تجربه ی رهبری «مزاری» فصل تازه ی تاريخ هزاره ها را گشود. اين فصل تازه، حضور شورانگيز و شكوه مندانه ی هزاره ها در تاريخ افغانستان است. همانكه ديگران نيز گفته اند: «مزاری هزاره ها را وارد تاريخ افغانستان كرد.» نگاهی به تاريخ افغانستان و وضعيت هزاره ها در اين تاريخ، نشان می دهد كه


«مزاری» چگونه عصر جديد هزاره ها را رقم زده است. تاريخ سياسي جامعه هزاره در مدت بيش از دو قرن اخير ـ كه كشوری به نام افغانستان شكل گرفته است ــ به طور عمده، چهار دوره ی متفاوت را در بر مي گيرد:۱ـ خود گردانی سياسی. ۲ ـ انزوای سياسی.۳ ـ انتقال سياسی. ۴ــ مشاركت خواهي سياسی. جامعه ي هزاره در اين چهار مقطع متفاوت، گونه های گوناگون رهبری سياسی را نيز تجربه كرده‌‌ است. اين نوشته، نگاه اجمالي و پريشانی است به اين مراحل تاريخی و گونه های مختلف رهبری در جامعه هزاره، برای باز نمايي بيشتر تحولی كه رهبری مزاری در تاريخ اين قوم به وجود آورد است. دوره ی خود گرداني سياسی: از زمان حكومت احمدشاه ابدالی تا امارت عبدالرحمان، هزارستان، سرزمين نسبتاً خود مختار بود و توسط خوانين محلي هزاره به صورت پراكنده اداره مي شد. ميريزدان بخش بهسودی تلاش كرد تا هزارستان را تحت اداره و رهبري واحد سياسی در بياورد. او در اين راه گام های مهم و اساسي را برداشت. بسياری از خوانين بهسود، باميان و دايزنگی را به نحوی مطيع و هماهنگ ساخت، از دخالت های شيعيان غير هزاره ی كابل ــ كه در واقع عوامل حكومت كابل در ميان هزاره ها بودند ــ جلوگيری كرد، براي بازرسيی كاروان های تجاری جنوب ـ شمال و نيز هيأت ها و افراد اعزامي حكومت كابل، در «كوتل اونی»، مرز شرقي هزارستان، برج های مراقبت ايجاد نمود و تصميم گرفت ماليات هزارستان را خود جمع آوری كند. پيشرفت های مير بهسود كه براي هزاره ها شكل گيريی حكومت واحد و مقتدر هزارگی را نويد مي داد، برای حكومت كابل، زنگ خطر ظهور يك رقيب سياسي را به صدا در آورد. در غرب پايتخت حكومت امير دوست محمد خان، در دل دره هاي سرسبز هزارستان، رهبری دلير، خردمند، مقتدر و مردمي ظهور كرده بود كه امير كابل نمي توانست بدون توافق و همكاري او مأمورينش را به هزارستان بفرستد. دوست محمد خان، خطر را به موقع درك كرد و عزم را براي نابودي رقيب، جزم نمود. سرانجام تلاشها و توطئه های امير كابل به نتيجه رسيد. با شهادت ميريزدان بخش، پروژه ی سياسي او نيز ناتمام ماند و هزارستان دوباره به كام پراكندگی و نا بسامانی سياسی رفت. مشخصه ی عمده و اصلي رويكرد سياسی هزاره ها در اين دوره كه در واقع زمينه ی اجتماعی، تاريخی و ذهني تبارز رهبری ميريزدان بخش را تشكيل مي داد، استقلال خواهي سياسي هزاره ها بود. گرايش سياسی استقلال خواهانه ی هزاره ها به عنوان يك تمايل تاريخی، همواره در ذهن و ضمير اين جامعه نهادينه بوده و حركت های سياسي آنها را جهت داده است. پيش زمينه های پيدايش اين تمايل تاريخی، به طور عمده دو عامل بوده است: يكی، سابقه ی تاريخي هزاره ها و ديگر، نوع ساختار اجتماعی، فرهنگی و سياسي افغانستان و جامعه ی هزاره . از لحاظ تاريخی، هزاره ها خود را ميراث دار حكومت ها و امپراتوری های بزرگی مي دانند كه سهم تابناك و تعيين كننده ا ی در شكل گيری و رونق فرهنگ و تمدن منطقه داشته