سلام برآزادی

چه می شد سالهای درد می ماند کبوتر با خزان سرد می ماند
بجای این همه آدم نماها یکی می ماند اما مرد می ماند
در تاریخ معاصر افغانستان ، حوادثی به وقوع پیوسته اند که هر کدام در مقیاس های مختلف از ارزش های ویژه ای برخوردار بوده اند. یکی از این حوادث مهم ، ظهور ابرمردی به نام مزاری بود که در پیکار نابرابر ، درفش عدالتخواهی جامعه ای را بدوش گرفت که حد اقل در طی یک سده ، برای نابودی هویت ملی اش ، از سوی حاکمیت های مستبد ، دکتاتور و خودکامه ، طرح های در دست اجرا قرار گرفت و تداوم این تراژیدی تا نسل ما نیز کشانیده شد.
رهبر شهید عبدالعلی مزاری تجسم فریاد در گلو خفته ای جامعه ء بود که نه تنها با سیما ، اندیشه و سرزمین آن خصومت می ورزیدند ، بلکه هویت انسانی این جامعه را نیز انکار میکردند. توجه نمایید ، وقتی که تو در یک کشور ودر یک محدوده ء جغرافیایی باسایرجوامع زنده گی نمایی ، در روزهای دشوار ستیز و تجاوز بیگا نگان ، همسان با دیگران ، شمشیر بزنی ، مالیه بپردازی ، فرزندانت را به سربازی بفرستی ، به موجودیت کشورت فخر نمایی ، نیت تجاوز و غصب سرزمین های سایر اتنی هارا نداشته باشی ، اما بر خلاف گروه ، گروه از مردمت ات را به کشتار گاها بفرستند ، از فروش تو به عنوان " برده " مالیه ء دولتی اخذ نمایند ، به خلقت خداوندی ات نه تنها شک نمایند ، بلکه استهزا نیز بکنند ، سرزمین ات رادر زیر سم ستوران کوچیها در هم بکوبند ، کمترین صدای اعتراض ات را به وسیله ء حکومت های محلی با ضرب شلاق و زندان خفه نمایند ، هزاران انسان بی گناهت را به جرم " هزاره بودن " در سیاهچالهای مخوف بپوسانند ، خانواده هایت را مجبور به ترک سرزمین آبایی شان بکنند و در عوض کسانی دیگری را مالک زمین هایت بسازند ، در وازه های تحصیل و تعلیم را به رویت ببندند ، با فرمانهای علنی ، فرزندانت را اجازه ندهند که تحصیلات نظامی داشته باشند ،از لحاظ معنوی در طی فرایند گسترده ء تبلیغاتی ، ساختار نژادی تورا به ننگ تو تبدیل نمایند و تورا تا آن حددر محرومیت ، فقر و غربت نگهدارند که ناگزیر شوی که شهرنشینی ات را از " گاراج " های اریستوکراتهای کابل ، آغاز نمایی و برای اریستوکرات زاده ها ، غذا بپزی و لباس های شان را تمیز نمایی و سر انجام با تحمیل این همه دردو محرومیت هویت انسانی تورا به عنوان یک " اتنی " انکار نمایند.
آری دوستان ! ازهمین منظر است که حضور مزاری به مثابه ابر مرد تاریخ افغانستان ، از آن جهت بر جسته می گردد که او درد تاریخی ملت اش را با تمام وجود احساس می نماید به طور آشکارا در عرصه ء پیکار نظامی و سیاسی از هویت ملی جامعه ء هزاره سخن می گویدو لحظه ء هم در دفاع از هویت مردم اش غفلت نمی ورزد. در بحث های داغ همان وقت ، در مصاحبه ها با خبر نگاران داخلی و خارجی ، در گفتگو های رسمی و غیر رسمی ،در صحبتهای رادیو یی ، در تماسهای تیلیفونی ، در مذاکره با شخصیت های سیاسی و اجتماعی ، خلاصه در همه جا و در همه احوال ، از هویت جامعه اش به عنوان یک ملیت مساوی الحقوق ، حرف میزند و دفاع می نماید. چنانچه او در یکی از صحبت هایش می گویدکه:
" حالا درست است که ما در این جا کاری نکردیم ، جایی نگرفتیم ، حکومتی تشکیل ندادیم ، ولی با مقاومت ، با فداکاری مردم خود ، یک عزت و هویت پیدا کردیم و آن عزت این است که می گوییم : ما یکی از اقوام افغانستان هستیم ، در این خانه ء مشترک ،دیگر هزاره بودن ، ننگ نباشد۰ اگر افغانها ، تاجکها ،ازبکها و ترکمن ها به اسلام فخر میکنند ، ما هم مسلمان هستیم به اسلام فخر میکنیم ؛ اگر آنها به نژاد شان فخر کنند ، ماهم یک نژآد هستیم ، به نژاد خود فخرمیکنیم ؛ به هر صورتش ما در این خانه شریک هستیم. "
رهبر شهید مزاری ، می داند که در پهنه ء پر فراز و فرود تاریخ افغانستان ، حاکمیت های مستبد و هزاره ستیز ، پیوسته تلاش کرده اند که کلمه ء " هزاره " را از لحاظ معنوی در ذهن هر افغانستانی به کلمه ء ننگ و نفرین مبدل نمایند و در این جنگ روانی سعی کردند تا هویت نژادی هزاره هارا هویت بیرونی بدهند که گویا این اتنی به طور تصادفی در افغانستان زنده گی می نماید و از هر گونه اصالت تاریخی و فرهنگی محروم است.
استاد مزاری در سخنان خویش به عمق مسئله اشاره می کند: یکی اینکه هزاره بودن ننگ نباشد و دوم اینکه هزاره ها مانند هر نژاد دیگر در افغانستان حق دارند که به نژاد خود افتخار نمایند.
دوستان محترم !
اگر بحث را به اصالت تاریخی ، فرهنگی وتمدنی جامعه ء هزاره بکشانیم ، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اما به طور گذرا به پاسخ آنهای که هنوزهم در نوشته ها ، صحبت ها ، یادداشتها و سخن پراگنی های وقیح شان ، به " اجنبی " بودن هزاره ها اشاره می کنند ، باید گفت که هزاره ها ترکیبی از نژاد ترک و مغل واز ساکنان بومی افغانستان هستند. اگر نگاهی به کتاب جامع التواریخ انداخته شود در صفحه ء ۱۰۹ این اثر ارزشمند تاریخی ، در ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح ، از " اوغوزخان " فاتح کبیر مغل و فرزندان ۲۴ گانه ء او نام برده می شود و قبایل که بار اول در جهانگشایی با او سهم گرفتند ، اقوام : اولیغور ، قا نقلی ،قبچاق ، قارلق ، قلیچ ، آغا جری یا باغچری ، بودند که این نام ها تا هنوز درمیان جامعه ء هزاره مروج است. از قرن ششم قبل از میلاد تا قرن اول میلادی ، هزاره جات مورد تجاوز خارجیها قرار می گیرد و مردمان آن با دلیری وشهامت از سر زمین شان دفاع می نمایند. در این راستا می توان از حمله ء " کوروش کبیر " اولین حکمران مقتدر " هخامنشیان " بین سالهای ۵۳۶ - ۵۴۵ قبل از میلاد ، یاد نمود. گرچه او توانست هزاره جات را که در آن وقت " ستاگیدیا " نامیده می شد ، فتح نماید ، اما کوروش ، از سوی قبیله ء " دهایی " ( قبیله ء ترک و مغل ) ، زخم برداشت.
سکندر مقدونی ، با اعتماد به سوارکاران ماهر خویش به سرزمین هزاره جات که درآن وقت " اراکوزیا " نامیده میشد ، حمله برد که با مقاومت سرسخت مردمان آنجا ، مواجه گردید. بطلیموس دانشمند ، که در رکاب سکندر قرار داشت می نویسد :
" سکندر در گذشتن به شمال یک نوع انسانهای جدیدی را دید که بی نهایت سرکش بودند و در پناه ء خانه های گلی می زیستند. "
سکندر در جنگهای چهار ساله موفق به تسخیر کامل ولایات اراکوزیا ( هزاره جات ) نگردید.
امپراطوری مقتدر کوشانیها بین سالهای ۴۰ تا ۲۲۰ میلادی ، مدنیت بزرگی در هزاره جات بنیاد نهاد. کوشانی ها را به نام اقوام " یوچی " می نامند که یکی از شرقی ترین قبایل نیرومند ترک و مغل از شاخه ء " کمیستی " یا " سیتی " است. در دوران کوشانی ها تمدن آسیای میانه به اوج خود میرسد. " کد فیزس " بنیانگذار سلسله ء کوشانیها و بعد پسرش " ویما کدفیزس " در سالهای ۹۰ میلادی امپراطوری وسیعی را به وجود آوردند. دومین خاندان کوشانی ها که بنیاد گذار آن " کنیشکای کبیر " است، از قبیله ء کوشان، از جمله ء اقوام ترک و مغل ویکی از قبایل مهمی تشکیل دهنده ءاجداد هزاره ها در تاریخ شرق می باشد.
