نژاد پرستي و گفتمان هويت ملي، چرا جستاري با اين همه کاستي؟
به قلم: دکتور رنگين دادفر سپنتا rangeenspanta@mfa.af
1. بکار برد واژه اي گفتمان 
زماينکه به جمع بندي اين ياد داشت هـــا مي پرداختم، نگراني و دلهره اي برحقي، از اينکه روزگاري مسئله اي نژادپرستي به مثابه ايديولوژي تا ابعاد امروزي آن گسترش خواهد يافت، داشتم.
با اين همه با حرکت از تبارزات قدرت طلبانه اي نيروهاي سياسي و شيوع گرايشات قومي در سال 1991 بود که در نتيجه گيري کتاب، ًافغانستان- فرايند عقب مانده گي، جنگ و مقاومتً نوشته بودم که ًدر افغانستان بگونه اي که امروز اوضاع به پيش ميرود، کليه روند هاي سياسي و اجتماعي آينده بطور، باورنکردني از گفتمان تباري متأثر خواهند بود.ً اين تز از ديد برخي از دوستان خودم نيز بر واقعيات افغانستان مبتني نبود و آنها با شعار برادري و مراجعت به ًتاريخ کهن سالً اين جغرافيا نادرستي اين ديدگاه را مطرح مي کردند. من که خود از جانبي در آغوش کشاکش هاي قومي و سلطه طلبي ها و مقاومت ها بزرگ شده بودم و از جانب ديگر در پي پژوهش هاي خودم در دانشگاه آخن آلمان در مورد مسايل کثرت گرائي فرهنگي و پذيرش مهاجران و مشکلات نژادپرستي و آشکار شدن نشانه هاي رشد متضاد پديده اي جهاني شدن آشنا شده بودم، با گستاخي به اين خطر و بحران اشاره کردم. با اينکه امروز نيز بسياري از پذيرش اين واقعيت سرباز ميزنند و در واقعيت با پناه بردن به آغوش تحليل گريزي، نژاد پرستي پنهان خودرا توجيه ميکنند، به باور من نژاد پرستي، ًديگر ستيزيً و ناسيوناليسم تباري گفتمان حاکم در درون کشور مارا تشکيل ميدهد.
مباحث جاري در افغانستان پيرامون مسايلي مانند، ملت، هويت ملي، زبان ملي، دولت، جايگاه اقوام در نظام سياسي و اجتماعي، نظام حقوقي و سياسي و مباحثي مانند آن، گاه بگونه اي، آشکار و گاه پوشيده بار نژاد پرستانه دارند.
من در اين ياد داشت از مفهوم گفتمان نژادپرستي استفاده مي کنم. با اينکه ميدانم اين واژه و يا اين اصطلاح در سالهاي اخير به وفور از جانب انديشمندان غربي بکار برده شده و گاهي هم بگونه اي مد و غير لازم، بد تر از آنکه در زبان فارسي براي بيان هرچيزي از آن استفاده مي کنند و بيشتر هم از يکي از کار برد هاي فرعي آن بهره مي برند.
بدين معني که اين واژه را بيشتر به مفهوم جدل و بحث و چيز هاي مانند آن مورد استفاده قرار مي دهند.
براي روشن شدن مباحث مورد نظر، تمايل من اينست که واژه اي گفتمان را به مفهوم متداولتر آن، به مفهومي که مورد نظر فوکو (Foucault) بود، در اين متن بکار بگيرم. به بيان ديگر، به مفهوم درک واقعيت دوران که در گويش تبارز مي يابد و به مفهوم کليت روابط يک مجموعه و يا يک معرفت معين، شامل آنچه که گفته ميشود، آنچه که بايد گفته شود و آنچه که نبايد گفته شود. از اين ديدگاه، گفتمان عبارت است از بخش گويشي يک ًکنش مبتني بر گويشً که شامل نمود هاي غير گويشي، نيز ميشود. گفتمان نه تنها مولود يک واقعيت است بلکه خود نيز ميتواند واقعيت ها را بيآفريند. با اين برداشت واژه اي گفتمان بگونه اي که در اين بحث بکار برده مي شود، با مفهومي که از جانب بسياري در افغانستان مطرح ميشود، تفاوت دارد.
