افراد محسنی مکتب را هدف قرار دادند

تظاهرات مخالفان قانونتظاهرات طرفداران قانون

پیش نویس قانون احوال شخصیه شیعیان که در روز های اخیر ازطرف حامد کرزی به امضا رسید انتقادات جهان غرب را برانگیخت؛ و آیت الله محسنی که یکی ازتهیه کنند گان این قانون بشمار میرود از جامعه جهانی خواست تا در امور داخلی افغانستان مداخله نکنند، و گفت که هیچ نهادی حق آوردن تغییر در این قانون را ندارد.

این قانون از طرف زنان افغانستان نیز مورد اعتراض قرار گرفت، زنان در یک تظاهرات گسترده در نواحی غرب کابل در برابر مدرسه خاتم النبیین که از طرف آیت الله آصف محسنی ساخته شده بود دست زدند.

درین تظاهرات زنان موافق ومخالفی قانون وجود داشتند که در برابر هم صف کشیده بودند عده ای از زنان از قانون دفاع وعده ای هم قانون را مورد انتقاد قرار دادند ؛ موافقین محسنی که از داخل مدرسه که اکثریت شانرا محصلین مدرسه تشکیل میدادند به طرف مخالفین حمله ور شده که از طرف پولیس امنیتی خنثی گردید؛ واز جانب دیگر مخالفین قانون راه شانرا بطرف ساختمان پارلمان باز کردند واز نماینده گان خواستند تا با ایشان هم صدا شده قانون را دوباره بازنگری کنند.

به گفته ای خبر نگار بی بی سی درين تظاهرات یک باب مکتب در غرب کابل از سوی افراد محسنی مورد حمله قرار گرفت.

مسئولان این مکتب می گویند، حدود پنجاه تا شصت نفر به این مکتب حمله کرده و با پرتاب سنگ و چوب، شیشه های آن را شکستند.

یکی از مسئولان این مکتب، طرفداران آیت الله آصف محسنی را به راه اندازی این حمله متهم کرد. او گفت که آقای محسنی از طریق تلویزیون خود به مردم پیام داده است که از سازماندهی تظاهرات از این مکتب جلوگیری کنند.

مسئولان این مکتب می گویند، وضعیت در این محل تا حوالی ظهر "آشفته" بود و افراد مهاجم زمانی که نیروهای پلیس به منطقه رسید، محل را ترک کردند.

وزارت داخله افغانستان می گوید چهار نفر از کسانی که به ساختمان این مکتب حمله کرده بودند، از سوی نیروهای پلیس بازداشت شده اند.

جاده  ای کاهگلی

A view of the ancient Bamyan Valley showing the two statue niches

شاید برای همه شنیدن این واژه غیر مفهوم باشد، زیرا تاهنوز کسی سرکها وجاده های کاهگلی را بچشم ندیده اند درحالیکه خانه های کاه گلی در اکثر نقاط افغانستان موجود است اما جاده های کاه گلی برای اولین باراست که در یکی از ولایات مرکزی افغانستان بنام بامیان از طرف مردم آن ولایت مسمی شده است، مسکونه این ولایت که اکثرا پیشه وران را تشکیل میدهند به دولت هشدار داده اند که اگر سرکهای این ولایت را اسفالت نکنند مردم آنرا کاه گل خواهند کرد.

ولایت بامیان که اکثر هزاره ها را تشکیل میدهند از امنیت والای برخوردار است سال گذشته از طرف دولت به ولایت صلح نامیده شده وسال جاری یکی از ولسوالی های این ولایت (ولسوالی شیبر) را ولسوالی صلح نامیده اند؛ باوجود اینهمه دستاوردها که این ولایت دارد واز نگاه امنیتی در مقام اول قرارگرفته اما از نگاه بازسازی عقب مانده ترین ولایات افغانستان بشمار میرود که هیچ نهادی دراین ولایت توجه ننموده اند؛ بلکه باشعارهای شان توانسته اند آراء ونظرات مردم را درهنگام انتخابات وبعد از آن جلب کنند.

دراینجا مطالبی را از خبر نگار بی بی سی که اعتراض مردم ولایت بامیان را در رابطه با بازسازی این ولایت وعدم توجه دولت مرکزی را بچاپ رسانیده بنقل میگریم:

صدها نفر در ولایت بامیان در مرکز افغانستان در اعتراض به بازسازی کند و عدم اسفالت جاده های این ولایت دست به تظاهرات زده اند.

تظاهر کنندگان جاده اصلی داخل شهر بامیان را بسته و در یک اقدام طنزآمی این جاده را کاهگل کرده اند.

آنها می گویند اگر دولت توانایی اسفالت کردن جاده های داخل شهر بامیان و شاهراه بامیان- کابل را ندارد و یا نمی خواهد آن را اسفالت کند، مردم آن را کاه گل خواهند کرد.

جواد ضحاک، رئیس شورای ولایتی بامیان در گفتگویی با بی بی سی گفت حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان در سفرهای متعدد خود به بامیان، به مردم وعده داد که دولت جاده های داخل شهر بامیان و شاهراه بامیان-کابل را اسفالت می کند.

اما به گفته آقای ضحاک این وعده رئیس جمهوری و دهها وعده دیگر او تا اکنون به اجرا درنیامده است.

رئیس شورای ولایتی بامیان گفت: "بامیان از میلیاردها دلار کمک بین المللی به افغانستان در چند سال گذشته هیچ بهره ای نبرده است."

او افزود: "دولت با وجود امنیت صد درصدی بامیان هیچ توجهی به بازسازی و امور اقتصادی این ولایت نکرده است. حالا مردم می خواهند توجه دولت را جلب کنند."

آقای ضحاک گفت صدها نفر از مردم بامیان امروز، ۲۲ حمل/فروردین به جاده اصلی شهر بامیان ریختند و به کاه گل کردن این جاده آغاز کردند.

رئیس شورای ولایتی بامیان گفت: "خواست مردم بامیان این است که دولت جاده های داخل شهر بامیان و همچنین شاهراه کابل-بامیان را مطابق وعده آقای کرزی باید اسفالت کند."

آقای ضحاک همچنین گفت: "مردم بامیان می خواهند حد اقل بخشی از میلیاردها دلار کمک جامعه جهانی که در چند سال گذشته در اختیار دولت قرار گرفته و همچنین پولهای هنگفتی که در آینده به افغانستان سرازیر خواهد شد، برای بازسازی بامیان نیز مصرف شود."

او گفت در سراسر ولایت بامیان تنها دو کیلومتر جاده اسفالت شده وجود دارد که سال گذشته با "کیفیت نازل و با عرض خیلی کم" ساخته شد.

رئیس شورای ولایتی بامیان می گوید مردم به درخواست حبیبه سرابی، والی بامیان به تظاهرات و همچنین کاهگل کردن جاده داخل شهر بامیان به گونه موقت پایان دادند.

آقای ضحاک گفت مردم به والی بامیان یک ماه وقت دادند که درخواستهای آنان را به دولت مرکزی منتقل کند و دولت این درخواست را به اجرا بگذارد. به گفته او، اگر این درخواستهای مردم اجرا نشود، مردم بار دیگر به تظاهرات و همچنین کاهگل کردن جاده های داخل شهر ادامه خواهند داد.

خانم سرابی می گوید وزارتخانه های دولت افغانستان تا حال حاضر نشده اند که مسئولیت بازسازی شهر بامیان را به دوش بگیرند.

والی گفت درخواستهای مردم بامیان را به دولت مرکزی منتقل می کند، اما به گفته او، دولت تا حال به بازسازی بامیان توجه کافی نکرده است.

در سال ۱۳۸۴ خورشیدی آقای کرزی با قطع نوار کار اسفالت جاده بامیان-میدان شهر را از میدان شهر، مرکز ولایت وردک رسماً آغاز کرد، اما بعد از مدتی کار باز سازی این جاده متوقف شد.

 

بي بي سي:

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2009/04/090411_a-bamian-demo.shtml

در آستانه چهاردهمین سالگرد پدر

                                                

" ما مردم افغانستان هستیم , هیچ نژادی را نفی نمی کنیم .... همه باید بیایند و در این مملکت برادروار زندگی کنند و هر کس باید در باره سرنوشت اش تصمیم بگیرد . این خواسته و حرف ما است . "                                                            (استاد شهید عبدالعلی مزاری)

سلام بر شهیدان گلگون کفن که صدای مظلومیت برآوردند و رفتند تا جاودانه بمانند , سلام بر ایام الله بیست و ششم دلو , سوم حوت . سلام بر بیست و دوم حوت روز میثاق با آرمان ملیت های مظلوم در افغانستان !

بیست و دوم حوت یاد آور رنج و محنت جامعه ای است که آمال و آرزوهای ملیت های مظلوم به مسلخ کشیده شد و همگان را به سوگ نشانید . شهادت استاد مزاری و یارانش توسط سپاه خصم طالبان و شبگه تروریزم القاعده , حقیقت تلخی بود که ملیت های مظلوم را گریبانگیر نمود . راهبر , مراد و منادی وحدت و یکرنگی به لقای معبود شتافت . این ضایعه دردناک بود اما چه باک  

"من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلواً تبدیلا  "

۱۴ سال از شهادت آن فریاد گر عدالت و بازگرداننده عزت میگذرد , در چنین روزی جامعه ما مظهر تمام آرزوها و امید را از دست داد و به عزای آن ابر مرد نشست.

کل يوم عاشوراء وكل أرض كربلاء

شهادت مظلومانه ای فرزند پیامبر اسلام حضرت امام حسین علیه السلام وبا هفتادو تن از یارانش را به خاندان عصمت وطهارت وسپس برای همه مسلمان جهان تسلیت عرض میدارم!

عيد؛ موعدي براي معنويت و محبت!

بار ديگر عيد فرا مي رسد و مردم از اين مراسم ديني و دوست داشتني سنتي و عنعنوي خويش، با شكر و شكرخند در لباسهاي پاكيزه و تازه يي از سلامتي و صفا استقبال مي كنند و با دست هاي آذين از حنا و لباني آگنده از دعا و ثنا به ديدار هم مي روند و با نماز و نياز از پرودگار يكتا، قبولي طاعات و عبادات شان را مي خواهند و جشن جاودانهء ديني و ابراهيمي قربان را، با صميميت و محبت به همديگر تبريك مي گويند و بر تحكيم پيوندهاي برادري و برابري ملي و انساني خويش تاكيد مي ورزند!

عيد فطر و عيد اضحي در تاريخ ديني اجتماعي افغانستان، بيش از هر كشور ديگر و هر مناسبت ديگر، شكوه و عظمت خاص داشته و مردم اعم از شهري و دهاتي، بيسواد و با سواد، سلطان و شبان، والي و جوالي، و دهقان و دريور، هرچه هستند و هركي هستند، جدا از تعلقات خون و نژاد، رها از تشخصات قوم و قبيله و سوا از تشبثات قدرت و ثروت، هركدام به قدر توان و امكان خويش، سهمي سزاوار در نمايش عظمت عيد و تابش نور عشق و اميد در دلهاي هم و جانهاي هم، ايفا مي كنند و سنت اسلامي و احساسات ملي شان را در تلاقي دست ها و گرمي آغوش ها، گرماگرم به احيا مي نشينند.
سه روز تعطيل رسمي در تقويم ملي كشور به مناسبت هرعيد، سنگ تمامي است كه حاكميت سياسي اين سرزمين، گذاشته و اهتمامي است كه قانون اساسي مبتني بر ارزشهاي اسلامي افغانستان، به سنن و فرايض ديني مردم قايل شده و اين سه روز را بهانه اي از ديد و بازديد براي احياي خوبي ها و امحاي بدي ها فراروي مردم شريف اين آب و خاك، قرارداده و ايام سعيد عيد را مرهمي براي زخم ها، محضري براي پيوند دلها، معبري براي بهم رسيدن دست ها، و محشري براي به برگرفتن جانها، قايل شده و اين فرصت طلايي و استثنايي را ارزاني ملت و مردم ديندار و با وقار اين كشور نموده است.


عيد؛ از گذشته هاي دور تا امروز، با رنگ و فرهنگي از دين و سنت، آهنگ خوشي از آزادي و شادابي، آرايش و زيبايي، و لطف و لبخند را براي هر كودك و بزرگ افغان، القا كرده و يادآور همهء خوبي ها و خوشي ها بوده است؛ سه روز عيد، براي هر دل و جاني، معناي رهايي از هر قيدو بند را دارد و اينكه در اين سه روز هيچ دستي براي گرفتن آزادي و ستاندن خوشي هيچ كودك و بزرگي، دراز نمي شود و هركس حق دارد با استفاده از اين نعمت بزرگي كه از سوي خداي واحد احد، نصيب ملت توحيد شده و مي شود، به هرجايي برود و به هر دل و دلداده يي، دست دوستي تكان بدهد و بي هيچ سايه و سانسوري، با نگاه، با ادا، با صدا و با سيما، به تبادل احساس، به تعامل عشق، به تباذل عيش، و به تناول عاطفه، مشغول و مشعوف بماند!
تحولات اجتماعي و پيشرفت جهاني، نه تنها نتوانسته از رنگ و آهنگ اين اقبال و استقبال اجتماعي مردم از اعياد ديني بكاهند و در غوغاي مدنيت خويش اين سنت الهي و ابراهيمي را گم و خاموش كنند، بلكه پررنگ تر و خوش آهنگتر از گذشته ها، مردم ازين بهانه هاي بزرگ، براي رهايي از روزمره گيهاي مادي و بريدگي از ارزشهاي معنوي و منش هاي انساني شان، بهره مي برند؛ با استفاده ازين روزهاي شريف، به گذشته هاي بي آلايش مجد و عظمت خويش بر مي گردند؛ و با ايستادن در صفوف نماز عيد و فشردن دست هاي هم در ديد و بازديد، تكرار اندر تكرار وحدت ملي و برادري ديني شانرا دوام و قوام مي بخشند!
آنچه از رهگذر زمان و گذشت متغير آن، بر جريان عيد سايه انداخته و اكثريت قريب به اتفاق مردم را به چالش گرفته است، مصارفي است كه بر مراسم عيد مستولي شده و در فاصلهء طبقاتي موحش و مدهش موجود، سفره هاي رنگين و چربين قشر ثروتمند اجتماع كه به دالر و دونر دسترسي و جيب پري دارند، خان خالي فقيران و مستمندان را به تحقير گرفته است؛ كلچه و كيك، دو مواد مصرفي روزهاي عيد، در گذشته هاي لطف و لبخند اين شهر و ديار بود كه از عهدهء هرفقير و هر معاش نگيري، مي برآمد و با پيشاني باز و نگاه شاد، هرخانه و كلبه اي آنرا پيشكش مي كرد و دغدغه يي از رقابت و رنگ، دلي را نمي آزرد.
سفره هاي شيرين و ميزهاي وزين عيد در كاخهاي رنگين و سنگين امروز، هر دل و دست خالي و تهي را مي لرزاند و نشستن را اگرچه آسان؛ اما برخاستن از روي آن را براي كساني كه ارتباط متقابل ديد و بازديد دارند و جيب پروار و فواري ندارند، بسيار مشكل مي سازد. انواع كيك و كلچه، مغزهاي گوناگون، ميوه جات درجه اول تر و خشك، انواع تنقلات و شكلات، و ديگر خوردني ها و نوشيدني هاي مكيف و مكلف، همه و همه تشريفات و تجملاتي اند كه براي نشان دادن و شأن گرفتن، كنار هم چيده شده و خلاف شرع اسلامي و عرف عنعنوي مردم، خرچ و مصرف عيد را سال به سال از سادگي و آساني، خارج مي كنند و در مدار سيالي و زورآزمايي، سنگ هاي نوي از اسراف و تبذير به گردن طبقات زيردست جامعه مي آويزند و امان و توان شان را مي برند.
از سوي ديگر در روزهاي دمادم عيد، تاجران و بازاريان نيز نرخ اجناس شانرا بالا مي برند و بجاي اينكه به بركت و ميمنت عيد، نرخ هارا پايين بياورند و از فيض ربوبي و مساعدت معنوي اين ايام شريف، بيشتر بهره برده، دستگيري از بينوايان و مستمندان جامعه داشته باشند و با مواسات و مواخات ملي و اجتماعي، انصاف و انسات انساني پيش گيرند و نرخ اموال و اجناس شانرا متعادل نگهدارند، از ناچاري مردم در امر خريد، سوء استفاده كرده با هماهنگي صنفي و ذات البيني، چور و چپاول پيشه مي كنند و هرچه دل شان خواست قيمت مي گذارند و به گردن مردم مي زنند.
بگذريم ازاينكه در غير اين ايام نيز در تمام سال، گرانفروشي در اين مملكت به يك فرهنگ تبديل شده و بسياري از بازاريان، اعم از دكاندار و دستفروش، در هر صنف و اتحاديه، يك جنس را بالاي مشتري، چند برابر قيمت مي كنند و چه بسا اشخاص ساده و تازه آمده اي را كه سروكاري به بازار خريد و فروش ندارند و با اين فرهنگ غلط آشنا نيستند، چند برابر بيشتر از قيمت اصلي، به گردنش مي زنند و هيچ از خداو قبر و قيامت، نمي ترسند؛ حلال و حرامي را در نظر نمي گيرند و نمي دانند كه اين كار، هيچ فرقي ندارد با آنكه شبانه وارد خانهء كسي شود و سرقت كند؛ يا جيبش را بزند و كيسه بري كند؛ يا راه كسي را بگيرد و دار و ندارش را تاراج بفرمايد! همه يكسان اند و در پيشگاه وجدان و خدا و ايمان، هيچ تفاوتي ندارد!
حديث شريف نبوي است كه "من لايَرحم، لايُرحم" (كسي كه رحم نكند، رحم نبيند)؛ وقتي هر كسي در حوزهء كار و كسب خود، بيرحمانه جيب مردم را خالي كند و با فروش يك جنس به بالاتر از نورم بازار، مردم را فريب دهد و به حساب زرنگي خود و ناداني طرف بگذارد؛ چگونه درآنجايي كه خود زير دست قرار مي گيرد و نيازمند چيزي مي شود، انتظار دارد كه زبردست ديگري بر او رحم كند؛ يا اينكه وقتي بر خلق رحم نمي كند، چگونه از خالق انتظار رحم داشته باشد؛ درست به همين دليل هاست كه روز به روز، حال اين ملك و مملكت بدتر مي شود و از گناه و خطاي عده يي، همه مي سوزند و آتش غضب غيب، تر و خشك نمي شناسد.
علماي دين در خطابه هاي جمعه و جماعات؛ اين جنبه از اصول وجدان و اخلاق را در كسب و كار، بايد به بازاريان و تاجراني كه پنج وقت، پشت سرشان صف مي كشند و رو به خدا ايستاده مي شوند، پياپي گوشزد كنند و بگويند كه "عبادت بجز خدمت خلق نيست- به تسبيح و سجاده و دلق نيست!" در صورتيكه در بازار معاملات، فريبكاري و بي انصافي واضافه ستاني كنند، در عرصهء عبادات، پيش خدا رويي ندارند و هرگز انتظار قبولي طاعات و عبادات شانرا نداشته باشند.
امام علي ابن ابيطالب (ع) مي فرمايند: "كل يوم لا يعصي الله فيه فهو عيد" (هر روزي كه درآن خدا نافرماني و عصيان نشود، عيد است)؛ تاجر و دكاندار و دستفروشي كه با اينچنين درامد و كسب و پول، كيك و كلچه مي خرد و نقل و نبات و بادام و چارمغز و سيب و سنتره و كشمش و جلغوزه، بر سفره مي چيند؛ هيچ فكر مي كند كه اينها همه از پول حرام تهيه شده! و گناه ديگر اينكه اين خوراكه هاي تهيه از پول حرام را به خورد بندگان خدا مي دهد و خطاي مضاعفي را مرتكب مي شود؛ آيا با اين فعل و انفعال، ميتوان بعنوان يك مسلمان در نماز عيد ايستاد و از خداي خلق خواست كه "ان تدخلني في كل خير ادخلت فيه محمد و آل محمد؛ و ان تخرجني من كل سوء اخرجت منه محمد و آل محمد(ص)!" و انتظار داشت كه خدا(ج) نيز اين دعارا مستجاب كند و در هر خيري كه شامل حال محمد و آل محمد است، شامل كند و از هر شري كه از محمد و آل محمد(ص) دور است، خارج فرمايد؟!
مشكل ترانسپورتي نيز فاكت ديگري است كه در ايام عيد، بندگان خدا را مي آزارد؛ اولاً تصدي ملي بس و اتحاديه هاي شخصي و خصوصي، درين مورد اصلاً طرح و برنامه اي از نوكريوالي ندارند و به سهولت ترانسپورتي شهر نمي انديشند؛ دريوران لين ها دل شان و خاطرشان، اگر خواستند كه مي آيند و به جابجايي مردم مي پردازند و اگر نخواستند كه نخواستند؛ ديگر هيچ قانون و مرجعي نيست كه الزام شان فرمايد تا در برنامه اي منظم، خدمات سرويس شهري را به انجام برسانند.
دريوراني هم كه وارد خط نقل و انتقال مي شوند و اعم از تكسي و ميني بوس و ملي بس، در شهر مي گردند و مي چرخند، اولاً در كل، كرايهء بيشتر و بالاتر مي گيرند؛ ثانياً لين هايي را انتخاب مي كنند كه مسافر بيشتر و كرايهء بالاتر داشته باشد و مفاد زيادتري به جيب شان بماند؛ نه كدام الزام قانوني از سوي ترافيك شهر گريبان شانرا مي گيرد و نه اصول وجدان، وادار شان مي كند كه در كنار سود خود، نفع شهروندان را هم در نظر بگيرند و براي مشكل شهروندان در روزهاي مبارك عيد، در خط نقل و انتقال قرار بگيرند؛ هم خدارا خشنود كنند و هم خلق را!
بهرحال، آنچه مهم است اينكه عيد؛ موعدي براي معنويت و محبت و آزموني براي دلداري و دلگيري است! خوشي دادن به خلق، از هر عبادت و طاعتي در نزد خدا بالاتر است؛ حج و زيارت و نماز و نياز هرچه هست، در راستاي خدمت به خلق است؛ خدا در خشت و گل كعبه و قبله نيست، در آيينهء قلبها و بلور دلها است؛ حديث"قلب المؤمن عرش الله الاعظم"، اين امر را صحه مي گذارد؛ از همين رهگذر گفته اند: "دل به دست آور كه حج اكبر است- از هزاران كعبه يك دل بهتر است" و به همين خاطر سروده اند: "كعبه، يك سنگ نشاني است كه ره گم نشود- حاجي احرام ديگر بند، ببين يار كجاست!"
فلسفهء سفر دور و دراز حج و سياحت سرزمين عرب، همه به خاطر اين است كه خاطرات نبي اكرم و ياران و جانشينان كبارش، در دل حاجي مستطيع و متمتع، زنده شود؛ تا با تاسي به آن بزرگوران كه همه چيز شان وقف مردم و رفاه و آسايش اجتماع بود، در راه خدمت به خلق قدم بگذارند و با پا گذاشتن جاي پاي آدم و نوح و ابراهيم و محمد(ص) و يارانش، رنج انسان و درد خلق و خشنودي خالق را دريابند و با برگشت از حج، هركدام در خانه و جامعه و ملت و مملكت خويش، در نقش ابراهيم و محمد(ص)، "معمار كعبهء ايمان" و نجات دهندهء انسان در جهان باشند!


در غير آن، طي طريق و لباس سپيد احرام و سعي و صفا و طواف و عرفات و مشعر و مني و رمي و حلق و تقصير و قرباني و نماز و زمزم و زيارت و حج، هيچ ثمره و نتيجه اي ندارد و جز شهرت و لقب "حاجي"؛ ارج و اعتباري نمي آفريند و عيد و مصرف و خرچ و برچ، همه هدر و هباست و در پيشگاه خداوند عالم و آدم، هيچ جاه و بهايي نمي داشته باشد!
محمد عزيزي

لحظه ای بادوستان

بسیاری از مردم در افغانستان درحالت بدی زیست دارند بیکاری وضعیت نا امنی، فقر وبیچاره گی، تباهی ، افزایش روز افزون نرخ ها در بازارهای کشور چیزهای است که همه ای مردم را وادار به آن ساخته است تا در كنار جاده ها ی پر گرد وغبار بساط شانرا پهن کرده از سرمایه کم شان مقدار جنس را برای فروش بگذارند ویا بفروش کارتهای موبایل وصدها نوع کارهای کم عاید پرداخته تا بتوانند امرار حیات کنند وعده ای هم راه مسافرت را درپیش گرفته باهزارن نوع خطر رزمیده رهسپار ایران ، پاکستان ویا کشورهای دیگر میشوند بدون انکه فکر کنند که آیا در کشور که مسافرت دارند کار است ویاخیر؟

دراینجا میخواهم حکایت از کسانی داشته باشم که در کشور کویت ازسالهای سال آمده اند وبعضی شان مصروف کار میباشند وبعضی شان کمتر از آن کارمیکنند که در افغانستان یک کارگر عادی روزانه درآمد دارد وبعضی کسانی هم وجود دارند که چند سال نتوانسته اند به خانهای شان بدلیل نبودن پول وامکانات برگردند، کشور عرب زبان کویت که درحاشیه خلیج فارس قرار دارد دربین کشورهای دنیا از مزایای خاصی برخورداراست زیرا کشور متذکره صادرات نفط داشته ووضعیت کارگری نظر به قول برخی از دوستان خوب جلوه میخورد، لذا همه میکوشند تا مثل دیگران دار وندار شان را فروخته راه کویت را درپیش گیرند وازبالاترین معاشات برخوردارباشند درحالیکه چنین نیست، چند روز قبل از طرف یکی از دوستانم از افغانستان ایمیلی را دریافت کردم درآن طوری ذکر شده بود که باید برای شان ویزه کویت صادر شده تا بتواند همانند دیگران به کشور کویت کار کند بناءا برآن شدم تا از بعضی واقعتهای که در پشت پرده قرارگرفته وبعضیها ازآن بی خبرند باخبرشویم.

 روزی در کویت بمقصد زیارت یکی از دوستانم سواری موتر بودم دروسط راه با برادر همشهری ویا هموطن خود آشنا شدم دیدم با وضعیت بسیارپریشان که ازچهره وجبینش پیدا بود مرا سلام کرده گفت برادر شما چند سال است درکویت هستید پرسیدم چرا؟ فرمود من چند ماه است که از آمدنم میگذرد تاهنوز کاردرست پیدا نکردم همه روزه در سر فلکه میروم بعضی وقت کار است بعضی وقت کارنیست دلم است به خانه ام برگردم اما پول آنرا ندارم تا تکت طیاره بخرم ، پرسیدم درافغانستان چکار میکردی؟ گفت : مسافرکشی موتر سراچه داشتم که پلت قندهار کابل را داشت از ترس طالبان موترم را فروختم بعضیها گفتند که درکویت خوب کار است اگر بروی درظرف شش ماه صاحب هرچه میشی من هم بگفتار مردم عمل کرده مبلغ سه لک افغانی را به یکی از دوستانم که درکویت کارمیکرد فرستادم تا برایم ویزه کویت را صادر کند ، بهر صورت بدون مشورت پدر ومادرم وطنم را ترک کرده کویت آمدیم حالا میبینیم که نه کار است نه بار فقط صدای دهل ازدور خوش نماست اگر در نزدیکش برسی بجز از دم دم چیزی نیست، پرسیدم در اتاق که میباشی غیر از خودت کسی دیگر هم افغانی است گفت بلی ما 15 نفر دریک اتاق که گنجایش شش نفر را بیشتر ندارد زندگی میکنیم آنها بعضی شان کارمیکنند وبعضی هم بیکار میتوانیم بکمک هم چند روزی را پشت سر بگذرانیم اگر کار پیدا نشد چاره جز رفتن نیست.

 از شخص مذکور خواستم تا دراتاقش رفته  با هم اتاقیهایش آشنا شویم هردویمان از بس پیاده شدیم تقریبا 10 دقیقه کمتر راه افتادیم تا انکه دراتاقش رسیدیم وقتیکه وضعیت اتاقش را میدیدی گمان میکردی که اصلا درکویت نیستی از وضع بدي كه داشت نمیتوان قلم آنرا توصیف وتعریف کرد، لحظه ای با آنها نشستم تا احوال شانرا جویا شوم.

شخصی که خودش را محمد معرفی کرد؛ گفت من سه سال است که در کویت هستم قرضداری من بجای انکه کمتر شود بیشتر میشود کار بلد نیستم خیاطی کار میکردم حالا بازارها خوابیده بیکارم ، شخص دوم که اسمش حسین بود؛ برایم چنین توضیح داد که برادر من در کابل دکان چای فروشی داشتیم دکانم را به شوق کویت فروختم اینجا که آمدیم کار که خیر حالا از اتاقم برآمده نمیتوانم شخص که مرا ضمانت کرده بود در محکمه دعوا داره میترسم اگر درکار بروم پولیس مرا راهی افغانستان کند، شخص سومی که در جمع آنها پژمرده بنظر میرسید از اسمش خود داری کرده گفت بردار هرکسی که درکویت میآید بجای انکه خوش بخت شود بد بخت میشود دیگر نمیتواند به منزلش برگردد کارکن برای مردم بدو برای مردم چندسال است که ازخانه وکاشانه ام دورم توانای آنرا ندارم که به کشورم برگردم بعضی روزهای که کار میکنم بعد از مصرف وپول نانخوری، معاش یک کارگرعادی افغانستان هم برایم نمی ماند پس از آمدن کویت چه فایده؟.

دراخیر بایست یاد آور شد که بیچاره گانی در داخل وخارج از افغانستان وجود دارند که همواره با هر قسم مشکلات روزگار دست وپنجه نرم کرده، نمیتوانند آب خوش حیات را بچشند درحالیکه عده درافغانستان وجود دارند که ازبهترین مزایای نعمتی خدا دادی برخوردارند بفکر این نیستند که کیها گرسنه وبیچاره اند وبه چه مشکلات زندگی روز وشب شانرا سپری میکنند ؟

رمان گودی پرانباز, بازگوئی گوشهء از ظلم و ستم بر مردم هزاره

                                                     

محمد عوض نبی زا ده:

 

رمان, گودی پران باز توسط خا لد حسینی بزبان انگلیسی نوشته و سپس به زبانهای هالندی – آلمانی - فرانسوی  و فارسی ایرانی ترجمه شد ه اند. این رمان – دوبار در ایران بزبان فارسی  بشکل یک کتاب داستانی– به -422- صفحه  شامل 5 2 بخش  چاپ  و نشر گردیده است.

 

قرارمعلوم یکی از کمپنی های مشهور فلم سازی دنیا  از روی رمان گودی پران باز فلم هنری ازین کتاب داستانی ساخته است كه این فلم هنری بروی پرده سینما آورده شده که بیننده آن به چندین میلیون نفر میرسد.

 

گودی پرانباز اولین رمان افغانی است که بزبان انگلیسی نوشته شده و داستانی تمام عیار را از خانواده – عشق و دوستی نقل میکند که تا قبل از آن در ادبیات داستانی سابقه نداشته است. این رمان به همان اندازه که عاطفی و جذاب است بی اندازه استثنائی و تآثیر گذار میباشد.

 

آقای خالد حسینی در اولین رمان خود بنام گودی پران باز- به دستآوردی نایل آمده که فقط تعداد اندکی از نویسندگان معاصر به آن دست یافته اند. نویسنده ضمن روایتی آموزنده و روشنگرانه از نا بسامانی های سیاسی و فرهنگی افغانستان– شخصیت هائی پویا می آفریند که تلاشهای تآثیر برانگیز و پیروزیهای پر شور شان حتی مدت ها بعد از پایان کتاب در ذهن خواننده باقی می ماند. و شاید تنها  جذابیت عاطفی و تراژید ی این رمان شگفت انگیز این باشد که  گوشه از تبعیض قومی و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره که  زیر چکمه های ظلم و ستم در  نظام سلطنت ظاهر شاهی  خورد و خمیر شده بود  و نویسنده رمان آنرا بطور واقعی  منعکس میسازد.

 

حکایت از فلم:

 

 درین رمان امیر- آقا زادهء اشرافی وابسته به خانواده محمد زائی  عوامل و انگیزه های فرار صنوبر  و خدمتگار شدن فامیل علی معیوب را توضیح نمیدهد؛ که عوامل اجتماعی  و سیاسی باعث  فقر فامیل علی گردیده است. درین باره باید  امیر در باره مظالم – تبعیض و بی عدالتیهای که از طرف نیاکان وی چون امیر عبدالرحمن که بیش از نصف نفوس مردم هزاره را نابود  و متباقی را به غلامی و کنیز کشانید ه؛ و سر زمین پدری مردم هزاره کشور را در مناطق جنوب  اشغال و فامیل های آنان را به کوچ اجباری وادار نموده است و شاید خانواده  علی نیز یکی از آنان بوده باشد. از آن جائیکه پدر کلان امیر یکی از نزدیکان  نادر شاه بوده است، بناء  خاندان آل یحیی و  در زمان شخص  نادر شاه - بعد از اشغال شهر کابل از دست امیر حبیب الله کلکانی که به کمک و یاری مردم هزاره انجام شد. با تحکیم پایه های حکومتش رهبران سیاسی و نظامی مردم هزاره را فریب داده همه شان را به حاشیهء از قدرت راند. و صرف رتبه های اعزازی و القاب تشریفاتی را به آنان قایل گردید و بعد از مدت کوتاهی  با دسایس گوناگون همه شان را زندانی و یا تبعید ساختند.  بعد از کشته شدن نادر شاه بدست شهیدعبدالخالق قهرمان  این فرزند  رنج و زحمت هزاره اوضاع  سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره بدتر از و اختناق آورتر از قبل توسط این خاندان مستبد گردید که سبب فقر- بیچارگی  و مظلومیت ده ها هزار خانواده مردم هزاره شد که زندگی شان در اخرین درجه پائینی سطح خود نزول نمود و جامعه هزاره به شهر وندان در جه چندم کشور تبدیل گردیدند. در دوره  سلطنت ظاهر شاه و بخصوص زمان صدارت هفده ساله سردار هاشیم خان این استبداد بالای مردم هزاره کشور به حد اعلی خو د رسید.