بعد از انقراض امپراطوری کوشانی ها ، بین سالهای ۴۲۵ - ۵۶۶ میلادی ، امپراطوری سوار کاران وتیر اندازان " زاولی " یعنی سلسله ای شاهان زاولی یا هیاطله ، قد می افرازند. قبایل دلیر زاولی هزاره ، که بخش از اجداد هزاره ها اند ، مانند برادران کوشانی شان از اقوام و قبایل سیتی یا کمیستی هستند که هم اکنون هزاره های زاولی در جنوب غرب هزاره جات در ارزگان ، مالستان ، جاغوری ، حدود اجرستان ، در حوالی کابل و غزنه به نام مشخص " هزاره ء زاولی " زنده گی می نمایند.
زاول یا زاولستان که فعلاً به نام ولایت زابل در غرب ولایت غزنی ، قرار دارد ، زمانی مرکز حکمروایی زاولشاه مقتدر ترین شاه ء سلسله ء زاولی در حدود قرن ۵ میلادی بود. اکثریت قبایل زاولی توسط عبد الرحمن این مستبد خون آشام ، از بین رفتند و تعداد کثیری از این قبایل ، مانند سیاه پوستان افریقا ، در بازارهای برده فروشی ، تا ایالت پنجاب و مهارا اترای هندوستان ، به فروش رفتند.
هیوان تسنگ راهب وزایر چینی در عصر شاهان زاولی در برگشت از هندوستان در ماه ء جون ۶۴۴ میلادی چنین می نویسد :
" تمام مردم زاول معبد سوناگر را پرستش می کنند و هر سال اشراف و شهزاده گان در جشن آن ،طلا ، نقره ، اسپ ، گوسفند و اجناس گرانبها به پای آن نثار می نمایند و احدی جرئت تصاحب آها را ندارد " او ، حدود زاول را ۷۰۰ لی ، یعنی معادل ۲۵۰۰ میل می نویسد و می گوید که مرکز زاول هوسی نه ( غزنه ) و شهر معروف آن " هوساله " ( شهر هزاره ) ذکر می کند.
از آغاز امپراطوری زاولی ها تا عهد غز نویان هزاره جات ، شاهان مستقل و خودمختار داشته اند. فردوسی در یک مصراع از شاهنامه می سراید:
شه ءغرچکان بود بر سان شیر
کجا ژنده پیل بود ، آوریدی به زیر
خلاصه اینکه ، کنت کورت و بطلیموس مورخین عهد سکندر کبیر ، فریبه جهانگرد فرانسوی ، هنری فیلد کریستیاتس محقق دنمارکی و جورج راورتی ، از مورخان غربی . مقدسی ، مولف گمنام حدودالعالم در ۹۵۹ میلادی ، ابی بکر مشهور به ابن فقیه ، ابن خرداد در ۹۲۰ میلادی ، ناصر خسرو بلخی از مورخین اسلامی و همچنان هیوان تسنگ راهب چینی از موجودیت غرج الشار ، غرجه ، غرجستان ، شاران غرجستان و موجودیت هزاره ها در غرجستان به کرار یاد نموده اند. من باب مثال هیوان تسنگ در سال ۶۳۰ میلادی در باره ء هزاره جات می نو یسد :
" در این ناحیه مردمی سکونت دارند که دارای زبان متفاوت و قیافه ء چینی هستند . او این ناحیه را " هوساله " می نامد که به نام هزاره نزدیک است.
آقای عبدالحی حبیبی مورخ نامدار کشور در باره ء لفظ هزاره میگوید که این کلمه ریشه ء تاریخی دارد واز " هوساله " مشتق شده است.
مرحوم صدیق فرهنگ نویسنده اثر تاریخی " افغانستان در پنج قرن اخیر " به این نتیجه می رسد که : نه تنها خوارزم شاهیان ، بلکه سلاطین غوری نیز مربوط به نژاد هزاره می باشند. ( * )
با این اشارات مختصر از تاریخ باستان هزاره ها ،دو نکته مطمح نظر بوده است :
نخست اینکه حضور جامعه ء هزاره در افغانستان ، تصادفی نبوده ، بلکه دارای هویت تاریخی وتمدنی است که به شهادت منابع معتبر تاریخی در اصالت بومی بودن این جامعه نمی توان شک کرد. ثانی اینکه جامعه ءهزاره با داشتن چنین پیشینه ء طولانی تاریخی در به وجود آوردن ارزشهای بزرگ فرهنگی و تمدنی در کشور نقش برجسته داشته که می توان بدانها افتخار نمود و هر نوع کتمان کاری در این راستا ، به جز از " هزاره ستیزی " معنای دیگری نمیتواند داشته باشد. اگر کشورما میراث دارتمدن کهن است ، هزاره ها مانند سایر ملیتهای افغانستان در پیدایش و پرورش این تمدن نقش ارزشمند و حیاتی داشته اند. بدان علت ما نگاهی به گذشته ء تاریخی جامعه ء هزاره داشتیم تا پرده های سیاه ء از تقلب و نیرنگ را که بر چهره ء درخشان این تاریخ افگنده بودند ، دریده باشیم.
رهبر شهید استاد مزاری ، با درک روشن از این پیشینه ء تاریخی ، در شرایط رهبری جامعه ء هزاره را به عهده گرفت که از زمین و آ سمان خون و آ تش می بارید. کابل لحظه به لحظه ویران می گردید. کینه ، عداوت ، افترا ، بهتان ، دسیسه و نیرنگ در ابعاد مختلف آن ، به عنوان فرهنگ جنگ ، مسلط بود. عصبیت قومی توام با خشونت و قهر در بالاترین حد خود رسیده بود. مزاری این اسوه ء مقاومت و ستیغ تفکر ملی در چنین اوضاع نا به سامان مانند یک صخره ء استوار ، بدون دلهره و ترس در خط مقدم مقاومت ، جامعه ء خود را را از لحاظ سیاسی و نظامی رهبری می نمود.
مزاری بزرگ در خط فکری خویش ، مدافع راستین آزادی و عدالت ملی در کشور بود. او برای رهایی از جنگ ، استبداد و خود کامگی طرح های بسیار دقیق داشت و پیوسته می گفت که عدالت اجتماعی تنها با مشارکت ملی تمام اقوام افغانستان تحقق پذیر است. این مشارکت سبب میگردد تا دولت ملی بر اساس اراده ء آزاد مردم ایجاد گردد و دولت ملی خود عامل همبستگی ملی ویا به اصطلاح دیگر ، عامل وحدت ملی در کشور می گردد. اگر مشارکت ملی عادلانه در تمام نهاد های قدرت صورت نپذیرد ، حرف زدن از عدالت اجتماعی ووحدت ملی ، آب در هاون کوبیدن است.
استاد مزاری ، برای تحقق اندیشه هایش ، در آغاز ، تمام گروهها را به دور حزب وحدت ، متحد ساخت. بی جا نخواهد بود که مزاری را یک شخصیت " کاریز ماتیک " بنامیم. زیرا درآن وقت ، آتش نفسان و سخن گویان زیادی در میان این گروه ها وجود داشتند ، اگر جاذبه ء فکری ، اتوریته ء سیاسی ، درک ملی ، قاطعیت و استواری ، جسارت و بی باکی استاد شهید نمی بود ، بدون شک ، کسی دیگری از میان این آتش نفسان در راس حزب وحدت ، قرار می گرفت. اما جاذبه ء شخصیتی و راهکار های فکری استاد مزاری که به او هویت یک انسان کاریزماتیک را داده بود ، سبب گردید که همه گی به اتفاق نظر اورا به عنوان رهبر خود ، انتخاب نمایند. رهبر شهید ، در عمل ثابت نمود که در نبرد عدالتخواهی باید سرسخت ترین مقاومت را در ابعاد سیاسی و نظامی سازمان داد و برای ثبوت حقانیت هویت ملی خویش در برابر انحصار و استبداد قربانی باید داد. استاد مزاری ، به مثابه یک رهبر در وجود جامعه ء خویش مستحیل شده بود و جامعه در وجود او حلول کرده بود. به همین دلیل مردم یک پارچه از مزاری به حیث رهبر خود چه در دوران حیات و چه در زمان شهادتش دفاع نمودند.
هرگاه پرسشی مطرح شود که در نفس این مقاومت ایثارگرانه چه منطقی نهفته بود ؟
پاسخ به این پرسش برای کسانی که که از بیرون به جامعه ء هزاره نگاه می کنند ویا طفیلیا نی که از دست رنج هزاره ها چاق چله می شوند ، مقاومت دلیرانه ء مزاری را نوعی از ماجراجویی تلقی می کنند. اماجامعه ء هزاره که رنج و تراژیدی پیاپی تاریخی راتجربه کرده است ، می داند که مزاری بااین مقاومت شجیعانه ء خویش به مردمی هویت بخشید که در افغانستان ، انسان بودن این مردم ، انکار می گردید. مزاری به خوبی می دانست که با پیروزی آزادی و عدالت ، نخستین مردما نی که ثمر آن را می چشند ، جامعه ء هزاره است. مزاری می دانست که جامعه ء هزاره را آگاهانه شقه ، شقه کرده اند. عده ء را به نام اسماعیلیه ، عده ء را به نام سنی و عده ء را به نام شیعه ء اثنی عشر ، از هم جدا کرده اند ، تا با این نفاق بتوانند از حضور جمعی و تاریخی هزاره ها جلوگیری نمایند. بهترین زمین های هزاره جات را به غیر هزاره توزیع کرده اند. در ساختارهای اداری سرزمین جامعه ء هزاره ، تغیرات فاحش وارد کرده و تقریباً همه ولایات هزاره نشین را درساختار های دیگر شامل ساختند تا ازوحدت سرزمین هزاره ها به مثابه یک " ایا لت " جلو گیری نموده باشند. به این هم بسنده نکردند ، بلکه همه ساله ، کوچیها را از آن سوی مرزها به هزاره جات کشانیدند تا مواشی آنها از علفچرهای این مناطق ، استفاده کنند.