يک ارزيابي اکادميک از ويژگي هاي نژاد پرستي و هويت ملي در افغانستان امر دشواري است؛ چراکه فاعلان نژاد پرستي وطني، کمتر چيزي براي ارزيابي ارايه ميدهند. (اگر کتاب سقوي دوم را در نظر نگيريم) از جانب ديگر عرضه اي نژاد پرستي در پوششي از مقولات داراي بار معنائي مثبت، مانند، عدالت اجتماعي، رفع تبعيض و ستم و مانند آنها، در واقعيت موجب ميشوند که در برخورد و آشکار کردن پيام پوشيده اي اين طرح ها کار آسان نشود.
يکي از دشواري هاي ديگر در اين راستا اين است که روند ها و جريانات سياسي که بار نژادپرستانه دارند، با گريز به آغوش مفاهيم اخلاقي و آفرينش اسطوره هاي فرا تاريخي و دادن شعار هاي ويژه عملأ باعث آن ميشوند که پرده دري از سيماي راستين شان دشوار شود. افزون بر اين دشواري ها، سنت شفاهيگري و گريز از کتاب و نوشته در افغانستان نيز موانع بزرگي اند بر سر راه پژوهشگران در اين کشور. با اين همه، واقعيت گفتمان نژادپرستي در افغانستان آشکارتر از آن است که نتوان به کمک تحليل هاي گفتماني به کنه آن پي برد. بيشتر نخبگان سياست و فرهنگ و حتي دموکرات ها و مخالفان کذائي نژاد پرستي کشور ما به درجات گوناگون به نوعي از نژادپرستي مبتلأ انـد و از آن براي "تحکيم، تعديل و يا کسب قدرت" بهره مي جويند.
در گسست اجتماعي که در پي جنگ و کشتار و خون ريزي به وجود آمده است و جامعه در آستانه اي يک تحول قرار گرفته است، اگر خيزش چنين گرايشاتي طبيعي به نظر ميرسد ولي شيوه هاي حل و سمت دهي به آنها در فرايند سياسي-اجتماعي کنــوني افغـانستان مايه اي نگراني است.
در اين جستار تلاش مي کنم، تا برخاستگاه ها و سختار هاي تئوريک قضيه را مطرح کنم.
2. نژاد پرستي- فرايند يک ايد يولوژي:
1. 2 توجيه نابرابري هــاي اجتمـاعي در سده اي نزدهم پا به پاي رشد نابرابري هاي طبقاتي و گسترش طبعيت گرائي
(Naturalismus) و سوسيال داروينيسم (Sozialdarwinismus) در دانش هاي اجتماعي، تمايل به توجيه نابرابري هاي اجتماعي بر پايه اي تعلقات نژادي شيوع يافت. (Stocke, 1994, 57)
معادل نژادپرستي در بسياري از زبان
هاي مهم دنيا راسيسم (Rassismus) مي باشد. راسيسم اشتقاقي است، از کلمه اي رأس عربي، به مفهوم سر، منبع و آغازيک پديده.
فلسفه اي راسيسم کلاسيک عمدتاً بر سه ادعاي زير تکيه مي کند:
در جهان نژاد هاي ناب و جود دارند که بدليل ساختار هاي بيولوژيکي با نژاد هاي ديگر تفاوت دارند.
نژاد هاي ناب از ديد گاه بيولوژيک نسبت به نژادهاي ديگر بر تر هستند؛ اين بر تري، بگونه اي برتري روانــي، اجتمـاعي و فرهنگي تبلور مي يابد.
برتري نژاد هاي ناب نشاني از مشروعيت حاکميت آنها بر ًنژاد هاي پستً مي باشد (Memmi, 1992, 13)
نژاد پرستي به باور باليبار (Balibar) تلاش مشروع سازي تقسيم کار ميان کشور هاي پيشرفته اي مرکز و کشور هاي عقب مانده اي پيرامون است.