 

 آقای خالد حسینی نویسینده رمان  که یکی از رمان نویسان برجسته  افغانستان بوده و برای اولین بار گوشهء از محرومیت و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره را بوسیله این رمان عاطفی خویش بشکل یک کتاب داستانی  در آورده اند- فرهنگیان - فعالین سیاسی و اجتماعی کشورما این کار برزگ و زحمات  خستگی ناپذیر آقای خالد حسینی را با دیده قدر می نگرد که دردهای دیرینه یکی از اقوام عذاب دیدهء افغانستان  را بدون کم و کاست  انعکاس داده است.

 

درین رمان گودی پران باز – امیر – حسن – رحیم خان دوست پدر امیر- آقا ی طوفان پدر امیر -علی پدر حسن – سهراب - صنوبر مادر حسن –– ولی مادر امیر در هنگام ولادت امیرفوت شده است، چهره های مرکزی داستان را میسازند. ده سال بعد از وفات پدر امیر در یکی از روز ها رحیم خان دوست و شریک تجارتی پدر ش از پاکستان برای امیر تلیفون میکند. در ضمن احوال پرسی  بعد از صحبت از گذشته ها  وی از امیر خواهش میکند یک بار حتمی به پاکستان مسافرت نماید . که یک مطلب ضروری گفتنی برایش دارد  تا از نزدیک برایش بگوید  و بی صیرانه در انتظار آمدن امیر به پاکستان میباشد.

 

امیر از مهاجرت ودر غربت زندگی کردن با همسرش ثریا  در شهر سان فرانسیسکوی ایالات متحده ء امریکا  که ثریا نا زا است و اولاد بدنیا آورده نمیتواند می اندیشد و  درین شهر برعلاوه خانواده  امیر ده ها فامیل مهاجرافغان دیگر منجمله  اقبال طاهری  و همسرش که خسر وخشوی  امیرهستند نیز در نزدیکی شان زندگی دارند.

 

تلیفون کردن رحیم خان برای امیرخاطرات گذشته وی را تازه و تجدید مینماید. امیر از سال 1975- میلادی  زمان که وی دوازده سال داشت خاطرات گذشته خود را چنین مرور میکند.

 

پدر کلان امیر قاضی محکمه ء کابل بود.  زمانیکه دو برادر جوان مربوط بیکی از خانواده های ثروتمند و سر شناس  شهر کابل موتر تیز رفتار پدر شان را گرفته و از شهر کابل بطرف پغمان موترفورد پدر شان رامیراندند که هر دو برادر نشهء چرس  و مست شراب فرانسوی بودند که با یک مرد و زن هزاره  تصادم میکند و این مرد وزن هزاره  در اثر این تصادم ازبین میروند. قاضی محکمه  که پدر کلان امیر بود  این دو برادر قاتل را عفو میکند ولی ازاین مرد وزن هزاره یک پسر پنج ساله به اسم علی باقی می ماند و پدر کلان امیر ،علی را به خانه خود می آورد وعلی را  برزگ مینما ید. پدر امیر در سال 1933 –میلادی در شهر کابل بدنیا می آید که وی از لحاظ قومی بیکی از شاخه قومی خاندان محمد زائی مربوط  میگردد. پدر امیر یکجا با علی  نوکراین خانه برزگ میشوند . پدر امیر  وقتی جوان شد با سوفیا اکرمی از خانواده ء سلطنتی که استاد زبان وادبیات در دانشکده ء ادبیات  دانشگاه کابل بود ازدواج می نماید پدر امیر همواره آن را شاهزاده خانم خطاب و به وی فخر می نمود.

 

پدر کلان امیر یکی از نزدیکان وهمریکابان نادر شاه  واز خانواده ء اشراف محمد زائی ها بوده و مادرامیر نیز از میان این خانوادهء اشرافی سر بر آورده بود. امیر درین رمان درباره روابط شخصی میان خود وحسن ومناسبات  قبلی میان علی و پدرش که  هر چهار شان از کودکی با هم یکجا برزگ شده اند نقل مینماید. ودر باره  شراب خواریها وعیاشیهای پدر و رحیم خان دوست پدرش  و اتاق های خانه قصر مانند  شان  و زندگی غیر انسانی فامیل علی و لنگیدن علی از یک پا  – لب چاک بودن حسن و قرار گفته مردم فرار صنوبر مادر حسن از پیاده خانه این قصر  و رفتن صنوبر  با یک گروهی از رقاصان  در حقیقت تحقیر و توهین بیک  قوم بزرگ کشور ومردم بلاکشیده هزاره است  نیز حکایت دارد.

 

امیر همراه با پدر ورحیم خان دوست وشریک تجارتی پدرش دریک خانه بزرگ قصر مانند دومنزله به عالی ترین سویه در وزیر اکبر خان کابل  زندگی می نمودند. وهمچنان همراه با آنان  یک فامیل فقیر وبد بخت هزاره بنام علی از یک پا معیوب با صنوبر خانم وحسن فرزندش  ازمردم هزاره  بامیان به صفت خدمتگار در یک گوشهء این عمارت مجلل  در یک دخمهء وپیاده خانه در کنار گراج موترها  زیست داشتند که دراتاق دخمه مانند آنها صرف دوپایه چپرکت بوریائی ویک توته سطرنجی در آن فرش بود.  ولی در میان اتاق های این عمارت مجلل دومنزله عصریترین وسایل ولوازم زندگی از خارج تهیه شده بود . در  دو طرف سالون بزرگ پذیرائی این عمارت  فوتوی مشترک پدر کلان امیر با نادر شاه در هنگام شکار  و فوتوی یادگاری پدر امیر با ظاهر شاه نصب گردیده بود.  مادر امیر در هنگام ولادت امیر در حالت زار فوت نمود  و پدرش برای شیر دادن امیر خانم سکینه یکی از زنان هزاره  بامیان را  بصفت دایه گرفت. یک سال بعد از ولادت امیر- حسن را مادرش صنوبر بدنیا آورد .  ولی بعد از تولد حسن مادرش از خانه فرار کرد. پدر امیر خانم سکینه دایه امیر را موظف نمود که حسن را نیز شیر بدهد بدین ترتیب امیر و حسن را یک دایه شیر داد و یکجا برزگ شدند.

 

هنگامیکه امیر آماده شد به مکتب برود پدرش اورا شامل مکتب کرد. اما حسن در کنار علی پدرش نوکری خانه امیر را انجام میداد. علی پدر حسن شهنامه را به حسن میخواند وسواد ابتدائی را نیز به پسرش میآموخت. امیر وحسن باهمدیگر هم سن  وسال ودو دوست بسیا ر صمیمی بودند که هردوی شان بعد از وقت مکتب امیر ودر روزهای فراغت ورخصتی  در تپه بی بی مهر بالا وپائین شده و در کنارجویچه های کارته وزیر اکبر خان – شهر نو کابل گشت وگذار وتفریح میکردند.امیر وحسن در فصل های زمستان هر سال با آمدن برف روی زمین کابل مصروف گودی پران بازی میشدند ودرین کار هردوی شان مهارت زیاد پیدا نمودند ودر میان جوانان هم سن و سال شان از شهرت زیادی برخوردارگردیدند. در جریان مسابقات  گودی پران بازی امیر چند بار با آصف – کمال  و ولی  که همسایه وهمصنفی  و رقیبان گودی پران بازی در ین مسابقات با  امیربودند برخورد فزیکی کردند و هر بار حسن امیر را از شر لت وکوب کردن آنان نجات میداد. آقا توفان پدر امیر هر سال سالگره  با شکوه برای امیر میگرفت  که درآن اکثرآ فامیلهای ثروتمند و سر شناس کابل  وهمسا یه ها با فرزندان شان همراه با تحایف قیمتی جنسی ونقدی اشتراک میکردند.

 

پدر امیر با دوستش رحیم خان روزانه   در کار تجارت قالین – چند دوا خانه ورستوران  سر گرم بودند و بعد ازآن  در خانه هردوی شان  به نوشیدن شراب  و کشیدن چلم وسگرت مصروف میشدند و درباره مسایل سیاسی روز با همدیگر گفتگو می کردند. اما امیرخود را بعد از مکتب با حسن درگردیش ودیگر بازی های طفلانه مصروف میسا خت ویا بعضی اوقات مجبور بود  درعقب دروازه اتاق مطالعه پدرش  صحبت های رحیم خان وپدرش را از عقب دروازه مخفیانه گوش نماید. ولی امیر هنگامیکه شانزده ساله شد به داستان نویسی آ غاز نمود  که مشوق خوب برای امیر درین باره حسن و رحیم خان بودند که از داستان نویسی امیر تقدیر و تشویق میکردند . رحیم خان برای تشویق امیر به داستان نویسی در وقت تجلیل از سالگره امیر یک کتابچه پشتی چرمی مقبو ل را و حسن وپدرش علی  نیزکتاب شهنامه با صحافت زیبا برای امیر تحفه دادند که این هر دو تحفه برای امیردر زمره تحایف فراموش نا شدنی بحساب میآمد. شرایط زندگی  وکار تجارت  پدر امیر در نظام سلطنتی  و بعدآ در نظام جمهوری سردار محمد داود نیز به خوبی پیش میرفت  چون با خاندان شاهی مناسبات قومی و خاندانی داشت.

 

 روابط ومناسبات امیر بعد ازشانزده سالگی با حسن به تیره گی  گرائید زیرا امیر دیگر نمی خواست باحسن روابط قبلی را حفظ نماید ودر جستجوی آن بود که این مناسبات برهم بخورد. چون امیر نمی خواست پدرش حسن یک بچه هزاره را نوازش  بدهد از نوازش کردن پدرش به حسن حسد می برد . در یکی از روزها امیر به پدرش گفت خواهش میکنم بجای علی وحسن نوکر دیگر بگیرید  ولی پدرش باعصبانیت این تقاضای پسرش را به شدت رد کرد و به امیر گفت علی را پدر کلانت مانند فرزندش برزگ کرد وحسن را یک دایه مشترک به همراه خودت یکجا شیر داد و  درین خانه برزگ شده است . بنآ این دونفر جزء فامیل ما هستند. دوباره این حرف را از خودت نشنوم. وقتیکه امیر درین باره راه حل پیدا کرده نتوانست، تهمت دزدی پول نقد را بالای  حسن نمود.  تحایف که بصورت  پو ل نقد در سالگرهء امیر جمع شده بود امیرآن پول هارا در زیر بستر حسن گذاشت  و به پدرش خبر داد که پول نقد تحایفش مفقود شده است البته بدون حسن وعلی کسی دیگر بیگانه درین خانه نیست،  باید آن ها پالیده شوند.  پدر امیر اتاق علی وحسن را پالید  و دید که واقعآ پول مفقودشده در زیر بستر حسن است.

 

پدر امیر بالای علی وحسن غالمغال کرد . گر چه آنها گفتند ما این کار را نکردیم، اما پدر امیر قبول نکرد.  یک روز بعد علی وحسن نزد پدر امیر آمدند وگفتند آقا  ما مجبورهستیم ازین خانه برویم چون تهمت دزدی بالای ما شده است. ولی پدر امیر با رفتن آنان ازین خانه موافقت نکرد و گفت من شما را بخشیدم  و عذر وزاری زیادی کرد تا هر دو را از تصمیم شان منصرف کند اما نتیجه نداد. گرچه حسن بخوبی میدانست و به پدرش علی نیز موضوع را گفته بود که این کار امیر است ولی حسن نمی خواست امیر نزد پدرش شرمنده شود، دزدی پول را بخاطر امیر به گردن خود گرفت. علی وحسن از پدرامیر خواهش کردند که هردوی شان را  به ایستگاه موتر های که به بامیان میروند برسانند تا نزد پسر کاکا ی علی در بامیان بروند.  گرچه پدر امیر دوباره خواهش کرد که نروند  ولی علی گفت تهمت دزدی مایه شرمساری  است ما دیگر نمی توانیم درینجا بمانیم  و پدر امیر آن دو نفر را به ایستگاه موتر رسانید. و حتی میخواست تا بامیان با موتر خودش برساند مگر آندو قبول نکردند. بدین ترتیب  پلان اخراج علی و حسن توسط امیر تحقق پیدا کرد.

 

پدر امیر بعد از سقوط جمهوری داودخان و قیام نظامی هفت ثور شرایط  زندگی و کار را برایش دشوار و خطر آفرین یافت و تصمیم گرفت  از کابل به پاکستان مهاجرت نماید. در سال 1980-میلادی پدر امیر خانه وزیر اکبر خان را به دوستش رحیم خان  تسلیم کرد خو د وپسرش امیردر موترکریم قاچاقبرهمرا ه با یکتعداد دیگر از کابل بطرف جلال آباد حرکت  نمودند. در مسیر راه کابل – جلال آباد سربازان قوای شوروی بعد از تلاشی نمودن موتر یکی از سر بازان شوروی میخواست زنی جوانی را ازین موترپائین کرده وبا خود ببرد که با مخالفت جدی پدر امیر ودیگرمسافرین مواجه میشود ، غالمغال و سر صدای زیاد بلند  میگردد. که یک افسر روسی این صدا ها راشنیده  بعد از فهمیدن قضیه از مسافرین معذرت میخواهد و سر باز را تهدید میکند .واین موضوع با پا فشاری پدر امیر به نتیجه میرسد  مادر وشوهر آن خانم از پدر امیر سپاسگزاری مینما یند.

 

بعد از رسیدن مسافرین به شهر جلال اباد کریم  همه را دریک تاکوی یک  خانه جابجا میکند و منتظیر برادرش تور است تا این ها از جلال اباد به پاکستان برساند ولی تور موترش عارضه پیدا میکند و نمی تواند این کار را انجام دهد. امیر و پدرش همراه با دیگر مسافرین چندین روز را درین زیر زمینی حویلی در انتظار ترمیم موترتور برادر کریم می ماند ولی حوصیله همه به اخیر میرسد و کریم را زیر فشار قرار میدهد  تا هر چه زود تر آنان را انتقال دهد اما کریم بهانه می آورد  و باالاخره کریم پیشنهاد میکند اگر موافقت کنند  که آنها را  دربین یک موتر تانکری  از جلال آباد به پاکستان نقل دهند با این پشنهاد کریم به استثنای چند نفر از پیر مردان  و پیرزنان سایرین توافق نمودند که توسط موتر تانکری این مسافرت مشکل و خطرناک راانجام دهند.

 

کریم در روز موعود مسافرین خود را در میان تانکری داخل کرده و بطرف پاکستان حرکت مینماید.  بعد  از چند ساعت سفر خطر آفرین و دشوار برای مسافرین همه در خاک پاکستان میرسند ولی متاسفانه کمال  پسر کاکای کریم قاچاقبر در بین تا نکری تنفسش قید شده فوت میکند و پدر کمال بعد از فوت پسرش کمال ناله وگریه زیاد کرده و تفنگچه کریم را گرفته خودرا نیز از بین میبرد .

 

 پدر امیر همراه  با امیر تا سال 1981-میلادی در پاکستان باقی میمانند ودر اواخیر سال مذکور از پاکستان به ایالت کلیفور نیای  امریکا  مهاجرت مینمایند.  پدر امیر درین شهر بعد از فراگرفتن زبان دریک تانک تیل فروشی شامل کار شده که بعدآ مدیر  آن تانک تیل میگردد . وامیر به مکتب و دانیشگاه میرود و تحصیلات خود را به پیش میبرد و داستان نویسی را در دانیشگاه مربوطه بخوبی فرا میگیرد وچهار داستان وی در مطبوعات  چاپ ونشر میشود. امیر و  پدرش در روز های رخصتی  لوازم و کالاهای مستعمل را  از شهر جمعآوری کرده ودر یک بازار کهنه فروشی که اکثرا افغانان مهاجر در آن بازار مصروف  خرید وفروش بودند  امیر وپدرش نیز این کار را درآنجا انجام مید ادند. بدین ترتیب چندین سال سپری گردید. پدر امیربه مرض سرطان مصاب میشود. و قبل از وفاتش  ثریا دختر دوستش افسر سابق زمان  ظاهر شاه  اقبال طاهری را به امیرشرینی خوری میکند  که بعد از فوت وی امیر با ثریا عروسی مینماید.  بعد از یک سال معلوم میشود که ثریا نازا است و طفل بدنیا آورده نمیتواند  . امیر و ثریا تصمیم میگیرند  که یک طفل را به فر زندی بگیرند .

 

بعد از تلیفون کردن رحیم خان از پاکستان برای امیر - وی موضوع مسافرتش را به پاکستان با ثریا همسرش و همچنان با پدر ومادر ثریا به مشوره میگذارد در تفاهم با آن ها یک هفته بعد از شهر- سان فرانسیسکوی امریکا به طرف پاکستان پرواز میکند. امیر بعد از رسیدن  به میدان هوائی اسلام آباد  راسآ به آدرس رحیم خان توسط موتر تکسی حرکت مینماید  و دروازه رحیم خان را زنگ میزند  و بعد از چند دقیقه  با باز شدن دروازه رحیم خان را با اندام  وکالبد لاغر و استخوانی در مقابل خود می بیند . بعد از مصافحه با وی به خانه داخل میشوند.  امیر بعد از احوال پرسی  از رحیم خان و نوشیدن چای از وضع زندگی شخصی خود – ازدواج با ثریا دختر  اقبال طاهری  فوت پدرش در اثر مریضی سرطان درباره تحصیلات خود وچاپ داستان هایش و درباره ثریا همسرش که به صفت معلم  دریکی از مکاتب  اجرای وظیفه میکند وهمچنان امیر از شرایط دشوار زندگی در غربت را برای رحیم خان دوست پدرش حکا یت میکند وبالای تفاوت های فرهنگی وکلتوری مردم افغانستان با مردم  کشور های مهاجر پذیر  وعدم انطبا ق  این دو فرهنگ متفاوت توضیحات لازم ارایه نمود. سپس رحیم خان با وجود کسالت شدید ومریضی  علاج نا پذیر سرطان –درباره اوضاع سیاسی کشور بعد از مهاجرت امیر و پدرش از افغانستان صحبت نمود ه و میگفت  دردهه هشتاد میلادی تداوم جنگ میان مجاهد ین – نیروهای شوروی ونیروهای رژیم کابل زندگی مردم را دشوار ساخته بود  ولی با وجود آن هم شهر کابل تخریب نگردید  .

 

 اما  با به قدرت رسیدن تنظیم های اسلامی  نقاط مختلف شهر میان آنان تقسیم  گردید و جنگ های شدید میان گروهی آغاز شد . گشت وگذار در شهر برای مردم عادی  خطر آفرین وبه مشکل مواجه گردیده بود. رفت وآمد از یک نقطه به نقطه دیگر شهر نیازمند گذر نامه و یا اجازه نامه  بود.  با روی کار شدن رژیم طالبان  مردم در اول خوشحا لی میکردند مگر بعد از سپری شدن چند روز  پیشامد و رفتار طالبان با مردم تغیر نمود.  قیودات شدید را بالای زنان و دختران در ساحه کار ومکتب وضع کردند  و آنان را از کار درادارات دولتی  و رفتن به مکتب منع  و سینما ها-  ستالایت  ماهواره ء – موسیقی- وتلویزیون- رادیو تایپ ها را نیز حرام  اعلان کردند و هم چنان از طریق اداره امر به معروف و نهی از منکر - سنگسار  زنان ومردان زنا کار را در غازی ستودیوم کابل  در حضور مردم انجام میدادند. حتی تماشا کنندگان مسابقات فوتبال در غازی ستودیوم کابل حق نداشتند که با صدای بلند احساسات شان را ابراز که خوشحالی و چک چک نمایند.و شخصآ رحیم خان به جرم چک چک کردن و ابراز احساسات با صدای بلند  مورد لت وکوب تفنگداران طالبان  قرارگرفته و تا هنوز علایم آن زخم ها بر رخسارش دیده میشد.

 

 رحیم خان به صحبتش ادامه داده به امیر گفت قبل ازآن که شما وپدرت از کابل به پاکستان مهاجرت نمائید  پدرت خانه وزیر اکبر خان را بمن فروخت تا پول قیمت آن را مصارف سفر کند. رحیم خان  در شرا ئیط دشوار ومشکل جنگ های میان تنظیمی و جنگهای طالبان با تنظیم های اسلامی را به تنهائی درین خانه وزیر اکبر خان زندگی میکرده است   وی از تنهائی سخت رنج میبرد چون تمام اقارب وی همه از ترس جنگها مهاجرشده بودند . رحیم خان دریکی از روز ها تصمیم میگیرد  که به بامیان سفر نماید تاعلی وحسن را  در آن جا پیدا کند. وی بعد از رسیدن به بامیان  آدرس آنان را سوال کرده وبا الاخره حسن را در یکی از قریه های بامیان  پیدا مینماید .رحیم خان حسن را زمانی پیدا میکند که حسن با فرزانه  ازدواج کرده  و زندگی فقیرانه دهاتی را برایش جم و جور کرده است . رحیم خان بعد از احوالپرسی  با حسن و فرزانه همسرش بعد از نوشیدن چای و خوردن غذای محلی از وضع زندگی وروزگار حسن  واز علی پدرش سوال کرد . بعد ازسکوت کوتاه حسن گفت پدر وپسر کاکای پدرش  در اثر انفجار مین زمینی از بین رفتند . یکروز بعد رحیم خان از حسن و خانمش فرزانه تقاضا میکند که باوی  به کابل جهت نگهداری خانه وزیر اکبر خان  بروند  تا مشترکآ خانه را نگهداری  و رسیدگی نمایند  . بعد از پافشاری زیاد رحیم خان – حسن وفرزانه موافقه میکنند که به همراه رحیم خان  به کابل بروند تا خانه مذکور رانگهداری نمایند.بعد از چند مدتی  پسری در خانه حسن بدنیا میآید و نام آنرا سهراب میگذارد  با تولد سهراب فضای زندگی خانوادگی حسن وفرزانه گرم از سرور وخرسندی میگردد.  دریکی از روز ها  صنوبر  مادر حسن که بسیار پیر و لاغر وبمریضی علاج نا شدنی مبتلا شده است پیدا میشود .  گرچه حسن در اول با پیدا شدن مادرش سخت نا راحت بود  اما یکروز بعد با مادرش علاقه گرفت  وصنوبر نیز با نواسه تازه بدنیا آمده اش بنام سهراب  پروانه وار علاقه و صمیمیت نشان میداد و نوازش میکرد .

 

سهراب مادر کلانش را بنام ساسا  صدا میکرد  وبا همدیگر سخت انس و علاقه فراوان پیدا کرده بودند . صنوبر مادر حسن تا چهار سالگی سهراب زنده بود . رحیم خان در اخیر این حکایت از حسن وهمسرش یک قطعه نامه به همراه فوتوی یادگاری فامیلی حسن  را به امیر تسلیم نمود .امیر بامطالعه نامه از رحیم خان پرسید .فعلا حسن وفامیلش در کجا زندگی دارند  . رحیم خان بعد از مکث مختصر گفت این نامه ششماه  قبل تحریر یافته است . بر اساس حکایت همسایه ها ی خانه  وزیر اکبر خان کابل-  دریکی از روز ها تفنگداران طالبان برای اشغال وتصرف  خانه وزیراکبرخان آمدند وبرای حسن گفتند هر چه زودتر این خانه را ترک کند اما حسن از خود مقاومت نشان میدهد  ولی افراد مسلح طالبان حسن وفرزانه همسرش را در پیش روی خانه وزیراکبر خان به جرم هزاره بودن  تیر باران میکنند . و فرزندش سهراب  را با خود ها می برند. رحیم خان میگوید این بود سرگذشت حسن وفامیلش . 

 

تیر باران کردن حسن و همسرش فرزانه  بجرم هزاره بودن از طرف طالبان در هنگام حفاظت و نگهداری قصر رحیم خان و امیر نمونه دیگری از تبعیض قومی گروه برتری خواه وقومگرا ی طالبان بوده است که صداقت و وفاداری حسن یک فرزند هزاره را نشان میدهد در برابر رحیم خان وامیر دوست زمان طفولیتش را با خود گذری از خود تبارز میدهد. امیر در هنگام سفر به کابل درزمان حکومت طالبان تصویری خشونت و وحشت رژیم طالبان را افشا میسازد. اما حسن و همسرش خودها را قربانی خانه قصر مانند رحیم خان و  امیر میکند و طالبان وحشی  در پیش روی خانه رحیم خان و  امیر این هردو فرزند بی گناه ومعصوم هزاره را تیر باران می نماید . و یگانه فرزند دلبند ایشان بنام سهراب از آنان میراث باقی می ماند.

 

در اخیر رحیم خان برای امیر میگوید من ترا به این خاطر به پاکستان خواستم که بیائی تا یک مطلب مهم را برایت بگویم و آن اینکه حسن برادر ناتنی تو میباشد چون پدرت با صنوبر مادرحسن هم بستر شده بود که حسن بدنیا آمد  زیرا علی  شوهر صنوبر عقیم بود.  علی پیش از صنوبر زنی دیگری از مردم جاغوری داشت  که بنا بر عقیم بودن علی از او طلاق گرفت  ودر شوهر دومی اش چند طفل بدنیا آورد .  بنآ من بحیث دوست پدرت از خودت خواهش میکنم که سهراب برادر زاده ناتنی خود را از دست طالبان نجات بده تا گناهان پدرت را خداوند ببخشد. امیر بعد از حکایت رحیم خان با عصبانیت از خانه وی خارج میشود  به پدرش ورحیم خان نفرین میگوید  که چرا پدرش این گناه بزرگ را انجام داده است. چرا این راز را برای امیر نگفته اند. امیر بعد از تفکر زیاد تصمیم میگیرد  تا برای آوردن سهراب به کابل مسافرت نماید  و از رحیم خان بعد از معذرت خواهی تقاضا کرد برای بدست آوردن سهراب با امیر کمک نماید .

 

رحیم خان اوضاع سیاسی – اجتماعی ونظامی طی مدت سه ونیم دهه  بخصوص بعد از کودتای نظامی سر دار محمد داود . قیام نظامی هفت ثور -  حکومت  تنظیم های اسلامی  و زمان طالبان  را  به تفصیل مورد بررسی نقادانه قرار داده است . ولی رحیم خان یکی از چهره اصلی این رمان  در باره حوادث  و اتفاقات سیاسی سه ونیم دهه اخیر  نظریات جانبدارانه سیاسی ابراز کرده است که رمان  را جهت سیاسی داده و از قضاوت بیطرفانه  سیاسی داستان  میکاهد. امیر درباره هرزه بودن صنوبر صحبت دارد در صورتیکه از علل ودلایل که صنوبر را مجبور به فرار نموده شانه خالی میکند . چنانچه همه به یاد دارند بنا برتبعیض و بی عدالتی که برعلیه جامعه هزاره صورت میگرفت ده ها تن از دختران و زنان فقیر معصوم وبی گناه هزاره که بنا برفقر و تنگدستی  بخاطر زنده ماندن  مجبورآ به صفت خدمتگاران درمنازل فامیل های ثروتمند کابل مصروف شاقه ترین کار و خدمت بودند و برعلاوه آن در میان کابلی های اشرافی معمول شده بود که پیش از گرفتن زن برای پسران شان  به پسران خویش میگفتند که با هم بسترشدن با یک  دختر و یا زن خدمه خود را آزمایش نماید که آیا  جوان  شده ویا به مردی رسیده است یانه؟ متاسفانه این میراث شوم فقر وتنگد ستی مردم هزاره از زمان به کنیزی وغلامی کشانیدن این مردم از طرف امیر عبدالرحمن  وبعدآ ادامه دهندگان رویش استبدادی حکومتداری اخلاف آن به استثنای شاه امان الله خان باقی مانده است  هم زمان با آن در حالیکه فحشا و فساد اخلاقی در میان زنان و مردان فامیل های اشرافی کابل به اوج خود رسیده بود  که  نمونه های زیادی درین باره وجود داشت.

 

امیر درباره دوستی با حسن تظاهر میکند در حالی که هیچگاهی حسن را برابر با خود بصفت  یک انسان مستقل و آزاد نمی پذیرد وبرای خود ننگ میداند با حسن یک دریک اتاق زندگی کند .  از حسن برای مقابله با دیگران به صفت محافظ استفاده کرده  و در مقابل رقیبانش از وی بهره می گیرد.

 

با حفظ اینکه داستان  بسیار دقیق و رمانتیک نگاشته شده  ولی درین رمان تضادها وتفاوت های چشمگیری میان زندگی انسانهای جامعه ما را برملا میسازد که چگونه تبعیض قومی – بی عدالتی درتقسیم ثروت ملی  ونادیده گرفتن کرامت انسانی  دریک بخش برزگ جامعه افغانستان بنام مردم هزاره بیداد میکند. پس کجاست آن به اصطلاح مدعیان و مدافعین دموکراسی و جامعه مدنی واحساس انسانی این مدعیان حفظ کرامت انسانی ومنشور اعلامیه حقوق بشر.

 

رحیم خان برای کمک به امیر یکی از دوستانش را بنام فرید به امیر معرفی میکند . رحیم خان به فرید میگوید با امیر بخاطر پیدا کردن سهراب همکاری کند . بدین ترتیب امیر با موتر فرید  از پاکستان بطرف کابل حرکت میکند .در مسیر راه امیر  وفرید باهمدیگر کمتر صحبت میکند . بعد از رسیدن در شهر جلال آباد شب را امیر وفرید در خانه برادر فرید بنام وحید میگذرانند ودر جریان شب امیر هدف سفرش را  به کابل که بخاطرپیدا کردن  سهراب برادر زاده ناتنی اش صورت میگیرد انجام میگردد برای وحید و فرید میگوید وتوضیح میدهد و فرید وعده میدهد که امیر را درین موردکمک خواهد کرد.  امیر و فرید بعد از رسیدن به شهر کابل به پالیدن سهراب  آغاز میکنند در یتیم خانه کارته سه میرود و با زمان  مدیر آن یتیم خانه  معرفی میشود  اما سهراب را در آنجا نمی یابد .

 

 بعد از کوشش زیاد به کمک اشخاص گوناگون موفق میگردد که دریکی از روز ها زمانیکه پولیس مذهبی طالبان میخواستند که یک مرد ویک  زن زنا کار را در غازی ستودیوم سنگ سارنماید . امیر وفرید نیزدر غازی ستودیوم میروند تا مسوول نگهداری سهراب را پیدا کند . بعد ازختم سنگ سار  و مسابقات  فوتبال در غازی ستودیوم فرید از شخص مورد نظر وقت ملاقات میگیرد .  فردای همان روز فرید امیر با موتر خود به آدرس داده شده در وزیر اکبر خان میآورد . فرید در موتر باقی می ماند و امیر به تنهائی به همان دفترموردنظر میرود. بعد از داخل شدن در اداره مذکور محافظین امیر را دریک اتاق که شخص مسوول شان دفتر داشت رهنمائی میکند  بعد از چند دقیقه همان شخصیکه مسوولیت سنگ سار را دیروزبعهده داشت داخل اتاق میشود. بعد از احوال پرسی میگوید بامن چه کار دارید . امیر میگوید من سهراب پسر حسن هزاره را میخواهم که برای من تسلیم نمائید . آن شخص  به افرادش میگوید  سهراب را بیاورید  وقتیکه سهراب را آوردند  که یک پسر دوازده ساله با چشم ها ی سرمه کردگی وبازنگ وجامن در پایش دیده میشد و قرار گفته سهراب طالبان بالای وی تجاوز جنسی نیز کرده است.

 

در حقیقت مسول این دفتر آصف همان همصنفی وهمسایه سابقه امیر بود و گفت تومیتوانی سهراب را ببری به شرطی که حساب های گذشته که میان من وتو باقیست باهم دیگر تصفیه کنیم. من گفتم کدام حساب های نا تصفیه میان من وشما وجود دارد، من ندانیستم لطفآ توضیح نمائید.  وی گفت من ترا خوب شناختم که تو امیر هستی .

