهل دموكراسي همه صدا ها را خفه ساخته است، گروه عظيمي از همان نخبگان ديروزى جامه بدل نموده، شاگردان مدرسه استالين و ارادتمندان مائو همه (سوسيال دموكرات) شده اند. افسران خاد و پلچرخي و تيوري پردازان "دكتاتوري پرولتاريا" از "دموكراسى امپريالستى"، حقوق بشر و احترام به افكار و عقايد "دگر انديشان" سخن مى رانند، و كساني كه دموكراسى را در يك كشور اسلامى بمثابه شرك تلقى مى نمودند، حالا همه شان خلعت دموكراسى بر تن نموده اند. آخر چه چيزي به غير از منفعت جويي مي تواند مو قف كسي را توجيه كند كه تا ديروز دموكراسي را يك نظام ضد اسلامي تلقي مينمود ولي امروز در كرسى پارلمان نشسته است. شگفت اينكه، آنهايى كه اصولپايه اعتقادات سياسي شان بر بنياد فرهنگ قبيلوي استوار بوده و مظهر آميزش فاشيزم قبيلوي و فاشيزم سنتي بوده اند، خود را نسبت به هر گروه ديگري بيشتر دموكرات ميخوانند. درد بزرگى كه ما امروز داريم نفاق نخبگان ما است كه به مشكل مي توان بر قول و ادعاي شان اعتماد نمود.

نفاق خصوصيت بارز نخبگان سياسي ما است. در عصري كه همه ما دموكرات شده ايم و همه از دموكراسي حرف مي زنيم، با چه معيار و كدام محكي مي توان ادعا هاى اين نخبگان را تجربه و امتحان نمود. فكر ميكنم مطالعه اوضاع دروني و فلسفه سياسي اين احزاب و گروه ها، دقت در شيوه كار شخصيتهاي سياسي در درون گروه و تاريخ كار سياسى و درون سازمانى شان محك خوبي براي تمييز و داورى بحساب مي آيد. امروز بيشتر از هفتاد حزب سياسي در افغانستان فعاليت ميكند كه اگر فلسفه سياسي شانرا مطالعه كنيم مي توان همه شانرا در چهار و يا پنج حزب مدغم نمود. آيا اين همه احزاب براى خدمت به اين ميهن و ملت ساخته شده اند؟ و آيا راستى هم همه آنها داراى اهداف مشخصى اند؟ آيا اساسنامه، اهداف و برنامه هاى اعلان شده بيشترين اين احزاب با هم يكسان نيست؟!

در اين مرحله بر اعضاى شوراى ملى كشور است تا شكار سياستهاى قومى و نژادى آقاى كرزى و چند ابليس آدم روى ديگر در داخل پارلمان و دولت نشده و براى ساختن كشورى كه از چند پارچگى رنج مى برد، قانون اساسى كشور را محترم شمرده و اساسى را براى يك نظام ملى و قانونمند پى ريزى نمايند. دامن زدن به تفرقه هاى قومى در داخل پارلمان و آن هم بشكل بسيار مسخره و عريان آن به سود دشمنان افغانستان و زمامدار خود كامه ولى دموكرات نماى آن است. بر اعضاى محترم پارلمان است تا فرهنگ مسموم كننده معامله گرى، مزدورى، پول پرستى، فرهنگ ستيزى، وطنفروشى، اغتشاش، خانه جنگى، برادر كشى، قبيله گرايى و نژاد پرستى را كه خصوصيت بارز تاريخ رسمى ما بوده است از دل و دماغ خويش شسته و مسئوليت بزرگ و تاريخى خويش را در قبال مردم شان ادا نمايند.

اعضاى محترم شوراى ملى بايد در نظر داشته باشند كه پذيرش مسئوليت شرط نخست دموكراسى در كشور مى باشد. آقاى اريك فروم در كتاب گريز از آزادى مى نويسد كه آدميان با آنكه در ظاهر آزادى خواه اند ولى در باطن آزادى گريز اند و سببش هم اينست كه آزادى و مسئوليت هم عنان يكديگر اند. آدميان ترجيح مى دهند آزادى خويش را بفروشند تا مسئوليتى هم بدوش نداشته باشند. كشيدن بار مسئوليت كار ساده اى نيست. 