87ff) (Wallerstein 1990,
براين پايه نژاد پرستي تعميم تفاوت هاي حقيقي و يا مجازي به مثابه نظام ارزش ها بسود نژادپرست و به زيان قربانيان وي است؛ بدينوسيله نژاد پرست در تلاش است تا امتيازات موجودش را از طريق به کار برد خشونت اجتماعي و به کمک ايديولوژي نژادپرستي توجيه کند.
(Wallerstein, 1990, 64)
باليبار در اين ارزيابي اش تا حدود زيادي از تئوري معروفش در باره اي نظام جهاني و روابط قدرت و جايگاه خلق هاي جهان سوم در اين نظام بهره مي جويد.
با آنکه گرايشات نژاد پرستانه داراي تفاوت هاي مي باشند ولي در کليه گرايشات نژادپرستانه ميتوان موارد مشترک زيررا در يافت:
• بر خاستگاه کليه نژاد پرستان اينست که گروه هاي اجتماعي با يکديگر بگونه اي طبيعي داراي تفاوت هايي اند. اگر اين تفاوت ها بگونه اي عيني قابل رويت نباشند، نژاد پرست آنها را بگونه اي مجازي مي آفريند. تلاش براي کشف و يا ايجاد تصور موجوديت تفاوت ها، نخستين گام بسوي نژاد پرست شدن است. اما با طرح تصور و يا کشف تفاوت ها، تا نژاد پرست شدن راه درازي در پيش است.
• نژاد پرست به دنبال آنکه به کشف و پيدا کردن تفاوت ها ميان کتله هاي انساني دست يافت، و يا آنرا فرضيه اي کنش سياسي اش قرار داد، به تفسير و تعبير اين تفاوت ها بسود گروه خود و به زيان گروه هاي ديگر مي پردازد.
• از ديد نژادپرست تفاوت ها، چه بيولوژيک وچه فرهنگي تبارزات جهانشمولي اند که همواره وجود خواهند داشت.
• حالا چون اين يک قانون و نظام طبيعي و جاويداني است پس بايد جايگاه گروه هاي اجتماعي و حق حاکميت "مشروع" گروه بر تر را حتي با توسل به قهر و خشونت حفظ کرد.
نژاد پرستي در واقعيت يک ايد يولوژي و کنش بيمار ولي آشنا و شناخته شده است. کنشي که انسان از کودکي در بستر کنش ها و تعاملات اجتماعي مي آموزد. اين ايده ئولوژي تجربه وباور جمعي است که پيش از آنکه بگونه اي مانيفست و برنامه اي سياسي تبارز بيابد، بسياري به آن باور دارند، نوعي از نژاد پرستي مانفيست نشده، تمايل بيشتر به گروه فرضي خودي و ترس از گروه بروني.
نژاد پرستي در واقعيت با تعريف ًخودً و ًديگرانً و تعريف و تفسير تفاوت هاي حقيقي و مجازي به مثابه ايد يولوژي حاکميت آغاز مي شود. (Memmi, 1992, 37f ) نژاد پرستي باور يک جمع ا ست که نژادپرست از کودکي در گفتار و کردار خانواده اش از طريق نظام آموزشي و نهاد هاي جمعي بشمول نهاد هاي دولتي، و غيره فرا ميگيرد.
(Memmi, 1992, 115 )
نژاد پرستي به بيان ديگر، نوعي از اجتماعيت ايد يولوژيک است که در آن افراد جايگاه خويش را در نظام دولتي، جائيکه روابط قدرت و نهاد هاي آن ضمانت اجرائي مي يابند با توسل به تفسير سياسي تفاوت ها به مثابه منبع و کانون مشروعيت قدرت تحکيم و تثبيت مي کنند.