خلاصه حاکمیت های مستبد با آگاهی تمام سعی نمودند تا هزاره هارا از لحاظ اداری ، سیاسی و فرهنگی در بحران و محرومیت نگهدارند. پس یک جامعه ء بحران زده ، فقیر وابسته به اقتصاد بدوی ، محصور با طبیعت سرد و خشن ، فاقد مرز های بیرونی ، به ساده گی می تواند محل تاخت و تاز نظام های توتالیتر ، خود کامه و مستبد ، واقع گردد. اما این مزاری بود که به مثابه عصاره ء تاریخ محرومیت ها و شکنجه های یک ملت ، باصلابت و شکوهمندی تمام ، درد مردمش را فریاد کرد.
دوستان گرانقدر ! به چند طرح دقیق و تاریخی رهبر شهید استاد عبدا لعلی مزاری گوش فرادهید:
- برای نخستین بار ، استاد مزاری مطرح نمود که هزاره ها در افغانستان ۲۵ در صد نفوس کشور را تشکیل می دهند.
- نخستین شخصیتی که با صدای رسا از ایجاد نظام فدرالی در افغانستان ، سخن گفت استاد مزاری بود. و او در این راستا طرح های را نیز آماده کرده بود.
- استاد مزاری ، شرکت در حیات سیاسی افغانستان را منوط به شعاع وجودی تمام اقوام وقبایل افغانستان می دانست.
- استاد مزاری ، با تقسیمات ملکی و اداری کنونی کشور مخالف بود ودر این رابطه به همکاری دانشمندان کارتو گرافی ، طرحی از تقسیمات ملکی واداری جدید را ، ریخته بود.
- استاد مزاری ، به مثابه رهبر ملی وتاریخی افغانستان ، با تمام نیرو از جامعه ء ازبک و ترکمن در کشور به دفاع برخاست و هر نوع اتهام را در قبال رهبری این جوامع ، مردود دانست.
- استاد مزاری ، قبل از هر کسی ، طرفدار قطع و ختم جنگ بود و نیز او بود که گفت :
" برای رهایی از جنگهای تنظیمی ، مردم باید به صحنه بیایند ، همان طوریکه اجنبی هارا شکست دادند ، به جنگ نیز خاتمه ببخشند. "
اما رهبر شهید ، خار چشم سیاست بازان و حامیان منطقوی شان بود. چنانچه هنگامی که طالبان ، این سپاه ء جهل ووحشت به کابل رسیدند ، بلا درنگ مزاری بزرگ ویاران صدیقش را به شهادت رسانیدند ، تا پاسخی مثبت به باداران خارجی شان داده باشند.
خواهران و برادران گرامی !
مرا عقیده بر این است که از استاد مزاری ، نباید یک چهره ء مقدس بسازیم چون زیان تقدس گرایی در این است که نفس پیام شهید در غبار از تجلیل و تکریم نابود خواهد شد. امام حسین ( ع ) در کنار پیام های والا ی خویش یک پیام عمده داشت که : " با استبداد در آویز وبا مظلوم نمایی خویش به ظالم ، مشروعیت نه بخش ! " اساسی ترین پیام استاد مزاری ، تثبیت و دفاع از هویت ملی و انسانی جامعه ء هزاره بود که او حضور این " هویت " را در مشارکت همه جانبه ء سیاسی می دانست. اگر تاریخ را ورق بزنیم ، عبدا لرحمن به دلیلی به جنگ هزاره ها رفت که آنها خواستار مشارکت ملی و سیاسی در حاکمیت آن وقت ، گردیده بودند. مزاری درمیعاد گاه ء شهادت به خاطر شکنجه می شود که او حق مردم خودرا میخواست تا با دستیابی بدان ، بتوانند در حاکمیت سیاسی افغانستان ، سهیم گردند.
مشارکت ملی وقتی شکل عملی به خود می گیرد که تمام ملیتهای افغانستان متناسب به تعداد نفوس شان در تمام نهادهای قدرت دولتی و ملی سهیم گردند. تنها با اشتراک چند وزیر در کابینه ، مشارکت ملی تامین شده نمیتواند و نباید هم بسیار دل خوش کننده باشد. نهادهای قدرت ، از کابینه گرفته تا ولایات ، ولسوالیها ، علاقه داریها ، سفارت خانه ها ، نهاد های قضایی ، شهر داریها ، بدنه های کاری و اجرایی وزارت خانه ها ، غیره وغیره ، همه را احتوا می نمایند. اگر در همه ء این نهاد های قدرت ، حضور کادر های ملی تمام جوامع افغانستان ، مطابق به شعاع وجودی شان ، تامین نشود نباید از مشارکت ملی و عدالت اجتماعی ، سخن گفت.
دوستان محترم ، میدانند که ما کاملاً در شرایط جدیدی قرار داریم. نیروهای بین المللی در کشور ما حضور فعال سیاسی و نظامی دارند. صدها میلیون دالر به خزانه ء دولت سرازیر می شود. اوضاع منطقه ء ما بسیار حساس است. استراتژی جهانی از حضور طویل المدت کشورهای کمک کننده در افغانستان ، خبر می دهد. انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی به فرجام رسید. افغانستان تمرین دموکراسی می نماید. احزاب مختلف با خواستگاهای متفاوت ، سر بلند کرده اند. نشرات گونه گون در داخل کشور فعال هستند. و ما در آستانه ء پایه گذاری یک فرهنگ جدید هستیم. پرسش عمده ای که در برابر ما قرار می گیرد این است که آیا ما از این شرایط جدید به وجه درست استفاده کرده می توانیم ویا خیر ؟
فراموش نگردد که منطق جنگ ، زور گویی و قلدری ، آهسته ، آهسته جایگاهش را به عرصه ء فعالیت های سیاسی ، فر هنگی و اجتماعی ، خالی می کند. افکار و اندیشه های سیاسی در میان مردم افغانستان وبه ویژه در جامعه ء هزاره سیر صعودی دارد. هر گاه ما ازاین سیر صعودی به سود مردم خویش بهره نگیریم ، به یاد داشته باشیم که با غفلت تاریخی مواجه خواهیم شد. با توجه به این اصل ، باور من این است که هم آهنگی و فعالیت منسجم سیاسی ، مارا قادر می سازد که سهمی در مشارکت ملی داشته باشیم و هم در ایجاد دولت ملی که نخستین خواستگاهش دموکراسی و عدالت اجتماعی است ، نقش بازی نماییم. از سوی دیگر ضمانتی برای تکرار نشدن تاریخ راکمایی خواهیم کرد. برای توفیق در این راستا ، ما به گذشت ، انعطاف ، همدلی ، تحمل ، شکیبایی ، ارزش دهی به دیگر اندیشی ، مدارا ، تساهل ، صعه ء صدر و غیره نیاز داریم. بدون اینها شاید از جایگاه ء که حرکت کرده بودیم ، در همان جا متوقف خواهیم ماند و هیچگونه دست آوردی به نفع جامعه ء خویش ، نخواهیم داشت.
نکته ء دیگری که به طور گذرا بدان اشاره مینمایم ، این است که اگر ادبیات ، فرهنگ و سیاست ما در خدمت جامعه ء که ما از آن سر بلند کرده ایم ، قرار نداشته باشد ، مسیر حرکت ما بسیار آید یالی و آرمانگرایانه خواهد بود. شاید گفته شود که میعاد گاه ء ما " انسان " است نه نژاد و ملیت. حرفی زیبا است. اما فراموش نگردد که هر نژاد وملیت از " انسانها " شکل گرفته است. اگرنژادی ، فقط عدالت بخواهد نه برتری ، فکر میکنم که معنای نژاد پرستی را نمی دهد.گذشته از آن اگر به انسانیت این نژاد شک کرده باشند ، ادبیات ، فرهنگ و سیاست ما باید در گام نخست " انسانیت " این نژاد را به ثبوت برساند. از دید این قلم بزرگترین داده های فرهنگی ، تاریخی ، ادبی و سیاسی متعلق به این جامعه ، این خواهد بود که حس اعتماد به نفس ، باور به خویشتن و رهایی از " خود حقیر بینی " را به تصویر بکشند تا انسان این جامعه ، خودرا نه برتر و نه کهتر ، بلکه برابر با انسانهای جوامع دیگر ، بداند.
دوستان عزیز !