 

 من خود را برایت معرفی میکنم که من آصف همان همسایه و رقیب گودی پران بازی خودت هستم  که چند بار تووحسن پدر سهراب من ورفقایم را بخاطر گودی پران بازی لت وکوب کرده بودی امروز باید باهم تصفیه حساب کنیم. آصف گفت شاید تو مرا با این ریش دراز سیاه  نشناسی چون در پاکستان جور کردن و شاندن ریش کاری آ سانی است که با ریش طبیعی چندان تفاوت ندارد که امیر خودت نیز در پاکستان ریش برایت جور کردی ومن بعد از تنظیم وقت ملاقات  و تقاضای بردن سهراب پسر بچه هزاره ای ترا شناختم . آصف بعد از آن افراد مسلح خود را گفت من با این نفر تصفیه حساب داریم اگر صدا و غالمغال مارا شنیدید مداخله نکنید از ما دونفر باید یکی ما زنده بمانیم. اگر امیر زنده ماند سهراب را با خود می برد در غیر آن وی کشته خواهد شد. بدین ترتیب جنگ تن به تن بین امیر و آصف باحضورداشت سهراب شروع گردید. این جنگ تقریبآ دوساعت طول کشید تمام بدن امیروآصف درین جنگ خورد وخمیر شده بود. در حالیکه امیردر زمین بحالت نیمه جان افتیده بود سهراب گریه وزاری داشت امیر را رها کنید، آقا مگر آصف قبول نمیکرد  و آصف عصبانی گردید بالای سهراب حمله ورگردید و سهراب  با یک پایه میز آهنی برفرق آصف کوبید و آصف به زمین افتاد  و سهراب دست امیررا گرفته وگفت باید به سرعت ازینجا بیرون شویم  .

 

سهراب و امیر به سرعت  ازین خانه فرارنمودند ودرنزدیکی خانه که فرید منتظیر امیربود به طرف امیردوید و هردوی شان  را به موتر انداخته وبه سرعت حرکت کردو از ساحه دور شد . فرید به سرعت امیروسهراب را از کابل خارج کرده وبه پشاور پاکستان رسانید و امیررا در شفا خانه بستری کرد بعد ازچند روزتداوی امیر صحت یاب شد. که داکتر نواز در باره تداوی امیر توجه زیاد بخرچ داده بود تا امیر هرچه زودتر صحت یاب گردد. بعد ازآن که وضع صحی امیر بهتر میشود .

 

امیربه همراه سهراب از شفاخانه به شهر اسلام آباد رفته ودر یکی از هوتل ها اقامت اختیار میکنند . چند روز بعد برای بردن سهراب به صفت پسر فرزندی امیر به امریکابه سفارت امریکا مقیم پاکستان میرود ولی درین باره نتیجه مثبت حاصیل نمیگردد. امیر جریان برادر ناتنی بودن حسن پدر سهراب را به سهراب میگوید  اما سهراب هنوز به امیر باور کامل ندارد  .امیر بعد از آن یک وکیل بنام عمر قریش برای سهراب میگیرد تا کارانتقال سهراب به امریکا را پیگیری نماید  مدت طولانی از جریان کار وکیل سپری میگردد و امید کمتر میرفت که کارش نتیجه بدهد. چون مشکلات حقوقی فراوان وجودداشته است. چند روز بعد در یکی ازشب ها ثریا خانم امیر از امریکا به امیر تلیفون میکند  ومیگوید یکی از دوستان پدرش بنام شریف مشکل آمدن سهراب به امریکارا حل کرده است که امیر بعد ازشنیدن این خبر میخواست موضوع را به سهراب که در تشناب در حالت جان شستن بود بگوید اما درین هنگام دست سهراب به تیغ ریشتراشی میخورد وخون زیاد ضایع میکند  و امیر عاجل سهراب را به شفاخانه انتقال  وبعد از دو روز حالت کوما وضع صحی سهراب بهبود پیدا مینماید .

 

 بعد از شفا یابی سهراب  نامه رحیم خان را فرید ازمنزلش به امیر میآورد که درآن نامه رحیم خان نوشته بود که بعد از خواندن نامه من شاید زنده نباشم  ویک اندازه پول را دریکی از بانک ها که آدرس آن درنامه درج است بطور امانت به نام امیر گذاشته ام آن پول را گرفته مصارف سفر سهراب نمائید تا او را به امریکا به صفت بچه فرزندی خود ببری  تا روح پدرش حسن از طرف شما ومن خوشنودگردد تا خداوند بزرگ پدر شما وخودت را ببخشند. امیر یک هفته بعد ااز خارج شدن سهراب از شفاخانه با آمدن ویزه از امریکا  با سهراب یکجا از پاکستان به شهر سان فراسیسکو پرواز میکنند. امیر وسهراب درمیدان هوائی ازطرف ثریا خانمش پذیرائی گرم میگردد وبه خانه خود همراه با سهراب میرسند. پدر ومادر ثریا خانم امیر به دیدن امیر وسهراب میآیند .

 

اقبال طاهری یکی ازافسران زمان ظاهر شاه باداشتن اندیشه های برتری خواهانه قومی به دامادش امیر میگوید  نباید سهراب پسر حسن را که یک  پسر بچه هزاره است به فرزندی بگیری؛ زیرا شرافت و کرامت خانوادگی ما لکه دار شده وصدمه میبیند ونباید افغانهای مهاجر این شهر بداند که سهراب پسر فرزندی شما است. چون وی از هزاره بودن سهراب ننگ داشت. اما بر عکس امیر و خانمش ثریا سهراب را به صفت پسر فرزندی خودها قبول و در همه مسایل تامینات مکتب وزندگی ویرا مانند پسر خود  یاری میکردند.  

 

چند روزی از آمدن امیر به امریکا میگذرد فصل زمستان در آن جا شروع میشود و معمولآ هر زمستان افغانهای مهاجر درین شهر در یکی از پارک ها برای میله همراه با  فامیلها  ی خود  میروند.  امیر- ثریا خانمش و سهراب نیز درین پارک برای میله  رفتند و هر فامیل مصروف تهیه غذا و ساعت تیری های گوناگونبودند. امیر وقتیکه به آسمان می بیند که یک گودی پران در فضای پارک دیده میشود و امیر نیز گودی پرانی را آماده کرده و گودی پران را به فضا پرتاب میکند.  در ین هنگام سهراب مانند همیشه دریک گوشه نشسته وبه طرف امیر نزدیک میگردد وگودی پران بازی امیرکاکا ناتنی اش را تماشا میکند و درین مسابقه گودی پران بازی با امیر اشتراک میکند و بیاد خاطرات مشترک گذشته پدرش با امیر چندین ساعت را گودی پران بازی انجام میدهند وخاطرات گودی پران بازی زمستان کابل را در ذهن افغانهای مهاجر شهر سان فراسیسکو احیا ء و تجدید می نمایند و بدین گونه رمان گودی پران باز پایان می یابد .

 

 نتیجه گیری

 

افشای بخش  کوچکی از محرومیت ومظلومیت مردم هزاره در رمان گودی پران باز استبداد در افغا نستان یک واقعیت  تا ریخی است. و مردم هزاره نمونه زنده و انکا ر ناپذیر خشن  ترین نوع  استبداد و بیداد گری ملی و مذ هبی در کشور است که امیر – رحیم خان و همراهان  - نمیتوانند ازآ ن ا نکار نما یند. از  امیر واقبال طاهری خسرش باید پرسیده شود  که مردم  هزاره طی مد ت چند ین  قرن فجیعتر ین نو ع مظا لم -  تبعیض وبی عد ا لتی  را تحمل و تجر به نمودند؛ آیا  می توانند به این شعار وحدت ملی  امیرو همراهانش اعتماد نمایند؟ زیرا در طی چندین قرن زیر نام همین شعار ها این مردم  به غلامی  - کنیزی  کشانیده  شده-  قتل عام – زمین سو خته را  حکو مت ها ی قبیلوی با لا ی این مردم داغد یده و بلا کشیده عملی کر دند.  پس چگونه میتواند این شهر وند درجه  چندم  کشور با شعار وحدت ملی آنها  را همراهی نما ید.

 

- درین رمان تفاوت وحشت ناک میان زندگی انسانهای ثروتمند وغنی  و انسانهای  فقیر که بخاطر بدست آوردن یک لقمه نانی حتی نمیتواند از ناموس وحیثیت اجتماعیش که مورد تجاوز قرارمیگیرد دفاع نماید.  و درین رمان زندگی پر از ناز ونعمت  واشرافی آقا توفان ورحیم خان  دوست وشریک تجارتی اش و امیر یگانه پسر قانونی وشرعی  او که همه شان در یک قصر مجلل با تمام وسایل عیاشی و خوشگذارانی زیست دارند، تبلور پیدا میکند. ولی علی و حسن نوکران این خانه در یک دخمه و پیاده خانه در نزدیکی گراج موتر ها ی این خانه قصر مانند در فقرو بد بختی جانگداز که همواره غذای باقی مانده ویا پس مانده این خاندان اشرافی ومهمانانش را صرف میکردند. پس میتوان عامل اصلی این تفاوت زندگی را  در توزیع ثروت مناسبات غیر انسانی میان فقر و سرمایه- تبعیض قومی و استبداد خاندانی نظام حاکم در کشور دانست .

 

- فرار صنوبربعد ازولادت حسن  از خانه دخمه مانند علی پدر حسن همه ناشی از بی عدالتی های اجتماعی و تبعیض قومی میباشد که طی مدت بیش از صد سال اخیر از طرف نظام های خاندانی و برتری خواهان قومی بالای جامعه هزاره کشور تحمیل گردیده است. مانند صنوبر صدها تن از زنان و دختران جوان مردم هزاره بنام های کنیز - پیشخدمت بی بی  وصورتی خانه های ثروتمندان در شهر کابل و دیگر شهر های برزگ افغانستان بطور مخفی وعلنی تجاوز جنسی بالایشان صورت گرفته است که این آقایون متجاوز به ناموس این زنان ودختران معصوم وبی گناه که بخاطر یافتن لقمه نانی جهت زنده ماندن شان  نوکری میکردند، اطفال که ازین زنان و دختران بدنیا میآوردند هیچ گاهی آماده نمیشدند که اطفال آنان را پسران رسمی خو د ها بگویند. در مورد حسن پسر صنوبر که از نطفه آقا توفان بود،  وی نیز آماده نگردید که حسن را به فرزندی خود بطور رسمی بپذیرد. عامل و دلیل بد کاره شدن صنوبر که با گروه از  رقاصه ها فرار کرد نیز همین پدر امیر بوده است. زیرا شهوترانی خود را بالای صنوبرانجام داد. ولی وقتی با ولادت حسن موضوع افشا میشد، صنوبررا مجبور نمود که از خانه وی فرارکند و صنوبر بی چاره دیگر راهی جز این نداشت.

 

 

 

- تیر باران وحشیانه طالبا ن حسن و فرزانه خانمش را به جرم هزاره بودن خود نمایندگی از تبعیض  قومی علیه مردم هزاره افغانستان  مینماید که توسط برتریخواهان قومی انجام گردیده است.  حسن وفرزانه قربانی صداقت و امانت داری شان شدند که بخاطر نگهداری خانه  آقا توفان و رحیم خان - جان های شان را در پیشروی خانه وزیر اکبر خان آنان  از دست دادند.

 

- تجاوز جنسی بالای سهراب پسر دوازده ساله حسن از طرف تفنگداران  طالبان  و رقصانیدن این طفل خورد  ومعصوم را با زنگ و جامن  نیز ناشی از بغض وکینه دیرینه تبعیض قومی  و تفوق طلبی قبیلوی آنانرا برضد  اقوام هزاره کشور  به نمایش میگذارند. حتی اقبال طاهری یکی از طرفدران ظاهر شاه که بعد از سقوط رژیم طالبان وزیر مقرر شد در باره سهراب میگوید: نباید این پسر بچه را دخترش به فر زندی بگیرد چون سهراب هزاره است.  وجود سهراب را بخاطر هزاره بودنش این طالب نیکتائی دار در فامیل خود ننگ میداند.

 

- درین رمان در باره تبعیض قومی علیه مردم هزاره افغانستان  روشنی انداخته شده، ولی در باره عوامل و دلایل تناقضات قومی و استبداد خاندانی که درطی دوونیم قرن اخیر خاندان های سدوزائی و محمد زائی  که در  افغانستان کشور نظام های ظالمانه قبیلوی و خاندانی شان را برقرارنمودند، کمتر سخن رفته است و سعی گردیده اند که نظام شاهی را در افغامستان مطلوبترین نظام معرفی نماید.  در صورتیکه همه میدانند که  که عقب ماندگی  - تبعیض قومی  و استبداد خاندانی  از همان نظام سلطنتی گذشته برای نظام های بعدی شان به میراث مانده است . از تشکیل افغانستان تا سقوط  حاکمیت آل یحیی افغانستان ازجمله فقیر ترین – گم نامترین کشور های دنیا بوده است.  و سرزمین افغانستان را برای مردمش بیک زندان بزرگ انسانها تبدیل کرده بودند و مردم کشور و خاصتا مردم هزاره افغانستان در فقر و بدبختی طاقت فرسا دست و پنجه نرم میکردند. صرف وظیفه  تمام مردم کشور اطاعت از نظام ها ی استبدادی قبیلوی بوده است .

 

چون افغانستان یک کشور کثیر القومی بوده که اقوام و قبایل گوناگون در ان زیست دارند  و باید اختلافات دیرینه بین القومی وملی از لحاظ تاریخی در میان  جامعه ما  و موقف اجتماعی آنان از رهگذر سیاسی باید در رمان برملا میشد که متاسفانه نویسنده از کنار آن گذشته اند که برای خواننده سوال برانگیز می باشد.

 

- درین رمان از مداخلات نظامی شوروی  - حکومت وقت کابل – دولت مجاهدین و رژیم  طالبان بخوبی  و واقعبینانه  به بررسی گرفته شده است که در خورتقدیر اند.  اما نواقص و کمبودی های نظام های سلطنتی که بالای مردم ما جنایات بی حد انجام دادند، یاد نگردیده است که میتوان  نویسینده را به جانبداری از نظام شاهی مورد سوال قرارداد.

 

- درین رمان درباره قاچاق انسان ها از کشور ما به خارج و بخصوص در کشورهای همسایه روشنی انداخته شده و همچنان شرائیط زندگی مهاجرین افغان درخارج و بخصوص در ایالت کلیفورنیای امریکا وعدم انطباق فرهنگی وکلتوری افغانها با فرهنگ وکلتور مردم کشور میزبان  ونبود آمیزبش در محیط جدید زندگی افغانهای مهاجر را مجبور به مشکلات گوناگون فامیلی و اجتماعی میسازد،  تشریح نموده اند.

 

- درین رمان بالای مسابقات گودی پران بازی امیر و حسن به وزیر اکبرخان کابل در ایام زمستان هر سال بصورت مفصل توضیحات لازم داده شده و همچنان آنرا با گودی پران بازی امیر باحضور سهراب پسر حسن در شهر سان فرانسیسکوی امریکا  میا ن افغانهای مهاجر آنجا  اجرا میگردد، پیوند  و ارتباط داده   و رمان درین قسمت پایان می یابد.

 

- درین رمان استبداد – تبعیض قومی – محرومیت و مظلومیت تاریخی جامعه هزاره و عوامل آن را که از گذشته ها – اضافه ازدوونیم قرن و بخصوص طی مدت یک قرن اخیر استبداد بشکل خشونت آمیز  و وحشیانه آن بالای جامعه هزاره  بیداد میکرد؛  ولی نویسینده از کنار آن عبور کرده وآن را نادیده گرفته است. تبعیض قومی و مظلومیت تاریخی مردم هزاره در زمان امیر عبدالرحمن خان  که دوباره در دوره طالبان تکرار و به آخرین حد خشونت استبداد ی -  تبعیض  و پاکسازی قومی  مبدل گردید.  اما در زمان نادر شاه و ظاهر شاه نیز  به آن  با صدور فرامین متعدد برا بعاد محرومیت ومحدودیت های حقوق سیاسی- فرهنگی – وضع مالیات غیر قابل تحمل – صدور کوچی ها بحیث وسیله فشار را بالای مردم هزاره تحمیل میکرد، یاد آوری  و تذکر داده نشده است.

 

 میتوان از تبعیض- بیداد گری و مظالم که با لا ی مردم هزاره افغانستان  بوسیله حکومات  استبدادی و قبیله گرا انجام  شده است ذیلا تذ کر داد:

 

با شكست مقاومت هزاره ها در برابر امير عبدالرحمان، دوره ي انزوا و گم شدگی سياسی هزاره ها آغاز گرديد. دوره ای كه يك قرن طول كشيد و طی آن، نه تنها هويت تاريخی و اراده سياسی، بلكه آن «رؤياي تاريخی» نيز از هزاره ها گرفته شد. درین  جنگ  نا برابر  بیش از  شصت و دو  فیصد  نفوس  مر دم هزاره نا  بود گر دید و با قیما نده با گرسنگی و بردگی و آوارگی، زندگی مي كرد.

 

رهبران مقاومت هزاره، تلاش كردند تا به نحوی از جامعه ی هزاره در برابر سياست های ويرانگر حكومت هاي  مستبد، دفاع نمايند و از فروپاشي كامل موجوديت و هويت اين جامعه، جلوگيري كنند. و از چند تن ازچهره های شاخص اين دسته،  - محمد عظیم  بیگ  سه پای – ابراهیم بیگ لعل وسر جنگل – حسین علی بیگ  دایز نگی –  شهید عبالخالق قهرمان - محمد حسین بیگ  ایلخا نی - شهید عبد ا لعلی مزاری  -  ملا فيض محمد كاتب، ابراهيم خان گاوسوار و  فر قه مشر  فتح   محمد  خان فا تح  کوتل  اونی  -  سید احمد خان شا هنور-  غلام نبی خان  چپه شاخ  -  غلام نبی خان گلگ، سید اسما عیل  بلخی – سید اسما عیل  لو لنجی - سید میر علی گوهر غو ر بندی - سید شاه تقی  دایز نگی - برات علی تا ج – جنرا ل علی  دوست  خان و غیره  میتوان  بطور نمونه و مختصر یا د  آوری کرد.

 

هر چند كوشش های فرهنگی و سياسي – مقا ومت های  فدا کا رانه ی نظا می، هيچكدام نتوانستند جنبیش های وسيع اجتماعی و سياسی را در جامعه هزاره برانگيزد و ساختار سياسی ظالمانه ی كشور را به چالش بكشد. اما دست كم، شعله های كم سوی شهامتِ برخاستن و ايستادن را در روح ترس خورده ی هزاره ها روشن ساخت، تقدير لايزال بردگی و  حمالی  گري اين قوم را به پرسش گرفت . تا مین عدالت  اجتماعی  - تحقق دمو کراسی  و حصول  حقو ق  شهر وندی برای هیچ گروه  قو می د یگراز چنین اهمیت حیاتی  بر خوردار نیست.

 

عدالت اجتما عی برای مردم هزاره  کشور به مفهوم پا یان  چند قرن تبعیض قومی، ومذ هبی است وحق مشا رکت سیاسی زمینه را برای اعا ده هویت وشخصیت اجتما عی، سیاسی وفرهنگی آ نان در جامعه افغانستان فراهم میکند . در حا لیکه دیگر گروه های قومی مصروف انحصار قدرت سیاسی در کشور  میباشد که انحصا ر قدرت ریشه عمیق وطولانی دارد و انعکاس روابط اجتماعی مسلط قبیلوی در جا معه است. و تا زما نیکه انحصا ر قدرت و گرایشات انحصا ر طلبی وبر تری جو یئهای قومی از میان نرود و تمام مردم افغا نستان مسا ویانه بر اساس شعاع وجودی شان در سر نوشت سیاسی کشور حصه نگیرند، عدالت اجتماعی و وحدت ملی  تأ مین نخوا هد شد. و اندیشه حق طلبی وعدالت خواهی و ایجاد یک نظام مبتنی بر دمو کراسی و احترام به  انسان کر ا مت و حقوق انسان در افکار و وجدان مردم ما زنده با قی خوا هد ما ند.

 

شاید دیگران از دو نو ع تبعیض رنج ببرند. اما دعوت به عدالت اجتماعی و مشارکت سیاسی برای مردم هزاره نه صر فأ یک شعا ر ویا خواست سیاسی است ، بلکه برای بقاء به عنوان یک گروه مشخص قومی، مذ هبی بوده است ، که ریشه اکثر عقب مانده گی های دیروز وجنگ های خونین میان اقوام کشور تسلط نظام های استبدادی ومر دم هزاره در طول بيش از يك قرن، همواره تحت غير انساني ترين فشارهاي حكومت ‏ها و حلقات متعصب و قبيله گرا قرار داشته و تا سرحد كوچاندن اجباري از سرزمين ‏هاي آبايي خود، قتل عام هاي مكرر، به اسارت رفتن و به بردگي كشيده شدن، پيش برده شدند.

 

‏ پروژة تخريب، استهزاء، و انكارِ هويتِ جمعي هزاره تا آنجا پيش رانده شد كه جايگاه ‏هزاره در ذهنيتِ ديگر اقوام و مليتهاي كشور- و حتي در بسا موارد نزد خود نيز- به انسانِ درجه ‏چندم تنزل يافت و كلمه هزاره، تبديل به يك دشنامِ اجتماعي گرديد در ز مان صدارت سر دار ها شم خان فر مان منع شمو لیت فر زندان هزاره در مو سیسات تحصیلی  نظامی – پولیس و موسیسات عالی تحصیلی  ملکی -  بور سیه های خار جی -  عدم  تقرر در  وزارت خارجه و استخبا رات  از طرف سر دار  مستبد -صا در گر دید که خود نمونه از  تبعیض در برابر مردم هزاره  بود. و همچنان در ز مان سلطنت ظا هر  شاه – 22-  واحد اداری <<ولسو الی >> مناطق هز ا ره نشین افغانستان مر کزی  رابه  شش ولا یات همجوار آن تقسیم  و مر بوط  ساختند که این تقسیمات  تبعیض آ میز و ظا لمانه به استثنا ی  ولایت جدید دای کندی  تا هنوز  و جود دا شته و بحالت خود با قیست بطور نمونه هر گاه  اگر اها لی ولسوالی لعل و سر جنگل  بخواهد بخاطر  حل مشکل  شان به شهر چغچران  مر کز ولایت غور با موتر  برود،  مجبور است که از ولا یات بامیان -وردک – غز نی – زابل – قند هار و هرات عبور کرده تا به شهر چغچران خود را بر سا ند .

 

ازآنجائیکه مردم هزاره از جمله بزرگترین اقوام کشور از لحاظ ترکیب نفوس و جمعیت خویش در افغانستان است،  سازمان ملل متحد و سازمان حقوق بشر آن موسیسه جهانی نباید در قرن بیست ویکم  اجازه دهد که دو باره حوادث خونین - تبعیض قومی و ستم برتری خواهانه قومی بالای آنان تکرار گردد. زیرا هنوز جنگ در کشور پایان نیافته اند و تفاوت های بزرگ  میان ثروت و فقر در اثر سه دهه جنگهای ایدئولوژیکی و بین القومی در میان مردم کشور تشدید یافته است. و تشویش آن وجود دارد تا دوباره تاریخ دردناک محرومیت  و مظلومیت جامعه هزاره افغانستان  دو بارهبالای شان تحمیل  نشود. گرچه نویسینده رمان  ظلم وستم  - محرومیت - تبعیض و بیداد گری های قو می که بالای مردم هزاره در ادوار گوناگون تاریخ  و خاصتآ در زمان ظاهر شاه صورت گرفته بصورت حقیقی  و و اقعبینانه  از روی مظالم و جنایات آنان پرده برمیدارد و گوشه از آن را درین داستان عاطفی افشا مینماید.

 

نسل کنونی مردم هزاره  میخواهد كه مناسباتِ ذلت بار سياسي و اجتماعي گذشته را پشت پا  زد ه و خواستارِ نقش مثبت ‏و فعال و متناسب با شأن و حضور خود در سياست و تصميم گيري كشور میبا شد. این رمان یاد آور تجربه درد ناک از بی عدالتی – تحقیر و توهین بر جامعه هزاره  و بازگو کننده برتری خواهی قبیلوی هیات حاکمه در افغانستان میباشد که باید روشنفکران فعالین سیاسی کشور ما  و بخصوص فرهنگیان و فعالین سیاسی مردم هزاره ازآن انتباه گرفته که دوباره این مظالم و استبداد در افغانستان تکرار نگردد. و همه مشترکآ بخاطر تحقق دموکراسی و عدالت اجتماعی متحدانه  و منسجم برزمند تا صلح و ثبات در وطن عزیز ما تامین و استقرار یابد، تبعیض قومی و بی عدالتی ملی از کشور نابود گردد . ‏

 

ماخذ

 

- کتاب رمان - نوشته خالد حسینی – ترجمه بزبان فارسی ایرانی توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمانزاده چاپ دوم در ایران سال 1384- ش.

 

تهدید مهاجرین یا تهدید دولت افغانستان

دولت جمهوری اسلامی ایران، با تهدید یک ونیم میلیون افغان مهاجر به پنج سال زندان در صورت عدم داشتن مدارک قانونی، یک بار دیگر الطاف برادرانه و عنایات اسلامی‫شان را که بدون تردید تداعی‫کننده مهمان نوازی بی‫دریغ آنان طی سال‫های جهاد و مقاومت است نشان داد، تا خاطرات هولناک اردوگاه‫های سنگ سفید و تل سیاه و... به فراموشی سپرده نشود. این اقدام در شرایطی که زمستان نیز با تمامی آنچه در آستین دارد، باز آمده است تا در زمینه بی کفایتی و بی برنامگی حکومت افغانستان، لطف طبیعت را باسل و سرخکان و سینه بغل و صد ها مرض دیگرنثار مردم تن برهنه وشکم گرسنه افغانستان نماید، زیاد عجیب و بی‫سابقه نیست، زیرا هر زمستان و یا هر آن گاهی که حکومت افغانستان ناتوان ازپذیرایی شهروندانش می‫باشد، دولت ایران، شنگ خودش را نشان می‫دهد تا از یک‫سو پیش ذهنیتی برای اعمال فشاربر مهاجرین بیافریند و از جانب دیگر امتیاز اقتصادی از نمایندگی در امور پناهندگان سازمان ملل نصیب گردد و در عین حال اهرم فشاری علیه دولت افغانستان برای بهره برداری سیاسی داشته باشد. رییس اداره اتباع بیگانه ( نه خارجی، بلکه بیگانه ) ایران به صراحت گفته است که ما تا حال افراد فاقد مجوز را به طور مسالمت‫آمیز(!) و به وسیله بس به کشور شان باز می‫گرداندیم، اما از این پس قرار است مهاجرین فاقد مدرک دستگیر وبه مدت پنج سال در اردوگاه های اقامت اجباری نگهداری شوند. ناگفته روشن است که هزینه این اقامت اجباری خواسته یا نا خواسته از طریق کار اجباری و برخی چیز های دیگر اجباری تامین خواهد شد. شاید از همین سبب باشد که آقای قایم‫ مقامی می‫گوید: " این اردوگاه ها شرایط زندان را خواهند داشت وبه عنوان مجازات برای افرادی که با ورود، اقامت و اشتغال غیر قانونی، مرتکب تخلف شده اند در نظر گرفته شده است. آقای قایمی گفته است که مهاجران غیر مجاز افغانی در ایران، روزانه حدود 5میلیون دالر برای دولت ایران هزینه دارد، که البته خیلی مبالغه آمیز است ولی با بی انصافی تمام از عواید ناشی از کار ارزان مهاجرین مثلا در بخش های پاک‫سازی شهرداری وغیره به اشاره هم یادی نشده است. دولت ایران به صورت ضربتی، اخراج مهاجرین را از بهار امسال آغاز کرد و صدها هزار مهاجر افغان بر اثر آن از ایران خارج شدند که خبرهایی از برخورد برادرانه ولی خشونت آمیز پولیس ودر مواردی کشتن و از بام انداختن مهاجرین منتشر شده است، ترتیب اثری به آن داده نشده است. ولی تعدادی از آنان یا با خرید ویزا از طریق دلالان مخصوص ومرتبط با سفارت و نماینگی های سیاسی ایران، یا از طریق تعامل خاص سفارت یعنی خرید تکت دوطرفه از شرکت هوایی ایرانی"آسمان" و پس از مدت‫ها انتظار به ایران برگشته اند و ازخیر پول یک طرفه هم گذشته‫اند. شکی نیست که برگشت اجباری مهاجرین در این فصل وشرایط که زمستان وسرما از سویی وفقر و فقدان اشتغال از جانبی زیستن در کشور را به مشکل مواجه ساخته است، یک فاجعه بزرگ انسانی را در پی خواهد داشت. زیرا دولت افغانستان حداقل آمادگی را برای استقبال از این فوج عظیم گرسنه وبیکار وبی مسکن ندارد وهمین مساله پاشنه آشیل و چشم اسفند یار دولت افغانستان است که سیاستگران ایرانی را به طمع می اندازد تا آن را هدف قرار دهند. چندی قبل طرح مساله مهاجرین توسط دولت ایران، بحران سیاسی بی پایانی را میان حکومت و پارلمان افغانستان ایجاد کرد که هنوز هم حل نشده است. عجیب این بود که در آن زمان هیچ یک از آن جریان‫های که مردم را وادار به ترک اجباری خانه و کاشانه وکشور نموده بودند مورد محکومیت قرار نگرفتند، و از رفتار خشن و بی‫رحمانه و غیر انسانی مامورین ایرانی نیز سخنی در میان نیامد. اکنون هم هرچند مقام‫های مسوول ایرانی عامل اقتصادی را عمده نشان داده اند واز آن به عنوان پرده ای برای پوشاندن نیات اصلی شان بهره برده اند، گمان غالب این است که اهداف سیاسی پشت سر این قضیه عمده تر باشد. این اهداف که با در نظر داشت وضعیت دشوار افغانستان از نظر حکام ایرانی سهل الوصول است، می‫تواند با شایعات و افواهاتی که این روزها در مورد نقش ایران در تجهیز وتسلیح طالبان به گوش می‫رسد رابطه داشته باشد. ولی هر هدف دیگری نیز پشت سر داشته باشد دست کم از لحاظ انسانی و اسلامی به هیچ وجه توجیه نمی‫گردد.

بر گرفته شده از روزنامه ۸ صبح

افشای رازهای پشت پرده

میتوانید درین قسمت سلسه مصاحبه رادیویی ریس جبهه ملی افغانستان را گوش دهید

آنها ديروز با ملاعمر آمدند، امروز با دكترها

  

 (مصاحبه نویسنده و پژوهشگر افغانستان داكتر سيد عسكر موسوي با نسل امروز)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*در حال حاضر مشغول چه فعاليتهايي هستيد؟
o پس از انتشار كتاب «هزاره هاي افغانستان» بحث هزاره شناسي در اروپا و آمريكا بخصوص در اروپا بسيار گسترده شده و در دانشگاه ها به عنوان يك موضوع مهم و جديد مطرح گرديده است. نويسندگان زيادي وارد اين مبحث شده و آن را به يك موضوع كلان تبديل نموده اند. فعلا در همين راستا چندين تز دكتري در مورد هزاره ها و هزاره شناسي در حال انجام است. مثلا مايكل سمپل كتاب «اقتصاد هزاره ها» را نوشته است و...
قرار است يك روس به نام «كورگون» كه در اين زمينه تحقيقات زيادي انجام داده است و در حد تيمورخانف شناخته مي شود، كتابي در مورد هزاره هاي آسياي مركزي بنويسد كه وي نظريات جديدي هم در مورد منشاء هزاره ها مطرح نموده است. مثلاً اين كه «هزاره» از «خزره» گرفته شده است. خزره قومي بوده كه در حوالي درياي خزر زندگي مي كرده است كه به تدريج با تبديل معمول حرف «خ» به «هـ» به صورت هزاره در آمده است كه با كلمه «هزاره» رايج در زبان فارسي متفاوت است. در مجموع در روسيه در اين زمينه بسيار كار شده است.
آقاي شاه ولي شفايي هم قرار است در مورد هزاره هاي كويته پاكستان بنويسد. همچنين آقاي آصف بيات قرار است در مورد هزاره هاي ايران بنويسد. اينها معتقدند هزاره ها از گذشته هاي بسيار دور در اين سرزمين ها ساكن بوده اند. امروزه حدود شش ميليون هزاره با نام «خاوري» در ايران سكونت دارد.
من هم در راستاي اين دغدغه و در ادامه كار قبلي- ام كه در واقع تكميل آن است، تصميم دارم كه يك مجموعه جديدي را گردآوري نمايم كه كتاب مفصلي خواهد شد با عنوان «هزاره ها؛ فرهنگ، جامعه و مردم» كه شامل آثار نويسندگان مختلف از كشورهاي مختلف خواهد بود. متأسفانه جريان طالبان از من وقت زيادي گرفت و تنها در ابتداي سال گذشته بود كه توانستم به كارهاي اصلي ام برگردم و روي موضوع هزاره ها، از جمله مسايل و مشكلات دروني اين جامعه كار كنم. موضوعاتي مثل «هزاره گرايي» و «سيدگرايي» و تقابل آنها و اينكه چرا چنين مشكلاتي در بين ساير اقوام افغانستان و يا در ايران موجود نيست. چرا كه در مورد هزاره گرايي افراطي معتقدم كه بعد از پشت سر گذاشتن دو موج در گذشته، دوباره بازخواهد گشت.