در دموكراسى ما همانطورى كه قبلا ياد آور شديم دو رأى بر سيزده رأى رجحت دارد، همه راديوهاى بيگانه به نفع كانديد مشخصى تبليغ مى نمايند، تقلب و جعل بجاى آنكه تقبيح شود تمرين براى دموكراسى خوانده مى شود، بجاى آنكه كانديد مورد نظر، نزد رأى دهندگان برود، برعكس آنها سوار بر هيلوكوپترها نزد جناب عالى آورده مى شوند، در اينجا برنامه و خدمت و سابقه و نام در كار نيست بلكه چيزهاى پنهان ديگرى سرنوشت كشور ما را رقم مى زند. در جاهاى ديگر دنيا انتخابات، زمامدار را تغيير مى دهد ولى در اينجا، زمامدار انتخابات را. در اين "سرزمين عجايب"، هر انتخاباتى كه از (بن) تا امروز براه انداخته شده، هدفش تحكيم سلطهء (خان خانان) بوده است و بس. خانى كه حتى قانون اساسى ساخته دست خودش را احترام نمى گذارد.

آنچه در افق خونين كشور ما مشاهده شد شفق بامداد نه، بلكه صبح كاذبى بود كه طلوع آن را خروس دروغگوى رسانه هاى بيگانه اعلام نمود. ولى سنت خدا و قانون طبيعت به صداى بلند مى گويند كه بامداد صادق هميشه در پى صبح كاذب نفس كشيده و بر آفاق شهپر مى گستراند. آيا من و تو خواهيم توانست از خواب چند قرنهء خويش برخاسته و به كاروان راهيان صادق آن سحر بپيونديم. خدا كند.

 

 

مصاحبه خصوصی بابانوی شایسته جهان 2004

مصاحبه خصوصی کابل پرس بابانوی شایسته جهان 2004(ویداصمدزی)

ايده ی برگردانيدن کوچی ها به هزاره جات

نواندیش

کو چی گری در افغانستان پیشینه ء طولانی دارد. اما این پیشینه به هیچ عنوانی نمیتواند از جمله ء افتخارات تاریخی کشور ما به شمار رود . بر خلاف یکی از پدیده های که چون لکه ء ننگی بر دامان حاکمیت های استبدادی نشسته است  ، پدیده ء کوچی گری است. حاکمیت ها ی خود کامه در افغانستان  آگاهانه کوچی هارا در فقر و  بی سوادی نگهداشتند تا بدین وسیله از اسکان آنها جلوگیری نمایند. کوچی ها خا نه های شان را که عبارت از همان غژدی ( خیمه ) های سیاه میباشد بر دوش می کشند و هزاران کیلومتر راه را با پای پیاده طی می کنند تا مواشی شان را به چراگاه ها برسانند.

ادعا می شود که گویا در افغانستان چند میلیون کوچی وجوددارد. نخست در نبود سر شماری نفوس در کشور چگونه میتوان به صحت و سقم این ادعا اعتماد نمود؟  ثانی اینکه تبعه ء یک کشور باید سند تابعیت ـ به اصطلاح ما تذکره - داشته باشد. مانند هر شهروند دیگر خدمت سربازی را سپری نماید ، مالیه بپردازد و درسایر امورات ملی سهیم گردد. در حالیکه کوچی ها فصل زمستان را در پاکستان می گذرانند و در تابستان به افغانستان با مواشی شان بر میگردند و در دوران سلطنت ظاهر خان و داود خان ، پای شان تا به هزاره جات می رسیدند واینکه چه ماجراهای از حضور آنها در آنجا ، به وقوع می پیوست ، دراین مقال اشاره های بدان خواهیم داشت. اما نمیدانم که با کدام استناد کوچی هارا تبعه ء افغانستان بدانیم. وقتی که در پشاور ومناطقی دیگری پاکستان بلامانع گشت و گذار می کنند ،  پاکستانی ها ادعای تابعیت آنهارا نخواهند داشت ؟ ویا اینکه کوچی ها مادام العمر نه پاکستانی خواهند بود و نه افغانستانی. کوچنده گی برهانی شود در عدم پذیرش سند شهروندی آنها. اما این بدان معنا نمی باشد که ما کوچی هارا از تابعیت کشور محروم نماییم. بر خلاف دولتمردان افغانستان که اکنون از  سخاوت مالی  جامعه ء جهانی برخوردارند ، مسئله ء اسکان کوچی هارا در دستور روز قرار بدهند تا کوچی های علاقمند به اخذ سند تابعیت افغانستان ، در فرایند مناسبات اجتماعی کشور تداخل یابند وبا استفاده از اقامت دایمی ، فرزندان شان به فراگیری تعلیم و تحصیل پرداخته ، از نور علم و دانش منور گردیده و بدین وسیله از صحرا گردی و زنده گی مشقت بار بدوی در هیئت کوچی گری ، رهایی یابند.