آیا ما تمام ظرفیت های سیاسی و فرهنگی خودرا به عنوان یک مجموعه ء به هم بسته با حفظ تنوع اندیشه ها ، چه در داخل و چه در خارج به کار بسته ایم ؟ به نظر من ، متاسفانه ما تا هنوز به این مامول ، توفیق نیافته ایم. در حالیکه ما تمام این ظرفیت ها را داریم. چهره های برجسته و بلیغ فرهنگی به ویژه از میان جوانان جامعه ء ما سر بلند کرده اند. آثار فرهنگی آنها در زمینه های شعر ، داستان ، تاریخ ، نثر ،ترجمه و پژوهش های گونه گون ، بدنه ء مهمی از فرهنگ جدید در حال نضج کشور مارا شکل می بخشد. شخصیت های برازنده ء سیاسی جامعه ء هزاره با دید گاههای باز و فراگیر به حیث مدافعان دموکراسی و عدالت اجتماعی در قوام گیری فرهنگ جدید سیاسی نقش برجسته دارند. اما پرسش بی پاسخ این است که هم آهنگی این مجموعه های فرهنگی و سیاسی به وجود نیامده است. آیا زمان آن فرا نرسیده است که ما با استفاده از شکل گیری اوضاع جدید در افغانستان ، تمام همت خودرا به کار اندازیم تا این مجموعه ها بتوانند حد اقل در مسیر از تفاهم و همدلی قرار بگیرند و در طی بحث های مفید ، دیدگاهای شان را به هم نزدیک بسازند تا در فرایند مشارکت سیاسی به خاطر سهم گیری در راستای تحقق دموکراسی و عدالت اجتماعی در افغانستان همدیگر را یاری نمایند. ساده می گویم که محور این نزدیکی و تفاهم را گذشت متقابل و پرهیز از " خود نگری " تشکیل می دهد. به معنای دیگر ، استوانه ء حیات این همبستگی در گرو " انعطاف پذیری متقابل " است و بس. بلا درنگ اذعان مینمایم که سخنان فوق رخ به سوی آگاهان جامعه دارد. آنهای که قلب شان به خاطر جامعه ء استبداد زده ء شان می طپد و آرزو دارند که این جامعه در کنار سایر جوامع افغانستان از حقوق برابر سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی ، بهره مند شود. از سوی دیگر تجربه به ثبوت رسانید که در هنگامه ء چینه زنی های سیاسی ، شخصیت ها و نهادهای سایر جوامع ، با تمام تفاوت های آید یالوژیکی دیروز در کنار هم قرار گرفته ا ند و چون تن واحد عمل کرده اند. چسپیدن به آید یالوژی ، متاسفانه یکی از درد های است که برخی از افراد جامعه ء ما ، بدان مهر تقدس زده اند. مختصر باید تذکر دهم که منافع ملی جامعه ء هزاره نباید قربانی " اید یالوژی پرستی " گردد. آنهم در عصری که بارزترین ویژه گی آن " ایدیالو ژی زدایی " است. از جانب دیگر ایدیالوژیها در تاریخ ، تراژیدی های بزرگی آفریده اند که به وسیله ء نظام های توتالیتر و خود کامه ای ایدیالوژیکی ، هدایت می شده اند.
دوستان والا قدر !
مردم ما در انتخابات پارلمانی یک بار دیگر شعور سیاسی شان را به نمایش گذاشتند ، و نماینده گان شان را به مهم ترین مرجع صدای ملت فرستادند. لزومی ندارد که در اینجا از فعل و انفعالات که در انتخاب هیئات ریئسه ء پارلمان ، صورت گرفت ، مکثی داشته باشم. اما پارلمان افغانستان در برابر پرسشهای جدی ملی قرار دارد و زمان به ثبوت خواهد رسانید که نماینده گان ملت به این پرسشها چگونه پاسخ می دهند. در ذیل به چند نکته ء که از دید این قلم ، رئوس مسایل را تشکیل می دهد به گونه ء گذرا اشاره می کنم که از پارلمان افغانستان خواهان تصویب می باشند :
۱ - حل مسئله " خط دیورند " به حیث محور تشنج و کشمکش بین افغانستان و پاکستان. چنانچه وقتی از آقای کرزی ، در این بار ه پرسیده شد ، در پاسخ این مسئله را به پارلمان افغانستان موکول نمود.
۲ - آغاز احصاییه گیری نفوس و توزیع تذکره ء وطنداری ( یا تابعیت ) برای تمام شهر وندان افغانستان بدون تمایز و امتیاز های اعزا زی.
۳ - بالا بردن اختیارات شوراهای ولایتی ، ولسوالی ، علاقه داری و قریه وی.
۴ - رعایت عدالت در باز سازی تمام مناطق افغانستان ، در جهت انکشاف متوازن اقتصادی.
۵ - باز پرسی از نحوه ء مصارف پولهای وارد شده به افغانستا ن و پاسخ دهی دولت از سیستم عواید و مصارف.
۶ - استیضاح سیتماتیک وزرای که اداره ء شان بر بنیاد فساد مالی و اداری ، چرخش دارد و عزل آنها از مقام های شان.
۷ - جلوگیری از تسلط اقتصاد مافیای مواد مخدر در افغانستان و تصویب قوانین جدی و شفاف در این زمینه.
۸ - تغیر در ساختار های اداری و تقسیمات ملکی. برگرداندن زمین های غصب شده به وارثان اصلی شان.
۹ - تصویب فراخوان مردم افغانستان به رفراندم عمومی به مقصد گزینش نوع " نظام سیاسی " در کشور.
۱۰- جلوگیری و باز پرسی از موسسات داخلی و خارجی که پول های وارد شده به نام مردم افغانستان را ، حیف و میل کرده ویا میکنند.
دوستان گرا نمایه !
نکته دیگری قا بل یاد آوری این است که طالبان از بستر منش های قبیلوی و افراط گرایی مذهبی برخاسته اند که باتمدن و فرهنگ تکامل یافته ء انسانی ، با دست آوردهای تکنالوژی معاصر ، با دموکراسی و عدالت اجتماعی ، با حقوق بشر و میثاقهای بین المللی از جمله اعلامیه ء جهانی حقوق بشر ، با حضور زنان افغانستانی ، در تقابل قرار دارند. طالبان در دوران حاکمیت شان میراث های تمدنی کشوررا یکی پی دیگر نابود میکردند که تخریب مجسمه های عظیم بودا در بامیان ، نمونه ء بارز آن است. طالبان به نسل کشی دست یازیدند ، چنانچه قتل عام های یکاولنگ ، بامیان ، مزار شریف و شمالی و تحمیل سیاست زمین سوخته از سوی آنها چیزی نبوده که از دید رسانه های جهانی ، مخفی مانده باشد. طالبان در اجرای این سیاست ها ، یک پارچه و متحد عمل کردند. پس در میان آنها ، تند رو ، میانه رو و کند رو ، وجود ندارد. هر نوع مذاکره به نام طالبان میانه رو ، وجه دولتمردان افغانستان را به پایین میکشد و هیچگونه توجیهی در آن وجود ندارد ، به جز ء اینکه خواستگاهای مشترک قبیلوی برخی از متنفذان دولتی را به نمایش بگذارد.گذشته از آن طالبان و شبکه ء تروریستی القاعده دو همزاد به هم چسپیده اند. چنانچه طالبان " بن لادن " را تا آخرین روزهای سقوط شان ، تسلیم مراجع بین المللی نکردند. پس با رهبری طالبان نه تنها مذاکره صورت نگیرد ، بلکه آنها به حیث عاملان " جینو ساید " در افغانستان به میز محاکمه ء بین المللی کشانیده شوند.
دوستان عزیز ! جامعه ء هزاره به حیث ساکنان بومی افغنستان ، به استقلال ، تمامیت ارضی و حاکمیت ملی کشور افتخار می نماید. بدون شک رسیدن به وفاق ملی منوط به شرکت تمام اقوام ، قبایل و تبارهای خورد و بزرگ ، مطابق به تعداد نفوس شان در حیات سیاسی کشور می باشد. با بکار گیری این اصل نه تنها برخوردار از وحدت ملی می گردیم ، بلکه در فرایند آن صاحب یک دولت ملی خواهیم بود. جامعه ء هزاره با درس های که از گذشته ء تاریخی خود گرفته است به درستی درک می نماید که ضمانت های بین المللی در جهت تحقق دموکراسی ، عدالت اجتماعی ، رعایت حقوق انسانی در کشور ما به وجود آمده است. پیدایی این ضمانت ها در کنار ثمرات مختلف خویش ، این امید را تقویت می کند که تاریخ بار دیگر بر ما تکرار نشودو مردم ما گروه ، گروه در مذبح عصبیت های قومی و قبیلوی به کشتار گاها ، نروند. اما این بدان معنا نیست که ما در یک غفلت تاریخی به سر ببریم. اگر توفیقی در این راستا به ما دست بدهد از چشمه ء فیاض وحدت درونی ما خواهد بود و بس. با بکارگیری این همبستگی و اتحاد ، راه ء رهبر شهیدمان استاد عبدا لعلی مزاری را ، دنبال خواهیم کرد. زیرا در محور طرح های استاد شهید دو طرح از تجلی ویژه ای برخوردار بود : نخست تثبیت هویت ملی جامعه ء هزاره . ثانی مشارکت ملی این جامعه در حیات سیاسی افغانستان.
اگر ما از وضع جدید به سود جامعه ء خود بهره گرفته نتوانیم در برابر عصر کنونی وآینده ، پاسخی نخواهیم داشت. آخر اینکه تاریخ ملت ما با خون صدها هزار انسان بی گناه نوشته شده است و با این درس عبرت ، نگذاریم که این تاریخ بر ما ونسل های بعد از ما تکرار شود.
درود به روان پاک رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری !
سر بلند باد جامعه ء که آگاهانه برای عدالت و دموکراسی می رزمد !
زنده باد میهن پر افتخار و عزیز ما افغانستان !
از توجه شما تشکر.