* به مسأله سيد و هزاره اشاره كرديد. چرا اين مسأله فقط در بين هزاره ها مطرح شده است؟ شما ريشه آن را در چه مي دانيد؟
o اصولاً جامعه سركوب شده و جامعه اي كه نتواند انرژي خود را به بيرون بروز دهد، مجبور مي شود از درون دست به خود خوري بزند. مثلاً موجي كه به ساحل مي خورد، اگر ساحل شني و نرم باشد، موج آرام مي شود. ولي اگر ساحل سنگي باشد برخورد شديد صورت مي گيرد. جامعه هزاره يك جامعه بسيار بسيار بسته است و هيچ ارتباطي با بيرون نداشته است. مثلا در مورد ارتباط با ساير اقوام بسيار بسته عمل مي كند و يا اينكه در ميان خود شان هم محدوديت هايي مانند «جاغوري» و «قل خويشي» و... دارد كه يكي از علتهاي وجود اينگونه مسايل انزواي يكصدساله اين جامعه مي باشد. منظورم اين است كه اين مسايل نتيجه جامعه اي است كه در آن عقده وجود دارد و دليل اين عقده مندي هم همين سركوب ها بوده است. انزوا و جهلِ بي اندازه كه در سطح كل افغانستان وجود دارد عامل بزرگ ديگري است و همينطور فقدان ارتباط با خارج و ضرباتي كه اين جامعه متحمل شده است.
مسأله هزاره گرايي و سيد گرايي يك مطلب جامعه شناسانه و موضوع جالبي است. در جامعه هزاره جريان دموكراتيك نوين يا «شعله جاويد» در ايجاد اين مسأله بسيار موفق بوده است. تئوريسين هاي مهم اين جريان اكرم ياري و صادق ياري بودند كه تحت تأثير تفكر مائوئيستي توانستند با ايجاد يك فضاي شبه روشنفكري در يك جامعه دهقاني شعارهاي ملي گرايي را مطرح نمايند. آنها وقتي به سيد و ملا برخوردند، در قالب تئوري ماركس از آنها به عنوان استعمار و استثمار كنندگان ياد نمودند. اولين مرتبه اين موضوع توسط مائوئيستها مطرح گرديد.


* فكر نمي كنيد اين مسأله ريشه هاي عميقتري داشته باشد؟ مناسبات و امتيازات نابرابر و نادرست حاكم بر جامعه هزاره كه به طور طبيعي در هنگام بازتر شدن اين جامعه واكنشهايي از اين نوع را در پي داشته است. مائوئيستها هم تا آن اندازه در بين مردم داراي پايگاه نبودند كه بتوانند چنين نقش مؤثري ايفاكنند. اين موضوع بيشتر به طبقات پايين يك جامعه دهقاني و فئودالي مربوط است كه به دنبال برابري و عدالت مي باشند. نظر تان در مورد نقش روحانيون (از هردو طرف) راجع به اين موضوع چيست؟
o من هم فكر ميكنم اين مشكلات ريشه اي است ... ولي به هر حال معتقدم كه اين قضيه يك قضيه «اليتي» است و به «التيزم» بر مي گردد. فرق من با هزاره ئيستها در اين است كه معتقدم رسيدن به دادخواهي هاي تاريخي در قالب يك دگرگوني ملي ميسر است و نه در قالب خيزشهاي قومي. ما نمي توانيم عدالت را جدا جدا و به صورت زون هاي منزوي شده بدست آوريم. مانند تجربه هايي كه در سالهاي اخير بدست آورده ايم. جنگهاي زرگري ما (در داخل جامعه هزاره) مثلاً در برابر پشتونيزم چيزي نيست، در حاليكه جامعه پشتون آسيب پذيرتر است، زيرا جهل در آن جامعه و حشتناكتر است و بعد از چندي يك ملا عمر در آن ظهور مي كند. ما بايد به سوي جامعه كلان ملي و دموكراسي واقعي حركت كنيم كه همه متأثر و متنعّم شوند. امروزه در اروپا ناسيوناليزم رو به افول است و از اين ديد ما در پشت دروازه هاي تاريخ قرار گرفته ايم.


* آيا اين آمادگي وجود دارد كه يك روشنفكر يا فردي در اين زمينه نظري را مطرح كند و مورد پذيرش جامعه قرار گيرد؟ چه تضميني وجود دارد؟
o هيچ تضميني وجود ندارد و تضمين هم يك مسأله اعتباري است. لزوماً كار كلان ملي و تلاش در جهت نشر دموكراسي به اين مفهوم نيست كه ديگر كار ملي مي كنيم و هزاره نباشيم، بلكه بايد قوميتها را تقويت كرد ولي به شكل صحيح. روشنفكر هزاره بايد دنبال روشنفكر ساير اقوام بگردد و يك حركت بزرگ ملي را شروع كند. در مرحله فعلي فكر مي كنم جامعه هزاره بايد به تصويرسازي مثبت از خود بپردازد، مثلاً صداي داوود سرخوش در اين حيطه قرار مي گيرد كه حتي يك هندي هم مي تواند با سه تارش «سرزمين من» را بزند و يا شخصيتهاي علمي چون محمد علي مدرّس افغاني يا براتعلي تاج و مانندآن را ارائه كند.


* اصولًا هزاره ها پيش از اين نقشي در ساختار سياسي افغانستان نداشتند.پس نمي تواند تصوير منفي سياسي از آنان وجود داشته باشد كه بايد تبديل به تصوير مثبت شود. در افغانستان بايد اقوام حقوق همديگر را به رسميت بشناسند و از در انكار در نيايند تا مشكلات موجود رفع گردد.
o در افغانستان كسي به رسميت شناخته نمي شود، پس بايد خودشان تلاش كنند تا به رسميت شناخته شوند. تا زماني كه «پشتونيزم» وجود دارد اين حرفها بي فايده است. از اشتباهات تاجيكها و هزاره ها اين بود كه پشتونيزم را جدي نگرفتند. آنها ديروز با ملاها آمدند و امروز با دكترها آمده اند. و پيشنهاد مي كنم مجموعه غير پشتونها در برابر پشتونيزم متحد شوند.


* نظرتان راجع به جامعه هزاره و يا بطور كلي شيعيان و نقش شان در آينده سياسي افغانستان چيست؟
o شخصاً فكر مي كنم كه داستاني به نام رهبري شيعه در افغانستان دروغ است مثل دموكراسي كرزي! جامعه تشيع تا زماني كه زبان و تفكر خودش را نيابد به جايي نمي رسد. مثلاً شيعه جبل عاملي كه از گذشته داراي هويت مخصوص به خود بوده است و يا شيعه در ايران كه در چهل سال گذشته كار كرد و از خودش فكر توليد كرد. مثلاً شريعتي وقتي تشيع درباري را نفي مي كند، تشيع علوي را مطرح مي كند. تا زماني كه يك جامعه فكر توليد نكند، موفق نمي شود. از لحاظ فكر و انديشه، ما هنوز از بيرون دريافت كننده ايم. تا زماني كه جامعه شيعه و هزاره فكر توليد نكند به جايي نمي رسد.ما هنوز يك متفكر نداريم و أين يك فاجعه است، عده اي سروش را مي خواند وگروهي ديگر شريعتي را كه در عمل مشكل ايجاد مي كند. مثلاً در غرب كابل عده اي مجمع اهل بيت درست كرده اند و آنطرف مدرسه خويي را، كه گفتم اينها مشكل ايجاد مي كنند. ما اول بايد افغان باشيم، بعد شيعه. ما «افغاني شيعه» لازم داريم نه «شيعه افغاني». من خودم اولين شعر را در مورد امام خميني گفتم و واقعاً به ايشان احترام مي گذارم، اما قضيه افغانستان و رهبري سياسي كه به ميان مي آيد، رهبر ما همان مثلا حفيظ الله امين است. ما برگرديم به خودمان و هويت خودمان را بسازيم. مشكل ما در افغانستان شيعه گري است. بلخي مي گويد شيعه اي كه سني نيست، كافر است و برعكس.
زبان فارسي هم از بين رفته است و غلطهاي فاحشي رواج يافته، حتي در تابلوها و عناوين و القاب. تا اين حد فرهنگ سقوط كرده است و تا زماني كه سقوط فرهنگي موجود باشد مشكلات زيادي در پيش رو داريم.


* در سطح كلان، روند فعلي در افغانستان و ادامه آن را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
oدر وضعيت فعلي، ما انتخاب ديگري نداريم و دركل خوب است. هرچند ايده آل نيست. انبوهي سرمايه هاي خارجي وارد كشور شده است كه بسيار مفيد است. تركيب دولت از لحاظ قومي هم خوب است، حداقل در مقياس يكصد سال گذشته، و براي اولين بار است كه سرود ملي به زبان فارسي داريم.

فرید خروش
 

اعتراض بیش از ۲۰۰ فعال سیاسی-اجتماعی به نحوه برخورد با مهاجران افغان  

بیش از 200 نفر از فعالان سیاسی و اجتماعی، دانشگاهیان، نویسندگان و روزنامه‌نگاران ایرانی بیانیه‌ای در محکومیت "برخوردهای اخیر" با مهاجران افغان صادر کردند.

در این بیانیه آمده است: "از نیمه سال گذشته خورشیدی كه سیاست‌های اعلام شده دولت ایران برای اخراج كارگران ومهاجران افغانی مقیم ایران به اجرا گذاشته شد، روز به روز گزارش‌های تاسف‌آورتری در این‌باره به گوش می‌رسد. به‌ویژه آن‌چه بسیار مایه نگرانی شده است، گزارش‌هایی است كه اخیراً از به‌كارگیری قوه قهریه و اعمال خشونت پلیس در برخورد با كارگران و مهاجران افغان منتشر می‌شود".

امضا کنندگان این بیانیه می‌افزایند: "اخراج مهاجران افغان در شرایطی كه هنوز كشورشان دست‌خوش ناآرامی‌‌های پیامد جنگ‌های اخیر است، و در شرایطی كه هنوز معیارهای حداقلی زندگی و امنیت در بسیاری از مناطق این كشور متزلزل و دور از دست‌رس است، سیاستی غیر انسانی و ناپذیرفتنی است
توجیه چنین سیاستی با توسل به این استدلال كه "نیروی كار افغان فرصت اشتغال بیكاران ایرانی را گرفته‌اند"، به اندازه خود این سیاست غیر قابل قبول است. نه تنها شواهدی چون لایه‌بندی طبقاتی و تحصیلی بی‌كاران ایرانی در مقایسه با نوع مشاغلی كه مهاجران در آن مشغول به‌كار هستند، و نیز شواهدی كه از سیاست‌های كلان‌تر اقتصادی برمی‌آید، نشان از سستی اصل این استدلال دارد، بلكه باید گفت حتی در صورت صحت چنین استدلالی، راه حل در پیش گرفته شده باز هم غیر انسانی و محكوم است. به علاوه، در شرایطی كه دولت اجازه تحقق ساده‌ترین خواست‌های نیروی كار داخلی همچون شمول فراگیر قانون كار و بیمه‌های تامینی، و حق داشتن سندیكاهای مستقل كارگری را برای تامین امنیت كار و جلوگیری از بی‌كاری نمی‌دهد، توسل به استدلال‌هایی از آن دست كه در بالا آمد بیشتر پرسش برانگیز است".
به گزارش رادیو زمانه، این بیانیه با اشاره به برخی از محدودیت‌های اعمال شده یاد‌اور می‌شود: "اجرای سیاست‌ اخراج مهاجران افغان با اعمال محدودیت‌های اجتماعی گسترده‌ای بر ایشان همراه بوده است. از جمله این محدودیت‌ها می‌توان به محرومیت غیر انسانی اعمال شده بر كودكان افغان برای تحصیل در ایران اشاره كرد كه مدت‌هاست به انحاء گوناگون پی‌گیری می‌شود.همچنین گزارش‌های تاسف‌آوری درباره محدودیت ارائه خدمات درمانی به مهاجران نیز وجود دارد (و این‌ها همه سوای محدودیت‌هایی مانند عدم امكان برخورداری از هرگونه بیمه‌ كاری و درمانی است كه مهاجران افغان از آغاز مهاجرت‌شان در دهه‌های گذشته با آن روبه‌رو بوده‌اند). ما قویاً به‌كارگیری چنین ابزارهایی را در اجرای هر نوع سیاستی درباره مهاجران محكوم می‌دانیم".


در پایان این بیانیه آمده است: "از زمان اعلام سیاست‌های یاد شده متاسفانه رسانه‌های وابسته به دولت به پراكندن نوعی از ادبیات نفرت علیه مهاجران پرداخته‌اند كه عمدتاً متضمن استدلالی است كه در بند 2 به آن اشاره شد. گویندگان این گفتارها اغلب با اشاره‌هایی ناسزا‌گونه افغان‌ها را عامل جرم و جنایت در ایران می‌دانند؛ یا با سوگیری‌هایی دور از ادب به نرخ بالای زاد ولد در میان آن‌ها اشاره می‌كنند؛ یا به اشاره‌های تاریخی مغشوشی درباره دوران سقوط سلسله صفویان می‌پردازند ومی‌خواهند از این راه تاریخی مجعول از دشمنی میان افغان‌ها و ایرانی‌ها بسازند. توسل به چنین ادبیات مشمئز كننده‌ای نه تنها بسیار غیر انسانی، مذموم و محكوم است، بلكه مایه شگفتی است كه چگونه برای رسیدن به اهدافی مقطعی و نامعلوم عده‌ای اجازه می‌یابند به تبلیغ چنین گفتارهای خطرناكی بپردازند. ما ضمن محكومیت چنین تبلیغاتی كه متضمن نفی اصل برابری انسان‌هاست، نسبت به عواقب پیامدهای احتمالی وخیم آن‌ها بر روابط میان دو ملت ایران و افغانستان نیز هشدار می‌دهیم".

رادیو زمانه


 

استبداد ؛ مانع بزرگ امنيت ، ثبات و ترقي در افغانستان

دکتور وحيد بينش، استاد علوم سیاسی


مقدمه:-  
استبداد عبارت از تصميم خودسرانه يك فرد بدون در نظر گرفتن ديدگاههاي ديگران است، كواكبي مينويسد: «استبداد در لغت آن است كه شخصي در كاري كه شايسته مشورت است، بر رأي خويش اكتفا كند... و در اصطلاح سياسيون مراد از استبداد تـصـرف كـردن يـك نـفـر يـا جمعي اسـت در حـقـوق ملتي بدون ترس از بـازخـواسـت. (1)
كواكبي سپس تعريف خودش را از استبداد اينگونه بيان ميكند:
«استبداد صفت حكمراني است مطلق العنان، كه در امورات رعيت چنانچه خود خواهد تصرف نمايد بدون ترس و بيم از حساب و عقابي محقق»(2)
او سپس در رابطه با منشأ استبداد مينويسد:
«منشأ استبداد آن باشد كه حكمران مكلف نيست تا تصرفات خود را با شريعت يا با قانون يا با اراده ملت مطابق سازد و اين است حال سلطنتهاي مطلقه.»(3)
پيامد استبداد، احساس ناامني، بي اعتمادي، بي اعتقادي، سرخوردگي، انزجار، گوشه گيري و... است. دوام حكومت استبدادي نه بر پايه رضايت، بلكه بر پايه ديالتيك ترس و زور خواهد بود.(4)
بررسي تاريخ تحولات سياسي ـ اجتماعي افغانستان، اين واقعيت را به خوبي آشكار مينمايد كه طي هزار سال گذشته مؤلفه و عنصر اصلي و پايدار ساخت قدرت در اين كشور استبداد و خودكامگي بوده است. هرچند نميتوان مؤلفه هاي ديگري همچون: ساختار نظام قبيله اي و نزاعهاي قومي ـ قبيله اي، عدم دسترسي به امكانات آموزشي و معيشتي و به تبع آن فقر فرهنگي و اقتصادي، شيوه توليد، عدم انباشت سرمايه، نبود برنامه براي توسعه و... را ناديده گرفت.

استبداد به مفهوم تمركز قدرت در دست پادشاه خودكامه، بدون هيچ گونه محدوديت قانوني است. يعني شخص شاه هيچ گونه مسئوليتي در مقابل ملت ندارد و قانون عبارت از رأي و اراده او است كه ميتواند هر لحظه تغيير كند. حدود حكومت را، اندازه خود قدرت تعيين ميكند. يعني حكومت، خودسرانه ميتواند بنابر ميزان قدرت مادي خود، قانونگذاري يا قانون شكني كند. پس استبداد به معني حكومت مطلقه است و در جايي كه تصميمها معمولاً مستبدانه است، حكومت قانون به مفهوم درست آن وجود نـدارد.(5)

نظريه هاي متفكران غربي در باب استبداد شرقي
متفكران غربي از قديم الايام تاكنون در رابطه با نظامهاي سياسي در شرق و شيوه اداره حكومت پژوهشهايي انجام داده و در مجموع از نوعي استبداد در شرق گزارش نمودهاند. چنانكه در آثار افلاطون، ارسطو، پلوتارك، هرودت، مونتسكيو، روسـو، ماركس و... در باب ساخت قدرت و مشروعيت نظامهاي سياسي، موانع توسعه سياسي، بيثباتي، نابساماني در كشورهاي شرقي سخنان و نظرات گوناگوني ديده ميشود. مانند: نظريه استبداد شرقي «مونتسكيو» و «ويتفوگل» نظريه شيوه توليد آسيايي «ماركس»، نظريه مشروعيت و حكومتهاي پاتريمونيال «ماكس وبر» نظريه عصبيت «ابن خلدون»، نظريه جا به جايي نخبگان «پـارتـو» و...

مفهوم استبداد شرقي
از دوره رنسانس به بعد مطالعات گستردهاي پيرامون استبداد در شرق صورت گرفت كه از جمله ميتوان به اثر برجسته مونتسكيو «روح القوانين» اشاره كرد. به نظر مونتسكيو در استبداد شرقي همگان برابراند و تساويشان در ترس و ناتواني در برابر قدرت حكومت است. در نظام استبدادي هيچ قدرتي در برابر حكومت قرار نميگيرد مگر قدرت موقتي مذهب.»(6)
متفكران دوره روشنگري مثل آدم اسميت و استوارت ميل از استبداد شرقي سخن گفته اند. اصطلاح «Oriential dispotism» «استبداد شرقي» را استوارت ميل جعل كرد. اما ناگفته نبايد گذاشت كه اصطلاح استبداد شرقي با نوشته هاي كارل ماركس به شهرت رسيد.

ماركس در «مقدمهاي بر نقد اقتصاد سياسي» از شيوه توليد آسيايي ياد كرده و آن را به عنوان يك شيوه مجزا در كنار شيوه توليد باستاني، فئودالي و بورژوايي بيان ميكند. ماركس مينويسد: شيوه هاي توليد باستاني، فئودالي، بورژوايي و آسيايي را ميتوان به مثابه تكامل در صورتبندي اقتصادي جامعه دانست.»(7)
به نظر ماركس ارزش اضافي در جامعه بردهداري به وسيله بردهدار، در جامعه فئودالي به وسيله فئودال، در جامعه بورژوايي به وسيله بورژوا و در شيوه توليد آسيايي به وسيله دولت، تحصيل ميگردد. توليد كشاورزي در شرق محتاج به آبياري مصنوعي است و اين تنها از حكومت متمركز ساخته است. اين امر باعث دخالت مستقيم دولت در توليد ميشود. ماركس همين افزايش تمركز حكومت را، استبداد شرقي ميخواند. در شرق مثل غرب اشرافيت مستقل به عنوان يك طبقه شكل نميگيرد. او فقدان مالكيت در شرق را ناشي از شرايط اقليمي دانسته نتيجه آن را استبداد شرقي قلمداد ميكند.
نويسنده ديگر غربي كه منشأ استبداد شرقي را با كمبود آب گره زده ويتفوگل آلماني ميباشد. او كتاب استبداد شرقي را نوشته و تمامي مشكلات و مسائل اجتماعي شرق را در آب ميبيند و از اصطلاحات: جامعه آبي، اقتصاد آبي، ماليات آبي، كشاورزي آبي، توسعه آبي، و استبداد آبي استفاده ميكند.(8)
ويتفوگل ديدگاه مبارزه طبقاتي را به نقد كشيده و معتقد است: هرچند در شرق تضادهاي سياسي زيادي به چشم ميخورد، اما از مبارزه طبقاتي خبري نيست. به نظر او با وجود اينكه ماركس علاقه فراوان به طرح مبارزه طبقاتي داشت، اما در مورد شرق در اين رابطه چيزي ننوشته است.(9)
ويتفوگل دليل اين موضوع را نيافتن چيزي به نام مبارزه طبقاتي در شرق توسط ماركس ميداند. پس به نظر ويتفوگل بايد براي جوامع شرق (آبي) اقتصاد سياسي نوين تدوين كرد. او معتقد است در جوامع شرق تضادهاي اجتماعي جانشين تضادهاي طبقاتي ميشود: تضاد بين مردم بخشهاي مختلف، بين مردم و حكومت. به نظر او حتي در درون هيأت حاكمه هم، استبداد فردي وجود دارد.(10)
ويتفوگل ضمن نقد انديشه هاي لنين، تمركز بوروكراتيك در شوروي را(11) بازگشت به نظام آسيايي استبدادي مينامد. به نظر او، با از بين رفتن مالكيت خصوصي، سرمايه داري رو به رشد در روسيه نابود شد و با اجتماعي شدن وسائل توليد، قدرت به دست بوروكراتها افتاد كه اين هم رجعت به شيوه توليد آسيايي بود، نه نابودي استثمار. ويتفوگل همين انديشه را به كشورهاي ديگر آسيايي مثل چين هم تعميم ميدهد و نتيجه ميگيرد: جوامع آسيايي راهي براي خلاصي از استبداد ندارند.

برخي از نويسندگان نظريه استبداد شرقي ماركس و ويتفوگل را نقد و ضمن اينكه از استبداد در شرق سخن گفته اند اما عناصر و مؤلفه هاي به وجود آورنده استبداد شرقي را متفاوت از آنچه ماركس و ويتفوگل باور داشتند، بيان نموده اند. چنانكه هگل نبود آزادي را در شرق دليل استبداد ذكر ميكند. به نظر او حتي در دوران باستان كه در يونان دو بخش خدايگان و بنده وجود داشت، در شرق تنها يك نفر خدايگان بود و باقي همه بنده. پس به نظر هگل نبود آزادي موجب استبداد در شرق ميباشد. او مينويسد: شرقيان نميدانند كه روح انسان به طور كلي آزاد است و چون اين را نميدانند خود نيز آزاد نيستند. فقط ميدانند كه يك تن (فرمانروا) آزاد است. حاصل اينگونه آزادي، بلهوسي، درنده خويي و افسار گسيختگي ميباشد.

برخي از نويسندگان بين ديكتاتوري در غرب و استبداد در شرق تفاوتهايي قائل گرديدهاند. از شاخصه هاي ديكتاتوري در غرب متكي بودن قدرت حكومت بر طبقات اجتماعي ميباشد. اما در جوامع شرقي به دليل نبود استقلال اقتصادي، طبقات اجتماعي وابسته به حكومت بوده و حكومت در فوق طبقات يعني در فوق جامعه و نه فقط در رأس طبقات، قرار دارد.(12)
به همين دليل پيشرفت و پيروزي، رونق اقتصادي و... متكي به شخص شاه بوده و با از بين رفتن او، جامعه به سرعت به سمت نابساماني نزول ميكرد. اما سقوط شاه يا سلسله او به معني پايان يافتن استبداد نبود. زيرا بديلي براي نظام وجود نداشت و نه ضابطه و ساز و كاري براي انتقال قدرت، لذا پس از يك دوره هرج و مرج بار ديگر استبداد در هيأت و شكل ديگر باز ميگشت.(13)

حكومتهاي استبدادي در افغانستان
متأسفانه تاريخ سياسي گذشته افغانستان، مملو از ظهور و سقوط پادشاهان و سلسله هايي است كه بر مبناي نظام استبدادي حكومت ميكردند. البته ذكر اين نكته ضروري است كه در ميان پادشاهان ممكن بود فرد معتقد، ستمگر، دادگر، با لياقت، بي لياقت، ضعيف، بخيل، كريم و... باشد، اما چون نظام استبدادي بود، همه بر مبناي آن حكومت ميكردند.

سرزمين خراسان در دوره ميانه اسلامي، مركز مهم تحولات سياسي ـ اجتماعي جهان اسلام بود. انديشه و نظام سياسي در اين دوره دچار تحول شده و انديشه خلافت اسلامي و مباني مشروعيت آن با چالش جدي مواجه گرديد. تفكر استيلا و تغلب با توجيه «حفظ كيان اسلام»، جايگزين مباني فقهي انديشه خلافت (عدالت، علم، قريشي بودن و...) شد. نظام سياسي خلافت و جانشيني پيامبر به «قدرت مستقر»، «ذي شوكت» و سلطنت، تبديل و از درون آن سلطنت استبدادي و خودكامه پديد آمد.

در زماني كه اروپائيان دوره نو زايي و رنسانس را تجربه ميكردند و انديشه هاي روشنگري رفرم، اصلاح و انقلاب در آن خطه شكل ميگرفت، احمدشاه ابدالي كه از يساولان نادرشاه افشار بود پس از كشته شدن نادر، در قندهار دولت ابدالي را پايه گذاري نمود (1747م) نام افغانستان از همين زمان بر سرزمين كنوني گذاشته شد و در اسناد و مكاتبات رسمي ثبت گرديد.(14)

دولت ابدالي را با الهام از انديشه ماكس وبر ميتوان نظام پاتريمونيال خواند. اين نظام با تفكر قبيله اي شكل گرفت، تمركز قدرت و سلطه از اهداف مهم دولت ابدالي و بازماندگان او بود، هرچند هرگز موفق نشدند و كشور در نفاق، دعواي خانداني و منازعه قبايل و اقوام با بحران تجزيه و آشوب، بي ثباتي، فقر و... مواجه گرديد. سلطه استعمارگران در حمايت از يك فرد يا يك قوم و قبيله آتش منازعات را شعله ور كرد. تلاشهاي اصلاحگرانه و قيامهاي استقلال طلبانه صورت گرفت، اما چرخه قدرتمند استبداد و توجيه به ظاهر شرعي آن، تغيير و دگرگوني مهمي به بار نياورد.

چالش مشروطيت با استبداد
مهمترين حادثه اي كه استبداد و سلطنت استبدادي را با چالش مواجه و تهديد كرد، حركت مشروطه خواهان بود كه به نام جنبش مشروطيت در تاريخ تحولات سياسي افغانستان ثبت گرديده است. اين جنبش را ميتوان نخستين تلاش سازمان يافته نخبگان و فرهيختگان در تغيير مناسبات قدرت سياسي دانست.
هسته مركزي انديشه مشروطيت، محدود نمودن قدرت سلطنت در چارچوب قانون بود و مشروطه طلبان خواستار حكومتي بودند كه در آن اعمال گسترده قدرت استبدادي و خودكامه ناممكن باشد. در سير انديشه سياسي غرب، نظريه مشروطه نيرومندترين نظريهاي بود كه بخش بزرگي از بنيان انديشه بشر جديد درباره دولت تا روزگار ما را تشكيل داده است، انديشه اي كه حاكميت قانون، تدوين قانون اساسي مكتوب و مدون به عنوان مبناي عمل و ميثاق ملي در كانون آن قرار داشت.(15)

انسان شرقي نيز دنبال از ميان برداشتن مفهوم فرمانرواي مطلق و دستيابي به آزادي بود و اين ممكن نبود، جز با قيام بر ضد بنياد سياسي حاكم و شيوه قدرتمداري شرقي.(16)
مشروطه خواهان افغانستان مانند همتايان خود در ايران، تركيه، هند، مصر، و... خواهان تغيير ساخت قدرت سياسي، محدوديت قدرت دولت، قانونمند بودن نظام سياسي و... بودند. برخي از آنان در راه اين آرمان، خود را فدا كردند و شعار زير را كه خود سر داده بودند، محقق ساختند:
ترك مال و ترك جان و ترك سر در ره مشروطه اوّل منزل است(17)

برخي از انديشمندان علوم اجتماعي مهمترين عامل اثرگذار بر تغييرات اجتماعي را تغيير در انديشه دانسته اند. انديشه ها زماني بر روند تغيير اجتماعي اثر خواهند گذاشت كه به ارزشها تبديل شوند.(18)

از همين جهت بهترين مرحله در روند شكلگيري يك جنبش، نهضت و يا انقلاب، تكوين مباني فكري و انديشه هاي آن است. انديشه يك نهضت، مجموعه گسترده اي از ديدگاههاي روشن و عموماً سازمان يافته است كه موقعيت يك گروه را توجيه، تفسير، تشريح و اثبات ميكند. اين مجموعه با تأثيرپذيري از ارزشها، جهت يابي معين و مشخصي را براي كنش سياسي و عمل اجتماعي گروه يا جامعه پيشنهاد و ارائه ميدهد و هواداران نهضت را با برنامه عملي و روشن تا رسيدن به هدف نهايي رهنمون ميسازد. بنابراين پيدايش انديشه تغيير، بلندترين گام به سوي يك نهضت يا انقلاب است كه انديشمندان و متفكران يك جامعه به دنبال دورهاي از نابسامانيهاي سياسي، اجتماعي مطرح ميكنند.

جامعه شناسان دو گونه تغيير را براي يك نظام پيش بيني كرده اند: تعادلي و ساختاري، در تغيير تعادلي برخي اجزاي سيستم تغيير ميكند و در تغيير ساختاري كل سيستم دگرگون ميشود. شايد بتوان تغيير تعادلي را به اصلاح و تغيير ساختاري را به انقلاب تعبير كرد. تغييرات اجتماعي وقتي به نتايج با ثبات و با دوام دست مييابند كه مستلزم استمرار و تداوم تاريخي در يك دوره زماني وسيع باشند.(19)

جنبش مشروطيت اميدها و آرزوهاي بنيادي برانگيخت، آرمانهاي پيشرو و شعارهاي مترقي را مطرح ساخت. مشروطه خواهان تنها راه رهايي كشور از حكومت خودكامه و مستبد را، پيروزي مشروطيت اعلام نمودند. آنها استقلال كشور و آباداني و رفاه را در گرو حكومت مشروطه قلمداد كردند. مشروطيت ما را با مفاهيم جديدي چون: استقلال، آزادي، وحدت ملي، منافع ملي، حاكميت ملي، پارلمان، قانون، انتخابات، دموكراسي، مردم سالاري، حقوق و آزاديهاي مدني و... آشنا كرد. مشروطيت نقطه عطفي بود در تاريخ تحولات سياسي افغانستان و تصور اين بود كه مشروطيت حد فاصل دنياي كهنه و نو، نظام قديم و جديد و انديشه سنتي و مدرن است. اما پيروزي مشروطه خواهان، كوتاه مدت و دولت مشروطه مستعجل بود. گرچه مردم به استقلال دست يافتند و اين نعمت بزرگي بود، اصلاحات آغاز گرديد و مردم در آن فعالانه مشاركت نمودند، اما پس از يك دهه حكومت مشروطه (1929ـ1919)، شورش و آشوب عليه حكومت آغاز و استبداد دوباره حاكم گرديد. ترس، وحشت و اختناق سراسر كشور را فراگرفت، استقلال كشور تهديد شد، اصلاحات از نفس افتاد، مدارس تعطيل، قانون لغو و مؤسسات مدني بسته شد و... چرا؟ علل ناپايداري نظام مشروطه چه بود؟ آيا انديشه مشروطيت از استحكام برخوردار نبود؟ موانع اجتماعي استقرار مشروطه ريشه در چه زمينه ها و عواملي داشت؟ نخبگان و نهادهاي حكومتي و غير حكومتي گذشته در بي ثباتي نظام مشروطه چه نقشي داشتند؟ بالاخره تضادها و ناسازگاري در ساختار انديشه و نظام مشروطه چه بود؟ جنبش مشروطيت هرچند با شكست مواجه شد و مشروطه خواهان عمدتاً اعدام يا شكنجه شدند، اما اثرات آن به گونههاي مختلف در ميان روشنفكران و نسلهاي بعدي به خصوص جوانان، نفوذ پيدا كرد. وقتي مشروطه خواهان، تداوم سلطنت استبدادي و مطلقه را تجربه كردند، گفتمان جمهوريت و انديشه جمهوري خواهي را مطرح و خواستار نظام جمهوري گرديدند.

جمهوري خواهان در قالب سه تفكر و انديشه: ناسيوناليسم، سوسياليسم و اسلام سياسي، براي تحقق نظام سياسي مورد نظر خود وارد ميدان شدند، اما نكته ظريف و در خور تأمل اينكه نظامهاي سياسي برآمده از انديشه هاي ياد شده، نتوانست در تغيير ساخت قدرت، موثر واقع گردد. ساخت قدرت نه تنها متكثر نگرديد، بلكه حتي از دوره هاي قبل متمركزتر و استبداد در هيأت و شكل نو و در قالب انديشه ها و ايدئولوژيهاي جديد با چهره عريان سر بر آورد. سلطنت به جمهوري شاهانه تبديل شد و آزاديهاي نسبي دوره سلطنت از بين رفت. جمهوري دموكراتيك خلق با انديشه و ايدئولوژي ماركسيستي در تمركز قدرت و استبداد، گوي سبقت را ربود. دولت اسلامي مجاهدين هنوز اختلافات دروني خود را حل نكرده بود كه براي امارت استيلايي طالبان جا خالي كرد.