در این روزها با گر م شدن هوا ، بار دیگر سعی بر این است که کوچی هارا مانند گذشته به هزاره جات بر گردانند تا مواشی شان از مرا تع آنجا استفاده نمایند ودر این رابطه از سوی دولت کمیسیونی موظف گردیده تا به حل مشکلات میان کوچی ها و هزاره ها بپردازند گفته میشود که کوچی ها مسئله ء برگشت  ودعوای زمین های که در هزاره جات قبلاً غصب کرده بودند ، مطرح نموده اند. ولی قبل از آنکه پیرامون ز یان این " ایده ء برگشت " مکث نماییم ، کمی به گذشته بر می گردیم.

روشن است که عبدالرحمن پس ازجنگ خونین با هزاره ها ، فتح هزاره جات را کمایی نمود. اما او سلسله ء از تهدید و ارعاب  را در برابر هزاره ها به جریان انداخت که آغازش با قتل عام ، شکنجه ، زندان ها وسیاهچال های مخوف همراه بود. پس از آن این روش در قبال هزاره ها به گونه های مختلف اما با ماهیت واحد " سیاست عبدالرحمان خانی "دنبال گردید- البته به استثنای دوره ء امان الله خان - . اگر از تشدد واستبداد چند بعدی نادر خان و هاشم خان نسبت به هزاره ها بگذریم ، دونمونه را در دوره ء زمامداری ظاهرخان می آوریم :

۱-  حواله ء " روغن شرکت " ( * ) و قیام ابراهم خان گاو سوار. ۲ -  حضور کوچی ها در فصل گرما.

حواله ء  " روغن شرکت " وقیام ابراهم خان گاوسوار :

شنیدن اصطلاح " روغن شرکت " قبل از سال ۱۳۳۲ ه. ش ، مو بر تن هر خانواده ء هزاره راست می نمود. ماجرا از این قرار بود که دولت وقت طی فرمان رسمی ،  هر خانواده ء هزاره راملزم ساخته بود که از فی مواشی خود سالانه مقداری " روغن زرد "  به دولت تادیه نماید. این امریه طور ترتیب شده بود که شامل مجموع مواشی می گردید ، بدان معنا که هر خانواده ، از هر راس مواشی که در خانه داشت پس از شمارش آنها ناگزیر بودند که روغن زرد ، تحویل حکومتهای محلی نمایند. این مواشی شامل گوسفند ، بز ، گاو شیری ، گاو قلبه ای ( نرینه ) اسپ ، مرکب ، بره ، گوساله وخلاصه آنچه که به نام مواشی در خانواده های هزاره وجو داشتند به وسیله ء نماینده گان حکومت های محلی محاسبه می گردید ومقدار قابل پرداخت روغن زرد ، به مالکان مواشی ابلاغ میشد و بعد این شمارش و مقدار روغن قابل پرداخت ، قید اوراق حکومتی می گردید و لیست آن به مرکز فرستاده می شد و هر خانواده ناگزیر بود که سال بعد بر اساس همان محاسبه و مقدار تعیین شده ء روغن زرد را به حکومت های محلی تادیه نمایند. اگر خانواده های که به همان موعد معین قادر به پرداخت نمی شدند. با شلاق ، زندان و ازدست دادن زمین های شان ، استقبال می گردید. خواننده گرامی ، توجه کرده اند که این پرداخت تنها شامل مواشی شیر ده ، نمی شد ، بلکه مواشی نرینه ومواشی غیر شیرده را نیز در بر میگرفت. شاید این نمونه ء استبداد در تاریخ ، روش منحصر به فرد باشد که از سوی حاکمیتهای " هزاره ستیز " در افغانستان ، اعمال گردیده است. صدها خانواده به خاطر عدم استطاعت نسبت به پرداخت " روغن شرکت " ، سر زمین آبای خودرا ترک گفتند و راهی دیارهای بیگانه شدند. فراموش نشود که با وجود که هزاره جات به داشتن روغن زرد ، معروف است اما به دست آوردن روغن زرد ، از امکان هزاران خانواده ء فقیر خارج است. پس روشن است که حواله " روغن شرکت " از سوی دولت ، تا چه حدی برای این خانواده ها کمرشکن وغیر قابل تهیه بوده اند.