اند. احيای اين «هويت تاريخی»، در نهاد اجتماعي هزاره ها به يك «رؤيای تاريخی» تبديل شده است. شهر باستانی باميان در قلب هزارستان، آثار فرهنگی و تمدنی اين شهر، به خصوص تنديس های با شكوه بودا، يكي از عوامل مهمی بوده كه اين خود آگاهی تاريخی هزاره ها را زنده نگهداشته است. در كنار اين عامل تاريخی، ساختار اجتماعی چند قومي افغانستان و حكومت های تماماً قومی اين كشور و تفاوت های اتنيكی، مذهبی و فرهنگي هزاره ها با ساير اقوام نيز سبب شده است تا گرايش استقلال خواهانه ی سياسی در ميان هزاره ها عمق و شدت بيشتری بيابد.هويت مستقل اجتماعی، مذهبی و تاريخي هزاره ها، حركت هاي سياسي آنها را نيز به سمت ايجاد حكومت های خود گردان كشانده است. دوره ی انزواي سياسی: با شكست مقاومت هزاره ها در برابر امير عبدالرحمان، دوره يی انزوا و گم شدگی سياسی هزاره ها آغاز گرديد. دوره ا ی كه يك قرن طول كشيد و طی آن، نه تنها هويت تاريخی و اراده سياسی، بلكه آن «رؤياي تاريخی» نيز از هزاره ها گرفته شد. هزاره اي كه با طنين زنگ كاروان هاي تجاری جاده ابريشم و زمزمه های معنوي راهبان بودايي معابد باميان به انديشه و خيال شيرين مي رفت، در اين قرن، از ترس «اوغو» به خواب مي رفت، با كابوسِ وحشتناك «كوچي» بيدار مي شد و با فقر و گرسنگی و بردگی و آوارگی، زندگی مي كرد. از نظر نوع رهبری، در اين قرن، دو دسته از رهبران در جامعه هزاره شكل گرفت: رهبران مقاومت گرا و رهبران تسليم خواه. رهبران مقاومت، تلاش كردند تا به نحوی از جامعه ی هزاره در برابر سياست های ويرانگر حكومت هاي فاشيستی، دفاع نمايند و از فروپاشي كامل موجوديت و هويت اين جامعه، جلوگيري كنند. چهره های شاخص اين دسته، ملا فيض محمد كاتب، ابراهيم خان گاوسوار و سيد اسماعيل بلخي بودند. هر چند كوشش های فرهنگی و سياسي كاتب، قيام ابراهيم خان و اقدامات بلخی، هيچكدام نتوانستند جنبش های وسيع اجتماعی و سياسی را در جامعه هزاره برانگيزد و ساختار سياسی ظالمانه ی كشور را به چالش بكشد، اما دستكم، شعله های كم سوی شهامتِ برخاستن و ايستادن را در روح ترس خورده ی هزاره ها روشن ساخت، تقدير لايزال بردگی و جوالي گري اين قوم را به پرسش گرفت و با روايت قتل عام و تاراج و تباهي قوم خويش، بذرهای بيداری را در شعور تاريخي هزاره ها نطفه گذاری كرد. به موازات تاب و تلاش های اين معدود مردان مغرور و مبارز، خيل فراوان خوانين و ارباب های محلی و نيز پيرها و پيشواهای مذهبی، دسته ی ديگر از رهبرانی هستند كه به دست و پاي مقاومتگران مي پيچيدند و در واقع در نقش مأمورين دولت در هزارستان عمل مي كردند و با اخذ ماليات و جريمه و رشوت، زندگي فقيرانه ی هزاره ها را شيره كشی نموده و بساط عيش انگلی خود را رنگ و رونق مي دادند. پير و پيشواهای مذهبی با تفسير های خرافی و خواب آور از مذهب، خوف و خفّت و خاموشی را در انديشه و روان هزاره ها مي گسترانيدند و هر گونه قيام و قامت افرازی در برابر حكومت و مشاركت در سياست را، مشروط به اذن امام زمان و اجازه نايبان او می كردند. در چنين شرايطی كه به خاطر ضعيف شدن فرهنگ و هويت تاريخی و شكست و درماندگی جامعه هزاره از يك سو و مذهبی سازی و مذهبی نمايي تقابل سياسی هزاره ها با حكومت از سوی ديگر، مذهب در فضای فكری و