حسین ورسی
۲۲ حوت ۱۳۸۴ خورشیدی مطابق به ۱۲ مارچ ۲۰۰۶ میلادی
مـــلاقـــات بـــا مـــــزاری
يكي از صبح هاي سال ۱۳۷۳ تعدادي حدود ۲۰ نفر از ريش سفيدان ٬ قوماندانان و اعضاي شوراي مركزي حزب وحدت با استاد مزاري ملاقات داشتند: جمع آوري اين افراد توسط خانواده و اقارب قوماندان عبدالواحد يكي از خاينين افشار كه زنداني حزب وحدت بود صورت گرفته بود. در ميان قوماندانان ٬ قضوي از حركت اسلامی ٬ شهيد شفيع ٬ مرادي و... و از اعضاي شوراي مركزي آقاي رزمجو كه به نمايندگي از ديگران صحبت ميكرد حضور داشت .
در اين ميان مرحوم حاجي محراب - از تاجران و يكي از نامهاي فراموش ناشدني غرب كابل - و شهيد شفيع در گوشه اي نشسته بودند تا از ديد بابه پنهان باشند.
آقاي رزمجو شروع به صحبت كرد و پس از معرفي تعدادي از حاضرين كه در ميان آنها پدر و ماماي عبدالواحد نيز بودند ٬ گقت: ما در اين اواخر شنيديم كه حزب وحدت تعدادي از زندانيان را عفو نموده و رها می سازد . به همين دليل پدر عبدالواحد از ما خواهش كرد تا اينجا بياييم كه هم عبدالواحد را شفاعت كنيم و هم ضمانت كه در آينده چنين كاري را انجام نخواهد داد. و در صورتي كه مورد عفو قرار بگيرد او را به جايي خارج از كابل و حتی افغانستان بفرستيم.
حاجي محراب و شفيع كه با به را خوب درك می كردند . می خواستند که خود را بيشتر از چشم بابه پنهان كنند. كساني كه بابه را از نزديك می شناختند ٬ می دانند كه هر موقع يادي از افشار می شد ٬ حالت « بابه » دگرگون می گشت . آنروز نيز رنگ صورتش نيلي شده بود و رگ آماس كردهء پيشاني و غمي كه در چشمانش موج می زد را همه می ديدند.
« بابه » پدر عبدالواحد را كه چسبيده به دروازه و رو بروي بابه نشسته بود ٬ مخطاب قرار داده گفت: « شومو حق پدري خود را نسبت به عبدالواحد ادا نكردين . براي تو خوب اين بود كه امروز ميامدي و يخن مره ميگرفتي كه چرا عبدالواحد را اعدام نكردي؟ حق پدري خوده وقتي ادا ميكردي كه ميامدي و ميگفتي عبدالواحد بچه ي مه نيس! اين كه باعث بي عزتي و بد نامي قوم شده ننگ خانوادهء ماس ... »
و اضافه كرد: « تاسف مه وقتي بيشتر موشه كه عضو شوراي مركزي و قوماندانان ميايند و از عبدالواحد شفاعت می كنند . قومانداناني كه بايد سمبول غيرت مردم خود باشند . آيا فراموش كرديد كه در افشار چه گذشت؟ مگر تا به حال نميشنوين كه نيرو هاي سياف از پشت مخابره شماره چي ميگه؟ آيا نميگه كه بیايين خوارزادايتانه ببرين؟ غيرت تان كجا شده؟ مه نمی فاموم با چي منطقي شما ميايين و براي يك خاين كه عامل اينهمه مصيبت براي مردم شده تقاضاي آزادي ميكنين؟ »
صحبت بابه وقتي به اينجا رسيد ٬ ماماي عبدالواحد كه در سمت راست بابه نشسته بود گفت: « صايب! يك نفر اگه « چوپوش » ۱شي گوم شوه پشت شي ميگرده » بابه كه ديگر عصباني شده بود با صداي بلند تر گفت: « چوپوش مرگت گم شده كه پشت شي ميگردي؟ دهها بچه و دختر ازي مردم كه گم شده كي پشت شي ميگرده؟ از تو چوپوش تو گم شده پشت شي ميگردي ولي ازي مردم دختر و بچه شي تا حالي ره گومه حق نداره كه پشت شي بگرده كه كي اين خيانته كده؟ »
قضوي از قوماندانان معروف حركت در كابل كه شايد اولين ديدار نزديكش با بابه بود ٬ چنان بغض كرده بود كه احساس می كردي درد يك تاريخ از چشمانش در حال جاري شدن است و شايد مقايسه می كرد كه درد محسني رهبر چي هست و درد مزاري چي؟
بابه سپس صحبت خود را طوري ادامه داد كه مخطابش همهء حاضرين بود: « مه به مردم قول داديم كه خاينين افشار را پيدا كرده و محاكمه ميكنم ٬ دو سه نفري كه از جملهء خاينين بودند و در او طرف - شوراي نظار و دولت - رفته بودند و رتبه جنرالي گرفه بودند هم دستگير شده و فعلآ زنداني هستند و هر موقع دوسيهء اينها تكميل شد و خيانت شان ثابت شد در حضور مردم مجازات ميكنم. »
ياد بابه و ياد افشار گرامي! ـــــ احد بهادری
دلو ۱۳۸۲ - لندن
« اينها مسائلی است که شما بايد بدانيد و نسلهای آيندهءتان هم بدانند . »
«رهبر شهيد» استاد عبدالعلی مزاری
بخش اول
... اگر اقوام ساکن در افغانستان ٬ هويت و شخصيت و حقوق همديگر را نفی نکنند ٬ اگر کسی در اينجا ظلم نکند ٬ حق ديگری را ضايع نکند ٬ ديگر مشکلی وجود ندارد . تمام جنجال ها و درگيريها بر سر همين مسالهء امتياز طلبی و حذف همديگر است . اين امتياز طلبی در يکدفعه در چهرهء مذهب است ٬ يکدفعه چهرهء نژاد است . اما ما معتقديم آنچه که فعلا در افغانستان جريان دارد ٬ بخاطر مسالهء نژاديست . تضاد مذهبی است اما کمرنگ است . تضاد اصلی بخاطر نژاد است .
اين مقدمه ای بود که در رابطه با آيهء شريفه ٬ خواستم خدمت شما برادران توضيح بدهم .
و اما در دوسال و هشت ماه اخير که در دوران پيروزی جهاد به حساب می آيد ٬ متاسفانه آنقدر بد عمل شد ٬ آنقدر در کشور فاجعه آفريده شد که حالا نمی توان از افتخارات جهادی به جرات ياد کرد .
به هرحال ٬ برای روشن شدن اين مساله و اينکه چرا اين توطئهء اخير به وجود آمد ٬ لازم است تا برگرديم و بطور فشرده مسائل را از دوران جهاد تاکنون بررسی کنيم .
آن وقت که روسها می خواستند از افغانستان خارج شوند ٬ مجاهدين و همهء طرفداران جهاد افغانستان ٬ چه کشورهای همسايه و چه کشور های ديگری که به شکلی و بخاطری يک غرضی در انقلاب افغانستان کمک کرده بودند پيروزی را قطعی می دانستند .
در اينجا هم مجاهدين و هم دوستان شان در فکر تشکيل دولتی شدند تا جايگزين دولت دست نشاندهء اتحاد جماهير شوروی در افغانستان شود . اکثر تحليلگران سياسی که مسائل افغانستان را تحليل می کردند و يا اقلا راديو ها را گوش می کردند پيروزی مجاهدين را تا سه ماه ٬ چهار ماه ٬ شش ماه و بعض هم تا يک هفته پيش بينی می نمودند . لذا بايد با عجله يک دولت تشکيل می شد .
در اينجا مردم ما - که در مقالهء « استاد ندام » تاريخ شان خوب منعکس شده بود و خودتان شنيديد که چه ستم هايی را ديده بودند - باورشان نمی آمد که بعد از چهارده سال جهاد و درس دادن به خارجی ها و تحمل مشکلات ٬ بازهم حذف می شوند و بازهم تعدادی موجوديت شان را منکر می شوند . باور ما هم نمی آمد .
ولی اين مساله پيش آمد ... ما را گفتند که شما در افغانستان نيستيد : دو درصد ٬ سه درصد ٬ با هندوها همسان . اين گفته شده بود . منتها اين شهامت را مولوی صاحب خالص داشت که اعلام کرد . اما ديگران اين شهامت را نداشتند و حالا هم ندارند . ولی همعقيده بودند . اينطور نبود که ديگران به مساله باور نداشتند و به ما با اين ديد نگاه نمی کردند و در افغانستان فقط خالص اينگونه بود . نه منتها مولوی خالص يک عادت دارد که چيزی که در ذهنش هست ٬ آن را بيرون می دهد .
در اينجا ببينيم که بعد از چهارده سال جهاد ٬ مهاجرت ٬ شهيد دادن و آزاد کردن مناطق ٬ بدون اينکه از خارج کمک گرفته باشيم و هنر افتخار هم همين است ٬ اين نفی کردن ما بخاطر چيست ؟ در اينجا بياييد بررسی کنيم که تضاد با ما تضاد مذهبی بود يا تضاد نژادی ؟
قبلا خدمت شما گفتم که در افغانستان هم تضاد مذهبی است و هم تضاد نژادی . اينها ما را نفی کرده گفتند که شما نيستيد . مولوی صاحب خالص مکرر اعلان کرده که من با شيعه ها نمی نشينم . اين شعار ٬ شعار مذهبی است . اما عمل چگونه است ؟ آيا عمل هم عمل مذهبی است يا نژادی ؟ از اينجاست که موضعگيری تعدادی از برادران حرکت با سردمدارانی که در مقابل ما و مردم ما ايستاده اند ٬ شروع می شود .