فان دن برک (van den Broek) بر اين باور است که نژادپرستي عبارت است از مجموعه اي رفتار ها، قوانين، دساتير و ديدگاه ها که موجب ميشوند، تــا انسان هاي (برون از حلقه اي نژادپرست) نه به مثابه انسان هاي داراي ارزش برابر، بلکه به مثابه انسان هاي داراي تبار مادون تلقي شوند و با آنها نيز به مثابه انسان هاي مادون معامله ميشود. به باور وي پايگاه راسيسم را نابرابري در قدرت اقتصادي، سياسي و اجتماعي تشکيل ميدهد.
den Broek, 1988, 32) (van نژاد پرستي ساختار و سطح فکري و آگاهي گروه هاي انساني را مولود بي رابطه اي ساختار فزيکي و بيولوژيکي آنها مي داند
(Poliakov, u.a. 1984, 27)و بر اين باور است که گروه هاي انساني بگونه اي طبيعي از لحاظ ذکاوت و هوشياري و صلح طلبي و يا سلحشوري به دليل اينکه وابسته به اين و يا آن نژاد مي باشند از هم تفاوت هايي دارند. در اين راستا نقش داده هاي تاريخي و اجتماعي و درجه اي تکامل اجتماعي و تاريخي و سطح پيشرفت و آموزش و غيره جانبي تلقي مي شوند. در اينکه شهر نشيني، آشنائي و آميزش با فرهنگ هاي ديگر، درجه اي رشد فرهنگ سياسي و رشد وقوام دموکراسي و نظام آموزش و پرورش، در گسترش، کاهش و باز آفريني نژادپرستي چه نقشي را ميتوانند داشته باشند، مسئله اي نيست که نژادپرست آن را در تحليل و اعمالش زياد در نظر داشته باشد.
نژاد پرستي با ديگر ستيزي و ناسيوناليسم تباري باهمه نزديکي ها، تفاوت هايي دارد. نژاد پرست در رد ونفي ديگران برخورد راديکالتر و در مبارزه با آنانيکه از ديد او به تبار خودي تعلق ندارند پيگير تر است وطبيعي است که در چنين موردي استفاده از قهر فزيکي و قهر ساختاري نيز سهل تر است.
گفتمان راسيستي يک گفتمان ايد يولوژيک است. اين ايد يولوژي معاني و مفاهيمي را که مي آفريند، پيام هايي را که مطرح مي کند و آنچه را که ميگويد و يا ظاهراً نمي گويد همه اجزاي يک کليت ميباشند.
ايد يولوژي راسيستي در گام نخست چشم به مسأله اي قدرت سياسي، اجتماعي و مسايل مربوط به آنها را دارد. در فرايند کار آئي سياسي، پيآمد اين ايديولوژي، پيشگيري از دسترسي ًديگرانً به منابع قدرت و نهاد ها و نمود هاي آن به شمول نهاد هاي فرهنگي مي شود. (Hall, 178, 31 Jg, 913)
بحث تعين حدود و ثغور نژادپرستي و ساحت کار آيي سياسي و اجتماعي آن، يکي از مباحث مورد منازعه اي تئوري هاي سياسي مي باشد.آيا راسيسم تنها شامل آن گرايشاتي ميشود که به برتري بيولوژيک برخي از گروه هاي انساني بر برخي ديگر باور دارند و يا اينکه شامل کليه گرايش هاي که به دليل تفاوت هاي گوناگون مانند فرهنگي و غيره به برتري جمعي بر جمعي ديگر باور دارند نيز ميشود؟ اين پرسشي است که تئوري هاي راسيسم به آن پاسخ هاي گونا گون ارائه ميدارند. (Balibar 1990, 62f)
3. نژادپرستي به مثابه مانفيست سياسي