به اين ترتيب سرتاسر تاريخ افغانستان در دوره هاي ميانه، معاصر و جديد، ساخت قدرت به سمت تمركز، گرايش داشته و همين امر موجب نابساماني، بي ثباتي، آشوب، اختناق، جنگ داخلي، عدم توسعه، عدم همبستگي و وحدت گرديده است. تمامي دولتها در گذشته بر پايه زور بوده اند و مردم در آن مشاركتي نداشته اند. اگر بپذيريم مشروطيت نقطه عطف و حد فاصل، براي گذار از دنياي كهنه به نو، و سنتي به جديد است، مادر دوران جديد اما اين بار زير عنوان مفاهيم جديد مانند قانون، پارلمان، دموكراسي، آزادي انتخابات، مشروطيت، به همان اندازه گذشته به سمت حكومت، قدرت و تمركز استبدادي رفته ايم.

براي جلوگيري از استبداد، لازم است در جهت ارتقاي سطح دانش و خودآگاهي مردم تلاش صورت گيرد. خودآگاهي زمينه هاي همدلي، اعتماد، مسئوليت و مشاركت را فراهم ميسازد و بدون خودآگاهي راه طي شده دوباره پيمودن خطا است.

پي نوشتها:
1. عبدالرحمن كواكبي، طبيعت استبداد، ترجمه: عبد الحسين ميرزاي جاويد، دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1363، ص 32.
2. همان.
3. همان.
4. همايون كاتوزيان، رژيمهاي سلطاني، اطلاعات سياسي اقتصادي، ش 152، ص 12.
5. همان.
6. مونتسكيو، روح القوانين، ترجمه علي اكبر مهتدي، چاپ سوم، تهران، اميركبير، 1366، ص 228.
7. رايت ميلز، ماركس و ماركسيسم، ترجمه: محمدرفيقي مهر آبادي، تهران، نشر مركز، 1381، ص 82.
8. Karl A.wittfogel, Ortiential Dispotism, New York, P.184.
9. Ibid, P.185.
10. Ibid, P.189.
11. Ibid, P.196.
12. كاتوزيان، فره ايزدي و حق الهي، اطلاعات سياسي اقتصادي، ش 130، ص 4.
13. همان، استبداد، دموكراسي و نهضت ملي، تهران، نشر مركز، 1375، ص 23.
14. مير غلام محمد غبار، افغانستان در مسير تاريخ، تهران: آزادي 1364، ص 746.
15. اندرو وينست، نظريههاي دولت، ترجمه حسين بشيريه، تهران، نشر ني، 1372، ص 130.
16. داريوش آشوري، ما و مدرنيت، تهران، نشر صراط، 1370، ص 170.
17. حبيبي، جنبش مشروطيت، كابل ميوند، 1380 ص 8.
18. همان.
19. گي روشه، تغييرات اجتماعي، ترجمه وثوقي، مشهد: دانشگاه مشهد، 1378، ص 83.

(مرکز مطالعات و تحقیقات راهبردی افغانستان)

 

 

کرزی حتی در خواب هم رویش را بطرف هزاره جات نمی چرخاند!‏

پیمان ملی:شنبه ۲۱ اپریل ۲۰۰۷

 هزاره ها که شدیدترین سرکوب و نسل کشی را تحت رژیم طالبان تجربه کرده بودند، شاید بیشتر از هر کس دیگر در افغانستان از سرنگونی طالبان ‏خوشحال شده بودند. اما اکنون شاید بیشتر از همه، از مذاکرات طولانی، جدی و پنهانی کرزی با طالبان دچار واهمه و نگرانی شده اند. ‏
این نگرانی با فاش شدن عدم حضور شخصیت های مهم هزاره در کمیته های بحران و حلقات اصلی ولی پنهانی تصمیم گیری در رژیم آقای کرزی ‏عمیق تر و بیشتر شده است. بخصوص افزایش تنش ها بین امریکا و ایران خطر برخورد های مذهبی فرقه ای را در منطقه و از جمله افغانستان در ‏پی داشته و قربانی شدن مجدد هزاره ها در غوغای آمدن آمدن طالبان، دلهره و اضطراب زیادی را در سطح ملی در افغانستان بوجود آورده است. ‏

رویتر طی  گزارش مورخ 17 اپریل،  تحت عنوان« هزاره های افغانستان هنوز هم منتظر دلجویی هستند» درین رابطه مطلب مبسوطی منتشر کرده ‏است. ‏

از جمله می نویسد: پنج سال بعد از بقدرت رسیدن رژیم تحت حمایت امریکا در افغانستان ، بسیاری از هزاره ها هنوز هم منتظرند تا شاهد برخورد ‏عادلانه و برابر رژیم آقای کرزی نسبت به  جامعه و سرزمین شان، هزاره جات، باشند. رویتر از قول یک هزارهء مقیم بامیان می نویسد:« کرزی ‏حتی در خواب هم رویش را بطرف هزاره جات نمی چرخاند.»‏

با وجودیکه میلیارد ها دالر کمکی به افغانستان سرازیر شده است، اما حتی یک جادهء قیر ریزی شده در ولایت بامیان وجود ندارد. بسیاری از نیم ‏میلیون باشندهء این ولایت هنوز در مغاره ها و یا در کلبه های گِلی زندگی میکنند و تعداد بسیار اندکی به آب آشامیدنی بهداشتی و برق دسترسی دارند. ‏

مهدی مهر آئین هماهنگ کنندهء یک پروژهء ملل متحد در بامیان به رویتر گفت:«300 سال سابقهء تبعیض علیه هزاره ها وجود دارد، که اکنون کمتر ‏شده است. شما ظرف چند سال نمی توانید از شر این تبعیض تاریخی رهایی پیدا نمایید. من هنوز فکر نمیکنم که ما با دیگران برابر تلقی شویم.»‏

یک جوان هزارهء دیگر به رویتر گفت:« من از وقتی تولد شده ام، هرگز احساس برابری با یک پشتون را نمی کنم» اشارهء وی به قبایل مسلط ‏پشتون سنی مذهب بود که هستهء اصلی تحریک طالبان را تشکیل می دهند. وی ادامه داد:« شاید فرزندان من و یا فرزندان آنان این احساس را پیدا ‏نمایند.»‏

والی بامیان، حبیبه سرابی، که تنها والی زن در افغانستان است با لحن مشابهی صحبت میکرد:«حالا ما آزاد هستیم و می توانیم بطور نورمال نفس ‏بکشیم، اگر بتوانیم ازین فرصت استفاده نماییم، می توانیم به نفع مردم خود کاری از پیش ببریم. البته فعلا کار ها کاملاً بی عیب و نقص نیستند.»‏

فاطمه یک زن جوان بهمراه خانواده اش یکی از مغاره های نزدیک به دفتر والی بامیان را ماهانه 4 دالر (200افغانی) کرایه کرده است. او گفت شب ‏پیش یک گژدم طفلک خردسالش را نیش زد. همهء خانواده اش با حشرات مختلف آلوده شده اند. ‏

                                           

 

طرح رهبر ليبی برای تشکيل دولت شيعه

 دردهه اخیر یگانه مشکلات که مردم از آن رنج میبرند اختلافهای مذهبی است که از طرف جهان کشایان غرب برای جامعه مسلمانان به ارمغان آمده است ، مسلمانان در هر گوشه وکنار بنامهای مختلف سرزنش میشوند و مرزها بروی شان مسدود است نمیتوانند آزادانه از یک کشور بکشور دیگر عبور نمایند درحالیکه غربیها ازمزایای بی شایان زندگی در هرنقطه روی زمین مستفید میشوند چه بسا روزی خواهد بود که مسلمانان دست بدست هم داده برادرانه درکنار هم زندگی نمایند وتفرقه وبدبختیها که دامنگیر همه اقشار ماست کنار گذاشته شوند بیک خط مشی واحد که پیامبر وعلی و اباذرها در آن روان بودند راهی شوند ، ونه این وضعیت فعلی ما روی این مسئله اتحاد برادارن عرب را که در این تازگی وآنهم در سالروز میلاد منجی بشریت حضرت محمد (ص) ایجاد شده است دراینجا بخاطر که مهم بنظر میرسد نقل قول نموده تا الگو وسرمشق برای همه جهان اسلام باشند :

 

قذافی

معمرقذافی رهبر لیبی

 

      معمر قذافی که بيش از سی و هفت سال است کشور سنی مذهب ليبی را رهبری می کند، در يکی از سخنرانيهای اخير خود از طرح تشکيل دولتی شيعی در جهان اسلام سخن گفته که به عقيده او می تواند ميان مسلمانان وحدت ايجاد کند و شکاف ميان شيعه و سنی را از ميان بردارد.

سرهنگ قذافی اين سخنان را در سالروز تولد پيامبر اسلام (به روايت اهل سنت) و در جمع سران قبائل صحرای آفريقا در شهر اگادس در شمال کشور نيجر ايراد کرده است.

 

سران قبائل طی مراسمی که سرهنگ قذافی در آن به سخنرانی پرداخته نمازجمعه را به امامت او به جا آوردند و اعلام کردند که او را رهبر خود می دانند و اظهاراتش را تأييد می کنند.

 

در جشن مولود پيامبر اسلام که پس از اقامه نماز ايراد شد، رهبران سودان، موريتانی، نيجر، نيجريه، مالی و سيرالئون نيز شرکت جستند.

 

معمر قذافی در تشريح ايده خود برای تشکيل حکومت شيعه، الگوی خود را دولت شيعی فاطميان اعلام کرد که از سال 910 تا 1171 ميلادی (297 تا 566 هجری قمری) بر شمال آفريقا و شام فرمان راند.

 

خلفای فاطمی به عنوان نوادگان اسماعيل، فرزند امام جعفر صادق، امام ششم شيعيان، خود را جانشين پيامبر و تنها کسانی می دانستند که شايسته رهبری مسلمانانند، بدين ترتيب آنان در واقع فرقه ای از شيعيان را رهبری می کردند که با نام اسماعيليه شناخته می شوند.

 

به گفته معمر قذافی، اگر دولتی شيعی به سبک فاطميان تشکيل شود می تواند تمام اقوام و قبائل و مذاهب و گرايشها را زير چتر واحدی گردآورد و بدين ترتيب "راه جنگ و درگيری و راهزنی بر دشمن بسته می شود، بساط کسانی که به اين امت [اسلامی] درازدستی می کنند و کسانی که از مشکلات آن سود می برند برچيده می شود".

 

 

سرهنگ قذافی سران دولتهای عرب را متهم کرد که "به نفع استعمار و عليه ايران بر طبل تفرقه در جهان اسلام می کوبند" و گفت: "استعمار دشمن عرب و فارس است".

 

او در ادامه سخنانش ايرانيان را "برادر" خطاب کرد و آنان را به دليل آنکه به گفته او، پيرو اهل بيت پيامبر اسلام و حضرت علی شدند مورد ستايش قرار داد.

 

چرا فاطميان؟

 

جهان اسلام چندين بار شاهد تشکيل دولتهای شيعه مذهب بوده، از علويان مازندران و طبرستان که زيدی مذهب بودند و نخستين حکومت شيعی را در سده های نخستين تاريخ اسلام تشکيل دادند تا آل بويه و سربداران در ايران و دولت امامان زيدی در يمن.

 

اين حکومتها اغلب ديری نپاييدند و حيطه فرمانروايی شان نيز محدود بود اما دو حکومت شيعی در تاريخ پديد آمدند که می توانند به عنوان الگويی عمده مورد بررسی قرارگيرند، دولت صفوی و دولت فاطمی.

 

فاطميان حدود سه قرن بر سرزمينی که از تونس تا سوريه امروزی گسترده بود فرمان راندند و نفوذشان از طريق پايگاههای شيعيان اسماعيلی تا سرحد چين تداوم داشت.

 

اما تنها يادگاری که اکنون از آنان در شمال آفريقا باقی مانده، اقليتی ناچيز از شيعيان اسماعيليه در محله ای در قاهره پايتخت مصر است.

 

در حالی که صفويان دوازده امامی بر خلاف فاطميان شش امامی، توانستند مذهب تشيع را به رکنی مهم در زيربنای کشوری به بزرگی ايران مبدل کنند و حکومت جمهوری اسلامی نيز که اکنون در ايران برقرار است در واقع بر پايه هايی بناشده که صفويان با تبديل ايران به کشوری با اکثريت قاطع شيعی برپا ساختند.

 

اما معمر قذافی فاطميان را الگو قرار داده و نه صفويان را.

 

دليل اين ترجيح را در آغاز می توان در قلمرو حکومتی فاطميان سراغ کرد که کشور ليبی را در بر می گرفته و در واقع بخشی از تاريخ ليبی را فاطميان ساخته اند اما دليل مهمی ديگری که می توان در انگيزه رهبر ليبی برای الگو قرار دادن فاطميان و نه صفويان جستجو کرد اين است که فاطميان با آنکه شيعه مذهب بودند، عمده مردم تحت رهبری شان را مسلمانان اهل سنت تشکيل می دادند و شواهدی حاکی از اينکه خلفای فاطمی در جهت گرواندن رعايای خود به مذهب خويش به زور و اجبار متوسل شده باشند در تاريخ گزارش نشده است.

 

  قذافی سران دولتهای عرب را متهم کرد که به نفع استعمار و عليه ايران بر طبل تفرقه در جهان اسلام می کوبند و گفت: استعمار دشمن عرب و فارس است

 

همزيستی سنی و شيعه و شکوفايی شمال آفريقا در سايه آن می تواند از فاطميان الگوی مناسبی در زمينه وحدت اسلامی مورد نظر معمر قذافی بسازد.

 

البته اين را نيز بايد توجه داشت که طرح معمر قذافی اگرچه در ميان کسانی که در سخنرانی اش حضور داشته اند با استقبال مواجه شده اما در جهان اسلام بازتاب آن چنانی نداشته، اساساً سرهنگ قذافی بر خلاف سالهای نخست رهبری اش ديگر در ميان رهبران عرب چندان جدی گرفته نمی شود.

 

او خود نيز طی سالهای اخير بر هويت آفريقايی کشورش بيشتر از هويت عربی آن تأکيد می ورزد و به نوعی سعی کرده است از مسائل جهان عرب فاصله بگيرد.

 

در ايران نيز سخنان معمر قذافی با وجود ستايشی که از ايرانيان کرده، تنها در برخی مطبوعات بازتاب داشته و با استقبال کسی مواجه نشده است.

 

معمر قذافی هرچند در سالهای پيش از روی کارآمدن حکومت جمهوری اسلامی حامی انقلابيون ايران، از اسلامگرا گرفته تا چپگرا بود، اما ديرزمانی از پيروزی انقلاب ايران نگذشته بود که بر سر ناپديد شدن امام موسی صدر، رهبر ايرانی شيعيان لبنان، روابطش با ايران رو به تيرگی نهاد و حکومت ايران هم در مورد مسئله ناپديد شدن امام موسی صدر به ديد سوء ظن به او می نگرد و هم اينکه اظهارنظرهايی از برخی مقامات ايرانی نقل شده حاکی از اينکه، سرهنگ قذافی برای بهبود روابط خود با غرب اطلاعاتی در مورد برنامه هسته ای ايران به آنان داده است.

 

 

بی بی سی

 

 

ما نبايد انسانهاي طفيلي باشيم!

سخنرانی مارشال فهیم در دوازدهمین سالگرد شهادت شهید مزاری

ويزه سخنان است كه مارشال فهيم يكي از فرماندهان جهادي افغانستان دركابل بمناسبت دوازدهمين سالروز شهادت استاد عبدالعلي مزاري بيان ميكنند:

امروز كه ما از مقام والاي شهادت استاد مزاري تجليل مي كنيم و يا از مقام ديگر شهداي بزرگ كشور تجليل مي كنيم، اين حق مسلم آن شهداي بزرگ است كه بخاطر گذاشتن يك راه و رسم سالم و راه مستقيم براي ما زندگي خود را فدا ساختند، حق است بر ما كه از آنها با قدرداني و عزت يادآوري كنيم؛ اما اين قدرداني و به عزت ياد كردن شهدا، آيا در زندگي ما كدام تأثير عملي دارد يا خير؟


ما بايد بخاطر تحقق اهداف آنها زندگي خود را وقف كنيم، اين كساني كه در راه خدا شهيد شدند و امروز ما و شما از آنها يادآوري مي كنيم؛ اينها انسان هاي عادي نيستند، انسان هايي هستند كه خداوند در يك مقطع خاصي از تاريخ به آنها رسالت بخشيده و آنها مسؤوليت خود را ادا كرده اند. ولي امروز بر ما است كه راه و روش آنها را تعقيب كنيم و به خاطر تحقق اهداف آنها حركت كنيم. تنها به تجليل كردن هيچ نوع اثر عملي به جا نخواهد ماند. وقتي ما مي توانيم از آنها به قدرداني ياد كنيم كه راه آنها را تعقيب كنيم، كساني كه در راه خدا حركت كردند مثلا امروز روز شهادت استاد مزاري را تجليل مي كنيم، برعلاوه آنها كه جهاد كردند، فكر و انديشه تطبيق اسلام را داشتند و خواهان يك نظام اسلامي در كشور خود بودند.
اگر امروز جامعه بين المللي به خاطر وجه مشتركي كه مبارزه عليه تروريزم است، با ما ايستاده شدند، ما ديروز در جهاد و مقاومت، تنها ايستاده شديم در مقابل دشمنان افغانستان. امروز جامعه بين المللي كه در افغانستان حضور دارند و با ما تشريك مساعي دارند و در مقابل تروريزم مي جنگند، آنها هم براي دايم در افغانستان نمي باشند. روزي آنها از افغانستان مي روند، باز ما مردم افغانستان تنها مي مانيم. ما بايد در زندگي خود تلاش و كوشش كنيم از مقامات حكومتي و دولتي گرفته تا مجامع سياسي و عام مردم افغانستان به فكر بيفتيم كه روزي اگر دنيا در پهلوي ما نبود، ما بايد ايستاده شويم و منحيث يك كشور مترقي، يك كشور پيشرفته و متكي به خود، روي پاي خود ايستاده شويم.

ما نبايد انسان هاي طفيلي و يك جامعه طفيلي باشيم. ببينيم كه شش سال است از نظام مردمي در افغانستان مي گذرد و شش سال است كه طالب ها در افغانستان سقوط كرده، با درنظرداشت كمك هاي جامعه بين المللي و شوق و علاقه‌يي كه به سازندگي و بازسازي خود داشتيم، امروز تا چه حدي سرپاي خود ايستاده هستيم!

من يقين داريم كه در هر بخش، ما ضعيف ترين كار را انجام داديم. اگر دو روز خارجي ها در افغانستان نباشند، همان دشمناني كه مزاري را اينجا به خاك و خون كشانيدند، مسعود را به خاك و خون كشانيدند، هزارها شهيد اين كشور را به خاك و خون كشانيدند، آنها بسيار با دست دراز مي آيند عليه ما مي جنگند. همان روز هم جنگ داشتند و امروز هم جنگ دارند.
نيروي كه امروز در مقابل آنها از طرف افغانستان مي رزمد و آنها را ايستاد كرده و امروز نتوانسته اند در نقاط شهر ما نزديك شوند ، فقط قوت هاي جامعه بين المللي است. ببينيم كه ما چقدر خود ما كشور خود را ساختيم، ما چه قدر متكي به خود هستيم، آيا براي ده روز مي توانيم كه از خود دفاع كنيم؟ آيا مي توانيم كه امنيت خود را ما خود تأمين كنيم؟
بخواهيم نخواهيم افغانستان كشور ما است و بايد در اين استقامت تلاش كنيم كه خود را بايد بسازيم و سر پاي خود ايستاده شويم و در بخش هاي مختلف، استراتيژي براي رسيدن به اهداف عالي كشور و به دست آوردن منافع ملي افغانستان داشته باشيم و تلاش كنيم و زحمت بكشيم.

وقتي كه سرپاي خود ايستاده شديم و يك كشور مستقل بوديم، آنوقت است كه اهداف شهداي بزرگ افغانستان بجا مي شود و آنوقت است كه ما واقعاً‌ از خط اين شهداي بزرگ پيروي كرده ايم.

مزاری ووحدت ملی

 

                                                  

 بمناسبت دوازدهمين سالروز رهبرشهيد عبدالعلي مزاري:

ريشه هاي بحران در افغانستان آنچنان پيچيده و درهم تنيده است كه تحليل پديده هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي مرتبط با آن و نتيجه گيري از تحليل، كاري بسيار سخت، دشوار و طاقت فرسا مي باشد. زيرا در اين سرزمين ناراستي ها و نادرستي ها با حقيقت ها و صداقت ها اختلاط پيدا كرده و تشخيص و تميز آنها از يكديگر براي بسيار از افرادي كه بيرون از تحولات و رويدادهاي اجتماعي و تاريخي، به تجزيه و تحليل قضايا مي پردازند، ناممكن مي شود. از اينرو داوريها و قضاوت ها در مورد پديده هاي تاريخي و نقش آفريني شخصيت هاي سياسي و نظامي، به نسبت فاصله اي كه در انديشه ها و باورهاي تاريخي جامعه ما وجود دارد، نامنسجم، پراكنده، متعارض و ناسازگار مي باشند.

بسيار اندك اند حوادث و رويدادهايي كه همه مردم افغانستان از هر كتله و قبيله، نسبت به آنها قضاوت يكسان داشته باشند، اما در مقابل بسيار اند مسايلي كه ديدگاههاي كاملاً متضادي را در محور خود بر مي انگيزند. مطالعه تاريخ و مراجعه با آراء و نظريات مردم و حتا نخبگان، نويسندگان، تحليل‌گران و تاريخ نويسان كشور، گوياي اين واقعيت تلخ است. راستي موارد مورد توافق همه اقشار، اصناف و اقوام در پديده هاي سياسي، اجتماعي و تاريخي، چند درصد از اختلافها و ناسازگاريهاي فكري ما را تشكيل مي دهد. به تبع همين برداشت هاي متفاوت و متناقض اند كه داوري در باره نقش آفرينان آن واقعه نيز، فرق مي كند.

فاصله بين برداشت ها و داوريهاي تاريخي نيز كم نيست؛ اگر عده اي وقوع يك جريان سياسي و نظامي را بزرگترين خدمت براي كشور و جامعه افغانستان قلمداد مي كند؛ برخي ديگر آن را يك جنايت تاريخي مي دانند كه زيانها و آسيب هاي اجتماعي، سياسي يا فرهنگي و اقتصادي غير قابل جبراني را براي مردم به بار آورده است.

حال اين اختلافات فاحش در داوريهاي اجتماعي از كجا ناشي مي شود؛ نيازمند بحث هاي جامعه شناسانه اي ديگري است كه پرداختن به آن مجال و فرصت مناسب تر ديگري مي طلبد، اما آنچه را اينجا مي توانيم اشاره نماييم؛ اين است كه فرهنگ حاكم بر كشور ما تاهنوز فرهنگ قبيله اي و كاملاً روستايي است كه تمام تنه و بدنه جامعه عقب افتاده ما را احاطه كرده است. فرهنگي كه سنت هاي قبيله اي با يك سري خرافات و اسطوره سازيها درهم آميخته و اغلب با چهره دين و دستورات خداوندي بر مردم عرضه مي شود و سالها و قرنها مورد اطاعت، احترام و تقليد قرار مي گيرد و هيچگونه تغيير و تحولي را در حوزه خود بر نمي تابد.

غلبه همين سنت و چنين فرهنگي ما را از رسيدن به هويت واحد و كلان ملي بازداشت و افكار، انديشه ها و باورهاي ما را در اوهام قبيله، زنداني كرد و هويت تكه پاره ما را در ميان دهها مفهوم و پسوند ديگر سرگشته و سرگردان نمود (هويت قومي، هويت سمتي، هويت نژادي، هويت مذهبي، هويت فرهنگي و زباني و ...) هويت هاي سرگردان فوق و تكيه كردن بيش از اندازه بر آنها، زيرسازي ساختارهاي مدرن و ملي گرايانه را به ناكامي كشاند و پروژه ملت سازي و شكل گيري يك هويت فراگير را ناتمام گذاشت.

جامعه ما همواره با عوامل انحطاط، پس افتادگي، بي هويتي و زوال درگير بوده و هيچگاه توفيق نيافته است تا تغييرات بنيادي و اساسي را در تفكر، بينش و برداشت هاي افراد خود به وجود آورد. فرهنگ خرافاتي و واپس گراي قبيله اي از يك طرف و فرهنگ سياسي به شدت محدود، بسته و انحصارگرا از طرف ديگر، ذهنيت اجتماعي را مشوش ساخته و مردم را در آشفتگي تاريخي و فرهنگي گرفتار نموده است.

شروع جنگ و جهاد و آغاز انقلاب سراسري و مهاجرت ميليونها نفر در كشورهاي خارجي و فراهم شدن زمينه هاي تحصيلي براي نسل جديد و آشنايي آنها با تحولات و پيشرفت هاي بين المللي، حقوق بشر و نظامهاي سياسي، فرصتي فراهم كرد تا مردم افغانستان نسبت به تبعيضات و محروميت هاي نسبي و از حقوق اساسي، مدني و سياسي خود، آگاه شوند. خودآگاهيي كه از سويي افتراق ها و جدايي ها را گسترش مي داد و به فاصله ها و بدبيني ها مي افزود و از جانب ديگر، مقدمات گذار از جامعه قبيلگي به جامعه مدني را آماده مي كرد و ريشه هاي آسيب ديده خودسازي و خودباوري را قوت و نيرو مي بخشيد.

به هر حال آواري كه به واسطه جنگ و انقلاب و مهاجرت بر سر مردم ما فروريخت، در نهايت چشم ها را به دنياي بيروني باز كرد و روند جديد انتقادي را در كالبد بي روح فرهنگ اين سرزمين ترسيم نمود. ولي همانطوري كه در بالا متذكر شديم، آگاهي به وجود آمده، به دليل انجماد ساختار فكري بخش عظيمي از جامعه، نه تنها فرصت نقد بنيادي را پيدا نمي كرد؛ بلكه با عكس العمل بسيار شديد و نابردبارانه اي نيروها و طيف هاي انحصارطلب و كوته فكر، ظالمانه سركوب مي گرديد، تا جوانه هاي آن در آتش افكار و ايده هاي فروملي، خاكستر گردد.

سالهاي مرگبار و ويرانگر پس از پيروزي مجاهدين، در واقع پيامد برخورد و تعارض، همين آگاهي سياسي و اجتماعي مردم از يك طرف و ساختار فكري منجمد و بسته از طرف ديگر بود كه روند جديد را به صلاح خود نمي دانستند و خواهان برگشت وضعيت و يا شبيه آن به گذشته با تغيير مهره ها و بازيگران اصلي بودند.

شهيد مزاري به عنوان يك شخصيت پيشتاز در مبارزه و جهاد و يك سياستمدار آگاه و يك داناي دلسوز با تجربياتي كه از دوره انقلاب به دست آورده بود، به خوبي درك مي كرد كه فاصله ها و شكافهاي فكري در جامعه ما تا چه حد عميق و ميان خواستها و تقاضاهاي طيف هاي گوناگون اجتماعي تا چه اندازه ناسازگاري موجود مي باشد. او سعي كرد مجموع جريانهاي فكري را باهم نزديك سازد و اين ايده را ابتداء در تشكيل حزب وحدت به تجربه گرفت و پس از آن با تفاهم و هماهنگي با گروههاي تأثيرگذار ديگر چون جمعيت اسلامي و جنبش ملي اسلامي در شمال. اميد داشت با همسويي اين نيروها از يك موقف بهتر و قابل قبول تري با جريانات ديگر به رايزني ، گفتگو و مفاهمه بپردازند؛ اما فشارهاي وارده از داخل كشور، دخالت هاي علني كشورهاي خارجي و تحريكات گوناگوني كه از اطراف صورت مي گرفت؛ بجاي هماهنگي و مشاركت سياسي، جنگ را بر مردم كابل تحميل كرد و خانه ها را بر سرشان ويران ساخت؛ رهبر شهيد با توجه به فشارها و تنگناهاي به وجود آمده اما، دست از اهداف و آرمانهاي خود بر نداشت و با طرح شعارها و برجسته سازي برخي مفاهيم سياسي و اجتماعي، كوشش نمود اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي كشور را بهبود بخشد و سير تحولات را ولو در سالهاي آينده به طرف ترقي، عدالت، مشاركت و دموكراسي هدايت نمايد.

 

شهيد مزاري در بدترين شرايط توانست، فضاي نقد و انتقاد را در كالبد فرهنگ سياسي كشور به وجود آورد و روند تازه اي را در تاريخ سياسي و فرهنگي و اجتماعي آغاز نمايد؛ روندي كه با همراهي و اقبال عمومي مواجه گرديد و بلوغ سياسي مردم را بنيان گذاري كرد.

استاد مزاري با طرح مفاهيم وحدت ملي، عدالت اجتماعي و مشاركت سياسي، اولين گامها را در راستاي ايجاد هويت جديد ملي برداشت و روحيه خودباوري و ظلم ستيزي را در جامعه تقويت نمود. شهيد مزاري هيچگاه براي به دست آوردن خواستهاي خود، راههاي غير منطقي و خشونت آميز را پيشنهاد نمي كرد؛ و گفتگو، مذاكره و پيدا كردن راه حل از طريق تقويت همكاري ميان اطراف قضيه؛ از استراتژي هاي تغييرناپذير وي به حساب مي آمد. رهبر شهيد شايد نخستين رهبري بود كه قلباً و عملاً به دموكراسي، آزادي بيان، عدالت و برابري در پرتو دستورات اسلام متعهد بود و اين تعهد را در عمل به اثبات رساند.

او تعهد خود و مردم خودش را در سخنرانی سوم حوت 1372 چنین بیان میکند: - ما این افتخار را داریم وحق هم داریم که افتخار کنیم که وحدت ملی را درافغانستان ما بوجود آوردیم بخاطرآنکه برادرانی که در پشاور بودند در سال 67 نشستند ما را حذف کردند در سال 71 آمدند بازهم مارا حذف کردند ولی ما عقده یی برخورد نکردیم ، از روزیکه کابل ساقط شد و جناب حضرت صاحب در پاکستان بود ، ما همین نیرو و توان را در کابل داشتیم ما اگر می خواستیم عقده یی بر خورد کنیم همان وقت جنگ میکردیم و نمی گذاشتیم که ایشان وارد کابل شوند اما شاهد بود ید که مذاکره کردیمدرقسمت دیگری چنین گفته : تاکید کردیم که اگر کسی روی تمامیت ارضی افغانستان و روی وحدت ملی افغانستان فکر کند ، کسی را حذف نکند . -

آری!

 رهبر شهید درآن روزهای حساس همه طرفها را دعوت به به تحمل یکدیگر می نماید و دراین رابطه چنین دیدگاهی داشته : - ما در اینجا معتقد استیم که مسئله افغانستان وقتی حل می شود که مردم و احزاب همدیگر را تحمل کنند و در صدد حذف یکدیگر نباشند . - درادامه میگوید : - راه حل برای افغانستان چه از نگاه اقوام چه از نگاه مذاهب ، صرفا تفاهم است نه حذف یکدیگر ، وحدت راستین هم بعد از تفاهم بوجود می آید لهذا هرکسی که می اید برای حذف یک ملیت یا تنظیم در افغانستان فعالیت می کند سخت در اشتباه است .

بلی ! ما در دوازدهمین سا لگرد شهادت رهبری بخشی از جامعه افغانستان قرار داریم که او بدست سفاکترین گروه متحجر در یک توطئه یی حساب شده و خائنانه به شهادت میرسد و دوزاده سال از آن روزهای تلخ و غمبار می گذرد ، ولی چیزی که باید یاد آور شد اینست که چرا سازمانهای مدافع حقوق بشر دررابطه با شهادت رهبرکتله یی وسیع جامعه افغانستان سکوت کرده اند ؟ و چرا رسانه های که برای دفاع از حقوق بشر یخن پاره می کنند دراین رابطه چیزی نمی گویند ؟ مردم ما که قرنها ست که از ستم ، تبعیض و تجاوز رنج برده وقربانی بوده ، از طرحهای گروههای مدافع خقوق بشری استقبال می نماید ولی می خواهند که بدور ازجو سازی ها صادقانه به وظیفه یی انسانی و بشری خود عمل نموده وبطور شفاف مرزهای متجاوز و مدافع را بشنا سند .