شئون زندگی هزاره ها غلبه ی مطلق پيدا نموده و به عنوان تنها مبنا و معرف هويت اين قوم مطرح گرديده بود، زمينه ی رشد و فربهي شبكه ی نژادي ـ مذهبي در درون جامعه ی هزاره مساعد گرديد كه نتيجه ی آن برای اين جامعه، فاجعه بار و كمر شكن بوده است. اين شبكه را با توجه به ماهيت نژادی و نوع تلقی و توقع آن از مذهب می شود به نام «تشيع نژادی» تعبير كرد. تشيع نژادی كه پيوند فرهنگی، تاريخی و اجتماعی و رابطه ی عاطفی و اخلاقی چندانی با هزاره ها احساس نمی کنند و خود را در قالب قبيله ای جداگانه، متفاوت و برتر معرفی می نمايند، با ارائه ی روايت های نژادی از مذهب تشيع و اصل امامت شيعه، سيادت قبيلو ی خويش را توجيه و تقدس مذهبی مي بخشيدند و از اين طريق بر تمام امور مذهبی، فرهنگی، سياسی و اقتصادي جامعه هزاره سايه می افكندند. با مطرح شدن انحرافي امامان شيعه به عنوان اسطوره های آسماني معجزه گر و نجات بخش و معرفی تشيع نژادی به عنوان تنها فرزندان و ميراث داران آنها، هزاره ها كه خاطره ی تلخ و تكان دهنده ی قتل عام های مكرر قرن، سايه ی سنگين ترس را بر ذهن آنها می گستراند و درد و فقر و آوارگی، درمانده شان مي نمود، به اميد شفا و شفاعت به امام زاده های تشيع نژادی دخيل مي بستند و زندگی شان را نذر رونق بخشيدن به آقايي آنها مي كردند. دوره ي انتقال سياسی: در بستر تحولات سياسی، نظامی و فكري كه با كودتای هفت ثور و به دنبال آن اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی سابق بوجود آمد، هزاره ها وارد عرصه ی پرشور فعاليت های سياسی، نظامی و فرهنگی گرديدند. در جبهه ی چپ، تحصيل كرده های هزاره، هر چند بنا به دلايل و عوامل متعدد و از جمله به خاطر نگاه صرفاً ايدئولوژيكي به مسائل و مشكلات پيچيده ی افغانستان، نتوانستند در ميان هزاره ها جريان و رهبريی سياسی و فکری ايجاد نمايند، اما شخصيت های هزاره گي مثل سلطانعلی كشتمند و كريم ميثاق، به بلند ترين موقعيت های سياسی كشور صعود كردند. در جناح مخالف دولت كه مردم و مجاهدين هزاره موفق شدند هزارستان را آزاد نمايند و خودگردانی سياسي هزاره ها را احياء نمايند، جريان های سياسي متعدد و تيپ های مختلفی ازرهبران تبارز كردند. اين رهبران به طور كلی به سه گروه تقسيم می شدند:خوانين و ارباب هاي محلی، رهبران مربوط به تشيع نژادی و ملاها و تحصيلكرده های نوگرای مذهبی. دو گروه اول و دوم رهبران در جامعه هزاره شناخته شده بودند و ريشه های عميق اجتماعی و مذهبی داشتند. اما نسل سوم رهبران، جديد به نظر می رسيدند و از منظری متفاوت به تاريخ و جامعه و مذهب نگاه می كردند. تأكيد بر «هويت قومی» و «نوگرايی مذهبی»، دو محور مهم تفكر اين رهبران را تشکيل ميداد. اين رهبران از يك طرف تاريخ غمبار هزاره ها را ورق می زدند و در جستجوی يافتن «سراج التواريخ» مي گشتند و براي بازسازي پيشينه ی تاريخی خويش، به سراغ كاتب و گاوسوار و بلخي مي رفتند و از سوي ديگر براي دست يابی به تفسير انقلابی تر و به روزتر از مذهب، به شريعتی، سيدجمال، اقبال و ... مراجعه مي كردند.