راستش ما تا اين وقت نه گروه بوديم . در بين خود اختلاف هم داشتيم . اختلافات ما هم خطی و فکری بود . من نه سليقه را قبول دارم و نه اختلاف منافع را که مثلا کس از خارج برای ما کمک کند و ما بر سر تقسيم اين کمکها اختلاف داشته باشيم . اختلاف ما ٬ اختلاف فکری بود . اين مساله را توضيح می دهم .
در تمام جهان اسلام اعم از شيعه و سنی دو گرايش و دو نوع فکر وجود دارد : يک فکر ٬ فکر مبارزه و حق طلبی و عصيان و انقلاب است و يک فکر هم ٬ فکر مصلحت انديشی و محافظه کاری و سازش با اوضاع . اين در جهان اسلام است . در افغانستان هم هست و در جامعه تشيع هم وجود داشت . وقتی که انقلاب ايران به رهبری يک مرجع پيروز شد اين مربوط کدام قشر بود ؟ دقيقا از آن قشری بود که انقلاب می گفت . عصيان می گفت . حق می گفت و در مقابل شاه - که دست نشاندهء بيگانه بود - محافظه کاری نمی کرد . اين در زمانی بود که در افغانستان کمونيست ها حاکم شده بودند . طبيعی بود که پيروزی خط انقلابی ٬ خط نفی ظلم و خطی که عدالت را در جامعه شعار می داد بر همهء مسلمانها و بخصوص شيعيان افغانستان اثر داشت .
ما که زجر ها ديده بوديم . به زندانها افتاده بوديم . از مدارس اخراج شده بوديم . تبعيد ها ديده بوديم ٬ طبعا از غرور خاص پيروزی اين خط انقلابی متاثر می شديم . لذا تا زمانی که روسها تصميم بيرون رفتن از افغانستان را نگرفته بودند ٬ به اين فکر بوديم که بايد در افغانستان خط انقلابی پيروز شود ٬ نه خط محافظه کاری و سازش . ولی وقتی که اين برادران جهادی ما آمدند در پيشاور نشستند و اعلام کردند که ما برای اينها حق قائل نيستيم و اينها در افغانستان موجوديت ندارند ٬ ما تکان خورديم که حالا موجوديت ما در خطر است . کسی که موجوديتش در خطر باشد ٬ بايد قبل از هر چيزی از موجوديت خود دفاع کند ٬ بعد از آن نوبت می رسد به اينکه چگونه زندگی کردن و چگونه تصميم گرفتن خود را مطرح کند و آنگاه برسد به اينکه چگونه نظام را حاکم بسازد . ما که در اينجا تلاش می کرديم که اين نظام ٬ نظام انقلابی باشد و يا نظام غير انقلابی ٬ اين مرحلهء سوم بوده است . لهذا ما در تلاش شديم که بيائيم برای حفظ موجوديت مان جمع شويم و وحدت کنيم .
تا اين وقت جنگهای داخلی که بود هر مخالفتی که می شد ٬ صرفا جنبه شعاری . عليه جنگ داخلی هرکس می تواند شعار مفت بدهد و محکوم کند . ولو خودش هم به اين شعار معتقد نباشد . آقای محسنی در سخنرانی های خود مکرر می گفت و اعلان می کرد که اگر روزی در افغانستان آتش بس شود ٬ من در مکه رفته دو صد رکعت نماز می خوانم و اگر روزی در بين شيعيان وحدت شود ٬ من در مکه رفته هزار رکعت نماز می خوانم . اين را در سخنرانی های خود شعار می داد و می گفت . مردمی هم که مهجر شده و در بيرون رفته بودند و فشار ديده بودن اين حرف را خوب استقبال می کردند . اما روزی که ما بخاطر حفظ موجوديت تشيع و هزاره در افغانستان تصميم گرفتيم که وحدت کنيم ٬ آقای محسنی می گفت که اولين شرط ما در وحدت بی شرط بودن وحدت است . يعنی کسی شرط قائل نشود . شش نفر از اعضای شورای مرکزی اش در باميان آمد ٬ وحدت را امضاء کرد و برگشت . آقای محسنی که تا حالا خلاف مبنی فکری اش شعار می داد ٬ فکر کرد که تا حالا که جنگ را تقويت می کردم و اختلاف بود ٬ من وحدت را شعار می دادم . حالا که اينها آمده وحدت کرده اند ٬ ديگر چه بگويم ؟ اين بود که از بی شرط بودن وحدت گذشت . سه شرط ماند . اعضای شورای مرکزی در باميان نشستند هر سه شرط را قبول کردند کردند . اما وقتی خارج رفتيم ٬ نه شرط شد . دوازده شرط شد . آخرش به اين نتيجه رسيديم که ايشان نمی آيند .
حرف از اينجا شروع می شود . بعد آقای محسنی می رود پاکستان و به کسانی که موجوديت ما را در افغانستان نفی کرده بودند می گويد که اين حزبی که در باميان تشکيل شده ٬ حزب هزاره هاست و در آينده از شما حقوق می خواهد .
اينها مسائلی است که شما بايد بدانيد و نسلهای آيندهءتان هم بدانند .
آقای محسنی به آنها می گويد که شما بايد مرا تقويت کنيد . من از نگاه تشکيلاتی چهارده سال مبارزه کرده ام . آيت الله هستم . امکانات بدهيد ٬ از اينکه وحدت جا بيفتد . جلوش را می گيرم . من با شما هيچ اختلاف ندارم . وقتی که اين مساله پيش می آيد ٬ در پاکستان به تقويت کردن آقای محسنی می پردازند . مولوی خالص هم که قبلا شعارهايش را داده است در يک مصاحبه ای که با خبرنگار انگليسی دارد ٬ آقای محسنی در کنارش نشسته است . اين خبرنگار از مولوی خالص بازخواست می کند که تو می گفتی : من شيعه ها را قبول ندارم . حالا که آقای محسنی در کنارت هست ٬ چطور است ؟ مولوی خالص واضح می گويد که محسنی از ماست . مردم ما بايد اين نکته را توجه کنند و بدانند که برای چيست ؟ استنباط من از اينجاست که مولوی خالص - بر خلاف شعارش - نژادی است ٬ نه مذهبی . چرا که محسنی شيعه است ٬ عالم شيعه هم هست . پس چطور می شود که مولوی خالص بگويد ؟ آقای محسنی از ماست ؟ بلی ٬ آقای محسنی هزاره نيست و مولوی خالص با هزاره ها اختلاف داشته است . راست می گويد .
بعدا وقتی که وحدت به وجود می آيد ٬ تبليغات به راه می افتد که اين وحدت را نجيب به وجود آورده . شما ديديد که تعدادی که آلهء دست اجانب قرار گرفته بودند ٬ آنروز در مقابل پول ٬ مصاحبه ها و سخنرانی های زيادی کردند که وحدت ٬ وحدت دولت کابل است . آقای محسنی در اين رابطه ٬ عليه قومندانان داخل افغانستان ( کسانی که با دولت تماس گرفته اند ) صحبت می کند و انها را محکوم به اعدام می نمايد و مرتد می گويد . در آنوقت تعدادی از قومندانان حرکت اسلامی با دولت تماس داشتند و متاسفانه در اخير دوران جهاد ٬ مثل دوران فعلی که قومندان ٬ خريدن و پول پخش کردن است ٬ تعدادی آلوده شدند .
اين دوره ٬ همينطور می گذرد و سه سال طول می کشد . يعنی اين باوری که مردم دنيا و مردم افغانستان داشتند که پيروزی حتمی است و ايادی روسها بعد از بيرون شدن آنها نمی توانند مقاومت کنند ٬ خنثی شد و حکومت نجيب سه سال دوام کرد . استراتژی حزب وحدت در اينجا اين بود که با اقوام داخل افغانستان تماس بگيرد و با آنها تفاهم کند . زيرا آنهايی که در خارج اند ٬ تحت تاثير کشور های خارج اند . بر اساس اين تلاش داخلی حزب وحدت بود که تحول مزار پيش آمد .در اينجا حزب وحدت نقش تعيين کننده داشت . با اين تحول ٬ آنهايی که در خارج نشسته و مردم ما و باقی اقوام محروم افغانستان را حذف کرده و ناديده گرفته بودند ٬ غافلگير شدند و جو تغغير کرد . متاسفانه در اينجا توافقاتی که در رابطه با مجاهدين شمال شده بود ٬ آقای مسعود خيانت کرد . اگرنه در آن توافقات حق هيچکس ناديده گرفته نشده و حذف هيچ مليتی مطرح نبوده . برداشت عده ای از برادران پشتون اين است که در توافقات جبل السراج ٬ پشتونها حذف شده بودند . نه ٬ اين حرف نبود . يک چيزی که در اينجا شده بود ٬ اين بود که انحصار بشکند . ديگر در افغانستان انحصارطلبی نباشد . فيصله در اين توافقات اين بود که حکومت تشکيل شود و قدرت را در داخل افغانستان تحويل بگيرد . رهبرانی را که در خارج بوده ٬ از خون مردم استفاده کرده ٬ حرف زده و آخرش هم يک عده را نفی کرده اند ٬ بگوييم شما برای يک سال در خارج تشريف داشته باشيد ٬ بعد از يکسال که زمينه انتخابات فراهم می شود ٬ اگر محبوبيتی در بين مردم داشتيد ٬ به کابل بياييد . فيصله اين بود . اما آقای مسعود با اين فيصله خيانت کرد . در توافق ٬ همهء احزاب بود . فقط رهبر ها نبود . مسعود ٬ آقای ربانی را پيغام داد که شما يک دولت تشکيل بدهيد و اين بود که دولت تشکيل دادند : دوماهه ٬ چهار ماهه . اين بود که بعد از آن همه نقش تعيين کننده ای که مردم ما در تحولات داشت و بيش از صد جای استراتژيک کابل هم در دست مردم ما بود ٬ بازهم تعدادی در پيشاور نشستند و با فشار سعودی ها و وهابيت ( که دوصد ميليون بيعانه اش بود ) ما را بازهم بنام شيعه حذف کردند .