نژاد پرستي به بيان ديگر واکنشي است در برابر ظهور و گسترش افکار عدالتخواهانه و انسان دوستانه، عکس العملي است در برابر عصيان برده ها در برابر برده داران و خيزش هاي ضد استعماري مردمان مستعمرات. (Schöneberg, 1987, 253 ) و يا گروه هاي اجتماعي که به دليل ظاهر فزيکي و يا تعلق فرهنگي خود مورد اجحاف قرار گرفته اند. همراه با هجوم استعمارگران اروپايي به جهان مستعمرات، نژادپرستي مدرن به مثابه ايده ئولوژي توجيه وتفسير برتري تکنيکي، نظامي و اقتصادي ارو پائيان برجهان برون از اروپا مطرح گرديد. (Geiss, 1988, 15)
نژاد پرستي از ديد روانشناسي اجتماعي در واقعيت بيگانگي با خود است. بيگانگيي که از طريق نهاد هاي حقوقي بگونه اي آفرينش ًماً و ًديگرانً تدوين ميشود. اين "ما" نژاد، فرهنگ و يا دين مشترک دارد و آن "ديگران" برون از اين حوزه هستند. در بهترين حالت ميتوان به آن "ديگران" در چارچوب نظام اجتماعي و سياسي (دولتي) که اين"ما" ي خودي صاحب و حامل آنست، حقوقي قايل شد. اين حقوق بر پايه اي عرف و سنت ها و يا بر پايه اي قوانين مدرن، حقوق ديگران است؛ حقوق"اقليت ها" است، که جانب ديگر آن تضمين حقوق اکثريت است. اکثريتي که همنژاد و يا هم فرهنگ است. بدينگونه قلمرو هاي جغرافيائي به ملکيت گروه هاي نژادي و يا مذهبي در مي آيند و جغرافيه ها نيز داراي نژاد و دين مي شوند وگروه هاي اجتماعي ديگر که شامل اين ًماً ي حاکم نمي شوند به انسان هاي با حقوق محدود که محکوم به تمکين هستند تقليل مي يابند.
از اين چشم انداز به دليل اينکه، اين ًماً يکدست و همزبان و همدين است، پس ملت نيز به مثابه سازمان سياسي و اجتماعي اين ًماً يکدست و همگون است.
داراي هويت نژادي و يا فرهنگي است که بايد ديگران نيز يا صاحب آن باشند و يا شامل آن شوند، به مفهوم حل تا انکار هويت خودي، و يا اينکه شامل مقوله اي اقليت ها ميشوند. در نژادپرستي بيولوژيک ملت جمعي از همنژادان است ودر نژاد پرستي فرهنگي جمعي از برادران (خواهران؟) همزبان و يا هم کيش است.
نژادپرست تا جائيکه مربوط به جمعيت همنوع او ميشود حتي برخي از صفات نکوهيده را نيکو مي شمارد در حاليکه همان صفات را در مورد ًديگرانً قابل نکوهش ميداند. بگونه اي مثال اگر ًجمعً او به خانه و کاشانه اي ديگران هجوم برده و مال و ناموس ديگران را تاراج کرده باشد، از دلاوري ها و سلحشوري هاي جمعش افسانه ها مي سازد و از آن با غرور و افتخار ياد مي کند و اين در حاليکه اگر سلحشوران ًجمعً ديگر به خانه و کاشانه اي جمع او روي کرده باشند، از بربريت و سبعيت اين ًنژاد پستً شکوه ها سر ميدهد.
(Flohr, 1994, 220)
نژاد پرست، در واقعيت بسياري از عادت ها و صفات زشت خود را، آن صفات نا پسنديده اي را که از انظار ديگران پنهان مي کند به فرد و يا گروه ًبيگانهً نسبت ميدهد. از همين جاست که به بيان يونگ (Jung) بيگانه سايه اي نژاد پرست است. آن صفاتي را کــه نــژاد پرست مي خواهد از ديگران پنهان نگهدارد، نامرئي و ناشناخته مي مانند و بگونه اي ناخود آگاه از طريق گفتار و يا کردار نژادپرست به مثابه صفات ذاتي ديگران تبارز مي يابند.