بنا بر همین  ظلم آشکار بود که قهرمان مردی به نام ابراهم خان معروف به " بچه ء گاوسوار " رایت مبارزه را برافراشت و به تمام خانواده های هزاره ابلاغ کرد که از پرداخت " روغن شرکت " سرپیچی نمایند. مردم به این صدا لبیک گفتند و در عقب قهرمان شان از دل و جان ایستادند وخطر را پذیرا شدند. وقتی که دولت خود را در تیر رس یک حرکت مردمی دید از سر ناچاری عقب نشینی نمود و فرمان خویش را لغو کرد. اما ابراهم خان را با تمام خانواده واقاربش در بغلان تبعید نمودو زمین هایش را به ضبط دولت در آورد. ولی ابراهم خان به عنوان یک قهرمان ، حماسه ء ماندگاری را از خود به جا گذاشت که در تاریخ نسل اندر نسل هزاره نام پر افتخار بوده و خواهند بود.

۲- حضور کوچی ها درفصل گرما :

هزاره جات و عمدتاً در مناطق دایزنگی ، در واقع شش ماه زمستان است. زمین های خشک و کم حاصل دارد. از اشجار مثمر ـ به استثنای شهرستان - خبری نیست. کوهها صعب العبور است راه های تنگ و بزرو دارد  سرکی که هزاره جات را به کابل وصل میکند ، خامه و ترددترانسپورت در آن خطرناک بوده که هر لحظه خطر سقوط می رود و این سرک در زمستان های طولانی هزاره جات ، قابل استفاده نمی باشد. علفچر ها به آن حدی نیست که بتواند محل چراگاه ءدههاهزار مواشی کوچی ها گردد. اکثر کوههای هزاره جات خشک و بی آب و علف است. خلاصه طبیعت هم کدام سخاوت نسبت به هزاره ها نداشته تا بتوان سرزمین آنرا سرزمین غنی بنامیم. به جزء آنکه سرک اسفالت شده ء هزاره جات  را به مرکز وصل نماید ، بند های برق اعمار گردد ، معادن کوهها استخراج  گردد ، از آهن کوتل حاجی گک استفاده شود ،‌ سرب و ذغال فراوان که در هزاره جات موجود است ، مورد بهره برداری قرار گیرد و... آنگاه چهره ء سرزمین هزاره جات تغیر خواهد نمود و مردم از اسارت اقتصاد طبیعی وبدوی به یک اقتصاد سازمان یافته ء امروزی عبور خواهندکرد. اما ما اکنون از این دست آوردها بسیار دور هستیم وتاجای که دیده می شود نیت  " خودی " ها هم نیت دلسوزانه و بهبود خواهانه نسبت به جامعه ء هزاره نیست چه رسد به دیگران که در پی اندیشه ء خواستگاه و جایگاه ء خویش اند. بگذریم از موضوع دور نشویم.

کوچی ها همگام با مواشی شان در طی کاروان های طولانی از استقامت سرک و کوهها ، مجهز باسلاح ـ عمدتاً تفنگ - وارد هزاره جات می گردیدند. در دومسیر جاده ء موتر رو ، زمینهای زراعتی ـ عمدتاً گندم ، باقلا ، مشنگ وکلول ـ قراداشتند در گام نخست  شتر ها و گوسفندان کوچی ها زمین های کشت شده رامی چریدند. این آغاز تنش میان کوچی ها و هزاره هابود که منجر به درگیری های خونین نیز می گردید . طبیعی بود که در این درگیری ها کوچی ها دست بالا تر داشتند به دودلیل :

۱-  کوچیها مجهز با سلاح بودند. در حالیکه داشتن یک تفنگ در خانه ء هزاره ، جرم نابخشودنی و خطر ناک به شمار میرفت.