قبلا گفتم که در افغانستان شعار مذهبی است اما عمل نژادی است . در پيشاور مذاکرات ادامه داشت . از طرف حرکت اسلامی ٬ آقای جاويد و از طرف ما هم آقايان خليلی و بلاغی . جلسات ده ٬ پانزده ٬ روز ادامه پيدا کرد . بحث بر سر اين بود که ما يک حزب کلان هستيم که از نه حزب تشکيل شده است . فقط يک قسمتی از حرکت جدا شده ٬ احزاب ديگر همه در وحدت هستند . لذا ما به عنوان يک حزب ٬ سهم نمی گيريم ٬ بايد به ما سهم بيشتری داده شود . در شورای قيادی نفر بيشتر بدهند . در شورای جهادی نفر بيشتر بدهند و ... اما اينها فيصله کردند و گفتند که حرف شيعه ها را بعدا می زنيم . در اينجا موضعگيريها بازخلاف انتظار مردم ما بود و نافهمی اينها يکبار ديگر در تاريخ تکرار شد که بعد از سه سال و بعد از اين حضور نظامی فوق العاده ٬ بازهم می گويند که بعدا حرف اينها را می زنيم . در اينجا هم آقای جاويد موضع گرفت و هم آقای خليلی . آقای صبغت الله مجددی مصاحبه کرد و در ان مصاحبه اش معذرتخواهی نمود . شما همهء تان راديو ها را گوش کرديد و شنيديد که گفت : اين مساله اشتباه بوده و ما برای اين برادران خود ٬ حق قائل هستيم . اما وقتيکه با آقای محسنی وارد مذاکره شدند ٬ او مصاحبه کرد که ما اختلاف نداريم . سوء تفاهم شده . يعنی اينهايی که در پاکستان تصميم گرفته اند ٬ تبرئه شدند . در حاليکه فيصله بر اين بود که اين دو جريان ٬ روی مصالح تشيع در اينجا مشترکا يک موضع بگيرند . ولی ايشان اين فيصله را زير پا کردند و معامله کردند . خوش برادران بيايد يا بدشان بيايد ٬ اين را ما در تاريخ می گوييم که با سرنوشت مردم ما معامله کردند .
آقای يونس خالص که شيعه ها را نفی می کرد وقتی که شورای قيادی در کابل تشکيل شد ٬ با حضور آقای محسنی اعتراض نکرد . يا خودش و يا نماينده اش مرتب در شورای قيادی شرکت می کرد . شما شاهد اين مساله بوديد . باز ببينيد که اگر در اينجا مساله مذهب مطرح است ٬ آقای محسنی شيعه است . کسی منکرش نيست . پس چرا اعتراض نکرد ؟ جلسه را ترک ننمود ؟ ولی وقتی که حزب وحدت وارد جلسه شد ٬ از آن تاريخ به بعد جلسه را ترک کرد و ديگر نيامد . از اين مسايل بگذريم .
اقای مجددی از شورای قيادی هيات تعيين کرد که با ما مذاکره کند . به هشت نفر در شورای جهادی موافقت کرديم . به دو وزارت خانه و يک وزارت خانهء کليدی ( که وزارت امنيت بو ) . به محض موافقت رويث اين مساله ٬ تا هنوز در بيرون اعلام نشده بود که آقای سياف بر ما حمله کرد .
بعد از آنکه جنگ اول خاتمه پيدا کرد ٬ اين توافق از راديوی بی بی سی اعلام شد . بلافاصله در چهلستون شورای قيادی داير شد . در اين جلسه آقای محسنی پيشنهاد کرد که وزارت امنيت بايد منحل شود و همان بود که منحل شد .
شما اينها را شاهد بوده و به دقت دنبال کرده ايد . برای اينکه بطور مسلسل در تاريخ بيايد ٬ من دوباره يادآور می شوم .
وقتی که وزارت امنيت منحل شد ٬ ما گفتيم که معادلش را قبول داريم . هرچه که هست . عضويت هشت نفر را که در شورای جهادی پذيرفتند ٬ آقای جاويد از جلسه برخاست که اگر شما به وحدت اينقدر امتياز می دهيد ٬ ما ديگر در کنار شما نيستيم . شما و وجدانتان ٬ اين را چه فکر می کنيد ؟ آيا به مردم شيعه ای که حذف شده بود و با تصميمی که گرفت ٬ ديگران را وادار کرد که موجوديت شان را جبرا قبول کنند ٬ خدمت صورت گرفته است يا خيانت ؟
بهرحال ٬ اينکار را کردند . مصاحبه شد . رد شد و دوران آقای مجددی به همين شکل تمام شد و شما اينجا ( کابل ) حضور داشتيد .
در اين دورانی که سيزده جنگ بر سر شما تحميل شد و بيش از بيست هزار نفرتان زخمی شده و سه هزار شهيد داديد و شايد ده هزار خانهء تان خراب شد . ما يک بار از آقای محسنی و آقای جاويد نشنيديم که گفته باشند ما عاملين اين جنگ های تحميلی را محکوم می کنيم . و چه بسا که آقای محسنی اينجا صحبت کرده و گفته است که جنگها بی مفهوم است و اين جنگهای کور است .
شما سخنرانی هايش را شنيده ايد . ولی همين آقای جاويد و آقای محسنی که برادرمان آقای صادق مدبر هم اين مساله را يادآور شدند ٬ به سر يک موتر با حزب اسلامی جنگيدند .
من تا اين زمان که موضعگيری های آقای محسنی را نديده بودم ٬ نمی دانستم که تصميم ايشان يک چيز است و شعارشان چيز ديگر . به خاطر خشنودی حزب اسلامی ٬ آقای محسنی مصاحبه کرد و اين جنگ را محکوم کرد . به همايون جرير گفته بود که شورای نظار ٬ قومندانان ما را خريده و اينها در تحت تسلط ما نيستند و ما کشتهء شان را مرتد می دانيم . جرير آمد و اين مساله را برای من بيان کرد و گفت که آقای محسنی با اين جنگ ها و کسانی که جنگ افروزی می کنند ٬ اختلاف فوق العاده دارد ٬ ما بايد به او بها بدهيم . من خنديدم و گفتم که فکر نمی کنم اينطور باشد . بعد هم وقتی که آقای محسنی در مدرسه مهديه آمد و صحبت کرد . اين جنگ را بطور ضمنی رد کرد . ولی - برادرمان داکتر صادق اينجا هست - به شکل خصوصی به شورای مرکزی حرکت گفته بود که اين جنگ برای ما افتخار آفريد . بعد از آنکه شما قصر ( دارالامان ) را گرفتيد ٬ چند دولت برايم تلفن کردند و گفتند که حرکت در کابل قوی بوده است .
اين جنگ برای آقای محسنی مو جاويد افتخار آفريده است . آقای جاويد هم در جلسه گفته بود که شورای هماهنگی می خواست در قصر ٬ دولت تشکيل بدهد ٬ شما جای دولت آنها را گرفتيد . اين برای ما افتخار است و دولت هم برای شما فوق العاده پول می دهد .
اما شما می دانيد که اين جنگ که برای آقای جاويد و آقای محسنی افتخار بود ٬ برای مردم ما فاجعه بود . شما شاهد گرسنگی در اينجا بوديد . شاهد قحطی بوديد . شما شاهد بوديد که در اينجا مواد غذايی پيدا نمی شد . شما خساراتی را که در ظرف سه ماه بسته شدن بازار دوغ آباد برداشته اند ٬ مقايسه کنيد که چند برابر پولی که اينها از دولت گرفته اند و چند برابر بهای موتر آنها می شود . ما اينها را خلاف منافع مردم خود می دانيم .
آقای محسنی در صحبت اخيری که کرده است ٬ باز روی بی معياری و بی قانونی و لجام گسيختگی که فعلا در افغانستان حاکم است - که فتوا دادن يک چيز معمولی و رايج شده است - ما را لقب « محارب » و « متجاوز » داده و در بيانيهء خود گفته که اينها مخالف سيد ها هستند . شما اين حرف های او را شنيديد و خوب گوش داديد . ما اين حرفهای او را شنيديد و خوب گوش داديد . ما اين حرف و اين قبيل تبليغات را به نفع جامعهء افغانستان ٬ به نفع جامعه تشيع نمی دانيم که کسی به نام هزاره ٬ سيد ٬ قزلباش ٬ بلوچ و تاجيک چيزی را مطرح کند و نفاق اندازی نمايد و هرکس هم که اين مساله را دامن بزند من يقين دارم و اعلان می کنم که مزدور بيگانه است . اين موضع ما است .