دراینجا نمیشود دغدغه های خودرا در شرایط امروزی کشور پنهان نمود ، رهبر شهید که خواستار عدالت اجتماعی بود ، آیا این خواسته در زمان فعلی تحقق پیدا کرده است ؟ ولی ما میگویم که بی عدالتی در جای جای این خاک بوضوح مشاهده میگردد ، اگر با دقت بیشتر ببینیم هزارجات از این بی عدالتی در رنج است . مواد مخدر درآن مناطق کشت نمی شود از لانه سازی طالب و تروریسیم خبری نیست امنیت مطلق در آن ساحات حاکم است . ولی از طرف دولت و جامعه جهانی هیچگونه توجهی نمی گردد وچرا اینگونه است ؟ دراین اواخر توطئه دیگری در چوکات هنر به سراغ این مردم آمد که زمینه ساز آسیب رساندن به وحدت ملی بوده ومیباشد . اگر اولیای امور خواستار صلح ، ابادانی ، رفاه و همبستگی ملی هستند باید عدالت را رعایت کنند. به امید آنروز

حاشیه ای بر پنج عصر

فلمی از سمیرا مخملباف

پنج عصر راوی پاره یی از زندگی دختری است به نام نقره که آرزو دارد رییس جمهور شود. این فیلم که توسط سمیرا مخملباف کارگردان جوان سینمای ایران کارگردانی شده و بر اساس قصه یی از محسن مخملباف شکل یافته است در افغانستان فیلم برداری شده و زنده گی دختر جوانی را به تصویر می کشد که هم راه پدر و زن برادرش زنده گی می کند، زنده گی ای پر از سختی و مشکلات. و دربدری را به معنی واقعی کلمه به تصویر می کشد. خانواده ای که هر روز را در یک خرابه سپری می کند خرابه هایی که یاد آور جنگ های خانمان سوزی است که سرنوشت انسان افغانی را به اینجا کشانده است.

 

بعد از باز گشت ثبات نسبی به افغانستان تعدادی فلم از کارگردانان خارجی در این کشور فلم برداری شد که همۀ آنها با تاثر از فضای حاکم در افغانستان دربدری ها و عواقب جنگ در کشور را به تصویر کشیده اند و اکثریت آنها مشکلات زنان در اجتماع ما را بیان می کنند. شاید یکی از علت های این همه توجه اتفاقاتی باشد که در زمان طالبان به وقوع پیوست و قیوداتی را که برای زن افغان وجود داشت به مراتب تشدید بخشید.

در فلم پنج عصر که نام آن از یکی از شعر های لورکا که در این فلم قسمت هایی از آن خوانده می شود گرفته شده.

 

نقره دختری است که با خانواده در بدرش در کابل زندگی می کند و با همان وضعیت ناهنجار زندگی اش به مکتب می رود و آرزو دارد در آینده رییس جمهور شود. او خیلی دلش می خواهد رییس جمهورهای زن د نیا را بشناسد و بداند که چه حرف هایی برای گفتن دارند. اما در این زمینه فقط با نام بی نظیر بوتو روبرو می شود و نام دیگری را پیدا کرده نمی تواند. مخاطب از خلال این خواهش نقره و نتیجه یی که بدان می رسد در می یابد زن تنها در افغانستان به هر دلیلی دنبال تر از مردها حرکت نمی کند بلکه در دیگر کشورهای دنیا مقامی که شایسته اوست به او داده نشده و برای حل مشکلات زنان نیاز به بازبینی سرتاسری است. در افغانستان به دلیل زیر بناها و ساختار آن که بر اساس سنت ها و عقاید بومی و قبیله یی استوار است سالها جنگ و دربدری و حضور شش سالۀ طالبان زنان به حاشیه کشانده شدند. اما این مشکلات که در ممالک پیش رفته دنیا وجود نداشت و ندارد پس چرا بین زن و مرد تفاوت وجود دارد؟ کارگردان این سوال را با زیرکی در لایه های پنهان فلم طرح کرده و مخاطب را وادار می کند به دنبال پاسخی برای این پرسش باشد.

 

 اما شخصیت هایی که در این فلم دیده می شوند نیز با دقت و تامل انتخاب گردیده اند به طوری که با مشاهده آنها بدون اینکه حرفی از قوم و قبیله به میان آید تکثر قبیله یی در افغانستان بیان گردیده است در این فلم از اقوام پشتون گرفته تا هزاره و تاجیک دیده می شوند و حتی کارگردان برای افاده حرف های خود از لهجه ها نیز سود جسته است.

در این فلم یک سوال دیگر نیز ایجاد می شود. جوان هزاره ای که در طول "5عصر" با نقره کارکتر اصلی فلم دوست می شود با پیر زنی زندگی می کند و به او مادر می گوید که به زبان پشتو حرف می زند و ظاهرا از قوم پشتون است. به نظر می رسد کارگردان با این برخورد سمبلیک می خواسته بگوید که این تفاوت های قومی و قبیله ای فقط در حوزۀ سیاست وجود دارد و یک زن پشتون می تواند مادر فرزندی هزاره باشد.

 

از کاستی های پنج عصر برخورد اغراق آمیز او با بعضی از مسایل اجتماعی است به طور مثال در طول فلم که در کابل ثبت گردیده است می بینم وقتی زنی با چهره نپوشیده در خیابان ظاهر می شود مردها به کنار دیوار می روند و روی می گردانند. در صورتی که این برخورد نه تنها با این شدت، بلکه به مراتب کمتر از آن هم در افغانستان وجود نداشت و ندارد آن هم در کابل که این اغراق بعضی از صحنه های این فلم را تا حد یک افترا نزول داده است.

مسئلۀ دیگری که در این فلم می توان بدان اشاره کرد این است که به طور مثال در یکی از صحنه های پایانی فلم پدر نقره، که مخاطب در طول پنج عصر می فهمد یک آدم بسیار سنتی است، تا حدی که با رفتن نقره به مکتب مخالف است و دخترانی را که سوار گادی او شده بودند و روبند های شان را برداشتند پیاده کرد، برای پیر مردی که به سمت قندهار می رود می گوید: کابل پر کافر شده است شاید خدا هم کافر شده و در طول همین گفتگو می گوید: شاید خدا مرده.

این حرف ها را نه تنها یک آدم کاملا مقید و سنتی در افغانستان نمی زند بلکه روشنفکرها هم یا به خاطر عقاید شان نمی گویند و یا از ترس گفته نمی توانند. که این مسئله بر علاوۀ پارادوکسی که با دیگر صحنه های فلم دارد نشان از شناخت کم کارگردان از جامعۀ افغانستان و نگاه از بیرون او به مشکلات اجتماع ماست. که البته امری طبیعی نیز هست به این دلیل که فقط یک انسان افغانی می تواند به تمام معنی چند و چون اجتماعش را بشناسد و کسی که مدت بسیار کمی را در این محیط زیسته نمی تواند همۀ ظرافت ها را درک کند.

اینک حرف های عاقله الماس را که در فلم پنج عصر نقش نقره را بازی کرده در مورد زندگی سینمایی اش چنین گفت: "من پنج سال می شود که رو به سینما آورده ام. اولین فلم من پنج عصر است که در همین نزدیکی ها اکران شد که در سال 1381 فلم برداری شده و کارگردان آن را خانم سمیرا مخملباف به عهده داشت و نقش اول آن را من داشتم و 10 روز بعد از شوتنگ این فلم در فلم اسامه منشی صحنه بودم یعنی دست یار آقای صدیق برمک کارگردان این فلم و بعد از یک وقفۀ بسیار کوتاه بعد از مسافرتی که به جرمنی داشتم در سال 2004 در فلم سگ های ولگرد که یک فلم بین المللی است من نقش مرکزی داشتم که آن هم تحت کارگردانی خانم آقای مخملباف یعنی مرضیۀ مشکینی بود و پس از آن دو فلم کوتاه مستند که از طرف دولت جرمنی ساخته شد و من هم راه شان کار نمودم و اخیرا مصروف یک سریال بسیار طولانی هستم که از طرف دولت فرانسه ساخته می شود و به کارگردانی آقای عتیق رحیمی می باشد."

خانم الماس هم چنین در باره فلم نقره این گونه توضیح می دهد:"سوژۀ اصلی این فلم حکایت از قسمتی از جامعۀ افغانستان را می کند. یک تعداد از مردم ما هنوز هم تحت قیودات زندگی می کنند مخصوصا زنان به طور مثال طبقه اناث علاقه دارند که به چه جاهایی برسند و چه کارهایی بکنند اما از طرف فامیل ممانعت صورت می گیرد و اگر از طرف فامیل نمی شود از طرف همان منطقه یی که در آنجا به سر می برند ممانعت صورت می گیرد و فامیلش مجبور می شود او را بیرون نماند که کار کند و یا از قوم شان ننگ و عار دارند و می گویند در بین قوم ما نباید زنی برای فرا گرفتن علم و دانش و یا کار برود که در این فلم همین مشکلات بیان شده است."

منبع: صبح بخیر افغانستان

ماه محرم

 

السلام عليك یا أبا عبدالله وعلى الأرواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام الله أبدا مابقيت وبقي اليل والنهار ولا جعل الله آخر العهــد مني لزيارتكم السلام على الحسين وعلي بن الحسين وعلى أولاد الحسين وعلى أصحاب الحسين صلوات الله عليهم أجمعين برحمتك يا أرحم الراحمين.

قال رسول الله (ص) إن الحسين مصباح الهدى وسفينة النجاة 

"حسين چراغ هدایت وکشتی نجات است" 

(محتشم كاشاني)

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار1
خورشيد سر برهنه2 برآمد ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن3
گفتي فتاد از حركت چرخ بي قرار4

عرش آن چنان به لرزه درآمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

آن خيمه اي كه گيسوي حورش طناب بود5
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي عماري و محمل شتر سوار6

با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح الامين7 از روح نبي گشت شرمسار

وان گه ز كوفه خيل الم8 رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت: «قيامت قيام كرد» 

پانوشت:
1. ان بزرگوار: حضرت امام حسين (ع)
2. خورشيد سربرهنه ...خورشيد سوگوارانه طلوع كرد. سربرهنه كردن، كنايه از عزادار بودن است
3. خاك مطمئن: زمين آرام و ساكن. قدما زمين را ساكن و آسمان را در گردش مي دانسته اند. خاك در اين بيت مجازاً زمين است.
4. منظور از چرخ بي قرار آسمان گردنده است
5. آن خيمه اي كه ....شاعر به احترام، گيسوي حور را طناب خيمه ي اهل بيت امام حسين (ع) دانسته است.
حور. زن سياه چشم، زيبا روي بهشتي. بيت اشاره دارد به واژگوني و از هم پاشيدگي خيمه ي خاندان امام حسين (ع) به دست دشمنان.
6. جمعي كه پاس ....گروهي (خاندان امام حسين) كه جبرئيل پاسدار كاروان آنان بود اكنون بر شتر بي محمل سوارند و به اسارت مي روند.
7. روح الامين: جبرئيل
8. خيل الم. لشكر درد، منظور زنان و كودكان امام حسين (ع) است كه با رنج و غم اسارت و از دست دادن عزيزانشان از كوفه راهي شام گشتند.

توجه: با عناوین زیر میتوانید اشیاء عجيبي را دریافت کرده لطفا کلیک کنید 

ویا


 

از كارشناسان مردم شناس افغاني استفاده كنيد

خدمات نظاميان آمريكايي در افغانستان بر همگان واضح و آشكار است.
همه مردم ما ميدانند كه اگر حضور بموقع نيروهاي آمريكايي نمي بود سلطه طالبان كه به گفته برخي دست پروردگان پاكستان هستند همچنان بر سر مردم ما باقي مانده بود.
شايد برخي بر اين اعتقاد باشند كه حضور نظاميان آمريكايي در افغانستان از حيطه اختيارات بسياري از افراد افغاني و يا حتي دولت افغانستان خارج است و كسي نبايد در اين زمينه حرفي بميان آورد در حالي كه اين وظيفه قانوني و رسمي هر فرد افغاني ويا خارجي است كه بكوشد تا زمينه هاي قرابت و نزديكي و احساس پيوند هاي عميق افغانستان آمريكا رو به فزوني نهاده افغان ها از تلاش هاي اگاهانه آمريكايي ها در افغانستان سود برده و آمريكايي ها از امنيت و افغانستان.
استحكام پيوندهاي افغاني آمريكايي فقط با دخالت هر دو طرف افغاني و آمريكايي ميسر است نه تحكم يك طرف.
آمريكايي ها در افغانستان بايد به اين نتيجه رسيده باشند كه به تنهايي و بدون كمك كارشناسان واقع بين افغاني نمي توانند زمينه حضور مفيد خود در منطقه يا افغانستان را تثبيت نمايند.
نمونه بارز اين موضوع حضور جناب خليل زاد در سفارت آمريكا در كابل بود.

قالین افغانی"صنعت در حال سقوط"

صنعت قالین بافی که از صنایع قدیمی و پر ارزش افغانستان است در اثر ورود فرش های خارجی در وضعیت ناگواری به سر می برد.

قالین های مرغوب " خال محمدی، پروک، قزل ایاق، اندخویی و چوبی رنگ" که در شمال افغانستان تولید می گردند به گفته ی تولید کننده گان قالین در اثر نبود بازار مناسب خرید، آهسته آهسته کیفیت خود را از دست داده اند.

 

 گذشته ازاین که فروشنده ها و تجار قالین ورود فرش های ترکی و ایرانی را به بازار های داخلی کشور ضربه ی محکمی بر پیکر صنعت قالین افغانی تلقی میکنند قالین بافان افغان نیز از وضیعت ناگوار زنده گی در داخل کشور رنج می برند.

این قالین بافان که اکثرا بعد از سقوط طالبان از کشور پاکستان برگشته اند، نسبت عدم توجه دولت به وضعیت زنده گی شان دوباره به مهاجرت به سوی پاکستان روی آورده اند.

غلام سخی یکتن از قالین بافان ولسوالی آقچهء ولایت جوزجان در حالیکه از بازگشت دوبارهء حدود پنجاه در صد از قالین بافان آن محل به پاکستان خبر می داد، گفت که اگر دولت زمینه های مناسب زنده گی و کار را از ساختن پارکهای صنعتی، مواد خام، آب شست پشم ، مارکیت خرید قالین و سایر ضروریات اولیهء آنها را فراهم نسازد، تمام قالین بافان دوباره به پاکستان مهاجر شده و در آنجا در فابریکه های تولید قالین مصروف کار خواهند شد. او می گوید که یک قالینی را که سه خانم در مدت چهار ماه می بافند فقط در بدل پانزده هزارافغانی در بازار های داخلی به فروش می رسد.

" یک قالین در چهار ماه بافته می شود به قمیت پانزده هزار، هشت هزار مصرف قالین می شود و همی پول مزدش نمی شود وهمی است که صنعت دستی افغانستان از بین میرود کل مرد م همه چیز خود را فروخته دوباره به پاکستان وایران می روند چرا که آنجا هم مزد کار خوب است وهم کرایه خانه ارزان است حالی پنجاه فیصد کارگران در افغانستان نمانده اند."

او همچنان گفت:" دولت هیچ توجهی به ما ندارد وقتی یک قالین را به بازار عرضه می کنیم تهدابش(مصرفش) را پوره نمی کند."

وی افزود: " اگر این شرایط همچنان ادامه یابد همهء ما دوباره به پاکستان می رویم زیرا در آنجا همه امکانات برای قالین بافان مساعد است."

دراین حال استاد احمد شاه یکتن از تاجران محلی قالین در شهر مزارشریف می گوید که یگانه علت پایین آمدن نرخ قالین در داخل، ورود قالین های بی کیفیت ایرانی و ترکی است. وی می گوید: در صورتی که دولت زمینه های صدور مستقیم قالین افغانی را به خارج و جلو صدور فرش های خارجی را بداخل نگیرد، صنعت قالین افغانستان بکلی از بین خواهد رفت.

" اگر این فرش وارداتش به افغانستان دوام پیدا کند ضربه بزرگ به پیکر اقتصاد کشور، به صنعت قالین بافی کشور می باشد وبه کلی صنعت قالین بافی را از بین خواهد برد. تقاضای ما به نماینده گی از تمام قالین فروشان و بافنده گان قالین سمت شمال ازمقامات بالا خصوصا از وزارت تجارت همین است تا جلو واردات فرش ها ی خارجی راگرفته تا همی صنعت قالین خودما بتواند دوباره هویت ملی وبین اللملی را پیدا نماید ."

وی ادامه داد: " قالین خارجی ضربهء محکمی به پیکر قالین ما زده و اگر این حالت همچنان ادامه پیدا کند تا چند سال دیگر هیچ چیزی بنام قالین افغانی وجود نخواهد داشت."

او گفت:" ما خود ما به عنوان تجار از صدور قالین افغانی از طریق پاکستان ضربات محکمی را متحمل می گردیم دولت مجبور است برای بقای صنعت قالین تمام مشکلات را از میان بردارد زیرا قالین مبین هویت افغانستان است."

همچنان صوفی غلام سخی یکتن از فروشنده های سابقه دارقالین در شهر مزارشریف که اکنون به جز چند تخته قالین محدود افغانی سراپای دکانش پراز فرشهای ایرانی است می گوید که این فرشها به کلی جای قالین افغانی را در بازار های داخلی پر نموده و دیگر قالین بافان افغانی به جای تولیدات اصیل و مرغوب که مصارف هنگفتی را در قبال دارد بخاطر ادامهء حیات مجبور به تولید قالین های بی کیفیت با مصارف کمتر هستند.

" دل مردم را گرفته زیرا قالین شان به شکل درست به فروش نمی رسد و جای تمام بازار قالین افغانی را فرش ها ی ماشینی گرفته ودل بافنده گان نمی شود که قالین خوبتر ببافند و به بازار به قیمت خوبتری به فروش برسانند ولی به خاطر پیشبرد زنده گی خود مجبوراند به هرقمیتی که در بازار به فروش برسد قالین خود را عرضه کنند ."

او گفت:" یک قالین باف افغان وقتی می بیند جای قالینش را قالین های خارجی گرفته دیگر نمی خواهد قالین با کیفیت بلند ببافد زیرا آن قالین ها دیگر در افغانستان خریدار ندارد."

او گفت:" از سوی دیگر وقتی ما تقاضای قالین اصیل را از قالین بافان میکنیم آنها نمی خواهند چنین چیزی ببافند زیرا بافتن آن چندین ماه دیگر آنها را در برمی گیرد."

از سوی دیگر استاد احمد شاه تاجر قالین، علت پایین آمدن کیفیت قالین را در ورود مواد خام از خارج نیز عنوان میکند. زیرا او می گوید:" ورود پشم ها و رنگ های مصنوعی از پاکستان که بنام پشم ها و رنگهای بلژیکی یاد میشوند نیز کیفیت قالین را پایین آورده و به ارزش آن ضربه زده است."

او گفت:" در گذشته در محلات قالین بافی، افراد متخصصی وجود داشت که رنگ های {خومی} می ساختند و آن رنگها بود که قالین افغانی در چهل سال هم کیفیت خود را از دست نمی داد."

او گفت که اگر دولت در تولید رنگها و مواد خام قالین با قالین بافان مانند گذشته همکاری نکند قالین افغانی دیگر آن کیفیت سابق خود را نخواهد داشت.

روی هم رفته در کنار تمام مشکلات به گفته کسانیکه در بافت و تجارت قالین سرو کار دارند آنچه بیشتر از همه قالین افغانی را ضربه زده و صنعت آنرا تهدید می کند ورود فرشهای خارجی بخصوص قالین ها ایرانی و ترکی و عدم صدور قالین افغانستان بصورت مستقیم به مارکیت های اروپاست.

دراین حال انجنیر محمد حسن انصاری مدیر کننترول اطاق های تجارت ولایت بلخ در حالیکه مشکلات مولد ین و فروشنده های قالین را تایید می کرد، گفت که آنها مساله را با وزارت تجارات و مقامات ذیصلاح در میان گذاشته اند و بنا به گفتهء وی بزودی مشکلات قالین بافان از ناحیهء زمین جهت ایجاد پارکهای صنعتی حل خواهد شد.

اما او گفت که چون تولیدات داخلی ضرورت مردم را رفع نمی سازد بنا آنها در حال حاضر نمی توانند جلو ورود فرشهای خارجی را بگیرند.

زیرا او گفت:" دوسال قبل ما موضوع را به وزارت تجارت ابلاغ کردیم و آنها برای یک مدت کوتاه جلو ورود فرشهای خارجی را گرفتند اما ازینکه تولیدات ما ضرورت داخلی را تکافو نمی کند بنا دوباره ورود فرشهای خارجی مجاز گردید."

وی ادامه داد که وزا رت تجارت و اتاق های تجارت بین المللی افغانستان در تلاش اند تا زمینهء صدور مستقیم قالین افغانی را به بازار های بین المللی فراهم کنند.

قالین افغانی که از لحاظ بافت و رنگ از کیفیت خاصی برخوردار است در گذشته جایگاه خاصی در ماکیت های بین المللی داشت باوجودیکه سال گذشته یک محمولهء قالین {خال محمدی} بصورت مستقیم بعد از چندین سال از مزارشریف به کشور جرمنی صادر شد اما هنوز هم قالین افغانستان از طریق پاکستان و بنام آن کشور به اروپا وامریکا که مارکیت ها ی بزرگ خرید قالین ها ی افغانستان در آنجا وجود دارد صادر می گردد.

همچنان دراین حال پایین آمدن کیفیت قالین افغانستان در اثر فشار اقتصادی بالای قالین بافان و ورود مواد خام بی کیفیت و مهاجرت دوبارهء قالین بافان افغان به خارج از کشوربه خصوص پاکستان به منظور نبود امکانات درست، کار، زنده گی دشوار در داخل کشور تماما مواردی است که صنعت قالین افغانی را تهدید می کند.

گفتگوی اختصاصی کابل پرس با داکتر رمضان بشردوست

اعضای ولسی جرگه در حالی  به تعطيلات رفتند که بايد پيش از آن درباره وزرا و اعضای رد صلاحيت شده ی دادگاه عالی تصميم گيری می کردند. رييس جمهور می بايست بلافاصله پس از رد صلاحيت آنان افراد ديگری را به پارلمان معرفی می کرد. اوضاع امنيتی نيز علی رغم وجود نيروهای ناتو، ائتلاف، آيساف و پوليس و اردوی ملی وخيم تر می شود. حوادث کابل هشداری به مردم و جامعه ی جهانی بود که جدی تر اوضاع را تحت کنترول داشته باشند و .....

کابل پرس لازم می دانست تا درباره اوضاع حساس کشور با رمضان بشردوست، وکيل مردم در پارلمان و فعال سياسی و اجتماعی گفتگويی داشته باشد. آنچه در ادامه می آيد متن کامل گفتگوی کابل پرس و رمضان بشردوست می باشد.

ادامه نوشته

جنگ كوچي ها در ناهور 21/3/1385


بر اثر درگيري كوچي ها با ساكنان ناهور ولايت غزني يك نفر كشته و 10 تن ديگر زخمي شدند.
براساس گفته تفسير خان قوماندان پوليس غزني، پس از به وجود آمدن مشكلات بين كوچي ها و ساكنان ناهور، پوليس و اردوي ملي مداخله نمودند كه بر اثر تيراندازي كوچي ها يك پوليس جان باخته و سه پوليس ديگر زخمي شدند.

ادامه نوشته

آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري 18/3/1385

كار قيرريزي جاده شهيد مزاري در دشت برچي، روزپنجشنبه با حضور استاد خليلي معاون رئيس‌جمهور آغاز گرديد.
دشت برچي در غرب كابل موقعيت دارد و از مناطق محروم و مزدحم اين شهر به شمار مي رود، ساكنان آن پيش از اين از كم عرض بودن سرك در رنج بودند، سال گذشته كار تعريض سرك آن آغاز شد؛ پس ازتعريض، كار پخته نمودن آن بدليل عدم بودجه تا به امروز به تاخير افتاد و اين امر باعث شد كه در اثر غبار و آلودگي ناشي از سرك خاكي، شمار زيادي از ساكنان برچي به انواع بيماري‌ تنفسي مبتلاگردند.
استاد خليلي در مراسم آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري، ضمن تشكر از تلاش شاروال كابل و همكارانش براي فراهم نمودن زمينه پخته نمودن اين جاده گفت كه آغاز قيرريزي جاده شهيد مزاري گام نخست شاروالي، براي فراهم نمودن خدمات بيشترشهري براي مردم محروم نواحي ششم و سيزدهم كابل است، در برنامه تفصيلي تهيه شده از سوي شاروالي، براي اين منطقه همه امكانات لازم براي يك شهر پيشرفته در نظر گرفته شده و با درنظرداشت امكانات مالي شاروالي و همكاري شما مردم اين برنامه قدم به قدم عملي خواهد شد.

ادامه نوشته

افغانستان و هويت جديد

محمود جعفری

مقدمه:

بدون ترديد، افغانستان در مرکز بحران هويت ملي قرار دارد. اينکه زمينه ساز اين بحران چه بوده و چه عواملي موجب پيدايش آن شده است، اين مقاله به آن پاسخ خواهد داد.

همچنان شکي نيست که انتخابات هجده ميزان، آغاز يک روند جديد در تاريخ سياسي کشور به حساب مي آيد. اين روند مي تواند مؤلفه هاي مختلفي داشته باشد. يکي از اين مؤلفه ها - که عمده ترين آن نيز مي باشد - هويت ملي است. نگارنده بر اين باور است که انتخابات، راهکارهاي جديدي را براي حل بحران هويت در دسترس ما قرار داد. اين راهکار ها مي تواند جامعهء ما را از بحران هويت - که عامل عمدهء ناامني ها و عقب ماني هاي کشور بر شمرده مي شود - نجات دهد. در اين نبشته سعي بر آنست که راهکارهاي مزکور به عنوان هويت جديد مورد ارزيابي فشرده قرار گيرد.

هويت چيست؟

هويت، کلمهء عربي است که به جاي هوهو (او، اوست) استعمال مي شود. برخي از انديشمندان آن را ترجمه Identity انگليسي و Identite فرانسوي دانسته، به "اين هماني" برگردانده اند. پس هويت يعني خصوصيت فردي يک شيء يا به تعبير ديگر وجه مفارقتي که يک شيء را از ساير اشياء جدا مي سازد. به اين ترتيب هويت، چه کسي بودن يک فرد را تثبيت مي کند و شخصيت واقعي او را براي ديگران مي نماياند. چرا که هر موجودي داراي يک "من" واقعي است. اين "من" ذات او را از ذوات ديگر تفکيک مي کند. مانند "من انساني" و "من حيواني". من انساني - که همانا انسانيت انسان است - انسان را از حيوان و ساير موجودات عالم جدا مي سازد و من حيواني-  که همانا حيوانيت حيوان است - او را از باقي مخلوقات جهان تميز مي بخشد.

بنابراين، هويت داراي دو وجه و صورت است؛ يکي وحدت و ديگري کثرت. "وحدت"، "من خارجي" را با ذاتش يکي کرده، صفت مستقلي به او مي دهد. "کثرت"، ميان آن ذات و باقي ذات ها، پردهء حايلي مي نهد تا از همديگر تفکيک و تشخيص گردند. پس در عين اتحاد، تخالف و تضادي نيز وجود دارد.

هويت ملي

"هويت ملي"، بر ساختهء  عصر جديد است. از نيمه دوم قرن بيست رواج يافته و اکنون از مباحث عمدهء سياسي – اجتماعي به شمار مي رود. تا هنوز تعريف کاملي براي آن ارائه نشده است. محققان هر کدام مطابق علايق ذهني خويش، عناصري را در آن دخيل دانسته، به عنوان تعريف بيان کرده اند. برخي هويت را در چهار عنصر زبان، جغرافيا، مذهب و نژاد، محدود ساخته اند. شماري، عناصر ديگري را نيز از قبيل "فرهنگ" و "تاريخ" بدان افزوده اند. ليکن هيچ يک نتوانسته اند تعريف جامعي از آن داشته باشند. مثلاً دکتر علي الطائي در کتاب "بحران هويت قومي در ايران" از هويت ملي، چنين تعريفي بدست مي دهد:

"هويت عبارت است از مجموعه خصوصيات و مشخصات اساسي اجتماعي، فرهنگي، رواني، فلسفي، زيستي و تاريخي همسان که به رسايي و روايي بر ماهيت و ذات گروه، به معناي يگانگي يا همانندي اعضاي آن با يکديگر، دلالت کند و آن را و آنها را در يک ظرف زماني و مکاني معين بطور مشخص و قابل قبول و آگاهانه از ساير گروه ها و افراد متعلق به آنها متمايز سازد."

مي بنيد که اين بيان، بيشتر ناظر بر سه جهت تعريف يعني جامعه شناسي، روان شناسي و روان شناسي اجتماعي مي باشد.

"ابراهيم حاجياني" در مقاله ء "تحليل جامعه شناختي هويت ملي در ايران و طرح چند فرضيه"، مي نگارد:

"هويت ملي، فرايند پاسخگويي آگاهانهء يک ملت به پرسش هاي پيرامون خود، گذشته، کيفيت، زمان، تعلق، خواستگاه اصلي و دائمي، حوزهء تمدني، جايگاه سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ارزش هاي ملهم از هويت تاريخي خود است. همچنين هويت ملي را مي توان مجموعه اي از نشانه ها و آثار مادي، زيستي، فرهنگي و رواني دانست که سبب تفاوت جوامع از يکديگر مي شود... هويت ملي را مي توان مترادف خلق و خوي، طبيعت ثانوي  و يا ويژگي يا منش ملي دانست."

(فصلنامه مطالعات ملي، سال سوم – پاييز 1379)

در اين تعريف جنبه هاي اجتماعي، تاريخي و رواني هويت، مورد نظر قرار گرفته و عنصر زمان نيز بدان افزود گرديده است.

محمد رضا تاجيک به نقل از احمد اشرف مي نويسد:

"هويت ملي و قومي، از انواع هويت جمعي است و به معناي احساس همبستگي بزرگ ملي و قومي و آگاهي از آن و احساس و فاداري به آن و فداکاري در راه آن است."

اين تعريف، جهت اجتماعي و عاطفي هويت ملي را مورد توجه قرار داده است.

به اين ترتيب، مي بينيم، هيچکدام از تعريف ها نمي تواند جامع و مانع بوده باشد. هر يک به جنبهء خاصي اشاره دارد. چنانچه عين تشتت آراء را ما در نوشتار انديشمندان بيروني نيز مي توانيم جستجو کنيم که هر کدام با اتکاء به زاويهء  مشخصي، ديدگاه شان را در زمينهء هويت ملي تبيين کرده اند؛

"هگل" از پيشگامان روانشناسي اجتماعي، "ذهن اجتماعي" را عامل پيوند و همبستگي ملي دانسته و بر ثقالت آن به عنوان يک "نيروي برتر" تاکيد ورزيده است.

"منتسکيو" و "کنت"، نيروي برتر، وحدت و انسجام، احساس عاطفي و وجوه مشترک را سبب ساز همگرايي در جامعه تلقي کرده، عامل ثبات و دوام نظام اجتماعي دانسته است.

"و بر"، رفتار معطوف به ارزش را، از موجبات اصلي پيوند اعضاي جامعه بهم، به حساب آورده، و "دورکيم" عاطفه و وجدان جمعي را برهان قطعي بر حفظ نظم عمومي پنداشته است و هر دو، "ارزش مطلق" (نيروي برتر)، انسجام، وجوه مشترک، عاطفه يا احساس، آگاهي و تعادل را به عنوان عناصر عمده در تعريف هويت ملي، بر شمرده اند.

"ملوچي،" عامل "تضاد" را عنصر مؤثر در تشکيل هويت ملي دانسته است.

همچنان تعداد ديگري از محققان، منافع يا اهداف مشترک، ارتباط، وابستگي و انسجام، احساس تعلق، آزادي و آگاهي را از عوامل تشکيل دهندهء هويت ملي به حساب آورده اند در حالي که عده اي، احاطهء هويت جمعي بر بخشی از هويت فردي را از مهمترين و اساسي ترين رکن آن تلقي کرده اند.

" افسر رزازي فر" در مقاله اي تحت عنوان "الگوي جامعه شناختي هويت ملي در ايران" با بررسي هر يک از ديدگاه هاي فوق، "احساس تعهد" و "تعلق عاطفي " را عناصر عمده و اصلي دانسته با توجه به آن، هويت جامعه اي را چنين تعريف کرده است:

"هويت جامعه اي، نوعي احساس تعهد و تعلق عاطفي نسبت به اجتماع عام (ملي) مي باشد که موجب وحدت و انسجام جامعه است و بخشي از هويت فرد را تشکيل مي دهد."

(همان)

در يک جمع بندي کلي از تعاريف فوق، مي توان عناصر تشکيل دهندهء هويت ملي را چنين بر شمرد: خصوصيات اجتماعي، فرهنگي، رواني، فلسفي، زيستي و تاريخي همسان، و حدت و انسجام، تضاد، زمان و مکان، جايگاه سياسي و اقتصادي، خلق و خوي جمعي، ذهن اجتماعي، نيروي برتر حاصل از پيوند اذهان، تجانس و وحدت افراد در اطراف نيروي برتر، احساس عاطفي، رفتار معطوف به ارزش، عاطفه و وجدان جمعي، وجوه مشترک، آگاهي، تعادل، آزادي، احساس تعلق، ارتباط، احساس تعهد و تعلق عاطفي، منافع يا اهداف مشترک و احاطهء هويت جمعي بر بخشي از هويت فردي.