بدينگونه فرد نژاد پرست شخصيت در پرده اي خود را در آينه اي قرباني اش مي بيند و اين قرباني که در واقعيت مولود فانتازي و اوهام شخصيت بيمار، نژاد پرست است، نقش مسؤول و بلا گردان را عهده دار ميشود. (Scheib, 1995/2, 33) اگر در کشورش بي نظمي است به اين دليل است که اعضاي نژاد مادون پا به قلمرو سياست گذاشته اند؛ اگر بيکاري بيداد مي کند به اين خاطر است که "ديگران" زمينه اي اشـتغال را ربوده اند و اگر ارتش شوروي ازسالنگ مي گذرد به اين خاطر است که قوم دون پايه اي حاشيه نشين شاهراه بوده است و اگر طالب از جنوب با سپاهيان و افسران کشور ديگري هجوم مي آورد به اين دليل است که در آنجا قوم فرهنگ ستيز و قابل خريد زنده گي مي کند و غيره.
نژاد پرستان با تعريف ًديگرانً به مثابه انسان هاي که با ًايشانً همانندي ندارند به آفرينش جدايي ها مي پردازند. بدين مبنا، انسان ها نه بر پايه اي موجوديت مستقل فردي خود شان بلکه با تصور اينکه اين گروه احتمالأ با گروهي که نژاد پرست به او تعلق دارد، تفاوت دارد و اين تفاوت به باور نژاد پرست دليل عدم برابري اين گروه با گروهي که نژادپرست خودش را با آن پيوند ميدهد، ميباشد.
هرگاه جمعي نگران از دست دادن موقعيت و امتيازات اجتماعي خود، بگونه اي
حقيقي و يا مجازي باشد، اين نگراني ميتواند موجبات ًديگر ستيزيً و در نهايت نژا دپرستي را فراهم آورد. ساختار هاي جامعه اي که در آن روابط قدرت بربي عدالتي استوار باشد، در آغوش خود، گفتمان سياسي و اجتماعي مبتني بر ترس و نهايتاً سلطه جوئي را پرورش ميدهد.
(Scherr, 2/95, 23 )
نژاد موضوع گفتمان راسيستي است؛ برون از دايره اي اين گفتمان نــژاد معني و مفهــوم نمي يابد.
نژاد به بيان کالپاکا و راتزيل ًيک ساخته و پرداخته اي ايد ئولوژيک است ونه يک کتگوري تجربي تئوري اجتماعي، بر اين مبنا است که نژاد مجموعه يي از ويژه گي هاي مجازي ارثي را به نمايش مي گذارد تا به توسل به آن بتوان موقعيت هاي برتر و حقيقي و نظام حاکميت و يا محکوميت موجود را با اشاره به تفاوتهايي که ازطريق وراثت تداوم مي يابند، مشروع نشان دادً(Kalpaka und Räthze, 1990) نژادپرستي مانيفيست شده، نژاد پرستيي است که عليرغم تجلي هاي گوناگون تبارز ايديولوژيک يافته و به مثابه برنامه اي سياسي قدرتمدار در قلمرو جامعه و سياست براي فتح نهاد هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي ودر پي حفظ و يا گسترش امتيازات موجود و يا احتمالي مي باشد. کشف و تحليل اين نوع نژاد پرستي به دليل رک گويي که در آن نهفته است، آسانتر است.
1. 3 نژادپرستي بيولوژيک:
نژاد پرستي معاصر دست کم در تجلي اروپايي و امريکايي آن و اخيراً در تجلي افغاني آن، کمتر تبارز بيولوژيک ولي بيشتر تبارز فرهنگي دارد.
نژادپرست بيولوژيک بر اين باور است که انسان ها تبارها و رنگ هاي گوناگون دارند. به دليل داشتن اين رنگ ها برخي تواناتر، هوشيارتر، جسورتر و پر کارتراز ديگران اند. اين بر تري نه تنها در ميان رنگ هاي گوناگون به دليل بيولوژيک امر طبيعي است، بلکه در بين جنس ها (زن ومرد) نيز به مشاهده ميرسد.
به يک کلام، از اين ديد گاه نژاد موطلائي و سپيد پوست را بر نژاد هاي ديگر بر تري است. با حرکت از اين ديدگاه است که نژاد پرستان داراي رنگ هاي ديگر نيز به بر تري نژاد خود شان باور دارند.