۲ - حکومت های محلی ، کلاً همدست و پشتیبان کوچی ها بودند.

کوچی ها در سراسر هزاره جات به سوی علفچر ها ، هجوم می آوردند. آنها بر فراز کوهها وتپه ها غژدی های شانرا بر می افراشتند و مناطق هر خیل از قبل معلوم بود ودر این مواقع هزاره ها از تردد به این مناطق خودداری میکردند. اما آنها وقتی که علفچر ها را برای مواشی شان کافی نمیدانستند ، در شب ویاروز به زمین های زراعتی هجوم می آوردند. زمینی که به هزار مشقت آنهم به شکل بدوی آن کشت گردیده بود . در برابر چشمان کشت گران آنها ، چراگاه ء مواشی کوچی ها میگردید. وقتی از تحمل مردم خارج می شد دوباره در گیری آغاز می گرديد و اگر این تنش به مرگ کسی از کوچی ها می انجامید ، دیگر ساکنان آن قریه ویا قصبه امید زیستن در سرزمین شان را نداشتند. زندان ، شکنجه و تبعید لازمه ء مردان قریه بود. اما اگر هزاره ای کشته میشد. بازخواست آن در حکومت محلی می خوابید و تا مرکز ولایت هم نمی رسید و سر انجام قاتل برائت می یافت. از زمانی که کوچی ها به هزاره جات می آمدند تا بازگشت شان به سمت پشاور ، حکومت های محلی وظیفه ء حراست از آنهارا به عهده داشتند. ملک های کوچی طور رفتار می کردند که هیچ تفاوت میان آنها و حاکم محلی وجود نمی داشت. به همین دلیل ملک ها بخش از زمین های زراعتی هزاره ها را تصاحب کردند وبه نام خودشان از حکومت های محلی حامی خویش ، قباله ء شرعی گرفتند. نمونه های بسیار متعددی در رابطه به حمایت بلا منازع حکومت های محلی و مراکز ولایات هزاره نشین و جود دارد که در این مختصر یاد آوری همه ء آنها میسر نمی باشد. یک نمونه در سال ۱۳۵۴ ه. ش در ولسوالی پنجاب ولایت بامیان ، به وقوع پیوست :

-  مردم ولسوالی های پنجاب ، یکاولنگ وورس ، از چرانیدن مواشی کوچیها بالای زمین های زراعتی شان به مرکز ولایت شکایت بردند. با الا خره قوماندان امنیه ء ولایت ـ از ذکر نامش خودداری می کنم - موظف گردید که به حل این ماجرا بپردازد. مجلس بزرگی از سران کوچی ها و موسفیدان ، اربابان و علمای مناطق متذکره در ولسوالی پنجاب تدویر یافت و لودسپیکری نیز برای رسانیدن صدا آماده گردید. پس از چند گفتگوی مختصر ، قوماندان امنیه ء ولایت در پشت مگرافون قرار گرفت و با صدای جهر اعلام نمود:

-  کوچی ها ، اگر شتران شما زمین های زراعتی هزاره هارا نمی چرند ، من خودم شتر می شوم و این زمین هارا می چرم.

این بود حل عادلانه ء این ماجرا آنهم بدست قوماندان امنیه ء ولایت ( ! )  در همین مجلس بود که یکی از علمای بیداردل ، صدای اعتراض خودرا در برابر قوماندان امنیه ء ولایت بلند نمود ، اما فی المجلس ، آواز اورا باضرب چوب و لگد خاموش کردند.

کوچی ها به این هم اکتفا نمی کردند ، آنها تکه های بی کیفیت و بد ریخت پاکستانی را با خود می آوردند ، این تکه هارا از فراز روزن بام خانه ـ خانه های هزاره های مرکزی دروسط بام خویش روزن دود رو داشتند که به شکل عمودی متناسب با تنور خانه بود - به پایین پرتاب میکردند ونام ریئس فامیل را می گرفت ومیگفت :

-  فلانی سال بعد  این مقدار پول ویا روغن را برای من پرداختنی هستی.

این خودش تداوم ماجرای " روغن شرکت " بود به گونه ء دیگر. سال بعد هر خانواده ناچار به پرداخت قرض ناخواسته ء شان بود. بازهم صدها خانواده به دلیل فقدان استطاعت پرداخت قرض کوچی ها ، ده ودیار شانرا ترک گفتند وآواره گردیدند.