اين رهبران هر چند جوان بودند و پايگاه اجتماعي چندانی در ميان هزاره ها نداشتند، اما فضای سياسيی جديدِ انقلابی گری حاكم بر كشور و جامعه هزاره، زمينه را برای نفوذ و نقش آفرينی سريع و وسيع اين رهبران فراهم نمود. در مجموع هزاره ها در اين دوره، هر چند نتوانستند تشكيلات و رهبري واحد سياسي خويش را ايجاد نمايند، اما با همه ی كمبودها، بی تجربگی ها و اختلافات، خود را از انزوای مطلق تاريخی، بيرون كشيدند و در صحنه ی سياسی و نظامی افغانستان حضور يافتند. دوره ي مشاركت خواهي سياسی: همزمان با اخراج ارتش روس ها از افغانستان و آغاز رايزنی ها و تصميم گيريها ميان گروهها و طرفهای درگير برای تشكيل دولت جديد و تعيين آينده سياسی كشور، هزاره ها نيز در چوكات «حزب وحدت اسلامي» و بر محور رهبري «عبدالعلي مزاری» گرد هم آمدند. بخت هزاره ها بلند بود. در لحظه های طوفانی و سرنوشت ساز تاريخ افغانستان، «مزاری» پيشاهنگ حركت سياسي آنها گرديد. مردی كه هم تجسم تراژدی هزاره ها بود و هم حماسه ی غرور آنها.قلبش در دريای رنج بيكران قومش مي تپيد، اما با قامت استوار و بشكوه مي ايستاد. «مزاری» بلند اما محكم و واقع بينانه گام برداشت و با تغيير دادن رويكرد تاريخی و استراتژی سياسي هزاره ها، تاريخ آينده آنها را نيز دگرگون كرد.«مزاری» نه مثل ميريزدان بخش بهسودی خود را در دره های هزارستان و «رؤياي تاريخي» هزاره ها محصور كرد، نه تسليم يك قرن انزوای سياسي هزاره ها گرديد و نه هم افسون زده ی شعارهای كلی و انتزاعي دوران جهاد اسلامي شد. او با شناخت دقيق و واقع بينانه ی تاريخ افغانستان، «مشاركت در قدرت دولت مركزی» را بعنوان استراتژي سياسي هزاره ها مطرح کرد. مشاركت در قدرت را كسان ديگری نيز شايد مطرح كرده باشند و مطرح كنند. پس چرا تنها «مزاری» بعنوان معمار اين فصل شناخته شده است؟ اين درست است كه شايد شعارهای عدالت خواهانه و مشاركت جويانه ی «مزاری» را كسان ديگری، حتی پيش تر و تندتر از او نيز بيان كرده باشند، اما واقعيت اين است كه کار مزاری با ديگران تفاوت های زياد داشت. اول اينکه: مزاری، عدالت و مشاركت را تنها بعنوان يك شعار و خواست كلي روشنفكرانه و بر اساس فهم وارونه ی تاريخ و جامعه ی افغانستان مطرح نكرد، بلكه او با آشكار ساختن صريح تضاد های اصلي قومی،اجتماعی و مذهبي جامعه افغانستان و تشخيص و تبيين ستم و استبداد تاريخي مبتنی بر فاشيسم قومی، بعنوان بنياد محروميت ها و نابرابری های اجتماعی و سياسی، «مشاركت متناسب اقوام» را بعنوان قاعده و محور عينی و روشن بازی ها و جبهه بندی های سياسی در افغانستان معرفی كرد و به معيار مبرهن«عدالت» تبديل نمود. بر اساس همين معيار است كه امروز مشاركت پذيري سياسي هر دولتی در افغانستان، با ميزان حضور متناسب و واقعي اقوام در ساختار آن سنجيده مي شود. دوم: مزاری، عدالت خواهی را در جامعه هزاره عمومي كرد و به يك گفتمان و جنبش عميق و وسيع اجتماعی، فکری و سياسي تأثيرگذار و انکار ناشدنی در معادله ی قدرت، تبديل نمود. كاري كه تا هنوز در تاريخ افغانستان كس ديگری يا نكرده و يا نتوانسته است. و سوم: «مزاری» مثل ديگران،عدالت و مشاركت را تنها شعار نداد. او به عدالت ايمان داشت و به مردمش صادقانه عشق مي ورزيد. براي تحقق عدالت عملاً كار كرد و سختی كشيد. جريان سياسی و جبهه نظامی و فرهنگی ايجاد كرد. به ميدانهای خون و خطر رفت. در زير باران مرمی و آتش ايستاد و مقاومت كرد. تپيد و تير باران شد

محمد امین حلیمی