ممکن است برخي از اين وجوه، منبع مشترکي داشته باشند. از اينرو مي توان آنها را ضم همديگر نموده، عنصر واحدي به وجود آورد، ولي به هر حال همهء عوامل فوق نمي تواند در يک بحث کوتاه قابل ارائه باشد. بناءاً به مواردي بايد درنگ کرد که با شرائط و احوال جامعهء ماهمخواني داشته، ما را در حل بحران هويت ملي کمک نمايد.                

عکسهايی از تظاهرات خونين کابل

 

صدها تن از مردم خشمگين در کابل، روز دوشنبه 8 جوزا (29 مه) در اعتراض به حادثه ای که منجر به کشته شدن شماری از غيرنظاميان در شمال کابل شد دست به تظاهرات زدند و به تاسيسات و موتر (خودرو) های دولتی خساراتی وارد کردند.

تظاهرات از کوتل (گردنه) خيرخانه آغاز شد، جايی که در آن، يک تانک نيروهای آمريکايی، آنگونه که مقامات می گويند 'در اثر يک نقص فنی' از کنترل خارج شد و با برخورد به موتر (خودرو) های اطراف خود، چند نفر را کشت.

تصویر۱

تصویر۲

تصویر۳

تصویر۴

تصویر۵

تصویر۶

تصویر۷

تصویر۸

تصویر۹

تصویر۱۰

تصویر۱۱

تصویر۱۲

وزیر ارشد را چگونه بخوانیم؟

مير حسين مهدوی

اگر تصادفا عبد رب رسول سیاف ، زلمی خلیل زاد ، انورالحق احدی و حامد کرزی باهم یک عکس یادگاری بگیرند و شما از روی تصادف به این عکس یادگاری دسته جمعی به دقت نگاه کنید ، خیال می کنید که عکس در حال پاره شدن است. در گوشه ای از عکس که  تصادفا آقای سیاف ایستاده است ، نفرین و نفرت مومنانه تمام فضای عکس را پر کرده است. او به نظر می رسد در حال استغفار باشد. به نظر او عکس گرفتن با کافری چون خلیل زاد و کافرکی مانند احدی ، باعث سبکی ایمانش خواهد شد. از نظر او – و در روایتی از این عکس کذایی – کرزی چون زیاد کافر مل شده است ، مستحب موکد است که نه به او نزدیک شد و نه با او دست داد یا دست زد. ایضا تنفس بوی او مکروه است. به همین دلیل این قسمت از عکس در حال پس رفتن است. یعنی گوشه سیافی عکس در حال فرار از متن است. در قسمتی که مثلا احدی ایستاده است ، به نظر می رسد سرشار از مدارای روشنفکرانه است. احدی به نظر می رسد از اینکه با بنیاد گرا ترین چهره ممکن در افغانستان – و شاید جهان – عکس یاد گاری می گیرد حالش در حال بهم خوردن است. گمان می کنم در این عکس کذایی وی بسیار متفکر به نظر می رسد. دلیل آن روشن است چون در حال پیدا کردن دلیل موجه برای جامعه روشنفکری افغانستان است تا ثابت کند که وی به خاطر منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان چنین ذلتی را به جان خریده است. از تشریح گوشه های دیگر عکس در می گذرم. هر گوشه ای حد اقل در حال فرار از گوشه دیگر ویا در حال جنگ با گوشه دیگر است. اگر این روایت سوریالستی را باور ندارید به یکی از عکس های دستجمعی این حضرات نظری دوباره یا سه باره بیاندازید. وقتی آنان در عکس دستجمعی شان در حال فرار از هم باشند چگونه توقع دارید که خود آنان در حال جنگ و گریز نباشد. حتما انتظار ندارید که سیاف مسئول تیم تبلیغاتی کرزی در انتخابات پارلمانی شود و احدی جای نماز سیاف را در یکی از مصلی های پغمان رو به قبله بیاندازد.

تا حال فکر کرده اید که خلیل زاد با کدام چسپ معجزه آسایی این چهره های ضد هم و متناقض را چنان به هم دیگر گره زده است که نه مذهب می تواند آنان از هم جدا کند و نه سکولاریسم و نه جریان روشنفکری و نه حتی منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان . به راستی چه اتفاقی افتاده است که اینک مثلا گلبدین حکمتیار جهادی با نور محمد تره کی  خلقی نه تنها عکس یاد گاری می گیرد بلکه دریک صف و در رکاب هم و برای منافع مشترک مبارزه می کنند؟ چه چیزی می تواند این نیروهای متنافر را اینگونه به هم و با هم نزدیک کند؟

پاسخ روشن است. ظاهرا قرار نیست به این زودی ها جنگ وجدال قومی در افغانستان خاتمه یابد. سیاف و احدی و کرزی و خلیل زاد و ... را چیزی به نام قومیت در یک صف قرار داده است.

اگر شاخ و شانه کشیدن های سیاف و ربانی را علیه هم در آخرین جلسه پارلمان دیده و یا شنیده باشید ، قطعا به این نتیجه می رسید که مذهب و دین دیگر جای چندان جدی در تعاملات سیاسی ندارد. اگر می داشت این دو یار دبستانی که اسلام گرایی را با اخوان المسلمین مصر آغاز کرده و سالها علیه کمونیست ها و طالبان شانه به شانه هم جنگیده اند و چه بارها که همدیگر را استاد خطاب کرده و از این خطاب مبارک ، غرق ثواب و شادمانی گشته اند اینک به صورت هم دیگر مشت نمی زدند. سیاف صف قدیمی اش را در جریان جهادی ها رها نمی کرد و در کنار کرزی و دارو دسته غربی اش قرار نمی گرفت.

خوانندگان محترم ! اینک توجه شما را به چند تصویر کوتاه جلب می کنم:

1- لوی جرگه اضطراری : چرا این جرگه ملی به جای این که مثلا 7روزه باشد 13 روزه شد؟ جوابش را حتما می دانید چون اعضای این جرگه ملی شده به تفاهم نمی رسیدند. اما می دانید مشکل اساسی بر سر چه بود؟ من چون خوشبختانه یا بد بختانه عضو این جرگه ملی شده ، بودم ، دلیل اصلی اختلاف را با چشمان سردیدم و اینک حکایت ها خواهم کرد: دلیل اصلی اختلاف بر سر این بود که قدرت بر معیار واحد های اداری تقسیم شود یا بر مبنای نفوس. دوستان پشتونیست ما آنچنان به واحد اداری متوسل شده بودند که یک تار موی هم ازآن گذشتنی نبودند. از طرف دیگر دوستان آنتی پشتونیست ما- مرادم غیر پشتون هاست -  نیز دل در گرو نفوس داده بودند. جنگ در زیر خیمه ها تا نیمه های هر شب دوام داشت و گزارش گران بی بی سی و سی ان ان را یارای نزدیک شدن به این خیمه های طوفانی نبود. چه دالر ها که در آن نیمه های شب دست به دست نگشت وچه معاملات بزرگ و کوچکی که رقم نبست. در همین جرگه تاریخی بود که ناگاه نیم جرگه فریاد زدند : مرگ بر پاکستان و نیمه باقی مانده گفتند : مرگ بر ایران.

2- لوی جرگه قانون اساسی : به راستی مشکل اصلی این جرگه دیگر چه بود؟ چندین سال از جهاد علیه هم گذشته بود و دیگر دشمنان دیروز آنچنان دوستان صمیمی شده بودند که به راحتی می توانستند هم به ظاهر شاه بگویند بابای ملت و هم به کرزی بفرمایند جلالتمآب محترم و هم به فهیم بگویند مارشال صاحب. مشکل برسر این بود که مثلا چرا سرود ملی به زبان فارسی نیست؟ چرا زبان فارسی زبان رسمی کشور است و چرا ...

3- انتخابات ریاست جمهوری : چه کسی می تواند منکر شود که انتخابات ریاست جمهوری یک بزکشی قومی نبود؟ بزکشی به خاطر بردن کابینه و قدرت. کرزی در کابینه جدیدش بعد از این که ملقب به رئیس جمهوری اسلامی افغانستان شد( بعنی بعد از اینکه در بزکشی قومی برنده شد) ، کابینه جدیدش – خر از پل گذشته اش – را با ترکیب کاملا متفاوت معرفی می کند. به راستی آن مارشال صاحب دیروز که علم دار مبارزه با ترویزم جهانی بود و وارث قهرمان ملی ، کجا رفت. گو اینکه باد شرطه آمد و تمام این واژه ها را با خود برد. مارشال در غار اصحاب نا کهف خواب ماند و قافله به راه خود ادامه داد. در این کابینه کسانی ماند که کرزی را آیینه ملت افغانستان می دیدند. از هزاره ها خلیلی دید و محقق نتوانست ببیند. از ازبک ها همه دیدند و از تاجیک ها قانونی ندید و مسعود دید و ربانی هم دید و هم ندید و مارشال که قبلا از دیدن مانده بود.

4- انتخابات پارلمانی : در انتخابات پارلمانی کسانی که نتوانسته بودند و یا نخواسته بودند  کرزی را آیینه تمام نمای هویت مردم افغانستان ببینند رای فراوان آوردند. محقق ، وزیر مغزول و مغضوب کرزی ، قانونی ایضا و رئیس سابق – یا مسبوق – مخالفان دولت – که در فارسی جدیدا به آن می گویند اپوزیسیون – و بشردوست ایضا – یعنی وزیر معزول کرزی و...- و مضافا کسی که کارهای عجیب و غریب می کرد و می کند و ... این افراد رای بسیار بالایی آوردند. چرا چنین شد. مثلا چرا محقق هم از سیاف رای بیشتر آورد و هم از قانونی . مگر جمعیت هزاره ها در ولایت کابل از این دو طایفه دیگر زیاد تر است؟ زیادی و کمی جمعیت اش را الله و اعلم اما هزاره ها بسیج شده بودند که علم افتخارشان را بردوش بردارند. این علم افتخار محقق  بود. آنچنان که تاجیک ها و دیگران چنین کردند. پس انتخابات پارلمانی هم یک بزکشی قومی بود. حضراتی که اینک به پشتوانه رای قومی به جرگه رفته اند ایا شایستگی این مقام را دارند. مسلما ندارند. چه فراوانند وکلای محترم و محترمه ای که سواد خواندن و نوشتن ندارند و برای گرفتن رای شان باید یا خود کرزی را بیاورند و یا عکس نا مبارکش را تا این وکیل محترم یا محترمه – چه فرقی می کند- بفهمد که منظور از این جمله ( یعنی حامد کرزی ) چیست؟ مگر در افغانستان قحط الرجال آمده است. مگر دانشگاه کابل در طول سال های عمرش کچالو تولید کرده است که اینک وکیل پارلمان نمی تواند کرزی را بخواند و باید آن را ببیند؟ آنچنان هم قحط الرجال نیامده است. حد اقل آدم های خط خوان فراوانند امامثل اینکه در بسته بندی قومی معمولا جنس های خراب بیشتر جای می گیرد.

هدف کرزی در نخستین گام ، دور زدن مارشال فهیم بود. چون کرزی به معاون بی زور و بی ضرر ضرورت داشت. از طرف دیگر این معاون بی خطر باید تاجیک می بود. گشتند و گشتند و گشتند و کسی را خوب تر ( یعنی کم زور تر ، نا توان تر و نا لایق تر از احمد ضیاء مسعود) در میان تاجیکان نیافتند. او هم خوب بود و هم دو حسن داشت.( حسن و ملاحت) اولا برادر قهرمان ملی بود و ثانیا داماد ربانی و البته ثالثا خوب بود. کرزی با احمد ضیاء مسعود چنان به گردن مارشال زد که او حتی حرف زدن یادش رفت ( البته همان حرف های تفنگی که قبلا می زد و چه فراوان آنها را تکرار می کرد) او رفت و قانونی ، به قانون جاذبه قومی متوسل شد و به میدان آمد. قانونی راهم به کمک استاد ربانی چنانی با چوکی ریاست ولسی جرگه زدند که هنوز که هنوز است گنگس است.

هزاره ها قبلا با دستان استاد خلیلی گل ها به گردن کرزی آویخته بودند. محقق خیال کرده بود که قانون جنگل شامل حال دیگران هم می شود. او را به کمک استاد سیاف ( دوست و هم رزم قدیمی اش !!) چنان خلع سلاح کردند که فرصت نه گفتن هم نیافت. اندکی ایمان ( دالر) و اندکی استاد سیاف را در یک پیاله ریختند وبه محقق تعارف کردند. او در یک لاجرعه نوشید و در صف محبان پیوست.

اکنون که پارلمان قبلا پیش خرید شده است و شاخ های کوچک و بزرگ اقوام دیگر بریده شده است، طبیعی است که نوبت به چه می رسد. کسی باید از تیم کرزی بیاید وکمی به دو معاون زحمت کشش کمک کند. تمام کار ها را اگر به دوش احمد ضیاء مسعود و استاد کریم خلیلی بیاندازند نه خدا را خوش می آید و نه بندگان مخلصش را در حزب افغان ملت. منافع سوسیال دموکراتیک مردم افغانستان حکم می کند که کسی دیگر به این دو بزرگوار کمک کند.

امین ارسلا آمد تا هم پارلمان را دور بزند و هم معاونان رئیس جمهور را هم قانون اساسی را. چرا که در منطق سوسیال دموکراتیک افغان ملت ، همه چیز باید در خدمت پشتونیزم باشد و پشتونیزم البته که باید در خدمت افغان ملت و افغان ملت در خدمت انور الحق احدی ، سیاف و کرزی.

بر احدی پوشیده نیست ( حتی بر احدی ، وزیر مالیه و ...) که وزارت ارشد یا وزیر اشد ، جز با منطق افغان ملت ( منطق سوسیال دموکراتیک قومی ) با هیچ معیاری نمی تواند قابل دفاع باشد. این حرکت توهین به اراده و اعتماد مردم افغانستان است و به بازی گرفتن اصول دموکراتیک در تعاملات سیاسی .

حرف آخر شاید این باشد که وزارت ارشد را وزارت ارشد ها بخوانید . وزارت برادران ارشد . البته که این برادران بزرگ ، پشتون ها نیستند. مراد پشتونیست هایی است که به منافع پشتون ها هم ذره ای دل نبسته اند.

نامه سرگشاده دانشجويان و فرهنگيان افغان در ايران

رياست محترم «دولت جمهوري اسلامي افغانستان» جناب مستطاب آقاي حامد كرزي سلام عليكم!

افغانستان كشوري است كه تاريخ آن، به طور كم‌نظيري، با جنگ، خونريزي و آنارشيسم، ورق مي‏خورد. از دوران امير عبدالرحمن گرفته تا دوران طالبان، جنگ، كشتار، قتل ‏عام و غارت آشكارا ترين پديدارهاي اجتماعي، سياسي و تاريخي بوده اند. اين وضعيت هرچند به تاريخ افغانستان سيماي كريهي بخشيده، در بطن آن اما واقعيت‌هاي نهفته اند كه تنها از طريق درك و شناخت‌ آنها است كه مي‌توان منطق و ماهيت اين وضعيت نامطلوب سياسي و اجتماعي را شناخت و از ادامه، تكرار و بازتوليد آن در توالي دوره‌هاي تاريخي جلوگيري كرد. تشديد و فراگير شدن جنگ داخلي و چهره عوض كردن آن از نزاع‌هاي ايدئولوژيكي به نزاع‌هاي قومي در دهة هفتاد قرن جاري گوياي آن بود كه اين واقعيت‌ها از استتار بيرون شده و به صورت آشكار و عريان در برابر ديدگان نخبگان و مردم افغانستان جلوه نموده اند. مدت‌ها بود كه تاريخ افغانستان در انتظار ظهور چنين وضعيتي به سر مي‌برد و جنگ‌هاي داخلي با تمام ويرانگري‌هايي كه داشت، دست كم، اين فرصت را فراهم ساخت تا نخبگان و مردم افغانستان بالعيان با اين واقعيت‌هاي وحشت‌ناك، ويرانگر، موجود و اما مستتر در تاريخ گذشتة افغانستان مواجه شوند. مواجهة مستقيم با اين واقعيت‌ها در دوران جنگ داخلي،‌ حداقل، اين امكان را فراهم ساخت، كه مردم افغانستان برمبناي درك و شناخت خويش از تجربة تلخ تاريخي و واقعيت‌هاي مضمر در دل آن، در صدد صورت‌بندي جديدي از تاريخ خويش بيرون آيند. سقوط طالبان، معاهدة بن و استقرار دولت موقت به رياست شما حاصل چنين وضعيتي بود و فرصت تاريخيي بود كه بر تاريخ ناانساني، دردناك و ظلماني مردم و كشور افغانستان نقطة پايان گذاشته شود. شما بسيار خوش‌شانس بوديد، هر چند در وضعيت دشوار، سرشار از ناامني و ويرانگي،‌ اما به لحاظ تاريخي بسيار استثنايي وارد تاريخ افغانستان شديد. تاريخ شما را در موقعيت فوق العاده استثنايي قرار داده بود، موقعيتي كه فراتر از حد يك رياست بود و مي‌توان آن را با موقعيت تاريخي جواهر لعل و نهرو در هندوستان و لياقت‌علي خان در تاريخ پاكستان مقايسه نمود. با اينهم، اما بعد از گذشت پنج‌سال از اين دورة تاريخي جديد پرسش‌ها و نگراني‌هاي زيادي مطرح اند كه اگر پاسخ مناسبي براي آن نداشته باشيد، بي‌گمان موقعيت شما را از رهبري تاريخ جديد افغانستان، تا حد يك دولت‌مرد ناكام تنزل مي‌دهد. گذشته از اينكه حضور شما در ايران چه دستاوردهاي معين سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در پي‌ خواهد‌ داشت، براي دانشجوياني كه خارج از افغانستان در ايران مشغول به تحصيل اند فرصتي فراهم آورده كه برخي از مهم‌ترين مسائل جاري در كشور، ولو بالاجمال، با شما در ميان گذاشته شود. پشت‌سر گذاشتن پنج سال از مهم‌ترين دورة تاريخي كشور در ساية دولت‌مردي شما، به ما اجازه مي‌دهد تا شماري از مهم‌ترين دغدغه‌هاي خود را بي‌پرده وشفاف با شما مطرح كنيم، چه اين كه عقيده داريم،‌ تنها بدين گونه است كه شايد بتوان به نحوي در بهتر شدن اوضاع كمك كرد:

1.    تجربه‌ جنگ‌هاي داخلي تلخ اما بلحاظ تجربه‌پذيري تاريخي و سياسي بسيار مهم و حياتي بود. آنچه را كه جنگ‌هاي ويرانگر داخلي به عنوان واقعيت‌هاي مستتر در دل تاريخ افغانستان برملا ساخت، ماهيت ظالمانة مناسبات قدرت و نسبت نابرابر شهروندان افغانستان در برابر آن بود. هرچند نابرابري در افغانستان چند چهره بود اما بنيادي‌ترين آنها را نابرابري مبتني بر «قوم‌محوري» و «جنسيت» تشكيل مي‌داد. «هويت قومي» براي برخي‌ها جرم نابخشودني تلقي مي‌گشت و براي برخي ديگر زمينة برخورداري تمام عيار از همة امكانات و فرصت‌هاي قدرت را فراهم مي‌ساخت. با اين وجود، در دورة جديد تاريخ افغانستان به رهبري شما، انتظار بر آن بود كه با درك از اين معضل بنيادين و بالقوه خطرناك تاريخي، زمينه‌هاي تعادل در پايه‌هاي ساختار سياسي، به منظور رفع و محو نابرابري مبتني بر قوميت، به مثابة كانوني‌ترين پتانسيل بحران، از ميان برداشته شود. همانگونه كه در قانون اساسي زمينه‌هاي رفع برخي از تبعيضات و نابرابري‌هاي ساختاري برداشته شد، اميد مي‌رفت در ساختار اجرايي حكومت و دولت نيز حركت معطوف به برابري و رفع محروميت‌ از قوميت‌هاي محروم همانند هزاره‌ها آغاز گردد. اما به نظر مي‌رسد در توزيع امكانات و فرصت‌ها و عزل و نصب مقامات از سطح وزيران گرفته تا پايين‌ترين رده‌هاي ساختاري از زمان دولت موقت تا كنون، تنها به مشاركت صوري جهت اقناع مغالطه آميز اذهان عامه، اكتفا شده است. غيبت‌ هزاره‌ها در وزارت‌خانه‌هاي اساسي از رأس تا قاعده، عدم تعديل تقسيمات ناعادلانة اداري در گذشته به عنوان مادر ساير محروميت‌ها و عدم توزيع برخي از ابتدايي‌ترين امكانات شهروندي همانند آب، برق و سرك‌سازي در غرب كابل و صدها نمونه‌هاي ديگر هيچ امكاني براي رد اين واقعيت باقي نمي‌گذارد. عقيدة ما اين است كه ادامة چنين وضعيت به هيچ وجه به پيشرفت پروسة دموكراسي و شكل‌گيري هويت فراگير ملي‌ كمكي نمي‌كند، بلكه در عوض پتانسيل بحران را هميشه بالا نگه‌ميدارد.

2.    در وضعيت بحراني و گذار ناامني بدترين و خطرناكترين تهديد وضعيت موجود به شمار مي‌رود. ناامني، گذشته از پيامدهاي ويرانگر و خونبار انساني و ايجاد بدبيني و سرخوردگي فزايندة اجتماعي در ميان شهروندان نسبت به دستگاه حكومت، دستاورد‌هاي مثبت دولت را نيز كمر‌نگ جلوه مي‌دهد. حاصل اين وضعيت  ياس و سردرگمي اجتماعي و بدنبال آن بحران‌هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي تا سرحد ناكامي پروسة جديد است. عدم قاطعيت در تامين امنيت جز تشديد ناامني هيچ كمكي به حل بحران نمي‌كند. ترور و ناامني فزاينده در تمام نقاط كشور، غارت‌گري، چپاول و ترور شخصيت‌هاي ذي‌نفوذ مردم توسط مقامات دولتي در شمال،اتفاقات خونبار هرات، كشتار و قتل عام شهروندان بي‌گناه كشور در جنوب و جنگ تمام عيار اخير همگي نشان مي‌دهد كه سياست‌هاي مماشات دولت با جزيره‌هاي اقتدار در شمال، جنوب و جنوب غرب دستاورد ملموسي نداشته و كشور را در يك بحران فراگير ناامني فرو برده است.  با اين وصف، اكنون از منظر دلواپسي به تقويت فرايند دموكراتيزاسيون، تامين امنيت و ثبات پايدار ابقاي جنگ‌سالاران شناخته‌شده در بدنة اجرايي دولت همانند عطا محمد نور والي بلخ و اسماعيل خان وزير آب و برق و انتصاب مجدد فهيم به عنوان مشاور ارشد در امور امنيتي چه توجيه ملي و دموكراتيك مي‌تواند داشته باشد؟ آيا با ناكامي آشكار سياست مماشات و امتيازدهي هنوز هم اين استراتژي مبناي تعامل دولت شما با جنگ‌سالاران، گردانندگان جزيره‌هاي اقتدار و مافياي قدرت قرار دارد؟ تحليل ما اين است كه وضعيت بحراني كنوني از عوامل متعدد داخلي و خارجي برخوردار است كه مهم‌ترين آنها را مي‌توان ناكامي سياست مماشات و جذب گردانندگان جزيره‌هاي اقتدار و مافياي قدرت در ساختار اجرايي كشور، به حساب آورد و از اين روي، تازماني كه اين استراتژي كنارگذاشته نشده و  پاليسي قاطعي در جهت ازبين‌بردن زمينه‌هاي ساختاري وضعيت بحراني موجود اتخاذ نگردد، نمي‌توان به شكل‌گيري ثبات، آرامش، امنيت و نظم پايدار در جامعه اميدوار بود.

3.    دغدغة ديگري كه جامعة دانشجويي ناگزير از طرح آن است، بحران فساد و ناكارآمدي در دولت و بدنة اجرايي تحت رياست شماست. برگشت بيش از پنجاه درصد بودجة تعريف‌شدة دولت در سال ۱۳۸۴ واقعيت «ناكارآمدي» و فقدان ظرفيت‌هاي ساختاري در دولت را به آشكارا ترين وجه برملا ساخت. از سوي ديگر ارتشا، پارتي‌بازي، انجويسم و تبديل شدن وزارت‌خانه‌ها و بخش‌هاي اداري به مراكز قومي، طايفه‌اي و قبيله‌اي واقعيت‌هايي اند كه چهرة ملي ادارات دولتي را در اذهان شهروندان افغانستان به شدت مخدوش نموده است. با اين هم‌، هنوز هيچ نشانة از عزم دولت در جهت مهار اين بحران و افزايش كارآمدي نهاد‌هاي اجرايي ديده نمي‌شود.  شما به خوبي آگاهيد كه همبستگي بسيار بالايي ميان كارآمدي و مشروعيت نظام سياسي وجود دارد. بالا رفتن كارآمدي دولت همواره با مشروعيت فزايندة اجتماعي دولت همراه است و افزايش ناكارآمدي نيز مي‌تواند دولت را با بحران عدم مشروعيت اجتماعي روبرو سازد. بدين‌ترتيب، از نگاه ما، ادامة اين وضعيت فوق العاده خطرناك است و  به ميانجي كاهش مشروعيت اجتماعي دولت شما، مي‌تواند بحران‌هاي زيادي را فرا روي دولت شما و روند جديد قرار دهد.  

4.    گذشته از همة آنچه كه در بالا بيان شد، يكي از مهم‌ترين مسائل در تاريخ معاصر افغانستان تحصيلات است. شما به عنوان بالاترين مقام اجرايي به خوبي از تاخر تاريخي، فرهنگي و علمي افغانستان نسبت به ساير جوامع آگاهي داريد. چند دهه است كه هيچ فعاليت در خور توجهي براي ارتقاي وضعيت فرهنگي و علمي در كشور انجام نشده است.  امروزه جايگاه افغانستان در ميان توسعه نيافته‌ترين كشورهاي جهان قرار دارد. اين امر، ارتقاي كمي و كيفي تحصيلات را به مهم‌ترين اولويت تاريخي و ملي در افغانستان تبديل نموده است. در شرايطي كه دولت در داخل با محدوديت‌ فضا و امكانات آموزشي رو به روست، راه اندازي بورس‌هاي تحصيلي و اعزام دانشجويان به خارج از كشور مي‌تواند تا حدودي  به رفع اين مشكل و بهبود تحصيلات در افغانستان كمك نمايد. به رغم اين واقعيت، اما به ويژه در قبال بورس‌هاي تحصيلي در ايران نه تنها هيچ اقدام تسهيل‌كننده‌اي صورت نگرفته، بلكه بي‌برنامگي، سردرگمي، رفتارهاي سليقه‌اي و مانع‌تراشي در قبال بورسيه‌هاي مرتبط با ايران، از سوي دولت افراد زيادي را از فرصت تحصيل و ادامة آن محروم نموده است. شما به خوبي از نقش بي‌بديل دانشجويان در معماري و مهندسي جامعة فردا آگاهي داريد، حال بايد از جناب‌عالي پرسيد، كه مانع‌تراشي در قبال بورس‌هاي تحصيلي در ايران و محروم كردن شهروندان افغاني از امكان ادامة تحصيلات از چه توجيه ملي و انساني برخوردار است؟ در شرايطي كه افغانستان، غرض جبران عقب‌ماندگي و تاخر فرهنگي، علمي و تاريخي خويش بيش از هر زمان ديگري به دانش و تحصيلات مسلكي نياز دارد، از نگاه دانشجويان مبارزه با آگاهي و از بين بردن زمينه‌هاي تحصيلات براي افغاني‌ها يك فاجعه است. آيا در دولت شما تدابير معيني براي جلوگيري از چنين رفتارهاي ضد منافع ملي وجود دارد؟  از نظر ما تداوم و تكرار رفتارها و سياست‌هاي از اين قبيل، به شدت، جايگاه و وجهة ملي دولت شما را در ذهن مردم تا سطح يك دستگاه قومي و قبيله‌اي تنزل مي‌دهد.

آقاي رئيس جمهور!

 آنچه بيان شد تنها برخي از دغدغه‌هاي جامعه دانشجويي است كه مي‏خواستيم طي يك جلسه عمومي، حضورا، با شما در ميان بگذاريم، اما از آن‏جا كه چنين فرصتي فراهم نشد، برآن شديم كه طي يك نامه رسمي خدمت شما تقديم گردد. دانشجويان، هرچند ممكن است خود قرباني برخي از اين سياست‌ها و رفتارها گردند، اما دلواپسي‌ها و نگراني‌‌هاي اساسي آن‏ها را منافع كلان ملي از قبيل شكست تجربة دموكراسي و هراس از بازگشت به وضعيت گذشته، تشكيل مي‌دهد. ما صميمانه براي شما توفيق در مهار بحران و عبور موفقيت‌آميز از دوران گذار را، از قادر مطلق و لايزال ياري طلب مي‌كنيم.

 با احترام

انجمن دانشجويان و فرهنگيان افغانستان  

تهران

۶/۳/ ۱۳۸۴

دورنمای روابط افغانستان و ایران

کرزی و آيت الله خامنه ای

روز شنبه حامد کرزی برای دیدار و گفت وگو با مقامات ایرانی وارد آن کشور شد.

سفر آقای کرزی بلافاصله بعد از سفر وی به ابوظبی که یک کشور دیگر اسلامی است صورت می گیرد.

ایران در غرب افغانستان قرار دارد و اشتراکات فراوان فرهنگی و مذهبی با افغانستان دارد.

پیشینه روابط دو کشور کمتر تنش آلود بوده است. سابقه نزاع های افغانستان وایران به سالهای حکومت ظاهر شاه و همین طور شاه ایران به مساله استفاده از آب هیرمند و برخی از ادعاهای مرزی بر می گردد.

ایران در سال های جهاد مردم افغانستان با شوروی به حمایت از مبارز ۀ آن ها بر ضد اشغالگران روسی پرداخت.

حضور ملیون ها مهاجر افغان در ایران و همین طور گشایش دفاتر احزاب جهادی در این کشور نشانه یی این همکاری و حمایت بود.

با روی کار آمدن دولت مجاهدین در افغانستان روابط دو کشور گسترش یافت اما هنگامی که طالبان پس از سقوط مزار شریف یک خبرنگار و تعدادی از دیپلمات های ایرانی را به رگبار بستند محافظه کاران ایران این کشور را تا آستانه یک جنگ با طالبان پیش بردند اما حکومت اصلاح طلب خاتمی به نرمی از کنار این بحران گذشت.

بعد از سقوط طالبان و روی کارآمدن یک حکومت متمایل به غرب در افغانستان و حضور نیروهای امریکایی در این کشور هر چند ایرانی ها تلاش کرده اند که روابط خود را با افغانستان دوستانه نشان بدهند اما برخی شواهد حاکی از آن است که آن ها از حضور یک دولت دوست با امریکا و همین طور رفت و آمد نظامیان امریکایی در کنار گوششان زیاد خوشنود نیستند.

در اوایل حکومت آقای کرزی زلمی خلیل زاد سفیر افغانی الاصل امریکا از مداخلات ایران در امور افغانستان به انتقاد شدید پرداخت اما این انتقادها باعث نشد که بر روی روابط دو کشور آسیب جدی وارد شود.

ایران به نشانه حسن نیت خود به دولت جدید افغانستان گلبدین حکمتیار یک مخالف برجسته دولت آقای کرزی و حضور غرب در افغانستان را از خاک خود اخراج کرد.

دو دولت افغانستان و ایران تلاش کرده اند که در ظاهر خود را متعهد به روابط نیک با یک دیگر نشان بدهند.

اما با آن هم خصومت دیرینه امریکا با ایران سبب پیش آمدن افت و خیزهایی در روابط دو کشور شده است. برای مثال قرار بود سفر آقای کرزی به ایران خیلی پیشتر از این ها صورت می گرفت اما به دلایلی این سفر به تعویق افتاد که برخی از گمانه ها علت آن را مخالفت امریکا عنوان کردند.

با این همه فرهنگیان و همین طور بازرگانان دو کشور دور از زد و بندهای سیاسی به داد و ستد داشته های معنوی و مادی خویش با یک دیگر مشغولند و رقابت های سیاسی باعث نشده که از روابط آن ها کاسته شود.

همین طور مهاجرت ملیونی مهاجران افغانی به ایران و نشست و برخاست آن ها با ایرانی ها و کار در محیط های ایرانی دوام دارد.

روابط افغانستان وایران به سبب گذشته تاریخی مشترک و فرهنگ و زبان مشترک می تواند که بیش از این ها گسترش یابد به شرطی که رقابت های سیاسی و منفعت طلبی های سیاسی مانع این دوستی نشود.

آنچه مهم است بخوانید

افغانستان قلمرو استبداد و بیعدالتی ملی

محمد عوض  نبی زاده

در اين سه دهه اى كه سپرى شد، مردم ما نظامهاى سياسى مختلفى را تجربه نمودند. نظام شاهى، شاهى مشروطه، جمهوريت، دموكراسى چپ، حكومت جهادى، امارت طالبى و دموكراسى لبرال.