ملک های کوچی در هزاره جات شاهانه می زیستند ،آ نها با داشتن هزارها مواشی و استخدام کوچی های غریب ، خدمه های زیادی داشتند وبرای خود قلعه های مستحکمی با برج های ترصد ، آباد کردند تا از خطر جنگ احتمالی با هزاره ها در امان بمانند. حاکم محل و ملک کوچی ها  در پیوند تنگاتنگ با همدیگر قرار داشتند تا بدین وسیله به هزاره بفهمانند که کوچی ها شریک حاکمیت است و طبیعی بود که از زمان عبدالرحمن تا آنوقت هزاره ها به معنای استبداد گری در وجود حکومت های محلی ومرکزی به خوبی آشنا بودند. گرفتن نام یک سپاهی عادی حکومت محلی کافی بود که یک قریه را به شوک بیاورد چه رسد به حاکم ، قاضی ، ملک کوچی ، ضابط ولسوالی ویا یک کا تب معمولی احصاییه. این نام ها در ذهن یک هزاره به مثابه نام های خطر آفرینی بود که هرکدام می توانستند سرنوشت دهها و صدها خانواده را به تباهی بکشانند.

پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ ، فعل و انفعالات که صورت گرفت ، کوچیها نتوانستند که به هزاره جات بر گردند. اگر دوره ء طالبان را ازین رده خارج کنیم ، تنها سال پار کوچیها بارفتن خویش به صوب بهسود مربوط ولایت میدان - وردک ، با مقاومت شدیدی مردم محل مواجه گردیدند. اکنون که ایده ء برگشتاندن کوچی ها به هزاره جات ، مطرح است ، ذکر چند نکته را لازمی میدانم:

۱- حوادث قریب به سه دهه در افغانستان همانگونه که در ذهن و اندیشه ء همه هموطنان ما تاثیر گذار بوده  ، بدیهی است که جامعه ء هزاره را نمیتوان از این امر مستثنی ساخت.

۲ - امن ترین نقطه ء افغانستان ، سرزمین هزاره جات است. با حضور مجدد کوچی ها این ثبات بر هم می خورد. در کنار سایر نا آرامی ها ، کشور با چالش جدیدی مواجه خواهدشد.

۳ - طلسم استبداد حکومت های محلی به مثابه پشتیبان کوچی ها در ذهن هزاره ها شکسته است. مسلماً که حکومت های فعلی محلی نمیتوانند حامی کوچی ها باشند.

۴ - ادعای زمینهای به اصطلاح متعلق به کوچی ها به هیچ عنوانی بنیاد حقوقی ندارد چون این زمین ها بازور و پشتیبانی همه جانبه ء حکومت های محلی از سوی کوچی ها غصب گردیده است.

۵ - با توجه به گشت و گذار کوچی ها در پاکستان ، تصور محض نخواهدبود که عوامل نفوذی پاکستان در میان آنها نباشند. پاکستان  به بی ثباتی هزاره جات مانند سایر مناطق افغانستان بی علاقه نمی باشد.

از دید این قلم ، به جای اینکه کوچی ها را به هزاره جات برگردانند ، مسئله اسکان آنها باید در سطح ملی با طرح یک استراتژی دقیق مطرح شود. این یک معضله ء ملی است که نباید ارباب قدرت از کنار آن به ساده گی رد شود. بر خورد با این پدیده از صلاحیت یک کمیسیون بالا بوده باید پارلمان افغانستان به آن رسیده گی نماید. ورنه اگر ایده ء برگردانیدن کوچی ها به هزاره جات جامه ء عمل بپوشد ، میزان ثبات در مناطق مرکزی بهم خورده و طراحان این ایده به دستان خویش را کشور رابا تنش جدیدی مواجه خواهند ساخت. زیرا مردمان این مناطق آرزوی برگشت کوچی هارا ندارند و به محض برگشت آنها از سرزمین های شان دفاع می نمایند.

( * ) اینکه چرا این حواله را به نام " روغن شرکت " مسمی ساخته بودند ، برای نگارنده مجهول است. شاید دولت با چند سهمدار درآن شریک بوده اند