از آنجايکه بر پايه اي منطق نژادپرست برتري بيولوژيکي وجود دارد و يک واقعيت است، پس نژاد بر تر را حق حاکميت است. نژاد برتر يا نژاد فروتر را نابود ميکند، و يا اينکه بر او حکم ميراند.
پژوهش هاي مدرن در باره اي موجوديت نژاد هاي گوناگون ميان انسان ها نشان ميدهند که سخن از موجوديت نژاد هاي گوناگون هيچ پايه و منبع علمي ندارند. (Miels, 1991, 94) با اين همه پي آمد اين پزوهش ها در نظام فکري نژادپرستان بازتاب نمي يابد.
تا جائيکه در قوانين اساسي بسياري از دموکراسي هاي جهان و حتي در اعلاميه اي جهاني حقوق بشر نيز سخن از نژاد ها است.
بحث نژاد ها، نخست از دل مشغولي هاي آبشخورداران بود که در مسابقات اسپ دواني، اسپ ها را به نــژاد هــاي گوناگـون تصنيف مي نمودند تا بتوانند اسپ هاي تيزرو و بارکش را بهتر شناسايي کنند. بعد ها اين مسئله همراه با شيوع استعمار و گسترش سرمايه در قلمرو جامعه و انسان ها راه يافت.
بر اين مبنا انسان موضوع تحليل هاي وارد بر اسپ هاي تيزرو و بارکش شد. بزرگي، درازي ويا گردي چهره، رنگ موي، قد هاي بلند و کوتاه و بسياري از تبارزات ظاهري انسان ها دليل مهتري و يا کهتري تلقي شدند.
بيچاره انسان بعنوان نژاد پرست به جانبي و قرباني حماقت ايديولوژيک خود تقليل يافت.
2. 3 نژادپرستي فرهنگي:
در پي فاجعه اي ناسيونال سوسياليسم و نظام جدائي نژادي (آپارتايد) ومبارزات شهروندي در امريکا و مستعمرات، نژاد پرستان امروزي بيشتر به نژاد پرستي فرهنگي روي آورده اند. در اين باره رجوع شود به پژوهش هاي:باليبار (Balibar, 1990) و تاگويف (Taguieff, 1991) تسياکلوس (Tsiakalos) يکي از نخستين کساني بود که مفهوم نژاد پرستي فرهنگي را در گفتمان مورد نظر مطرح کرد. نژاد پرستي فرهنگي بر اين باور است که در جهان ودر کشور هاي مختلف فرهنگ هاي يکدست و ناب و جود دارند، صاحبان اين فرهنگ ها به دليل اينکه داراي چنين فرهنگي اند بر انسان هاي ديگر برتر اند.
nach: Kalpaka/R„thzel: Neuere Rassismustheorien. In: Gorzini und M.
(Hg.):. 309) بر پايه اي تبارزات راسيسم فرهنگي تفاوتهاي اجتماعي ميان انسان ها ناشي از نظام فرهنگي و فرايند هاي روانيي ميشود که انسان ها در نظام اجتماعي شان اجباراً در آن پرورش مي يابند.
در اين سيستم ايديولوژيک نيز تلاش صورت مي گيرد تا بي عدالتي هاي موجود و يا پي افکندن بي عدالتي هاي نو، از راه توسل به فرهنگ به مثابه يک اصل الزامي و اجتناب ناپذير توجيه شوند. بر پايه اي اين باور زدودن مرز فرهنگ ها و نداشتن يک هويت ملي مبتني بر يک زبان وفرهنگ ويژه موجب خصومت هاي اجتماعي و تضعيف وحدت ملي مي شود.
نژادپرستي فرهنگي در واقعيت ايديولوژي توجيه راندن ًديگرانً از روند هاي توليد و توزيع و اعمال قدرت سياسي و اجتماعي مي باشد.
در همين راستا ميتوان به نژادپرستي معاصر افغانستان پرداخت. ادامه دارد