دموكراسى در حافظهء تاريخى ما تداعى كننده دو تجربهء ديگر نيز مى باشد كه يكى دموكراسى تاجدارى كه در دهه دموكراسى پياده گرديد و ديگرش جمهورى دموكراتيك افغانستان كه در صبح هفتم ثور سال 1357 از طرف حزب دموكراتيك خلق افغانستان اعلام گرديد. تجربه نخستين ما با دموكراسى با انارشى و ضعف اداره و بى نظمى همراه بود و دموكراسى  دوم ما در مدت اندكى به تعداد يكصد هزار روشنفكر و دانشمند و استاد دانشگاه و نويسنده و كودك مكتب و اهل سياست و درايت را در پلچرخى و ساير زندانهاى جهنمى فرو بلعيد و با آن هم عطشش فرو نه نشست. 

با فروريزى نظام طالبانى ما شاهد دموكراسى اى از نوع ديگر بوديم. در اين دوره نغمهء دموكراسى، به عنوان مصرفى ترين آهنگ در بازار مطبوعات و سياست افغانستان مطرح گرديد. كاروان اين دموكراسى در حالى از شهر بن حركت نمود كه از بالا توسط طياره هاى (بى 52) و از پائين توسط نيروهاى مسلح هژده كشور خارجى (غربى) اسكورت و بدرقه مى گرديد. رئيس جمهور اين دموكراسى با آنكه از سوى (مردم) انتخاب شده بود ولى از ميان همه هموطنانش و در كشورى كه از ناحيه سرباز و جنگجو نه تنها (خود كفا) كه حتى از صادر كنندگان اين (تخصصص) در جهان مى باشد! كسى را براى محافظت خويش نيافت و تا مدت زيادى از سوى سربازان خارجى محافظت مى گرديد.

شالوده بنياد اين دموكراسى در (بن) پى ريزى شد و در سرنوشت ساز ترين لحظات، دو رأى بر سيزده رأى ترجيح داده شده و مهندس آن، سنگ اول اين ساختمان را از همان آغاز كج نهاد. موسم دموكراسى ما از بهار آن پيدا بود و كاروان آن در مسيرى از قبل تعيين شده در حركت افتيد و براه خود ادامه داد. اين دموكراسى به نيروى مردم نيامده بود. اين دموكراسى زادهء برگه هاى رأى (Ballot) نبود بلكه مولود گلوله (Bullet) بود. اينكه آيا مى شود بزور نيروى عسكر و آن هم نيروى بيگانه، كشورى را در مسير دموكراسى قرار داد، پرسشى است بس مهم كه نويسنده اين سطور در مقاله اى زير عنوان (Afghanistan: Democratization by Force) تا اندازه اى به آن پاسخ داده است. ولى در اينجا مى خواهم به يك نكته اشاره نمايم و آن اينكه انتخابات آزاد و عادلانه و معيار قرار دادن رأى اكثريت انتخاباتى شرط نخستين تحقق دموكراسى در كشور ها بشمار مى رود. آقاى مارک پسينى   (Mark Peceny)  استاد دانشگاه نيومكسيكو در مقاله اى كه زير عنوان (Forcing Them to Be Free) در شماره سپتمبر 1999 Political  Reserch Quarterly (فصلنامه پژوهشهاى سياسى) نوشته است، نشان مى دهد كه از نظر تاريخى، امريكا تنها در يك صورت توانسته است دموكراسى را براى كشور هاى ديگر ارمغان ببرد و آن آماده ساختن اوضاع براى اجراى انتخابات آزاد و عادلانه بوده است. تاريخ افغانستان نشان مى دهد كه ميان انتخابات و دموكراسى رابطه اى متقابل وجود نداشته است. ما در اين سه دهه اخير هميشه انتخابات داشته ايم ولى چنين انتخاباتهايى نتوانستند راه را براى دموكراسى هموار سازند. امروز تقريبا همه نظامهاى دنيا براى كسب مشروعيت سياسى و بين المللى از انتخاباتهاى فرمايشى سود مى برند ولى معيار دموكراسى بر مبناى نزاهت، پاكى، شفافيت، آزادانه و عادلانه بودن انتخابات نهاده شده است.

آنچه در انتخابات رياست جمهورى افغانستان صورت گرفت چيزى جز يك دروغ بزرگ نبود، دروغى كه براى به كرسى نشاندن آن صدها مليون دالر تخصيص داده شده بود. آخر چطور مى توان كشورى را كه تعداد نفوس آن را از بيست و دو تا بيست و نه مليون انسان تخمين نموده اند، بيشتر از ده مليون نفر براى انتخابات ثبت نام كند. آيا شما مى پذيريد كه ساكنان قله هاى نورستان و پامير، آنهايى كه حتى شايد از رويكار آمدن آقاى كرزى خبرى نداشته باشند، در اين انتخابات سهم گرفته اند؟

در انتخاباتى كه آقاى كرزى مشروعيت خويش را منبعث از آن مى دانند، گفته شده بود كه بيشتر از 10.5 مليون نفر ثبت نام نموده بودند. شگفت اينكه اين تعداد در حدود 107% افراد واجد شرايط بود. در كشورى كه اسم زن چيزى جز (عورت اجتماعى) نيست؛ در جامعه اى كه زنان تنها دوبار از خانه بيرون مى شوند-ببخشيد بيرون كشيده مى شوند- كه يكبار از خانهء پدر به منزل شوهر و بار دوم از خانهء شوهر به خانه گور است؛ در سرزمينى كه نصب كردن فوتوى زنان در كارت انتخابات و ساير اسناد رسمى گناهى بس بزرگ تلقى مى گردد؛ در مرز و بومى كه مظاهر دموكراسى براي عامه مردمش كاملا نا آشنا است؛ و بالآخره در جغرافياى بسته اى كه مردمان برخى نقاط آن هيچگونه رابطه اى با حكومت و سياست ندارند، چطور مى توان اين نسبت اغراق آميز را پذيرفت.

در امريكا با آنكه سهولتهاى فراوانى براى انتخابات وجود داشته و فرهنگ دموكراسى در تار و پود مردمش سارى است، ولى در آخرين انتخابات رياست جمهورى آن، كمتر از 64% شهروندانى كه واجد شرايط رأى دهى بودند، شركت ورزيدند. اين در حالى است كه نسبت سهمگيرى در انتخابات اخير امريكا بيشتر از دفعه هاى گذشته بوده است.

مداخله هاى بيشرمانهء آقاى خليلزاد در امر اين دموكراسى، رسوايى ديگرى بود كه مشروعيت آنرا زير سوال برد. روزنامه لاس انجلس تايمز در شماره 23 سپتمبر 2004 خويش گزارش مفصلى در باره آقاى خليلزاد نشر نموده و گفته بود كه ايشان در پهلوى آنكه سفير و نماينده بوش در افغانستان بوده اند رياست دفتر انتخاباتى آقاى كرزى را نيز بدوش داشته اند.

در آن روزهايى كه افغانستان مصروف آمادگى براى اجراى انتخابات رياست جمهورى بود، آقاى دونالد رامسفيلد سفرى به افغانستان نمود كه هدف آن معاينهء (اوضاع دموكراتيک) اعلام گرديده بود. آقاى رامسفيلد در جريان آن سفر كنفرانسى را به اشتراك آقاى كرزى در كابل برگزار نمودند. يكى از خبرنگاران وقتى كه از حقيقت جعل و تقلب و گرفتن چند كارت در فرايند ثبت نام براى انتخابات سوال نمود، مى دانيد كه آقاى كرزى چه پاسخ داد؟ او گفت: "ما در حال تجربه دموكراسى هستيم، بگذاريد آنها دموكراسى را دو بار تجربه نمايند". و آيا مى دانيد كه آقاى رامسفيلد كه رفته بودند تا (اوضاع دموكرايتك) نوين را از نزديك مشاهده نمايند، در برابر اين پاسخ چه تبصره كردند؟ هيچ! آنچه من ياد كردم بروز يازدهم اگست سال 2004 در ويب سايت رسمى وزارت دفاع امريكا (www.defenselink.mil) و همچنان در همان روز در روزنامه مشهور (يو- اس- اى - تودى)  و راديوى آزادى و چند روز بعد در كانال عربى الجزيره انعكاس يافت. ما از همان آغاز اين پروسه داريم دموكراسى- ببخشيد جعل و تقلب- را چند بار تجربه مى كنيم.

عرابه شكسته دموكراسى (افغانى) در مسيرى كه برايش ترسيم نموده بودند حركت مى نمود تا آنكه در ۱۸ سپتمبر سال گذشته (۲۷ سنبله) موسم برگزارى انتخابات پارلمانى فرا رسيد. در انتخابات پارلمانى هم جعل و تقلب فراوانى بكار رفت كه موسسات بين المللى و كميسيون مشترك انتخابات، خود بدان اعتراف نمودند.

با گشايش پارلمان، مردم افغانستان آمال فراوانى بر (خانه ملت) بستند ولى هنوز ديرى نگذشته بود كه بيمارى نيروى اجرائيه و قضائيه كشور در دستگاه قوه مقننه نيز سرايت نمود و اين (مرجع آمال) را از كار انداخت. مسخره ترين كارى كه اين پارلمان در اين مدت انجام داد حادثهء تعيين سه وزير بود. به اين معنى كه در رای گيری روز پنجشنبه (۲۰ اپريل) مجلس نمايندگان افغانستان، از مجموع ۲۴۴ نماينده حاضر در مجلس، اميرزی سنگين (مخابرات) ۱۲۰ رای، يوسف پشتون (توسعه شهری) ۱۲۱ رای و اکبر اکبر (مهاجرين) ۱۱۸ رای بدست آوردند. بحثهاى گرمى بر سر اين مسئله در پارلمان صورت گرفته، برخى آنها را كامياب و عده اى مشروط اعلام نمودند. بيائيد ببينيم كه قانون اساسى افغانستان در اين باب چه مى گويد. در ماده ۱۰۶  آمده است: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضر اتخاذ می شود". بر مبناى اين ماده، هر يك از وزراى محترم فوق بايد حد اقل 123 رأى مى آوردند تا بحيث وزير انتخاب مى شدند. در جريان بحث روى اين ماده، سخنان مضحكى در مجلس شوراى ملى گفته شد و طرحهاى مضحكترى از سوى برخى اعضاى پارلمان پيشنهاد گرديد. خنده آور تر از همه تأكيد و پافشارى عده اى بود كه مى خواستند رأى ممتنع را با غير حاضران يكسان دانسته و از متن صريح قانون كه از"اکثريت آرای اعضای حاضر" حرف مى زند، چشم بپوشد. يكى از شهكار هاى (دموكراسى افغانى) همين يكسان قرار دادن صاحبان رأى ممتنع با غير حاضران است كه تا هنوز در هيچ جاى دنيا معمول نبوده است.

در آن جمع هيچكس حاضر نشد تا صداى خواهر عزيزى را بشنود كه عمرى را در قضا سپرى نموده و همواره فرياد مى زد كه برادران! از براى خدا قانون اساسى كشور تان را زير پا نكنيد. اما مجلس شوراى ملى كه بايد پاسبان قانون اساسى و ساير قوانين كشور باشد بجاى آنكه از قانون اساسى دفاع كند مسئله را به رئيس جمهور راجع  نمود. رئيس جمهور هم بجاى آنكه بگويد قانون اساسى افغانستان در اين مورد تصريح دارد، آنرا به ديوان عالى قضا محول نمود. ديوان عالى قضا كه بايد كنار قانون اساسى را مى گرفت، برايش تنها نبض رئيس جمهور مهم بود و از همين لحاظ قانون اساسى كشور را بسادگى زير پا نموده و آن سه كانديد وزير محترم را برنده اعلام نمود. تغيير ماده قانون اساسى نه از صلاحيت پارلمان است، نه از صلاحيت رئيس جمهور و نه هم از صلاحيت ستره محمكه. براى برنده اعلام نمودن آن سه وزير محترم تنها دو راه وجود داشت: اول اينكه لوى جرگه داير مى شد و متن ماده 106 را اين طور تعديل مى نمود: "نصاب هر يک از دو مجلس شورای ملی هنگام رای گيری با حضور اکثريت اعضا تکميل می شود و تصاميم آن با اکثريت آرای اعضای حاضرى كه مثبت و يا منفى رأى داده اند، اتخاذ می شود". راه دوم اين بود كه پارلمان براى بار دوم رأى مى داد و يا اينكه رئيس جمهور آنها را براى بار دوم پيشنهاد مى نمود.

نكته قابل توجه ديگر اين بود كه در مراسم ادای سوگند، از هدايت امين ارسلا، به عنوان وزير ارشد حکومت و کسی که "نيازی به تاييد پارلمان نداشته است" نام برده شد و به این ترتيب آقای ارسلا بيست و يکمين فردی بود که به عنوان وزير سوگند وفاداری ياد نمود. وزارت ارشد چه معنى اى را افاده مى كند و چرا آقاى كرزى اين وزارت را براى آقاى امين ارسلا ايجاد نمودند، پرسشهايى اند كه پاسخ مى طلبند. پرسش ديگرى كه سر بلند مى كند اين است كه آقاى كرزى در حالى مى دانستند پست وزارت ارشد مخالف نظام رياستى است ولى چرا آن را براى پارلمان پيشنهاد نمود و سپس اظهار داشت كه وزير آن نيازى به تأييد پارلمان ندارد. براى پاسخ به اين پرسشها بايد گفت كه اگر نحوهء كار آقاى كرزى را از همان آغاز مطالعه نمائيم مى بينيم كه همه تلاش ايشان در به حاشيه كشاندن رقيبان سياسى بالقوه و بالفعل شخص خود شان مصرف شده و بس. ايشان در مرحله نخست از حربهء جنگسالار بسيار سود بردند و با از ميان برداشتن آقاى فهيم-كه ايشان حالا تصور مى كنند كه تنها با پوشيدن لباسهاى پر زرق و برق نظامى و كله كج نهادن و تند نشستن دارند كار مهمى انجام مى دهند- ديگر بايد در فكر از ميان برداشتن رقيبان ديگر خويش شوند. اشرف غنى نخستين شخصى بود كه آقاى كرزى از پيوند هاى خارجى و داخلى ايشان هراس داشت. حاجى عبدالقدير شخصيت دومى بود كه آقاى كرزى از همان آغاز او را نمى خواست. حقايق داستان قوماندان عبدالحق را هم خدا مى داند. استاد ربانى از شخصيتهاى ديگرى بود كه كرزى و خليلزاد توانستند در كنار تنه اش دو سه شاخچهء ديگرى بنشانند و نيروي گروهش را به انحلال كشند. حالا نوبت به هدايت امين ارسلا رسيده است. هدايت امين ارسلا كيست؟ هدايت امين ارسلا فرزند عبدالله جان فرزند امين الله خان فرزند معاذالله خان فرزند ارسلا خان است كه تخلص ارسلا را از جد بزرگ خويش گرفته است. ارسلا خان غلجى از شخصيت هاى مهم كابينه سال 1874 شير على خان بود كه امير موصوف در جمع پنج وزير خويش سمت وزارت خارجه را بدوش او گذاشته بود. مير غلام محمد غبار در صفحه 595 جلد اول تاريخ خويش اسم او را (ارسلاح خان غلجائى) نوشته است. هدايت امين ارسلا كه نواسه كاكاى مرحوم حاجى عبدالقدير و عبدالحق مى باشد يگانه شخصيت باقى مانده درساحه است كه با در نظر داشت سابقه خانوادگى و ارتباطات خارجى خويش مى تواند با آقاى كرزى رقابت نمايد. ايجاد پست وزارت ارشد، به معنى  ارجگذارى به آقاى هدايت امين ارسلا نه، بلكه برنامه اى است براى كوبيدن اين حريف كهنه كار، صبور و درونگرا. آقاى كرزى در حالى كه در تعيين نمودن او چهره اى صميمى و خيرخواه بخود گرفته است ولى در حقيقت مى خواهد با اين كار، حريف  خويش را از چند استقامت در خاموشى بكوبد.

او مى خواهد گريبان آقاى ارسلا را در دست نمايندگان مردم دهد.

مى خواهد ايشان را بحيث وزير غير قانونى توهين نموده و از نظر ها بيندازد.

مى خواهد ميان ايشان و ساير وزرا و همچنان ميان ايشان و معاونان رئيس جمهور دشمنى و كينه و سؤ نيت ايجاد نمايد. آقاى كرزى مى خواهند او را در كرسى اى بنشانند كه نه بودجه دارد، نه جايگاهى در نظام سياسى افغانستان، نه وظايف و مسئوليتهاى مشخص و نه هم از سوى پارلمان كشور تأييد شده است.

سوال در اين است كه آيا آقاى كرزى نمى توانستند هدايت امين ارسلا را در سمت وزير خارجه پيشنهاد نمايند، پستى كه نه تنها در آن كار كرده و تجربه داشته اند كه حتى آقاى كرزى هم روزگارى در زير نظر ايشان و در تحت تربيت شخص ايشان كار مى نمودند.

سوال در اين است كه آيا آقاى هدايت امين ارسلا از اين همه دسايس نا آگاه است و يا اينكه همان حكمت قديمى گوشواره گوش شان است كه مى گويد: "گاهى تظاهر به نا آگاهى خود بلند ترين مدارج آگاهى است". من خودم تصور مى كنم كه اين دپلومات كهنه كار كه خانواده اش از يكصد و سى سال بدينسو در متن سياست افغانستان حضور داشته و با همه نيرنگها آشنايى دارد، اين بار خود را به نا آگاهى زده است. جناب آقاى كرزى خوب مى دانند كه آقاى هدايت امين ارسلا از امكانات زيادى جهت پر كردن جاى ايشان برخوردار مى باشند (البته با در نظر داشت فكتور هاى مختلف سياست كنونى)، زيرا: ايشان از سويه علمى بلند تر و تجربه بيشترى بر خوردار اند. در دامان خانواده اى بدنيا آمده كه از دو قرن بدينسو در عرصه سياست افغانستان تجربه دارند. با شاه سابق افغانستان محمد ظاهر شاه رابطهء خويشاوندى دارد. خانواده او از با نفوذ ترين خانواده هاى سمت مشرقى در دوران جهاد بوده است. نسبت به آقاى كرزى بيشتر به اصول و قانون پابندى نشان مى دهند. و بالآخره ايشان مربوط به بزرگترين تشكل قبيلوى افغانستان يعنى شاخه غلجى مى باشند.

دموكراسى قبل از هر امر ديگر بمعنى قانونيت و حفظ وحدت ملى است. دموكراسى در غياب "ملت" و "دولت ملى" مفهومى ندارد. اما اينكه رئيس جمهور يك كشور بجاى وصل نمودن پارچه هاى رنگارنگ موزائيك ملى در لجنزار قومگرايى و قبيله پرستى غرق مى گردد، سخت شرم آور است.

تاريخ شهادت مى دهد كه كشور هاى بيگانه، مداخله گر و استعمارى و نمايندگان شان هميشه تضاد هاى قبيلوى نهفته در جامعه ما را غنيمت شمرده و از آن در جهت تضعيف مردم ما سود برده اند، چه تضاد هايى كه به شكل پشتون و تاجيك و ازبيك و هزاره بروز كرده و چه اختلافاتى كه در ميان شاخه هاى فرعى قبايل وجود داشته است.

نادر شاه افشار پس از آنكه اشرف هوتک پادشاه سلسهء غلجى را درهم شكست و دولت غلجايى قندهار را در سال 1738 در هم كوبيد, احمدخان ابدالى را در زمره افسران نظامى قشون افغانى خويش استخدام نموده و از تضاد و دشمنى قبايل سرزمين ما سود فراوانى حاصل نمود. اين تضاد و دشمنى تا ساليان درازى چنان مشتعل ماند كه حتى Olivier Roy (اوليويه روا) دانشمند افغانستان شناس فرانسوى كودتاى هفت ثور را از محتواى ايديولوژيك آن تهى نموده و آن حادثه را انتقام غلجى ها از درانى ها خواند. من در مورد صحت و سقم سخن اوليويه روا چيزى نمى گويم ولى همينقدر مى دانم كه بخش بزرگى از سياستمداران ما آسياب قدرت سياسى خويش را با نيروى خون فرزندان معصوم و نا آگاه اين قوم و آن قبيله مى چرخانند.

در اينجا نا گفته نماند كه رقيب ديگرى كه از طرف آقاى كرزى دور ساخته شد همانا آقاى اشرف غنى احمد زى بود. آقاى كرزى ايشان را بحيث رئيس دانشگاه كابل تعين نمودند، در حالى كه از ده ها سال بدينسو رسم بر اين بوده است كه رئيس آن مؤسسه علمى از سوى شوراى عالى آن برگزيده شود. شخص ديگرى كه مى خواست خودش باشد نه كاريكاتور جناب كرزى، همين آقاى جلالى وزير داخله پيشين كشور بود كه تحملش براى رئيس جمهور خود كامه و تحميلى ما دشوار تمام مى شد. اگر بگوئيم كه آقاى كرزى با اين عناصر اختلاف ايديولوژيك داشته است درست نيست. اگر گفته شود كه ايشان اختلاف سياسى داشته اند آن هم غير صحيح است. اگر ادعا شود كه خصومت هاى شخصى در ميان بوده است، آن هم قابل قبول نمى باشد. اگر اختلافات مذهبى مطرح شود اين گمان هم بيجا است. پس كدام عاملى ميان ايشان جدايى آورده است؟ پاسخ من، مشكل روانى زمامدار بزرگ ما است كه از ديدن هر شخصيت نيرومندى بخود مى لرزد و از همان ابتداى حكومت خويش همواره در تلاش ساختن كابينه اى از چاپلوسان و (بلى گو) هاى حقير و مسخره است. گويا اينكه ايشان اين مصرع را شعار بزرگ كابينه و حكومت خويش قرار داده اند كه مى گويد: "اينجا بغير برده متاعى نمى خرند". در قديم گفته بودند: "برايم بگو كه به چه نوع كركترهايى علاقه دارى تا بگويم كه تو كيستى".

در اين پنج سالى كه گذشت، افغانستان از بركت رهبرى فاقد درايت خويش فرصتهاى بزرگى را از دست داد. ما فرصتى هايى را از دست داديم كه هيچگاهى در تاريخ براى ما پيش نيامده و در آينده هم ميسر نخواهد شد. ضمانت قوى جامعه بين الملل براى ساختن زير بناى اين كشور و همكارى در جهت كوتاه ساختن دست همسايگان جز اين فرصتها بود. آقاى كرزى و شركاى ايشان بعنوان فاسد ترين و بى كفايت ترين اداره هاى تاريخ سياسى ما همه اين فرصتها را سوختند.

حكومتهاى پيشين افغانستان با وجود عيوب بزرگ شان هنر هايى هم داشتند، ولى بسيار دشوار است تا در اداره كنونى افغانستان هنرى يافت. اگر از سلطنت چهل ساله محمد ظاهر شاه مى ناليم، ولى او با وجود همه عيبهايى كه داشت توانست كشور فقير و محاط به خشكه ما را تا اندازه اى مستقل نگه داشته و توازن سياسى كشور را حفظ نمايد. سياست حكيمانه آن حكومت در جنگ دوم جهانى هم قابل ستايش بود. اگر از محمد دادود مى ناليم، براى او همينقدر كافى است كه افتخار تأسيس رژيم جمهورى بر ويرانه هاى حكومت خانواده خودش را داشت. اگر حزب دموكراتيك خلق افغانستان را بخاطر كشتار ده ها هزار روشنفكر دگر انديش و صدها هزار هموطن بيگناه و تحقير اعتقادات دينى مردم محكوم مى كنيم، آنها على الاقل توانستند زمامدارى يك دودمان، بر سرنوشت يك ملت را از ريشه بركنند. گرچه پايان بخشيدن به نظام خانوادگى هدف نخستين مشروطه خواهان بود كه در اين راه قربانيهاى بى شمارى دادند، ولى كودتاى هفت ثور توانست اين هدف را برآورده سازد. اگر مجاهدين را بخاطر ضعف اداره و حكومت و جنگهاى كابل محكوم مى كنيم ولى آنها توانستند دماغ خرس تجاوزگر قطبى را به خاك ذلت ماليده و افتخار بزرگى را براى تاريخ شان نصيب شوند. اگر مى گوئيم كه طالبان نظام قبيلوى و منحط و گنديده اى را ايجاد نمودند ولى بسط (امنيت) و التزام آنها به قوانين و فرامين خود شان نظيرى نداشت. حال سوالى كه مطرح مى شود اينست كه اين آقايى كه پس از طالبان براى ما سوغات فرستاده شده است، چه كارى را انجام داده اند؟ بلند رفتن قيمتها به استقامت آسمان، انتشار حيرت آور رشوت در تمامى اداره ها و همه سطوح پله هاى مديريت، گسترش لجام گسيختگى جنسى، انتشار شراب و مواد مخدر، دامن زدن به تفرقه هاى قومى و سپردن امكانات و مسئوليتهاى بزرگ مالى و فرهنگى به فاشيستهاى ديوانه افغان ملت، ظهور و نطفه بندى مافياى بسيار نيرومند در كشور و ترويج فرهنگ مزدورى و از خود بيگانگى، رها كردن دهقانان و زمينداران مظلوم و عدم حمايت آنها در برابر محصولات زراعتى پاكستان و چين ... جزء دستاورد هاى پنجساله اين حكومت ناكام بحساب مى آيد. 

يك نكته را نبايد فراموش نمود كه هر زمامدارى علاقه دارد تا بر قدرت خود بيفزايد و زمامداران ضعيف هميشه علاقه مند اند تا بى كفايتى خويش را از راه تمركز قدرت فردى جبران نمايند. يكى از لازمه هاى قدرت اينست كه قدرتمدار تا اندازه اى كه مى تواند به پيش مى راند و تا زمانى كه افراد و سازمانهايى مانع افزون طلبى او نشوند، همواره بر قدرت خويش مى افزايد. درد بزرگ ما در اينست كه در اين كشور نهادى نيست تا در مسير پياده ساختن دموكراسى مخلصانه و قانونمند قدم بردارد. ما تا هنوز فاقد اپوزيسيون سياسى اى هستيم كه بتوان اسم اپوزيسيون را بر آن نهاد. اپوزيسيون سست و غير منظم، نداشتن تصور كامل از اوضاع، تضاد اجنداهاي سياسي در داخل آن، توجه به منافع شخصي و خانوادگي، قرباني نمودن اهداف و پروژه هاي بزرگ در پاي منافع افراد مطرح در صحنه، تشكلهاى خانوادگى و منحصر نمودن سازمان و حزب در يك ولسوالى و يا سمت، اينها همه جزء تراژيدى اندوهبار دموكراسى در كشور ما بشمار مى روند. سازمانهاى مطرح در ساحه بيشتر شان به (دكان) شباهت مى رسانند تا به (سازمان)، زيرا دكانداران هميشه در غم اين اند كه چگونه راه معامله را با اين و آن جستجو نموده و به سرمايه خويش بيفزايند. فروختن اهداف و حقوق بزرگ يك ملت و توجه به پيوند هاى خانوادگى و محلى و حراست از پولهاى باد آورده و حرام و تن به هر رزيلت دادن، لكه ننگى بر جبين اين موجودات كوچك و حقير و اين فرومايگان معامله گر باقى خواهد گذاشت. آرى! تراژيدى اصلى دموكراسى ما واقعيت تلخ (دموكراسى بدون دموكراتها) در كشور است. 

تاريخ شهادت مى دهد كه اكثريت قاطع نخبگان سياسي ما در تمامى مراحل زندگى خويش در صف مخالفان دموكراسي بوده اند، چه اين نخبگان چپي بوده اند و يا راستي، در قدرت بوده اند و يا در اپوزيسيون. اما امروز كه صداي دهل دموكراسي همه صدا ها را خفه ساخته است، گروه عظيمي از همان نخبگان ديروزى جامه بدل نموده، شاگردان مدرسه استالين و ارادتمندان مائو همه (سوسيال دموكرات) شده اند. افسران خاد و پلچرخي و تيوري پردازان "دكتاتوري پرولتاريا" از "دموكراسى امپريالستى"، حقوق بشر و احترام به افكار و عقايد "دگر انديشان" سخن مى رانند، و كساني كه دموكراسى را در يك كشور اسلامى بمثابه شرك تلقى مى نمودند، حالا همه شان خلعت دموكراسى بر تن نموده اند. آخر چه چيزي به غير از منفعت جويي مي تواند مو قف كسي را توجيه كند كه تا ديروز دموكراسي را يك نظام ضد اسلامي تلقي مينمود ولي امروز در كرسى پارلمان نشسته است. شگفت اينكه، آنهايى كه اصولپايه اعتقادات سياسي شان بر بنياد فرهنگ قبيلوي استوار بوده و مظهر آميزش فاشيزم قبيلوي و فاشيزم سنتي بوده اند، خود را نسبت به هر گروه ديگري بيشتر دموكرات ميخوانند. درد بزرگى كه ما امروز داريم نفاق نخبگان ما است كه به مشكل مي توان بر قول و ادعاي شان اعتماد نمود.

نفاق خصوصيت بارز نخبگان سياسي ما است. در عصري كه همه ما دموكرات شده ايم و همه از دموكراسي حرف مي زنيم، با چه معيار و كدام محكي مي توان ادعا هاى اين نخبگان را تجربه و امتحان نمود. فكر ميكنم مطالعه اوضاع دروني و فلسفه سياسي اين احزاب و گروه ها، دقت در شيوه كار شخصيتهاي سياسي در درون گروه و تاريخ كار سياسى و درون سازمانى شان محك خوبي براي تمييز و داورى بحساب مي آيد. امروز بيشتر از هفتاد حزب سياسي در افغانستان فعاليت ميكند كه اگر فلسفه سياسي شانرا مطالعه كنيم مي توان همه شانرا در چهار و يا پنج حزب مدغم نمود. آيا اين همه احزاب براى خدمت به اين ميهن و ملت ساخته شده اند؟ و آيا راستى هم همه آنها داراى اهداف مشخصى اند؟ آيا اساسنامه، اهداف و برنامه هاى اعلان شده بيشترين اين احزاب با هم يكسان نيست؟!

در اين مرحله بر اعضاى شوراى ملى كشور است تا شكار سياستهاى قومى و نژادى آقاى كرزى و چند ابليس آدم روى ديگر در داخل پارلمان و دولت نشده و براى ساختن كشورى كه از چند پارچگى رنج مى برد، قانون اساسى كشور را محترم شمرده و اساسى را براى يك نظام ملى و قانونمند پى ريزى نمايند. دامن زدن به تفرقه هاى قومى در داخل پارلمان و آن هم بشكل بسيار مسخره و عريان آن به سود دشمنان افغانستان و زمامدار خود كامه ولى دموكرات نماى آن است. بر اعضاى محترم پارلمان است تا فرهنگ مسموم كننده معامله گرى، مزدورى، پول پرستى، فرهنگ ستيزى، وطنفروشى، اغتشاش، خانه جنگى، برادر كشى، قبيله گرايى و نژاد پرستى را كه خصوصيت بارز تاريخ رسمى ما بوده است از دل و دماغ خويش شسته و مسئوليت بزرگ و تاريخى خويش را در قبال مردم شان ادا نمايند.

اعضاى محترم شوراى ملى بايد در نظر داشته باشند كه پذيرش مسئوليت شرط نخست دموكراسى در كشور مى باشد. آقاى اريك فروم در كتاب گريز از آزادى مى نويسد كه آدميان با آنكه در ظاهر آزادى خواه اند ولى در باطن آزادى گريز اند و سببش هم اينست كه آزادى و مسئوليت هم عنان يكديگر اند. آدميان ترجيح مى دهند آزادى خويش را بفروشند تا مسئوليتى هم بدوش نداشته باشند. كشيدن بار مسئوليت كار ساده اى نيست. 

در دموكراسى ما همانطورى كه قبلا ياد آور شديم دو رأى بر سيزده رأى رجحت دارد، همه راديوهاى بيگانه به نفع كانديد مشخصى تبليغ مى نمايند، تقلب و جعل بجاى آنكه تقبيح شود تمرين براى دموكراسى خوانده مى شود، بجاى آنكه كانديد مورد نظر، نزد رأى دهندگان برود، برعكس آنها سوار بر هيلوكوپترها نزد جناب عالى آورده مى شوند، در اينجا برنامه و خدمت و سابقه و نام در كار نيست بلكه چيزهاى پنهان ديگرى سرنوشت كشور ما را رقم مى زند. در جاهاى ديگر دنيا انتخابات، زمامدار را تغيير مى دهد ولى در اينجا، زمامدار انتخابات را. در اين "سرزمين عجايب"، هر انتخاباتى كه از (بن) تا امروز براه انداخته شده، هدفش تحكيم سلطهء (خان خانان) بوده است و بس. خانى كه حتى قانون اساسى ساخته دست خودش را احترام نمى گذارد.

آنچه در افق خونين كشور ما مشاهده شد شفق بامداد نه، بلكه صبح كاذبى بود كه طلوع آن را خروس دروغگوى رسانه هاى بيگانه اعلام نمود. ولى سنت خدا و قانون طبيعت به صداى بلند مى گويند كه بامداد صادق هميشه در پى صبح كاذب نفس كشيده و بر آفاق شهپر مى گستراند. آيا من و تو خواهيم توانست از خواب چند قرنهء خويش برخاسته و به كاروان راهيان صادق آن سحر بپيونديم. خدا كند.