از نگاه تشکيلاتی هم شما می دانيد که اين حرف آقای محسنی - که گويا من مخالف سيدها هستم - تا چه حد راست است . فعلا مسوول عمومی نظامی من سيد است . رييس ارکانش هم سيد است . در دفتر سکرترم نيز سيد است .
بلی ٬ درست است که من مخالف خيانتکاران و معامله گران هستم ( تکبير مردم ) و اگر خائن و معامله گر از هر قشر و هر طايفه و هر مردمی باشد ٬ هيچ مراعات ندارم .
از سوی ديگر آقای محسنی که اين حرف را می گويد ٬ بياييم يک نظری در تشکيلات حرکت اسلامی بيندازيم که آيا او تبعيض نژادی اعمال کرده يا ما ؟
اول که انقلاب شروع شد و حرکت اسلامی بوجود آمد ٬ خود برادران قندهار اين مساله را بمن گفتند و اکنون من به عنوان يک امانت برای شما بازگو می کنم تا در تاريخ شما ثبت باشد :
از هزاره های قندهار رفته بودند پيش آقای محسنی که خوب ٬ حالا جنگ شده ٬ تکليف ما چيست ؟ ايشان شش قسم آيه و روايت برايشان می خواند که دفاع واجب است . اگر شما از آنجا بيرون بياييد عنعنات مذهبی از بين می رود . رسومات دينی از بين می رود . بايد مقاومت کنيد . اما از قومای آقای محسنی که هزاره نبوده ٬ پيش ايشان می رود . ايشان می گويند که من برايت کمک می کنم . از قندهار بيرون بيا . آنجا جنگ است ٬ اولاد و زندگی تو تلف می شود .
اين اول قضيه است . بعد بياييم در داخل حرکت اسلامی نظر اندازيم که در اينجا حرکت برای هزاره هايی که جهاد کردند . شهيد دادند و فداکاری کردند ٬ چه قائل شده است ؟ آيا غير از آقای هادی و انوری و جاويد ٬ ديگران جبهه نداشته اند ؟ شهيد نداده اند ؟ فداکاری نکرده اند ؟
بياييد سواد اينها را هم با يکديگر مقايسه کنيم و ببينيم که آيا از هزاره ها يکنفر در مرجع تصميم گيری حرکت بوده است ؟ داکتر شاه جان داکتر است . داکتر صادق داکتر است . حتی فيضی هم سوادش از انوری بالا است . اما در کجا اين شايستگی مد نظر گرفته شده است ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادآوری : به تاريخ ۵ جدی ۱۳۷۳ مراسم باشکوهی جهت تجليل از شهدای مظلوم کابل مخصوصا شهدای ۲۳ سنبله در دشت « برچی » برگزار شده بود . در اين مراسم « رهبر شهيد » سخنرانی نموده بودند که در اينجا بخشی از اين سخنرانی آمده است . اميد است که بخش دوم آن هم به زودی آماده نشر گردد .
اشكي براي « يك تاريخ » افشار

اشاره: افشار ٬ نام يكي از مناطق شيعه و هزاره نشين شهر كابل ٬ پايتخت افغانستان است. در دامنهء كوهي به همين نام.
اما بعد از روز ۲۲ دلو سال ۱۳۷۱ ٬ اين نام با يك فاجعه و تراژدي بزرگ و غم انگيز انساني گره خورد: « فاجعهء افشار » . و از آن پس ٬ « افشار » از نام يك جغرافيا به نام و نماد يك تاريخ و يك فاجعهء تاريخي تبديل شد.
در آن روز ٬ به گزارش شاهدان ٬ دژخيمان بيش از بيست هزار مرمي راكت و توپ را بر سينهء افشار فير كردند و هزاران انسان بيگناه را به خاك و خون كشيدند. در آن روز ٬ كوه راهدار ٬ كافركوه ٬ كوه قرغه ٬ كوه پغمان و ارغنده ٬ دوازده ساعت تمام ٬ يكپارچه آتش بودند و بر افشار مي ريختند. و افشار مي سوخت.
بدينگونه بود كه افشار در آن روز سياه سوخت و پس از آن سرخترين بيت مثنوي بلند رنج يك قوم شد.
اگر « نسل كشي با كشتن يك فرد آغاز مي شود به خاطر آنچه كه او هست و نه به خاطر آنچه كه او كرده است » حادثه ای كه در آن روز در افشار كابل رويداد ٬ يك نسل كشی ٬ يك جنايت و يك فاجعهء انساني بود. كودكان ٬ پير زنان ٬ پير مردان و همهء آنانيكه در آن روز ٬ آنگونه وحشيانه قتل عام شدند ٬ چه جرمي جز « آنچه بودن » داشتند؟ از اينرو افشار نه تنها يك تراژدي و يك فاجعهء انساني براي نسل قرباني بلكه براي همهء آنهايي است كه تنها به « انسان » مي انديشند و همين.
اين چند سطر اشكي تنهايي است به بهانهء افشار و براي يك تاريخ افشار:
و باز روز بيست و دوم دلو. و باز قصهء افشار ٬ قصهء غصهء غلام سخی ٬ قصهء پيرمردان ٬ پيرزنان ٬ دختران جوان ٬ كودكان ٬ قتل عام ٬ غارت سيستماتيك ٬ گورهاي دسته جمعی ٬ اسارت ٬ جنون و جنايت ٬ دستان بوسه خوردهء خيانت و چكاندن ماشه ها و آه هزاره كه زمين و زمان را پر مي كرد . خانه هاي خراب ٬ كوچه هاي خالي و خاموش و شب ٬ « شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل » و « افتاده است يك شهر نعش من ٬ در ازدحام ساكت سگها » .
قصهء افشاريها و يك شهر غم افشار ٬ آوارگي و بي پناهی ٬ ديارهاي دور و درد ٬ دشت شور مزار و مز مزهء تلخ زندگی ٬ باميان ٬ سموچ هاي سرد ٬ سال هاي قحطي و نا مرادی ٬ شكم هاي بادكردهء كودكان ٬ دست خالي پدر و دل هر دم شهيد مادر و آنسوتر اما... و آخ چه مي گويم؟! مزار بي نشان « حميد » و نشان قهرماني قاتل و افشار دوباره بر دار: باميان ٬ يكاولنگ ٬ مزار.
مزار ٬ خشم يك جهان جلاد ٬ يك قندهار انتقام و يك باميان ديوانه ٬ يك باميان « علي داد » ٬ يك باميان « عيدی » ٬ يك باميان « سخي خان » . آنها كه فرار را نمي فهميدند . آنها كه زندگي را نمي شناختند.
مسجد جامع ٬ سيل جمعيت ٬ نماز جمعه ٬ خطبهء ملا عبدالمنان نيازی ٬ فتواي اميرالمومنين ٬ خانه ها ٬ گهواره ها ٬ زندانگاه ها و مردان دوزخي دوره بدست كه هزاره مي پاليدند. و ماشه هايي كه كشيده مي شد و آنطرف تر ٬ طفلي در آغوش مادر مي ترقيد . يك ارزگان چهل دختران ٬ يك افشار شهيد ٬ كوچه هاي شهر را فرا مي گرفت.
آي افشار! تو از كدام سر زمين هميشه اندوه مي آمدي؟ كه چنان جاودان مي جوشيدي و جنونهاي نسلي را تازه و تازه تر مي ساختي؟
مگر « قنبر » درياي درد بي قرار تو نبود؟ كه در يك زانو برف « شيبرتو » مي ايستاد و زخم پاهايش را احساس نمي كرد. « شيرحسين » شرربار كدام رنج بود؟ « حاجي جويا » تشنهء حق كدام قبيله ي محروم بود؟ كه سنگر به سنگر مي گشت. مي گشت و شهيد مي شد. و عياري « علي يار » از چه بود و تاوان خون كدام كربلا بر شانه هاي غيرت او سنگيني مي كرد؟
آری ٬ اي افشار! اينها همه به خاطر تو بود. و به خاطر تو بود كه « نصير » ديوانه مي شد. خيل ديوانه ها تمام « حيرتان » را پر مي كرد. مزار با علي عهد دوباره مي بست. مردان ننگي ناهور ٬ اسپان ناصبور خويش را ركاب مي كردند. شهر ٬ آزادي خويش را جشن مي گرفت. كودك افشار كمكي مي خنديد.
آي افشار! اي « درد مشترك » ! تو در تمام حنجره ها و حماسه ها جاري خواهي بود. و در هزار چشمه خواهي جوشيد. تا رسيدن مسافر هزاره به وطن خودش. و تا هزاران هزارهء ديگر . تا رويش گندم در « شيبرتو » تا صبح روز انتخابات و رييس جمهور شدن « دخترهندو » در افغانستان ! تا آنگاه كه ديگر هيچ انساني به جرم « آنچه كه او هست » و « آنگونه كه او مي انديشد » از آنچه ديگران دارند ٬ محروم نگردد و دشنام هر انساني جرم باشد. تا گاه آزادي ٬ آزادي افشار !
محمد امين حليمی
۲۲ دلو ۱۳۸۱ ـــــــ تورنتو